نسل آخر/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 21 ژوئن 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, ,

نسل آخر
از مجموعه شعر:
War all the time

فارسی: طاهر جام برسنگ

نابغه بودن در سال‌های بیست، به مراتب آسان‌تر بود
تنها ۳ یا ۴ مجلۀ ادبی یافت می‌شد
و اگر ۴ یا ۵ بار در یکی از آن‌ها چاپ می‌شدی
سر از پذیرائی خانوادۀ گرتی در می‌آوردی
احتمالن گیلاسی شراب با پیکاسو می‌زدی،
یا شاید فقط با میرو.

 

 و باری
اگر جنست را با مُهرِ پُست پاریس می‌فرستادی
موقعیت انتشارت بهتر می‌شد.
بیشتر نویسنده‌ها دست‌نویس خود را
با کلمۀ “پاریس” و تاریخ
به پایان می‌رساندند.

 

 و با یک پشتیبان
فرصت بود برای نوشتن
خوردن، نوشیدن و رانندگی به ایتالیا
و بعضی وقت‌ها به یونان.
خوب بود که با دیگر همتاهای خود عکس بگیری
خوب بود که مرتب باشی، معماگونه و لاغر
عکس‌هائی که در ساحل گرفته می‌شدند
معرکه بودند

 

 و باری
می‌توانستی به ۱۵ تا ۲۰ نفر دیگر
نامه بنویسی
و از این و آن شکوه کنی
 شاید نامه‌ای از ازرا به دستت می‌رسید
یا از هِم؛
ازرا دوست داشت ارشاد کند
و هِم وقتی کاری دیگر نمی‌توانست
دوست داشت
در نامه‌هایش مشقِ نوشتن کند.

 

 یک بازی کلانِ رومانتیک بود آن وقت‌ها
پر از هیجان و پر از کشف.

حالا

 

 حالا تعدادِ ماها زیاد است،
صدها مجلۀ ادبی،
صدها روزنامه،
هزاران عنوان.

 

 چه کسی از میان این همه پِهِن جان بدر می‌برد؟
پرسشی که تقریبن غیرعادی است.

 

 بر می‌گردم، کتاب‌های زندگی پسرها
و دخترها در سال‌های بیست می‌خوانم
اگر آن‌ها نسل بازنده بودند، ما را که اینجا
در میان کلاهک‌ها نشسته‌ایم
با ماشین تحریرهای الکتریکی‌مان
چه خواهی نامید؟

 

 نسل آخر؟

 

 ترجیح می‌دهم نسل بازنده باشم تا آخر
اما وقتی این کتاب‌ها را می‌خوانم دربارۀ آن‌ها
حسی از ملاطفت می‌گیرم و سخاوت

و خودکشی هاری کروسبی را خواندم در اتاق هتل
با جنده‌اش
برای من آن قدر عینی بود که چکۀ شیر آب
در سینک حمام.

 

 دوست دارم دربارۀ آن‌ها بخوانم:
می‌گفتند جویس
نابینا چون رطیلی در کتاب‌فروشی‌ها قدم می‌زد
دوس پاسوس با خبرپراکنی گزینشی‌اش
از یک نوار صورتی ماشین تحریر استفاده می‌کرد.
دی اچ حشری و تحریک شده، اچ دی. آن قدر زرنگ بود
که پیش‌نویس‌هایش را طوری استفاده کند
که ادبی‌تر از هیلدا دولیتل جلوه کند.

 

 ج ب. شاو، از دیرباز با نوبل اعتبار یافته و
لال چون حق‌البوق
جسم و جانش به سنگ بدل گشته
                                     به دخمه
هاکسلی مغزش را با شادی به گردش می‌برد
با لارنس بحث می‌کند که
عظمت در شکم و بیضه‌‌ها نیست
که در جمجمه است.

 

 و سینکلر لویس نادان
به روشنائی می‌آید.

هم‌زمان
انقلاب به پایان می‌رسد
روسیه آزاد می‌شود و به احتضار می‌رود.
گورکی بی‌بهانه‌ای برای جنگیدن
در اتاق نشسته و سعی می‌کند
عباراتی در ستایش از دولت پیدا کند.
بسیاری دیگر در پیروزی
شکسته شده‌اند.

 

 حالا

 

 حالا ما بسیاریم
اما باید شاکر باشیم
چون
فکر کن
صد سال دیگر
اگر هنوز جهان ویران نشده باشد،
چه باقی می‌ماند از این همه:
کسی واقعن قادر به ناکامی و پیروزی نیست
تنها توانائی نسبی
که با تفوقِ شماره‌بندی شده‌مان
تقلیل می‌رود.
همۀ ما فهرست‌بندی و بایگانی شده‌ایم.
بسیار خوب…

 

 اگر هنوز به آن عصر طلائی تردید داری
مخلوقان کنجکاو دیگری هستند:
ریچارد الدینگ‌تون، تدی دریسر، اف. اسکات، هارت کرین، ویندهام لویس،
نشر خورشیدِ سیاه.

 

 اما برای من
کانونِ دهۀ بیست بیشتر همینگوی است
که از جنگ برگشته و شروع به تایپ کردن می‌کند.
 
همه چیز ساده بود، همه چیز وضوحی لذیذ داشت

 

 حالا

 

 تعداد ماها زیاد است.

 

 ارنی، وقتی مغزت را در آب پرتقال پاشیدی
نمی‌دانستی
چهار دهه بعد
چه خوب می‌شود.

 

 هر چند
تضمین می‌کنم که بهترین کارت نبود

 

دیدگاه‌ها
  1. باباکوشا می‌گوید:

    دس مریزاد عمو طاهر گل
    کلی باهاش حال کردم

  2. Mahshid Sharifian می‌گوید:

    عجب شعری .. دست مریزاد طاهر…. چه تصاویری ..چه بوکوفسکی نابی …شاهد آخر کسی ست که « از میان اینهمه پهن جان بدر ببرد …»

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s