اعترافات مردی که آن قدر ابله بود که با هیولا زندگی کند

منتشرشده: 19 ژوئن 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

چارلز بوکوفسکی
اعترافات مردی که آن قدر ابله بود که با هیولا زندگی کند
از مجموعۀ South of No North

فارسی: طاهر جام برسنگ

فارسی این داستان پیش از این در سایت خیشخانه منتشر شده بود. دوستانی پی جوی این داستان بودند و اطلاع دادند که در سایت خیشخانه به آن دسترسی ندارند. به عبارت سرراست تر، خیشخانه هم مانند بسیاری از سایت های جدی فرهنگی و هنری مشمول فیلترینگ و سانسور جمهوری اسلامی شده و پنداری درش را پلمب کرده اند.

١

یادم است که در گنجۀ لباس ایستاده بودم و کفش پاشنه بلند مامانم را پوشیده بودم و چادر شب را نرم روی پاهام می­ مالیدم و پارچه را بالاتر و بالاتر می­ بردم و در آینه لنگ­ هام را تماشا می ­کردم انگار که دارم لنگ­ های یک زن را دید می­ زنم و جلق می­ زدم که دو تا از دوستانم به خانه داخل شدند و مانع جلق زدنم شدند. «می ­دونم که یه جائی تو این قفسه ­هاست.» لباس پوشیدم و بعد یکی از درهای گنجه را باز کردم و خود را نشان دادم. فریاد کشیدم «احمقای لعنتی» و دنبال آن ها دویدم و هر دو را از خانه بیرون کردم و شنیدم وقتی داشتند می­ رفتند می­ گفتند: «این چشه؟ واقعن چه مرگشه؟»

٢

ک. رقصندۀ باله بود و بعضی وقت ­ها به من بریدۀ روزنامه و عکس نشان می­ داد. مقامی نزدیک ملکۀ زیبائی آمریکا را هم کسب کرده بود. او را در یک بار در خیابان آلوارادو، خیابانی که نزدیک­ترین محل به زاغه­ هاست، ملاقات کردم. چند سالی سن اضافه کرده بود و چند کیلوئی وزن. اما هنوز رد خوش­ هیکلی و اندکی کلاس در او بود؛ ردی بسیار مختصر. هر دو به اندازۀ کافی از زندگی کشیده بودیم. هیچ کدام مان کار نداشتیم و این که چطور از عهدۀ امور زندگی بر می ­آمدیم، برایم معما بود. سیگار و شراب داشتیم و یک صاحب ­خانه که داستان ­های ما را در مورد پولی که قرار است بزودی برسد، باور می ­کرد. بیشترین چیزی که باید تهیه می ­کردیم شراب بود.
بیشتر وقت روز را خواب بودیم، و با شروع تاریکی باید بلند می ­شدیم، آن وقت بود که تازه میل به بلند شدن پیدا می ­کردیم.
ک: «الان یک مشروب حسابی می­ چسبه.»
توی تخت بودم و آخرین نخ سیگارم را می­ کشیدم.
من: «بپر و برو از تونی دو بطر پورتو بگیر و بیار.»
ک: «دو تا نیمی؟»
من: «بله، نیمی. گالو هم نخر یا اون یکی چرنده را که باعث شد دو هفته سردرد بگیرم. دو تا پاکت سیگار هم بخر، هر جورش که بود.»
ک: «ولی ۵٠ سنت بیشتر نداریم.»
من: «می­دونم. بقیه ­شو بگو بذاره به حساب، چت شده؟ خل شدی؟»
ک: «اون می گه که دیگه نسیه نمی ­ده.»
من: «می ­گه که می ­گه، این بابا اصلن فکر می­ کنه خداست؟ باهاش چونه بزن. لبخند بزن! باسنتو بلرزون براش! کیرشو شق کن! اگه لازم شد بکشونش تو پستو، هر جور شده شرابو تهیه کن!»
ک: «خیلی خب، باشه.»
من: «دست خالی برنگرد.»
ک. گفت که عاشق منه. عادت داشت دولمو با یک نوار ابریشمی می­ بست و بعد یک کلاه کاغذی درست می­کرد می­ گذاشت سرش.
معمولن اگر دست خالی از مغازه بر می­ گشت یا اگر فقط یک بطری به ش نسیه می داد، می ­رفتم پائین و مثل دیوانه­ ها قشقرق راه می ­انداختم. پیرمرد را می­گرفتم زیر فحش و تهدید تا وقتی که چیزهائی که لازم داشتم را می­ داد. بعضی وقت ­ها هم می ­توانستم حتا چیزهائی اضافه بر آن چه می­ خواستم بگیرم. گاهی اوقات با ساردین، نان یا چیپس برمی­ گشتم. عجب دورۀ خوبی بود و وقتی تونی مغازه را فروخت سعی کردیم با صاحب جدیدش همان معامله را بکنیم. هر چند چانه زدن با او کار سختی بود اما گول زدنش راحت بود. گول خوردنش باعث می ­شد ما را حسابی وسوسه بشیم.

٣

مثل صدای مته بود. شایدم واقعن یک مته بود، بوی روغن سوخته می ­آمد و آن چیز را در سرم و در گوشتم فرو می ­کردند و مته می­ کردند و چرک و خون را بیرون می­ کشیدند و من نشسته بودم همانجا در حالی که میمون روحم از طنابی در نوک یک صخره آویزان بود. تمام تنم پر از کورک­ های بزرگی به درشتی سیب ­های ریز شده بود. مسخره بود و باور نکردنی. یکی از دکترها که پیر هم بود گفت این حادترین شکلیه که تا حالا دیدم. آن ها طوری دور من جمع شدند که انگار هیولائی هستم. من هیولا بودم؛ هنوز هم هستم. مرتب سوار تراموا می­ شدم و می­رفتم به کلنیک مؤسسه ­های خیرخواهانه. در تراموا بچه­ ها به من خیره می ­شدند و از مادرهاشان می­ پرسیدند «این آقاهه چشه؟ ماما صورت این آقاهه چرا این شکلیه؟» و مادرا می ­گفتند هیس!!! این هیس کردن بدترین قضاوت بود، و بعد مادرها اجازه می­ دادند که آن هیولاهای کوچک با سرک کشیدن از پشت صندلی­ شان به من زل بزنند و من از پنجره بیرون را تماشا می­ کردم و ساختمان­ هائی را که از کنارم می ­گذشتند، و شکست خورده در عالم خود غرق می­ شدم، غرق می­ شدم و هیچ کار دیگری از دستم ساخته نبود. دکترها در فقدان نام بهتری اسم بیماری­ام را جوش عمومی[1] گذاشته بودند. ساعت ­ها بر روی نیمکت چوبی منتظر مته می ­شدم. داستان گریه ­آوری است مگه نه؟ خانه­ های آجری را بخاطر می­ آورم، پرستارهای راحت و تر و تمیز را، دکترهای خندانی که زندگی­ منظمی داشتند. آنجا بود که فهمیدم مشکل بیمارستان ­ها این است که دکترها پادشاه هستند و بیماران گه و بیمارستان ­ها ساخته شده بودند که پزشک ­ها بتوانند برتری سفید خود را ارتقاء بدهند و پرستاران را بکنند: دکتر دکتر دکتر تو آسانسور باسنمو ویشگون بگیر، تعفن سرطان را فراموش کن، تعفن زندگی را. ما مثل این احمق­ های بیچاره نیستیم، ما هیچ وقت نمی­ میریم؛ آب هویج­ مان را می ­نوشیم و اگر ناخوش شدیم می­ توانیم چیزی بزنیم که سر حال بیائیم، و یک آمپول کوچک، هر مخدری که لازم داشته باشیم. کبک ما باید خروس بخواند و موفقیت را بر ما ارزانی دارد. داخل شدم و نشستم که آن ها مته را در من فرو کنند. زرر زرر زررر زیررر، و هم زمان آفتاب گل­ های کوکب و پرتقال­ه ا را می­ پرورد و بر لباس پرستارها می ­تابید و هیولاهای بیچاره را دیوانه می­ کرد. زیرررر زیررر زررر.
«تا حالا کسیو ندیدم که به این خوبی زیر مته بشینه.»
«با خونسردی به او نگاه کن.»
باز هم اجتماعی از گایندگان پرستارها، جمعی از مردان که خانه ­هائی بزرگ داشتند و وقت کافی برای خندیدن، مطالعه و تماشای تئاتر و خریدن تابلو و فراموش کردن لحظه ­های جاری. نشاستۀ سفید و ناکامی من. اجتماع آن ها.
«حالتون چطوره؟»
«معرکه.»
«سوزن دردتون نمیاره؟»
«بذار باد بیاد.»
«بله؟»
«گفتم برین کنار بذارین باد بیاد.»
«فقط یه بچه ­ست. یک بچۀ تلخ. نمی­ شه سرزنشش کرد. چند سالته؟»
«چهارده.»
«من فقط جرئتتو تحسین کردم، خیلی خوب سوزن ­ها را تحمل کردی. تو بچۀ شجاعی هستی.»
«بذار باد بیاد.»
«نباید با من این طوری حرف بزنی.»
«بذار باد بیاد. بذار باد بیاد. بذار باد بیاد.»
«زیاد ناراحت نباش از این کورکا. فکر کن اگه کور بودی چه می ­شد.»
«اون وقت مجبور نبودم توی جاکشو ببینم.»
«پسره دیوونه است.»
«آره دیونه ست، سر به سرش نذار.»
بیمارستان گهی بود و هیچ وقت فکر نمی­ کردم بعد از ٢٠ سال مجبور شوم به آنجا برگردم، بار دیگر از طریق کلینک رایگان. بیمارستان و زندان و جنده­ ها: دانشگاه­های زندگی. امتحانات زیادی پس دادم. من را استاد صدا کن.

٤

با یک زن دیگر زندگی می ­کردم.  طبقۀ دوم یک ساختمان زندگی می ­کردیم، مشرف به باغ. من کار می ­کردم. همین بود که داشت جانم را می­ گرفت؛ نوشیدن در تمام طول شب و کار کردن در تمام طول روز. همیشه یک بطری را به یکی از پنجره ­ها پرت می­ کردم. معمولن پنجره را با خود پیش شیشه­ ساز گوشۀ خیابان می­ بردم که تعمیرش کند، شیشۀ نو بیندازد. هفته ­ای یک بار کارم همین بود. شیشه­ ساز همیشه منو یه طور عجیبی نگاه می­ کرد، اما با پذیرفتن پول­ هایم که به نظرش جلوه­ ای داشتند؛ مخالفتی نداشت. پانزده سال تمام بطور مستمر در مصرف الکل افراط کرده بودم و یک روز صبح که بیدار شدم دیدم که خون از دهن و کونم جاری شده. سنده ­های سیاه. خون، خون، سیلی از خون. خون بدبوتر از گه است. زن به دکتر تلفن کرد و آمبولانسی برای بردنم آمد. پرستاران گفتند که سنگین ­تر از آن هستی که ترا از پله ­ها پائین ببریم و از من خواستند از تخت پائین بیایم. گفتم: «باشه پسرا، خوشحالم که می ­تونم یه کاری براتون بکنم، شما لازم نیست خودتونو خسته کنید.» دم در روی یک برانکارد خوابیدم. آن ها پتو را برایم کنار زدند و من چون یک گل پژمرده از برانکارد بالا خزیدم. چه گل لعنتی ­ای. همسایه­ ها از پنجره دیدند، وقتی داشتند من را می ­بردند آن ها کنار در بودند. بیشتر وقت­ ها من را  مست دیده بودند. یکی گفت: «ببین میبل، این یارو وحشتناکه رو.» در جوابش گفته شد: «خداوند به روحش رحم کنه.» میبل مهربان. یک دهن پر از مایع قرمز کنار دیوارۀ برانکارد بالا آوردم و یکی گفت: اوووه­ه­…
با وجود کار کردنم، پولی در بساطم نبود، پس باز هم برمی ­گشتم به یک کلینیک رایگان. آمبولانس پر از مریض بود. در همۀ گوشه و کنار آمبولانس همۀ ما در قفسه­ های دراز کشیده بودیم. راننده گفت: «ظرفیت کامل شد، پس می­ریم.» سفر خوبی نبود. ما پیچ و تاب می خوردیم. برای این که کسی مرافعه راه نندازد، هر کاری می­کردم که خون بالا نیاورم.
صدای یک زن سیاه­پوست را شنیدم که: «آه، باور نمی ­کنم که این بلا سرم اومده باشه، باور نمی ­کنم، خدایا خودت کمکم کن!»
این جور جاها خدا خیلی طرفدار داشت.
من را در یک زیرزمین تاریک جا دادند و کسی توی لیوان آب یک چیزی به من داد و همین. گاه گاهی داخل لگن خون بالا می­ آوردم. چهار یا پنج نفر بودیم آن پائین. یک مرد زشت بود که بیمار روانی بود ولی حسابی قوی. از تخت فنری­اش پائین می­ آمد و پرسه می­زد، تلوتلو می­ خورد، روی بقیه می­ افتاد، چیزها را پرت می­ کرد. «هان چی میخ وام وایه جوبه، من یه هو یا کاکا جومر جاجو جوجه.» آفتابه را برداشتم که با آن بزنمش، اما هیچ  وقت به اندازۀ کافی نزدیک نشد. سرانجام در گوشه ­ای سکندری خورد و آرام شد. هر شب تا ساعت دوازدۀ روز بعد در زیرزمین می ­ماندم. بعد من را می­بردند طبقۀ یک. کلینیک کاملن پر بود. من را در گوشۀ تاریکی قرار دادند. یکی از پرستارها گفت: «و توی اون گوشۀ تاریک می ­میره.» دومی گفت: «البته.»
یک شب بلند شدم اما توانائی رفتن تا توالت را نداشتم. همان جا وسط اتاق خون بالا آوردم. سکندری خوردم و ضعیف ­تر از آن بودم که بتوانم بلند شوم. پرستار را صدا کردم اما درهای بخش همه فلزی بودند و هر کدام به کلفتی نیم تا یک اینج، به همین دلیل کسی صدایم را نشنید. ساعت در میان یک پرستار می­آمد که ببیند کسی مرده یا نه. شب­ ها کلی مرده می­بردند بیرون. شب نمی ­توانستم بخوابم و تماشا می ­کردم. یک مرد را از تختش بیرون کشیدند و گذاشتنش روی برانکارد و یک ملافه کشیدند روی سرش. برانکاردها را حسابی روغن ­کاری کرده بودند. بدون این که متوجه باشم داد زدم: «پرستار!» یکی از مردهای مسن گفت: «خفه شو، ما می ­خوایم بخوابیم.» سرم گیج رفت.

وقتی بیدار شدم همۀ چراغ ­ها روشن بود. دو پرستار داشتند از جا بلندم می­کردند. یکی از آن ها گفت: «به تون گفتم که باید در تخت تون باقی بمونید!» قادر به حرف زدن نبودم. پتک به سرم می­ خورد. جان نداشتم. مثل این بود که همه چیز را می­ شنیدم، اما جز برق نور چیزی را نمی د­یدم. هیچ هراسی نداشتم، هیچ ترسی؛ فقط حسی از انتظار داشتم. بدون این که برایم فرق داشته باشد منتظر هر چیزی بودم.
یکی از آن ها گفت: «شما خیلی بزرگید، بشینید رو این صندلی.»
آن ها مرا بر صندلی نشاندند و بردندم. حس می­ کردم که سه کیلو وزن دارم.
بعد آن ها دورم ایستاده بودند؛ مردم. یک دکتر را بخاطر می­ آورم که لباس سبز داشت، لباس عمل. عصبانی بود. با سرپرستار حرف می ­زد.
«چرا به این مرد خون تزریق نکردید؟ … سانتی­متر مکعب خون کم کرده.»
«کاغذاش یه بخش دیگه بوده در حالی که من این بالا کار می­ کردم و قبل از این که من برسم کاغذاشو ببینم اونا را آرشیو کرده بودند. غیر از این دکتر این آقا تو بانک خون اعتبار نداره.»
«من خونشو تا این حد بالا می­ خوام و همین الان.» فکر کردم این بابا دیگر کیست. خیلی آدم عجیبی بود. عجیب­ تر از این که دکتر باشد.
آن ها شروع به تزریق خون کردند. چهار و نیم لیتر خون و چهار لیتر گلوکز.
یک پرستار آمد که به من غذا بدهد. بیف برشته با سیب­ زمینی، نخود فرنگی و هویج. سینی غذا را جلوم گذاشت.
به او گفتم: «من که اینا را نمی ­تونم بخورم. اینا می ­تونن به قیمت جونم تموم بشن.»
گفت: «بخورید. روی لیست تون هست این غذا، جزء رژیم غذائی تونه.»
گفتم: «یه کم شیر بدین.»
گفت: «حالا اینا را بخورین.» و رفت.
دست نزدم.
پنج دقیقه بعد دوان دوان آمد و جیغ زد:
«اونا را نخورین! اجازه ندارین اونا را بخورین. لیست اشتباه بود.»
آن ها را بیرون برد و با یک لیوان شیر برگشت.
بعد از این که اولین شیشۀ خون را به بدنم زدند من را بر روی برانکارد قرار دادند و بردن به بخش عکس برداری. دکتر گفت که صاف بایستم. هر وقت می­ خواستم این کار را بکنم به سمت عقب می ­افتادم.
داد زد: «لعنتی! یه فیلم دیگه هم خراب کردی! صاف بایست و نیفت این قدر!»
سعی می­ کردم اما نمی­ شد. با کون می­خوردم زمین.
به پرستار گفت: «لعنتی! ببرش.»
روز عید پاک، ساعت پنج صبح ارکستر ارتش رستگاری زیر پنجره­ مان بودند و موسیقی می ­نواختند. آهنگ ­های وحشتناک مذهبی، بد و بلند می­زدند، و من را غم زده کردند، از پوستم نفوذ کردند، من را کشتند. آن روز صبح، از هر زمان دیگر خود را به مرگ نزدیک­تر حس کردم. مرگ با من یک سانت فاصله داشت، به اندازۀ یک مو. بالاخره از آن جا رفتند سر یک عدۀ دیگر را بخورند و من کم کم به زندگی برگشتم. می ­توانستم تصور کنم که آن ها آن روز صبح یک دوجین از زندانیان را با این موزیک کشته­ اند.
بعد پدرم ظاهر شد همراه با جنده­ ام. او مست بود و فهمیدم که پدرم به او پول مشروب داده و به زور او را کشانده این جا که من را ناراحت کند. من و پیرمرد از مدت­ ها پیش دشمن بودیم. به هر چی من اعتقاد داشتم او منکر بود و بالعکس. بالای تختم ایستاده بود و دست تکان می ­داد؛ صورتش از مستی قرمز شده بود.
پرسیدم: «اونو چرا تو این وضعیتم آوردی اینجا؟ نمی ­تونستی صبر کنی تا یه وقت دیگه؟»
«گفتم که او آدم بی­ ارزشیه! همیشه گفتم که بی ­ارزشه!»
«اول مستش کردی و بعد کشوندیش این جا. چرا خنجر می­ زنی به من؟ چرا؟»
«لعنتی اگه یه کلمۀ اضافی حرف بزنی این سوزنو از تو بازوت می­ کشم و میام بالا تا می خوری می­ زنمت.» پدرم بازوی او را گرفت و آن ها رفتند.
فکر کنم کسی به آن ها تلفن زده و گفته بود که من در حال مردن هستم. همچنان خونریزی می­ کردم. آن شب کشیش آمد.
گفتم: «پدر! اینجا چندان بد نیست، ولی من میل دارم بدون اطوار، بی هیچ حرفی بمیرم.» از این که دیدم شروع به ناله کرد و چرخیدن دور سر خود؛ حیرت­زده شدم. مثل این که زده باشمش. گفتم حیرت­زده شدم برای این که فکر می­کردم آدم­های مریض اینجا تسلط بیشتری بر خود دارند. اما این طور نبود، آنها هم قادر نبودند شلوار خود را بالا بکشند.
یکی از پیرمردها گفت: «پدر با من حرف بزنید، شما می­توانید با من حرف بزنید.»
کشیش به طرف پیرمرد رفت و همگی راضی بودند.
سیزده روز پس از این که آمدم اینجا، کامیون می­راندم و بسته­های تا بیست و پنج کیلوئی را بلند می­کردم. یک هفته بعد اولین مشروبم را خوردم؛ چیزی که گفته بودند زندگی را از من خواهد گرفت.
فکر کنم روزی در همین کلینیک رایگان بمیرم. از شر آن­جا خلاص نخواهم شد.

۵

باز بد آوردم و به خاطر زیاده­روی در نوشیدن شراب عصبی شده بودم و ضعیف؛ و در اثر افسردگی قادر به انجام کار بارگیری یا پادوی که داشتم، نبودم. بنابراین رفتم پائین در بخش بسته­بندی گوشت و توی دفتر شروع کردم به راه رفتن.
مرد پرسید: «تو را قبلن جائی ندیدم؟»
به دروغ گفتم: «نه.»
دو یا سه روز قبل رفته بودم همانجا و کاغذهای لازم را پر کردم، آزمایش پزشکی دادم و پس از طی مراتب اداری من را برد چهار طبقه پائین­تر، که سردتر و سردتر می­شد و کف سبز رنگش که با خون برق می­زد و دیوارهایش هم سبزرنگ بودند. کار را برایم تشریح کرد. کارم فشار دادن دکمه­ای بود و بعد از این سوراخ دیوار صدائی در می­آمد مثل صدای زمین خوردن فیلی با کون. بعد چیزی ظاهر می­شد، یک چیز مرده، و بعد خیلی از این جنازه­های خونین و مالین را به من نشان داد که چطور آن­ها را بردارم و پرت کنم توی چرخ باربری و یک دکمۀ را فشار بدهم تا یک نعش دیگر بیاید. بعد گذاشت و رفت. روپوش، کلاه حلبی و چکمه­هایم که سه شماره از پاهایم کوچکتر بودند را در آوردم، از پله­ها بالا رفتم و از آنجا خارج شدم.
«یک کم سنت برا این کار زیاده.»
به دروغ گفتم: «می­خوام رگ و پی­ام باز شن. به کار بدنی سنگین احتیاج دارم، یه کار سنگین خوب.»
«از پسش بر میائی؟»
«من بنیه­م قویه. همیشه تو رینگ بودم و با بهترین بکس­بازا مسابقه دادم.»
«آره؟»
«بله.»
«از قیافه­ت پیداس. انگار تو آتش­سوزی چیزی هم بودی.»
«بی­خیال صورتم. دستام قوی­ان. با اونا باید کاری بکنم. کاری که سر فرم نگرش داره.»
«من مسابقات بکس را دنبال می­کنم. اسم تو را بجا نمیارم.»
«با یه اسم دیگه بکس­بازی می­کنم. به اسم کید استاردوست.»
«کید استاردوست؟ نه همچی اسمی یادم نمیاد.»
«من تو آمریکای جنوبی، آفریقا، اروپا، جزیره­ها و شهرای کوچک بکس بازی می­کردم. برای همین هم تو پروندۀ استخدامی یه جاهائیش خالیه. معلوم نیست اون وقت چکار می­کردم. من دوس ندارم از بکس بازیم حرف بزنم برای این که مردم خیال می­کنن دارم شوخی می­کنم یا چاخان. برای همین می­گم جهنم و یه جاهای پرسشنامۀ استخدامی را خالی می­ذارم.»
«خیلی خب. فردا ساعت نه و نیم صبح برو برای معاینۀ پزشکی و بعدش شروع می­کنی. گفتی کار سنگین دوس داری؟»
«حب البته اگه کار آسون­تری باشه…»
«نه. الان نیس. می­دونی که برا سنای پنجاه به بالا سختگیری می­کنیم. الانم مطمئن نیستم که دارم کار درستی می­کنم که این کارو به تو می­دم. نمی­خوایم اینجا جماعت وقتمونو تلف کنن.»
«من جماعت نیستم. کید استاردوست هستم.»
خندید و گفت: «بسیار خوب کید. کارتو شروع کن.»
از طرز گفتنش خوشم نیامد.
دو روز بعد از  ورودی کارخانه داخل شدم و رفتم توی یک آلونک چوبی و ورقه­ای که بر آن نامم، هنری چیناسکی، نوشته شده بود را به یک پیرمرد نشان دادم و او من را به انبار تخلیه فرستاد که قرار بود آنجا کسی به اسم تورمن را ببینم. رفتم. یک ردیف مرد بر نیمکت چوبی نشسته بودند و طوری به من نگاه می­کردند که انگار یک هم­جنس­گرا یا آدمی بی­دست و پا دیده­اند. من هم با نگاهی که فکر می­کردم تحقیرآمیز باشد، نگاه­شان کردم و در جلد پائین­شهریم رفتم و شمرده گفتم:
«تورمن کجاس؟ قراره این بابا را ببینم.»
یکی پرسید: «تورمن؟»
«آره.»
«در خدمتتون هستم.»
«آره؟»
«آره.»
به من نگاه کرد و گفت:
«چکمه­هات کو؟»
گفتم: «چکمه؟ کسی بهم نداده.»
دست کرد زیر نیمکت و یک جفت چکمۀ کهنۀ خشک شده به من داد. پوشیدمشان. همان داستان قدیمی: سه شماره کوچکتر از پاهام. شصت پاهایم توی چکمه دو لا شده بود و داشتند له می­شدند.
بعد یک روپوش خونی به من داد و یک کلاه فلزی. آن­ها را پوشیدم. آنجا ایستادم و او سیگاری گیراند یا به قول انگلیسی­ها سیگارش را آتش زد. با یک حرکت آرام مردانه سیگار را به کناری پرت کرد و گفت: «با من بیا.»
همۀ کارگرها سیاه بودند و وقتی داشتم می­رفتم مثل مسلمان­های سیاه­پوست به من نگاه می­کردند. من ۶ فوت قدم بود با این حال همۀ آن­ها از من قد بلندتر بودند. آنهائی هم که قدشان از من بلندتر نبود سه چهار برابر از من عریض­تر بودند.
ترومن داد زد: «هانک!»
فکر کردم هانک، پس یک نفر هم نام من هم بود آنجا. عالی.
سرم توی کلاه فلزی عرق کرده بود.
«شروع کنین به کار.»
عیسی مسیح! یا عیسی! آن شب­های شیرین کجا رفتند؟ چرا چیزی که برای من پیش آمده برای والتر وینچل که به «شیوۀ آمریکائی» اعتقاد داشت، پیش نیامده است؟ مگر من بهترین دانشجوی مردم­شناسی نبودم؟ چه شده است؟
هانک مرا برد بالا، جلوی یک کامیون دراز و خالی که در انباری پارک کرده بود.
«همین جا منتظر باش.»
بعد چند تا از مسلمانان سیاه­پوست با فرقان­هایی که رنگ موج­دار سفید چرکتاب، به رنگ دوغابی که با گه مرغ قاطی کرده باشند، داشتند؛ دوان دوان آمدند. هر فرقان پر بود از ران خوک که در خون رقیق و آبکی شناور بودند. نه، در خون شناور نبودند. در خون کار گذاشته شده بودند، مثل سرب، مثل گلولۀ توپ، مثل مرگ.
یکی از آنها پرید تو کامیونی که پشت من بود و بقیه شروع کردند به پرتاب ران­ها به طرف من و من آن­ها را می­گرفتم و به طرف کسی که پشت سرم بود پرت می­کردم که او هم می­چرخید و آن را می­انداخت پشت کامیون. ران­ها تند تند می­آمدند و مرتب سنگین­تر می­شدند. به محض این که یکی را پرت می­کردم و برمی­گشتم، یکی دیگر در راه بود. فهمیدم که دارند سر به سرم می­گذارند که خوردم کنند. زود عرقم در آمد، مثل این که زیر دوش باشم، و پشتم درد گرفت، سینه­ام درد گرفت، دستم صدمه دید، همه جایم درد گرفت و به جائی رسیدم که حتی یک ذره انرژی هم برایم باقی نمانده بود. چشم­هایم سیاهی می­رفت، نفسم بند آمده بود و بیش از آن قادر نبودم یکی دیگر از آن ران­ها را بگیرم و پرت کنم. خون رویم شتک زده بود و مرگ به آرامی در دستانم تلو تلو می­خورد. ران خوک­ها کمی شبیه کپل زنانه بودند و من قادر نبودم دهنم را باز کنم و بگویم: «آهای شماها چه مرگتونه؟»
ران­ها می­آمدند و من مثل فرفره می­چرخیدم و مثل همۀ آن ها که زیر کلاه خود حلبی مهر باطل خورده­اند، آن­ها را در هوا می­قاپیدم. و آن­ها همچنان فرقان­هایی که پر از ران بود را خالی می­کردند و ران، ران، افخاذ را به سمت من پرتاب می­کردند. تا همۀ فرقان­ها خالی شدند و من آنجا ایستاده بودم و پیچ و تاب می­خوردم و نور زرد لامپ را نفس می­کشیدم. شب بود لعنتی. خوب، من همیشه شب­کاری را دوست داشتم.
«با ما بیا.»
من را به جای دیگری بردند. توی دالانی که دیوارهای بلندی داشت، آن بالا توی هوا، یک شقه گوساله آویزان بود، یا نه، یک گوسالۀ درسته بود، بله، گوساله­های کامل. خوب که نگاه کردم چهار دست و پاهایشان را دیدم و یکی از آن­ها از چنگک آویزان بود و داشت به طرف من می­آمد. تازه کشته شده بود و ناگهان بالای سرم از حرکت ایستاد. درست بالای سرم از چنگک آویزان بود.
فکر کردم: «همین الان کشتنش. اونا، این زبون بسته را کشتن. چطوری بفهمم که آدمو از گوساله تشخیص می­دن یا نه؟ اونا از کجا بدونن که من گوساله نیستم؟»
«خیلی خب، بچرخونش!»
«بچرخونمش؟»
«درسته. باهاش برقص.»
«بله؟»
«آه خدای بزرگ! جورج! بیا اینجا بابا!»
جورج پرید زیر گوسالۀ مرده. آن را گرفت. یک: هل داد به جلو. دو: هل داد به عقب. سه: آن را محکم به جلو هل داد. گوساله تقریبا موازی با زمین بود. یک نفر دکمه­ای را فشار داد و گوساله را گرفت. آن را گرفت برای بازار گوشت جهانی. برای زن­های خانه­دار خوب خورده و خوابیده و اهل شایعه و بداخلاق و ابلۀ جهان که ساعت دو بعد از ظهر در لباس خانه، به سیگارشان پک­های عمیق می­زنند و تقریبا هیچ احساسی ندارند.
یک.
دو.
سه.
آن را گرفتم. استخوان­های مرده­اش در مقابل استخوان­های زندۀ من، گوشت مرده­اش در برابر گوشتم. استخوان­ها و وزنش به من فشار آوردند. به فکر فرو رفتم که یک کس سکسی، روی نیمکت، پاهایش را بر هم انداخته و جلویم نشسته و من با گیلاس مشروبی در دست، آرام و مطمئن با حرف پیش می­رفتم تا درون تن خالی از روح­اش.هانک داد زد: «اینو تو کامیون آویزون کن.»
شرم ناشی از شکست را در حیاط مدارس آمریکا یاد گرفته بودم وقتی که یک پسر به من گفت که نباید گوساله را رو زمین ول کنم چون این کار نشان می­داد که من آدم ترسوئی هستم، نه یک مرد و به همین دلیل من استحقاق زیادی نداشتم جز استهزاء و خنده، در آمریکا باید حتما برنده باشی و هیچ راه دیگری نداشت. باید یاد می­گرفتی که برای هیچی بجنگی، بدون هیچ سئوالی. غیر از این، اگر گوساله را می­انداختم، باید از زمین بلندش می­کردم، و می­دانستم که این کار برایم ممکن نیست. از این گذشته، کثیف هم می­شد و من نمی­خواستم کثیف شود، یعنی آنها نمی­خواستند.
پریدم توی کامیون.
«آویزونش کن.»
چنگکی که از سقف آویزان بود، کند شده بود مثل انگشت بدون ناخن. باید قسمت پائین حیوان را هل می­دادم می­رفت عقب و قسمت بالایش را می­گرفتم و سعی می­کردم آن را به چنگک کند گیر بدهم و گیر نمی­کرد. مادر سگ! همه­اش غضروف بود و چربی. سخت بود. سخت.
«بجنب.»
آخرین ذخیرۀ توانم را به کار گرفتم و چنگک به گوشت گیر کرد. منظرۀ زیبائی بود. معجزه، چنگک به گوشت گیر کرد و گوساله بارش را از دوشم برداشت و آویزان شد. آویزان برای اراجیف لباس­های خانه و قصابی­ها.
«تکون بخور.»
یک سیاه ۱۳۰ کیلوئی، پررو، گستاخ، بامزه و بی­رحم آمد به طرفم. با خشونت آمد و نگاهم کرد.
«ما همین جا می­مونیم.»
«باشه رئیس.»
رفتم جلوش. یک گوسالۀ دیگر منتظرم بود. هر بار که یکی از آن گوساله­ها را بار می­زدم مطمئن بود که آخرین گوساله­ای است که می­توانم حمل کنم و مرتب به خودم می­گفتم
یکی دیگر
فقط یکی دیگر
و بعد
گور پدرش.
آنها منتظر بودند تا وا بدهم. وقتی که آن­ها فکر می­کردند نمی­بینمشان، چشم­ها و لبخندشان را می­دیدم. نمی­خواستم پیروزی را به آنها واگذار کنم. رفتم که یک گوسالۀ دیگر بر دارم. آخرین تیر تاخت یک شمشیرباز قدیمی و بی­باک. رفتم به طرف گوشت.
دو ساعت به کار ادامه دادم تا یک نفر داد زد: «استراحت.»
پیروز بودم. یک استراحت ده دقیقه­ای با قهوه و این که آنها نتوانسته بودند من را از پا در آورند. پشت سر آنها رفتم تا به گاری غذا رسیدم. شب بخار قهوه را دیده بودم. دونات و سیگار و کیک و ساندویچ را هم در نور زرد لامپ دیده بودم.
«آهای، با توام.»
هانک بود. هم­نامم.
«بله هانک؟»
«قبل از این که زنگ تفریحتو شروع کنی بپر تو این کامیونه و بذارش دم استبل شمارۀ ۱۸.»
همان کامیونی بود که تازه بار زده بودیم، همان که طولش نصف کوچه بود، و استبل ۱۸ آن طرف ساختمان.
تصمیم گرفتم کابین آن را باز کنم و رفتم داخل آن. صندلی­های نرم چرمی داشت که راحت­ترین صندلی­هائی بودند که تا آن وقت دیده بودم و اگر در برابرش مقاومت نمی­کردم سریع خوابم می­برد. من رانندۀ کامیون نبودم. نگاهی به پائین انداختم دیدم نیم دوجین دستۀ دنده، ترمز، پدال و از این چیزهاست. سویچ را چرخاندم و ماشین روشن شد. با پدال­ها و دسته دنده­ها این قدر ور رفتم تا کامیون راه افتاد. ساختمان را طی کردم تا به استبل ۱۸ رسیدم، در تمام این مدت در فکر بودم که نکند من که برسم واگن ناهار رفته باشد. برایم تراژیک بود رفتن واگن، یک تراژدی واقعی. کامیون را پارک کردم، خاموشش کردم و یک دقیقه روی صندلی نشستم تا از نرمی چرم آن لذت ببرم. بعد در را باز کردم و رفتم پائین. پله یا هر چیز که قرار بود آنجا باشد را ندیدم و مانند گلوله خورده­ها با روپوش خونی و کلاه فلزیم خوردم زمین. چیزیم نشد. اصلا حس نکردم. درست وقتی از جایم بلند شدم دیدم که واگن ناهار از در خارج شد و به سمت پائین خیابان رفت. آنها را دیدم که خندان از سمت بارانداز برمی­گرداند و سیگارشان را آتش می­زنند.
چکمه­هایم را در آوردم، روپوشم را در آوردم، کلاه فلزیم را در آوردم. به طرف آلونک دم ورودی حیاط رفتم. روپوش و کلاه را روی پیشخوان انداختم. یک پیرمرد به من نگاه کرد:
«چی؟ داری این کار خوبو ول می­کنی؟»
«بهشون بگو چک دو ساعت کارمو پست کنن یا این که بگو اصلا بکنن تو کونشون. من تخمم هم نیست.»
رفتم بیرون. به یک بار مکزیکی در آن طرف خیابان رفتم و یک آبجو نوشیدم و بعد سوار اتوبوس شدم و رفتم خانه. قانون مدرسۀ آمریکائی باز شکستم داد.

۶

شب بعد از آن در یک بار بین زنی که پارچه­ای بسر بسته بود و زن دیگری که پارچه­ای بسر نبسته بود، نشسته بودم. مثل بقیۀ بارها. بی­نور، ناقص، ناجور، خشن، کثیف، فقیر و توالت مردانه چنان بوئی می­داد که نمی­شد نشست و در آن رید. فقط می­شد شاشید و استفراغ کرد، سرت را باید بر می­گرداندی و دنبال نور می­گشتی و از شکمت می­خواستی یک شب دیگر هم طاقت بیاورد.
سه ساعتی می­شد که آنجا نشسته بودم و می­نوشیدم و برای زنی که پارچه­ای بر سر نبسته بود، مشروب می­خریدم. ریختش بد نبود: کفش­های گران­قیمت، ساقی خوشگل، کپلی خوشگل که از فرط گندگی داشت می­ترکید، اما در نگاه من سکسی­ترین کپل بود.
یک مشروب دیگر خریدم. دو تای دیگر.
گفتم: «تموم شد، بی­پول شدم.»
«شوخی می­کنی؟»
«نه.»
«جائی برای زندگی کردن داری؟»
«اجارۀ دو روز دیگه را هم دادم.»
«کار می­کنی؟»
«نه.»
«پس چی؟»
«هیچی.»
«منظورم اینه که مخارجتو از کجا میاری؟»
«مدتی کارگزار یک کلوب سوارکاری بودم. پسر خوبی داشتم که دو بار به این خاطر که داشت یک باطری را از خروجی می­برد بیرون گرفتنش. کارشو از دست داد. یه مدت بکس بازی کردم، قمار کردم و حتی در یک کارخونۀ جوجه­کشی کار کردم، معمولا تمام شب را بیدار می­موندم که جوجه­ها را از شر سگ­های اون ورا حفظ کنم. کار سختی بود، و یک روز سهوا یه سیگار روشن را انداختم اونجا که نصف جوجه­ها را آتش زد به اضافۀ همۀ جوجه خروسای خوبم. یه مدت برای استخراج طلا رفتم شمال کالیفرنیا، تو اسکله کار دباغی کردم، سعی کردم تو بازار کار کنم، کار فروشندگی شورت، هیچکدام از این کارا نگرفت. ورشکسته شدم.»
گفت: «مشروبتو بنداز بالا و با من بیا.»
این «با من بیا»ش، خوب بود. مشروبم را خوردم و پشت سرش رفتم بیرون. راه رفتیم تا این که جلوی یک مغازۀ لیکور فروشی ایستادیم.
به من گفت: «ساکت باش، بذار من حرف بزنم.»
رفتیم تو مغازه. مقداری سالمی برداشت، تخم مرغ، نان، بیکن، آبجو، خردل تند، ترشی، دو تا نیم بطر ویسکی اعلا، مسکن و خرت و پرت­های دیگر با سیگار و سیگار برگ.
به فروشنده گفت: «بذار به حساب ویلی هانسن.»
با جنس­ها از مغازه بیرون زدیم و او از باجۀ گوشۀ خیابان به تاکسی تلفن زد و تاکسی زود پیدایش شد و رفتیم روی صندلی عقب نشستیم.
پرسیدم: «ویلی هانسن کیه؟»
گفت: «بی­خیال.»
در خانه به من کمک کرد تا جنس­ها را بگذاریم در یخچال. بعد نشست روی کاناپه و ساق­های خوشگلش را روی هم انداخت، قوزک پایش را مالید و آن را چرخاند، به کفش­هایش نگاه می­کرد، کفش­های پاشنه بلند خوشگلش. باندرول یکی از نیمی­ها را باز کردم و ایستادم و دو تا مشروب قوی درست کردم. دوباره پادشاه بودم.
آن شب توی رختخواب وسط کار ایستادم و پرسیدم: «اسمت چیه؟»
«چه فرقی می­کنه که اسم کوفتیم چی باشه؟»
خندیدم و به کارم ادامه دادم.
پرداختی اجاره خانه تمام شد و من همۀ جنس­هایم را که زیاد هم نبودند را ریختم توی چمدان مقوائیم و نیم ساعت بعد از پشت یک مغازۀ پالتو پوست فروشی از یک راهرو با سنگ­فرش­های فرسوده گذشتیم. یک خانۀ دو طبقۀ قدیمی آنجا بود.
پپر (اسم زن بود که بالاخره به من گفت) زنگ خانه را زد و به من گفت:
«پشت سر من وایسا. نذار ببیندت. وقتی صدای باز شدن در آمد، در را باز می­ذارم و تو پشت سرم بیا تو.»
ویلی هانسن به وسط راه پله نگاه میکرد و تصمیم می­گرفت که در را باز کند یا نه. در آنجا آینه­ای بود که پشت در را نشان می­داد.
تصمیم گرفت که خانه باشد. صدای باز شدن در آمد و من پشت سر پپر رفتم تو و چمدانم را پائین پله­ها گذاشتم.
به بالای پله­ها که رسید ویلی را دید. «عزیزم! از دیدنت خیلی خوشحالم!»
ویلی پیر بود و فقط یک دست داشت. دستش را دور او پیچید و بوسیدش.
بعد من را دید.
«این کیه؟»
«ویلی جون، می­خوام با دوستم آشنا بشی. اسمش کیده.»
گفتم: «سلام!»
جوابم را نداد.
«کید؟ به بچه­ها شباهتی نداره؟»
«کید لانی. به این اسم بکس بازی می­کرده.»
گفتم: «کید لانکلود.»
رفتیم به آشپزخانه و ویلی بطری را جلو کشید و برایمان ریخت. پشت میز نشستیم.
از من پرسید: «از پرده­ها خوشت میاد؟ دخترا اینو دوختن. این دخترا کلی هنر دارن.»
به او گفتم: «پرده­ها خوشگلن.»
«دستم گرفته و حسابی سفت شده. انگشتامو به سختی می­تونم تکون بدم. فکر کنم دارم می­میرم. دکترا نمی­تونن بفهمم چمه. دخترا فکر می­کنن دارم شوخی می­کنم. اونا بهم می­خندن.»
به او گفتم: «من حرفاتو باور می­کنم.»
دو تا مشروب دیگر هم خوردیم.
ویلی گفت: «ازت خوشم میاد. به نظر میاد که سرد و گرم چشیده­ای، آدم با کلاسی هستی. خیلیا بی­کلاسن. اما تو کلاس داری.»
گفتم: «چیزی از کلاس نمی­دونم. اما دنیا دیده­ام.»
چند تا مشروب دیگر هم خوردیم و رفتیم به پذیرائی. ویلی یک کلاه قایق­سواری رو سرش و پشت ارگ نشست و با یک دست شروع کرد به ارگ زدن. ارگ پر سر و صدائی بود.
روی زمین فرش بود از سکه­های ربع دلاری، پنجاه سنتی، ده سنتی و همه جور پول خورد. هیچ چیز نپرسیدم. نشسته بودیم و می­نوشیدیم و به ارگ گوش می­دادیم. وقتی نواختن ارگ را تمام کرد به آرامی تشویقش کردم.
به من گفت: «یک شب همۀ دخترا اینجا بودن، بعد یکی داد زد: پلیس! باید بودی و می­دیدی که بعضیشون لخت و بعضی با شورت و کرست می­دویدند. همه­شون دویدن بیرون و تو گاراژ قایم شدند. خیلی با مزه بود. همینجا نشسته بودم و اونا یکی یکی از گاراژ برگشتن. خیلی بامزه بود.»
پرسیدم: «کی بود که داد زد پلیس؟»
گفت: «من بودم.»
بعد رفت به اتاق خواب، لباسش را در آورد و رفت توی رختخواب. وقتی رفتم سکه­ها را از زمین جمع کنم پپر به اتاق خوابش رفت و او را بوسید و با او حرف زد.
وقتی برگشت اشاره کرد به پائین پله­ها. رفتم پائین و چمدانم را آوردم بالا.

۷

هر وقت که صبح­ها کلاه قایقرانی، آن کلاه کاپیتان را، سر می­گذاشت می­فهمیدیم روز قایق­سواری­ست. جلو آینه می­ایستاد و کلاهش را صاف می­کرد و یکی از دخترها می­دوید و به ما می­گفت:
«ویلی کلاهشو سرش کرده، امروز می­ریم قایق­سواری!»
مثل اولین بار. او کلاه به سر می­آمد بیرون و ما دنبالش راه می­افتادیم و می­رفتیم طبقۀ پائین به گاراژ.
یک ماشین کهنه داشت با کابین پشت.
دو یا سه تا از دختران رفتند روی صندلی جلو کنار ویلی، تو بغل هم نشستند و بالاخره یه طوری جا شدند و پپر و من روی صندلی­های کابین پشت و پپر گفت: «او فقط روزائی که خمار یا مست نیست میره قایق­سواری. مواظب باش که این حرومزاده نمی­ذاره کسی دیگه هم مشروب بخوره.»
«تف. من به یه مشروب احتیاج دارم.»
گفت: «همه­مون احتیاج داریم.». یک نیمی از کیفش بیرون آورد، درش را باز کرد. بطری را داد به من.
«حالا صبر کن تا از آینۀ عقب ما را نگاه کنه و درست لحظه­ای که چشاش برگشتن رو جاده یه قلپ بزن.»
امتحان کردم. شد. بعد نوبت پپر بود. تا رسیدیم سن پدرو، بطری خالی شد. پپر یک آدامس در آورد و من یک سیگار برگ روشن کردم و از کابین پیاده شدیم.
قایق زیبائی بود. دو تا موتور داشت و ویلی به من نشان می­داد که اگر مشکلی پیش آمد چطور موتور کمکی را راه بیندازم. بدون این که گوش بدهم سرم را تکان می­دادم. یک چیزی می­گفت در این حد که مثلا اگر لازم شد چطور طناب را بکشم تا موتور روشن شود.
طرز لنگر انداختن و باز کردن را هم به من نشان داد اما من فقط به یک مشروب دیگر فکر می­کردم، بعد لنگر را باز کردیم و او کلاه کاپیتان بر سر وسط کابین ایستاده بود و قایق را هدایت می­کرد و دختران دورش بودند.
«ویلی، بذار من قایقو ببرم.»
من نمی­خواستم قایق را ببرم. اسم خود را بر قایق گذاشته بود ویلهان. اسمی وحشتناک. می­توانست اسم قایق را بگذارد کس شناور.
پشت سر پپر رفتم به کابین پائین و آنجا مشروب پیدا کردیم، مشروب مفصل. همانجا ماندیم به مشروب خوردن. شنیدم که موتور را خاموش کرد و از پله­ها پائین آمد.
گفت: «بر می­گردیم.»
«چرا؟»
«کنی دوباره افسرده شده. می­ترسم خودشو پرت کنه تو آب. اونجا سیخ نشسته و جلوشو نگاه می­کنه. شنا هم بلد نیست. می­ترسم خودشو بندازه تو آب.»
(کنی همان زنی بود که یک کهنه بسته بود به سرش.)
«بذار بپره. درش میارم. میندازمش بیرون. من هنوز اونقد قوی هستم که بتوانم بکشمش از آب بیرون، نگران نباش.»
«نه. بر می­گردیم. تازه شما داشتین مشروب هم می­خوردین.»
رفت بالا. من یک کم مشروب ریختم و یک سیگار برگ روشن کردم.

۸

وقتی موتور را خاموش کردیم، ویلی آمد پائین و گفت می­رود و زود برمی­گردد. زود بر نگشت. سه روز و سه شب می­شد که بر نگشته بود. همۀ دخترها را آنجا گذاشت و رفت. پاهایش را گذاشت روی گاز و رفت.
یکی از دخترها گفت: «دیوونه­س.»
یکی دیگر گفت: «آره.»
کلی غذا و لیکور داشتیم. پس همانجا منتظر ویلی ماندیم. چهار دختر آنجا بودند با پپر. آن پائین سرد بود و نه هر چقدر مشروب می­خوردیم فایده­ای داشت و نه هر چند تا پتو می­انداختیم روی خودمان. برای گرم شدن فقط یک راه داشتیم. دخترها شوخی می­کردند.
یکی از آن­ها داد زد: «نفر بعدی منم.»
یکی دیگر گفت: «فکر کنم همۀ آبم اومد.»
گفتم: «اگه تو می­گی همۀ آبت اومده، من چی بگم؟»
زدند زیر خنده. آخر سر دیگر نمی­توانستم بیشتر بکنم.
یادم آمد که تاس­های سبزم را با خود دارم. رفتیم پائین که تاس بازی کنیم. دخترها مست بودند و کلی پول داشتند. آنها بازی بلد نبودند و در خلال بازی برایشان توضیح می­دادم و همینطور در طول بازی بعضی مقررات را عوض می­کردم که با شرایط جور در بیاید.
وقتی ویلی برگشت همۀ ما مست بودیم و در حال تاس بازی.
از بالای پله­ها داد زد: «من توی این قایق اجازۀ قمار کردن نمی­دم به کسی.»
کنی رفت بالای پله­ها، دستانش را دور او حلقه کرد و زبان درازش را داخل دهان او کرد و چیزش را گرفت توی دست. با لبخند از پله­ها پائین آمد، مشروب ریخت، برای همه، و همانجا نشستیم به بگو بخند. او از یک اپرا صحبت کرد که برای ارگ می­نوشت؛ امپراتوری سانفرانسیسکو. قول دادم که متن موزیک را بنویسم و همان شب همگی مست و شاد به شهر برگشتیم. سفرهای بعدی­مان برای قایق­سواری المثنای همان سفر اولمون بود. او شبی مرد و همۀ ما دوباره بی­خانمان شدیم، من و همۀ دخترها. او خواهری داشت که تا شاهی آخر پول­هایش را گرفت و من در یک کارخانۀ بیسکویت سگ کار گرفتم.

۹

جائی در خیابان کینگزلی زندگی می­کنم و انباردار جائی هستم که لوازم پروژکتور می­فروشد.
انصافن اوقات خوشی داشتم. هر شب یک عالمه آبجو می­نوشیدم و اکثرا یادم می­رفت غذا بخورم. یک ماشین تحریر خریدم، یک ماشین تحریر کهنۀ دست دوم و قراضه که کلیدهایش گیر می­کرد. ده سال بود که چیزی ننوشته بودم. خیلی سریع کلی کار نیمه­تمام رو دستم ماند که نمی­دانستم چه کارشان کنم. همۀ آنها را گذاشتم در یک پاکت و پست کردم برای یک مجلۀ جدید که در یک شهر کوچک در تکزاس منتشر می­شد. حساب نکرده بودم که کسی این شعرها را قبول کند ، اما فکر کرده بودم که دست کم کسی را از خشم دیوانه کند که در این صورت وقتم هدر نرفته بود.
جواب نامه­ام را گرفتم، دو تا جواب، نامه­های بالا بلند. آنها نوشته بودند که نابغه هستم، نوشته بودند که کارهایم حیرت­آور است. نوشته بودند که خدایم. نامه­ها را بارها و بارها خواندم، مست کردم و یک جواب طولانی نوشتم. شعرهای بیشتری فرستادم. هر شب چند تا شعر و نامه می­نوشتم. از مزخرفات پر بودم.
خانم ادیتور که خودش هم به نوعی نویسنده بود، شروع کرد به عکس فرستادن و بدک هم نبود قیافه­ش؛ اصلا بد نبود. نامه­ها هر روز بیشتر شخصی می­شدند. نوشت کسی نمی­خواهد با او ازدواج کند. دستیارش که مرد جوانی است گفته که حاضر است برای نصف ارثش با او ازدواج کند. اما او نوشت که پولی در بساط ندارد فقط مردم فکر می­کنند که پول­دار است. دستیارش بعدها در یک بیمارستان روانی بستری شد. مرتب می­نوشت «هیچ کس نمی­خواهد با من ازدواج کند.» و «شعرهایت در شمارۀ آیندۀ مجله چاپ خواهند شد، یک شماره ویژۀ چیناسکی. و هیچ کس حاضر نیست با من ازدواج کند، هیچکس. می­دانی من یک نقص دارم، روی گردنم، نقص مادرزاد. هیچ وقت ازدواج نخواهم کرد.»
یک شب که خیلی مست بودم برایش نوشتم: «بهش فکر نکن! من با تو ازدواج می­کنم. نقص گردنت را هم فراموش کن. من هم در عوض چندان حشری نیستم. تو با گردنت و من هم با صورت آش و لاشم به هم می­خوریم. می­توانم تصور کنم که دو تائی با هم در خیابان قدم می­زنیم!»
نامه را پست کردم و همه چیز را فراموش و یک قوطی آبجو دیگر نوشیدم و رفتم و خوابیدم.
جواب نامه رسید: «آه! چقدر خوشحالم! هر کس من را می­بیند می­پرسد چی شده نیکی؟ قیافه­ت کاملا شکفته شده. چی شده؟ آه هنری، چقدر خوشحالم!»
چند عکس هم ضمیمۀ نامه کرده بود. عکس­هائی که بی­ریخت بودند. ترسیدم از آن­ها. رفتم بیرون و یک نیم بطر ویسکی خریدم. به عکس­ها نگاه کردم و ویسکی خوردم. روی فرش نشستم:
«خدای بزرگ یا عیسی مسیح! من دارم چه کار می­کنم؟ خوب خودم می­گم. می­خوام بقیۀ عمرم را وقف خوشحالی این زن بیچاره بکنم! بدبختیه اما خوب منم کله شقم، و چه کاری بهتر از این که کسی دیگه را خوشحال کنم؟»
چندان به قسمت آخر حرفم مطمئن نبودم. از روی فرش بلند شدم.
یک هفته بعد در ایستگاه اتوبوس منتظر بودم. مست بودم و منتظر اتوبوسی که از تکزاس برسد.
با بلندگو خبر رسیدن اتوبوس را دادند و من برای مرگ آماده شدم. مسافرها را دیدم که پیاده می­شوند و من سعی می­کردم تا از روی عکس­ها او را پیدا کنم. بعد یک جوان ۲۳ سالۀ بولوند را دیدم با ساق­های خوشگل، گام­های محکم و چهره­ای معصوم و پرغرور، و می­شد گفت سرحال با گردنی که چندان هم بد نبود. آن وقت ۳۵ ساله بودم.
به طرفش رفتم.
«نیکی هستین؟»
«بله.»
«من چیناسکی هستم. چمدانت را بده من.»
به محوطۀ پارکینگ رفتیم.
«سه ساعت منتظرت بودم، دستپاچه و عصبی. انتظار لعنتی چقد بده. فقط می­تونستم بشینم تو بار و چند گیلاس بزنم.»
دستش را گذاشت روی کاپوت ماشین.
«موتور هنوز داغه. حرومزاده همین الان رسیدی!»
خندیدم.
«حق با شماست.»
سوار ماشین قراضه­ام شدیم و آن را روشن کردم. به زودی در وگاس ازدواج کردیم و همۀ پولم خرج این کار شد و خرج سفر بازگشت به تکزاس.
با او سوار اتوبوس شدم در حالی که همۀ دارائی­ام سی و پنج سنت بود.
«مطمئن نیستم که بابا از کاری که کردم خوشحال بشه.»
شروع کردم به دعا کردن: «خدای بزرگ! عیسی مسیح! من را کمک کن، به من توان بده، کمکم کن تا شجاع باشم.»
سراسر راه را پیچ و تاب خورد و بی­تابی کرد. ساعت دو و نیم صبح بود که رسیدیم و وقتی پیاده می­شدیم شنیدم که راننده گفت: «این ولگرد کیه با خودت آوردی نیکی؟»
کنار خیابان ایستاده بودیم که گفتم: «این راننده اتوبوسه چی گفت؟ داشت بهت چی می­گفت؟» در حالی که با سی و پنج سنت جیبم بازی می­کردم این را پرسیدم.
«چیزی نگفت. با من بیا.»
او از پله­های یکی از ساختمان­های مرکز شهر بالا رفت.
«آهای! کدوم جهنمی می­ری؟»
کلید را انداخت و در را باز کرد. بالای در را نگاه کردم دیدم بر روی یک سنگ حک شده: شهرداری.
داخل شد.
«می­خوام نگاه کنم ببین نامه دارم.»
داخل دفتر شد و روی میز را نگاه کرد.
«لعنتی! نامه ندارم. شرط می­بندم که اون مادر قحبه نامه­هامو دزدیده.»
«کدوم مادر قحبه؟ کدومشون عزیزم؟»
«من یه دشمن دارم. ببین! با من بیا!»
از سالن خارج شدیم و او جلوی در یک راهرو ایستاد. یک سنجاق سر به من داد.
«ببین می­تونی این قفل را باز کنی؟»
سعی کردم باز کنم. تیتر را دیدم:
«نویسندۀ مشهور و فاحشۀ توبه کرده در حال شکستن قفل دفتر شهرداری دیده شد.»
نتوانستم قفل را باز کنم.
به سمت منزلش رفتیم و پریدیم توی تخت و کاری که در اتوبوس شروع کرده بودیم را ادامه دادیم.
دو روزی آنجا بودم که یک روز ساعت ۹ صبح زنگ در به صدا در آمد. ما توی تخت بودیم.
پرسیدم: «چه مرگشه؟»
گفت: «برو باز کن.»
لباسی انداختم تنم و به سمت در رفتم. یک کوتوله پشت در بود. هر از گاهی همۀ تنش به لرزه می­افتاد. یک بیماری داشت. یک کلاه کوچک رانندگی سرش بود.
«آقای چیناسکی؟»
«بله؟»
«آقای دیر از من خواسته که شهرو نشونتون بدم.»
«یک دقیقه صبر کنید.»
برگشتم. «عزیزم یک کوتوله اینجاست که می­گه آقای دیر خواسته که شهرو نشونم بده. یک کوتوله که همه­ش می­جنبه.»
«خوب باهاش برو. پدرمه.»
«کی؟ این کوتوله؟»
«نه. آقای دیر.»
جوراب و کفشمو پوشیدم و رفتم توی هشتی.
گفتم: «خیلی خب رفیق. بریم.»

 او من را همه جای شهر و خارج از شهر گرداند.
کوتوله به جاهائی اشاره می­کرد و می­گفت: «اینجا مال آقای دیره.» و من هر بار که جائی را نشانم می­داد، نگاه می­کردم.
هیچ حرفی نزدم.
او گفت: «همۀ این مزرعه­ها، صاحب همۀ این مزرعه­ها آقای دیره. او می­ذاره که بر زمیناش کار کنند و بعد عادلانه زمینا را بین­شون تقسیم می­کنه.»
کوتوله راند تا یک جنگل سرسبز. بعد اشاره کرد.
«دریاچه را می­بینی؟»
«بله.»
«هفت تا دریاچۀ پر از ماهی هستند. بوقلمونو می­بینید که داره اونجا راه میره؟»
«بله.»
«بوقلمون وحشیه. آقای دیر همۀ اینجا را به یک باشگاه شکار و ماهیگیری اجاره داده. البته آقای دیر و دوستاش هر وقت دوست داشته باشند می­تونن برا شکار برن اونجا. اهل شکار هستی یا ماهیگیری؟»
گفتم: «به وقتش حسابی شکارامو کردم.»
به راندن ادامه داد.
«آقای دیر اینجا مدرسه می­رفت.»
«آره؟»
«بله، درست تو همون ساختمون آجری. الان اونجا را خریده و مثل یک یادگار تاریخی ازش محافظت می­کنه.»
«عجب!»
من را برگرداند.
گفتم: «متشکرم.»
«می­خواین فردا صبح بازم بیام؟ خیلی جاهای دیدنی مونده.»
«نه، متشکرم. همینقد کافی بود.»
داخل خانه شدم. دوباره پادشاه بودم…

 برای حسن ختام به جای این که بگویم چطور همه چیز را از دست دادم، خلاصه می­کنم که زیر سر یک ترک فرهیخته بود که سنجاق کراوات زرشکی می­زد. در برابرش هیچ شانسی نداشتم. اما حنای ترک هم بی­رنگ شد و آخرین خبری که از نیکی دارم این که در آلاسکا با یک اسکیمو ازدواج کرد. برایم یک عکس از عشقش فرستاد و نوشت که هنوز می­نویسد و حقیقتا خوشبخت است. برایش نوشتم: «سفت بچسبش عزیزم که دنیا بی­اعتباره.»
و همانطور که می­گویند این طور بود.


[1] Acne Vulgaris

 

دیدگاه‌ها
  1. alireza می‌گوید:

    سلام قربان بسیار بسیا ر من اولین بارم بود که یکی از کتای هایه چارلز بوکوفسکی را می خوانم و خیلی خوشم آمد به نظرم خواص بودن یکی از ویژگی او بود فقط من قسمتی از متن اخر کتابو متوجه نشدم و این قسمت ممنون میشم هدف منظور چیست؟(برای حسن ختام به جای این که بگویم چطور همه چیز را از دست دادم، خلاصه می­کنم که زیر سر یک ترک فرهیخته بود که سنجاق کراوات زرشکی می­زد. در برابرش هیچ شانسی نداشتم. اما حنای ترک هم بی­رنگ شد و آخرین خبری که از نیکی دارم این که در آلاسکا با یک اسکیمو ازدواج کرد. برایم یک عکس از عشقش فرستاد و نوشت که هنوز می­نویسد و حقیقتا خوشبخت است. برایش نوشتم: «سفت بچسبش عزیزم که دنیا بی­اعتباره.»
    و همانطور که می­گویند این طور بود.)

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s