صورتی از پوستِ پر چروکِ گردنِ مرغ/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 9 اوت 2011 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , ,
از مجموعۀ: یادداشت های یک پیرمرد هرزه

فارسی: طاهر جام برسنگ

البته که بیشترین خوبی یک رخت خشک­ کن­ مدرن، رفتارش با لباس است، و شاه پنج بار به ماتحتم زد، یک دو سه چهار پنج، و من آتلانتا بودم، فلاکت­ بارتر، بی ­پول­ تر، دیوانه­ تر، مریض ­تر و لاغرتر از نیویورک؛ با همان بختِ بدِ یک جندۀ ۵٣ ساله یا عنکبوتی در حریقِ جنگل، به هر حال، خیابان را گَز کردم، شب بود و سرما، و خدا بی­ خیال بود و زن­ ها بی­ خیال بودند و سردبیرِ گیج بی­ خیال بود. عنکبوت ­ها بی­ خیال بودند، نمی ­توانستند بخوانند، نامم را نمی ­دانستند، اما سرما آن را می­ دانست و خیابان ­ها خالی و خنک، شکمم را می ­لیسدند، ها ها، خیابان­ ها خوب می ­دانستند، و من با پیراهن سفید کالیفرنیائی می ­رفتم و سرد بود و دری را زدم، ساعت حدود ٩ شب بود، حدودن دو هزار سال بعد از وا دادنِ مسیح، و در باز شد و مردی بی­ چهره در آستانۀ آن ایستاده بود. گفتم، یک اتاق می­ خواهم، تابلوی شما را دیدم که نوشته بود «اتاق اجاره ­ای». و او گفت گروهِ خونت به من نمی­ خوره. و از من خواست مزاحم نشوم.
گفتم، تنها چیزی که می­ خوام یک اتاقه، خیلی سرده. پولشو می ­دم. شاید پول کافی برای یک هفته نداشته باشم اما فقط می­ خوام از شر این سرما خلاص شم. بدترین چیز مرگ نیست، بلکه راه گم کردن است.
گفت: خفه شو. در بسته شد.
در خیابانی می ­رفتم که نامش را نمی ­دانستم. نمی ­دانستم از کدام طرف بروم. غم­ انگیز این که اشتباهی در کار بود. و من نمی­ توانستم آن را فرموله کنم. مثل یک انجیل در سرم آویخته بود. چه گه بی ­معنائی. چه گیر و گرفتی. نه نقشه ­ای. نه کسی. نه صدائی، فقط زنبور. سنگ. دیوار. باد. با لب و لوچه و تخمی آویزان و بی­ حال. می ­توانستم هر چیزی را در خیابان فریاد بزنم بدون این که کسی بشنود، کسی به آن محل بگذارد. نه این که کسی باید این کار را بکند. دنبال عشق نبودم. اما چیزی بود بسیار عجیب. کتاب­ ها هیچ وقت دربارۀ آن حرف نزده­ اند. پدر و مادرها هیچ وقت از آن حرف نزده بودند. اما عنکبوت ­ها می ­دانستند. خفه شو.
برای اولین بار ملاحظه کردم که هر چیزی که صاحب دارد، قفل دارد. همه چیز قفل بود. درسی برای دزدها و ولگردها و دیوانه ­ها، آمریکای زیبا.
بعد یک کلیسا دیدم. علاقۀ خاصی به کلیساها نداشتم، مخصوصن وقتی که پرِ آدم بودند. اما فکر کردم که احتمالن ساعت ٩ شب کسی نباشد. از پله ­ها بالا رفتم.
آهای زن، بیا و ببین که از مردت چه باقی مانده.
توانستم یک لحظه آن جا بنشینم و بوی گند را نفس بکشم، که بلکه چیزی از خدا کشف کنم، که شانسی به او داده باشم. در را کشیدم.
قفل بود مادر قحبه.
عقب کشیدم و از پله ­ها پائین رفتم.
به گز کردن خیابان ­ها ادامه دادم و بی ­هدف دور می ­زدم و می ­رفتم. حالا بالای سرم بود. دیوار. این چیزی است که آدم­ ها از آن وحشت دارند. نه فقط وحشت از حبس شدن برای همیشه. بلکه وحشت از نداشتنِ دوست. فکر کردم پس تعجبی ندارد که چنان ترا دچار وحشت کند که گه بزنی به شلوارت. وحشتی کشنده. حقۀ ارزان قیمت ­شان این است که وارد شوند و آویزان. در کیف ­شان همه جور کارت دارند. پول. بیمه. اتوموبیل. تخت. پنجره. توالت. گربه. سگ. گلدان. آلات موسیقی. شناسنامه. چیزهائی برای عصبانی شدن. دشمن. طرفدار. گونی آرد. خلال دندان. کون سالم. وان. دوربین. دهان شویه. آه خدای بزرگ، اوووه. قفل (در آن غرق شو، شنا کن، با کمر در آن تاب بخور)(همه چیز داری – مثل یک جفت بالۀ ماهی، بال­ه ای لاستیکی یا یک دولِ کمکی در قفسۀ دارو؛ در خود فرو کن.)
از یک پل کوچک رد شدم و بعد تابلوی دیگری دیدم: اتاق اجاره­ای. به طرف خانه رفتم، در زدم، البته که در زدم. پس فکر کردی چه کار می­ کنم؟  با آن پیرهن سفید کالیفرنیائی و کونِ یخ زده­ م می­ رقصم؟
بله، در باز شد. یک پیرزن، هوا سردتر از آن بود که متوجه بشوم صورت دارد یا نه. فکر کنم نداشت. توکل کردم، جهنمی از ریاضی با کونی یخ زده. لحظه­ ای لب­ هایم را به هم سائیدم و بعد حرف زدم.
می ­بینم که یه اتاق خالی دارین.
دُرُسّه. خب؟
به دلایلی به م ثابت شده که به یه اتاق احتیاج دارم.
باید یه دلار و ربع داشته باشی.
برای یه شب؟
برای یه هففه
یک هفته؟
درسّه.
خدای بزرگ.
یه دلار و ربع را دادم. دو سه دلار برایم باقی ماند. نگاهی به داخل خانه انداختم. خدای من. یک شومینۀ بزرگ پر از آتش داشتند. با عرضِ یک متر و نیم و ارتفاع یک متر. منظورم این نیست که خانه آتش گرفته بود. منظورم این است که شومینه درست سر جایش بود. شومینه ­ای جادوئی. فقط با خیره شدن به آتش آن جانِی دوباره می­ گرفتی. تنها با نگاه کردن به آتش، بدون غذا خوردن، دو کیلو وزن اضافه می ­کردی، یک پیرمرد کنار آتش نشسته بود. می ­شد او را دید که در سرخی شکوهمندِ سایۀ آتش حمام می­ کند. مادر. لب و لوچه ­اش آویزان بود، به نظر نمی ­آمد بداند کجاست، همۀ تنش می­ لرزید. نمی ­توانست جلوی لرزیدنِ خود را بگیرد. شیطانِ پیر. یک قدم جلو رفتم.
گم شو، این را پیرزن گفت.
منظورتون چیه؟ اجاره­ مو دادم. اجارۀ هفته رو.
دُرُسّه. اتاقِت بیرونه. پُش سرم بیا.
پیرزن در را روی شیطانِ پیر بست و من پشت سرش از گذرگاه به جلو می­رفتم. گذرگاهِ جهنم. همۀ حیاط خاکی بود. خاکِ سفت و یخ. ندیده بودم اما یک کلبۀ مقوائی هم جلوی حیاط بود. قدرت دقت من همیشه تخمی بوده است. او درِ مقوائی که از لولا آویزان بود را با هُل باز کرد.
قلف ناره اما کسی یم اینجا کاری به کارِت ناره.
مطمئنم که حق با شماست.
رفت. حق با من بود. جای صورتش را دیده بودم، صورت نداشت. فقط گوشتی بود آویخته از استخوان مثل پوست پرچروکِ گردنِ مرغ.
نوری در کار نبود. فقط انتهای سیمی که از بام آویزان بود. کَف­اش خاکی بود، اما با کاغذ روزنامه فرش شده بود، عین قالی، یک تخت، بدون ملافه، با یک پتوی نازک. فقط یک دانه پتوی نازک. بعد یک چراغ نفتی پیدا کردم! شکر! خوش­بختی! جادو! کبریت داشتم و بساط را روشن کردم. شعله ­ای پیدا شد!
آتش زیبائی بود، روح داشت، یال­ های آفتابی کوه، گله ­های داغِ ماهی­ه ای خندان، جوراب­ هائی گرم با بویی شبیۀ بوی نان. دستم را روی شعلۀ خرد گرفتم. دست­ های قشنگی داشتم. تنها دارائی ­ام. دست­ های قشنگی داشتم.
شعلۀ خرد خاموش شد.
با چراغ نفتی ور رفتم اما متولد قرن بیست که باشی چیز زیادی از آن نمی­دانی. وقت چندانی نگرفت که پی بردم که به روغن، سوخت، نفت یا چیزی در این مایه­ها احتیاج دارم.
در مقوائی ­ام را هل دادم و به شب روشن از ستارۀ خدا رفتم. درِ خانه را با دست­های زیبایم زدم.
هان. در باز شد. پیرزن روبرویم ایستاده بود. کی می­ خواستی ایستاده باشد؟  میکی رونی؟ یواشکی نگاهی انداختم به شیطان پیر که جلوی آتش شکوهمند می­لرزید. بی ­شعور لعنتی.
پیرزن با سر پوست مرغیش پرسید چی یه؟
نمی ­خواستم مزاحمتون بشم، اما می ­دونین این چراغ نفتیه؟
خُب.
خاموش شده.
خُب؟
خُب فکر کردم از شما بپرسم سوخت دارین؟
دیوونه ­ای پسر؟ این چیا پوول می­ خوا!
در را به هم نکوبید. روشِ قدیمی خود را داشت. در را شلخته ­وار و با نجابتی بی­ اراده بست؛ نتیجۀ  قرن­ ها ممارست با پدر و مادرانی شایسته. صورت­ های پوست مرغی وارثان زمین خواهند شد.
به اتاقم (؟) برگشتم و روی تخت نشستم. بعد اتفاق بسیار ناگواری افتاد. با وجودی که مدت زیادی بود چیزی نخورده بودم، ناگهان ریدنم گرفت. باید بلند می ­شدم و باز در جهانِ خدا راه می­ رفتم و دوباره در را می­زدم. این بار هم میکی رونی نبود.
بهله.
ببخشید که باز مزاحم می­ شم، ولی اتاقم توالت نداره. اینجا توالت هست؟
اشاره ­ای کرد؛ هوون جان!
اونجا؟
اونجا! و ببین…
بله؟
گم شو بچه تو دم و دقه با اون کلۀ مخسره ­ت هی میای در می­زنی. هر چی هوای سرده بات میان تو!
ببخشید.
این بار در را به هم زد. برای یک لحظه هوای گرم را پشت گوش و لای تخم­ های حس کردم. عالی بود. بعد به طرف ساختمانی رفتم که  در حکمِ توالت بود.
توالت در نداشت.
داخل آن را نگاه کردم. انگار فرسنگ ها زیر زمین می­ رفت. و بوی گندش از همۀ توالت­ ها سر بود، بوئی که خیلی چیزها را بر ملا می ­کرد. زیر نور ماه می ­شد عنکبوتی را دید که وسط تورش نشسته است. یک عنکبوت تُپُلِ سیاه. خیلی عاقل. تورش زیر دهانۀ توالت بافته شده بود. ناگهان همۀ میل ریدن در من فروکش کرد.
به اتاقم برگشتم. روی تخت نشستم و دست ­های زیبایم را تا حد امکان در نزدیکی سیم برقِ آویزان، چرخاندم. توانستم کمی نزدیک­تر شوم. نیمه دیوانه و مملو از گُهِ خشک شده آن جا نشسته و دست­ هایم به طرف سیم برق در نوسان بودند. بعد بلند شدم و رفتم بیرون. یک کوچه­ راه رفته بودم که زیر یک درخت یخ زده ایستادم. با همۀ گه ­هائی که در درونم خشک شده بود. کنار یک خواربارفروشی بودم. یک زن چاق آن تو بود و با خواربارفروش حرف می ­زد. آنجا با آن همه غذا، زیر نور زرد ایستاده بودند و حرف می­زدند. نه هنر به تخم­شان بود، نه داستان کوتاه، نه افلاطون و نه حتا کاپیتان کید. آن­ ها به میکی رونی اهمیت می­دهند. آن­ ها مرده بودند اما به نوعی شعورشان از من بیشتر بود. شعور غیرحساس حشرات و سگ­ های وحشی. من گه نبودم. نمی ­توانستم.
به اتاقم برگشتم. صبح در حاشیۀ روزنامه نامه ­ای بلندبالا برای پدرم نوشتم. یک پاکت و تمبر خریدم و آن را پست کردم. برایش نوشتم که گرسنه ­ام و پول بلیط اتوبوس برای برگشتن به لس­ آنجلس می ­خواهم و تا آنجائی که به من مربوط است داستان کوتاه می­ تواند به درک واصل شود. نوشتم به دماس[1] نگاه کند که سفلیس گرفت و در حال پارو زدن در قایق دیوانه شد. پول بفرست.
یادم نمی­ آید که در زمان انتظار ریده باشم. اما جواب رسید. پاکت را پاره کردم. صفحه ­ها را تکاندم. ده دوازده صفحۀ دو طرفه نوشته داشت، اما از پول خبری نبود. اولین کلمات این­ ها بودند: باجگیری موقوف!
… هنوز ده دلاری که به من بدهکاری را پس نداده­ ای! من برای پول در آوردن زحمت می­ کشم. استطاعت کمک کردن به توئی که داستان ­های احمقانه می­ نویسی را ندارم. حالا اگر یک داستان فروخته بودی یا تحصیلی کرده بودی باز یک چیزی، اما من داستان­ هایت را خوانده­ ام. مزخرف هستند. کسی داستان ­های مزخرف نمی خواند. تو باید مثل مارک تواین بنویسی. او مرد بزرگی بود. می ­توانست مردم را بخنداند. در داستان ­های تو مردم خودشان را می­ کشند یا روانی می­ شوند یا کسی را به قتل می ­رسانند. خیلی از چیزهای دنیا با خیالات تو سازگاری ندارند. یک کار خوب پیدا کن. برای خودت کاری بکن…
نامه همین طور می­ گفت و می­ گفت. نتوانستم تا آخر بخوانم. من فقط پول می­ خواستم. صفحه­ ها را دوباره تکاندم. آن قدر مریض بودم که دیگر سرما را حس نمی­ کردم. همان روز دیرتر وقتی که راه می­رفتم تابلوئی دیدم – به کارگر نیازمندیم. دقیق ­تر این که جائی در غرب ساکرامنتو کارگر حفاری می­ خواستند. فورن اسم نوشتم. آنجا و با گروه کارگرها مشکلاتی داشتم. داخل آن پسرها محبوبیتی نداشتم و قطار هم گرد و خاک صد ساله داشت. داشتم می خوابیدم که یکی از بچه­ ها رفته بود زیر صندلی ­ام و در میان خندۀ بقیه گرد و خاک به صورتم می­ پاشید. آشغال­ ها! اما خوب از آتلانتا بهتر بود. بالاخره با عصبانیت بلند شدم، او هم رفت و جلوی دستۀ خودش ایستاد.
گفت اون بابا دیوونه­ س. می­خوام اگه اومد این جا کمکم کنین.
نرفتم آن جا. شاید مارک تواین می ­توانست از این ماجرا خنده بکشد بیرون، احتمالن او هم آن جلو می ­ایستاد و در حالی که شیشه­ اش را سر می ­کشید با آن گُه ­ها آواز می ­خواند. مرد بزرگ. سام کلم. من که آن قدرها مهم نبودم، اما خود را از شر آتلانتا خلاص کرده بودم، هنوز کاملن نمرده بودم، دست ­هایی قشنگ داشتم و راهی برای بودن.
قطار داشت می ­رفت.


[1] DeMass

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s