دهان/ تفننی در ادبیات ابسورد

منتشرشده: 24 اکتبر 2011 در یادداشت ها
برچسب‌ها:,
چند نکته دربارۀ داستانی که می خوانید و داستانی که نمی خوانید

بهتر است با داستانی که نمی خوانید شروع کنم. اخیرن بانوئی که خانم رئیس وبلاگ (خاله) زنانه ها باشد در وبلاگش که چندسالی است مانند جاده ای یک طرفه� با فواصل زمانی معقول و نامعقول به عقده گشائی و به زعمِ خودشان به افشاگری از این و آن می پردازند، ظاهرن نوبت را به بنده داده اند و مرا با فرهنگ والای چاروداری نواخته اند. مسائلی که طرح کرده اند ارزش پاسخ گوئی به هیچ وجه ندارند وگرنه می دادم به جان شما. اگر هم نکته ای داشته باشد نخوانده ام. یک نظر سطحی انداختم و قبل از هر چیز متوجۀ دندان قروچۀ مزمنشان شدم و مرتب تکرار این موضوع را دیدم که فلانی که بنده باشم یعنی همین آقای طاهر جام برسنگ آدمی است که آب دهنش با دیدن دخترها راه می افتد. گویا راه افتادن آب دهان آدمی در مذهب این قوم گناهی است کبیره. به هر حال این اظهارات نادرست و تاریخ گذشته باید به شدت تکذیب شوند. همین جا برای اطلاع شما که خوانندۀ این سطورید و همین طور برای آگاهی کسانی که مطلب ایشان را خوانده اند و احیانن به اشتباه افتاده اند باید عرض کنم بنده چندین سال است که آب دهانم با دیدن ملکۀ زیبائی جهان هم راه نمی افتد، خاله زنانه ها که جای خود دارد. در گذشته زمانی که آدمی در سن زیر چهل و علی الویژه در سنین فی مابین سی و چهل بود چنین آب دهانی زیادی راه می افتاد. تازه همان موقع هم نمی دانستیم راه افتادن آب دهان بنده به خانم نام برده ربط دارد و باید برای ریختن هر گونه آب دهانی از ایشان کسب اجازه کرد. اعتراف می کنم که در زمانی که آب دهانم همین طور اورت سرازیر بود هم هیچ گاه از ایشان کسب تکلیف نکرده بودم یا مجوز دریافت نکرده بودم و امیدوارم چنین خطائی را بر من ببخشایند، از یک طرف بنده به خاطر جوانی دچار جهالت بودم و از طرف دیگر ایشان کار اطلاع رسانی را درست انجام نداده بودند و همه هم که مثل ایشان علامۀ دهر نیستند که از خیالات مردم هم خبر داشته باشند. به هر حال الان چندین سال است حسرت دارم به محض دیدن دختری آب دهانم سرازیر شود که بدمصب نمی شود، تازه از این به بعد می دانم در صورتی که آب دهان هوس سرازیر شدن کرد باید قبل از وقوع واقعه از طریق وبلاگ (خاله) زنانه ها از نهاد صدور مجوز برای آب دهان اجازه بگیرم. حضرتشان از بیم این که خدای نکرده من افاضاتشان را نادیده بگیرم رأسن یا از طریق یکی از گماشته هایشان پیامی هم برایم ارسال کرده اند که در پست قبلی (معرفی کتاب قادر عبدالله) آمده است. پیامی سراپا فحش های چارواداری که کسانی که نزدیکتر با این خانم آشنا هستند احیانن این جنبه شان را هم بدرستی می شناسند. بی شعوری فراانسانی یا فروانسانی ای می طلبد که آدم کلی از دخالت دیگران در امور شخصی اش دلخور باشد و فراموش کند که خود همزمان، یعنی همان لحظه همان کار را می کند. شاید هم حضرتشان تصور میفرمایند که مسائل خصوصی بنده و دیگران جز بیت المال است. از خود ایشان توقع نمی رود این موضوع را درک کنند اما بالاخره در میان خواننده ها، دوستان، آشنایان، گماشته ها و غیره گانشان حتمن باید یک نفر باشد که حواسش جمع باشد و به ایشان حالی کند که اقلن زمانی که در مذمت دخالت در امور خصوصی دیگران حرف می زنی حفظ ظاهر کن و خودت دیگه در مورد امور خصوصی طرف، ژاژخائی نکن.�ایشان تصور می کنند با بستن ایسمِ فمنیسم به ماتحتشان مصونیت کامل پیدا می کنند و مواردی که برای دیگران مکروه است بر ایشان حلال می گردد. دو تا نظر قربانی یکی با جمله های (احتمالن جعلی یا ابتر) فروغ و یکی هم نقل قولی (باز احتمالن همانطور) از شاملو به دو بازویشان می بندند و بعد از آن به بیمۀ کامل ابوالفضل در می آیند و�حتا اگر در مورد روابط رختخوابی دیگران هم بنویسند ایرادی بر ایشان مترتب نیست. ولش کنیم بیش از حد وقتمان را تلف کرد.

اما داستانی که می خوانید:

این داستان نخستین بار حدودن خدات سال پیش در سایت  دوات  منتشر شد. نام سه نویسنده را بر خود دارد فقط به خاطر این که هر سه متفق القول حسرتی شده بودند که چنین داستانی می توانستند بنویسند. واقعیت اما این است که این داستان را ما به همین شکلی که هست چون هدیه ای خدادادی پیدا کردیم. هموطنان ما در استکهلم از طریق رادیوهای محلی فضای شهر را تسخیر کرده اند و اکثرن با این وسیلۀ معصوم، آلودگی صوتی ایجاد می کنند. برخی هم سعی می کنند اطلاعات اجتماعی بدهند تا هموطنان را به سعادت نزدیک کنند. داستانی که خواهید خواند از نمونه های چنین تلاشی است. البته متنی که رئیس زنانه های همین شهر هم در افشاگری بنده نوشته چیزی کم از این متن ندارد، اما عصبی است و پر از فحش و بددهنی و گمان کنم به این خاطر جذابیت این داستان «دهان» را نداشته باشد هر چند که هر دو تراوشات دهانند و چنین تراوشاتی و چنین دهانهائی الحمدالله کم نداریم اینجا، جایتان سبز! مونولوگ مربوط به مثلن یک کارشناس امور اقتصادی است که سعی دارد مشاورۀ اقتصادی بدهد. فرقش با ترهات رئیس زنانه ها این است که این رفیقمون ظاهرن صادق به نظر می رسد، بر عکس آن خانم رئیس زنانه ها سعی نمی کند خود را یا گذشته ای یا کثافتکاری ای را ماست مالی کند. دلش می خواهد پدرانه نصیحت کند. شباهت صحبت کارشناس امور اقتصادی با کارشناس میدانی امور زنان در موقعیت اسکیزوفرنی است که هر دو ظاهرن در گیرش هستند و این در شکل استدلالات و از طریق زبانشان به مخاطب منتقل می شود. پاراگرافی که در متن داستان برجسته  می شود درست همان بحرانی است که هر دو درگیرش هستند. خانم رئیس زنانه ها دارد کسی را (بنده را) می کوبد که چرا از امور خصوصی دیگران حرف می زنم در حالی که همزمان خودش دارد می گوید که کلی جستجو و ریسرچ کرده تا از ته و توی زندگی من سر در بیاورد. آقای رئیس اقتصادی هم دارد مراجعه کنندگانش را خفت می دهد که چرا دو زبان سوئدی و فارسی را با هم قاطی می کنند؛ در حالی که شخص شخیص شان در لحظه به همان کار مشغولند.
این داستان همانطور که گفته شد متن سخنانی است که از برنامۀ اقتصادی یکی از چندین رادیوی محلی فارسی زبان استکهلم پیاده شده، سه نویسندۀ صوری تنها کاری که کرده اند آن را ضبط و بعد هم پیاده اش کرده اند و جز در یک مورد، کاملن وفادار به متن، بدون پس و پیش کردنِ حتا یک ویرگول، آن را منتشر کرده اند. یک مورد تغییر فقط برای حفظ هویت یک نام حقیقی است. لغات مهجور و ناآشنائی که در داستان می خوانید احتمالن لغات سوئدی یا لغات دفرمه شدۀ سوئدی هستند. خیر پیش!

دهان

نویسندگان:
به روژ و طاهر و محمود
ئاکره یی و جام بر سنگ و داوودی

… مسئله ی مهمیه… چون در واقع برگه مالیاتی که شما بهش اهمیت نمیدین تا سی و یک دسامبر باید اینا را درست كنین كه اونا چیزایی كه دلتون میخواد اونجا نشون داده بشه بهتون برگرده و گر نه دیر می شه. ولی برای این كه اهمیت این حرفای من، یعنی اطلاعاتو برسونیم به هم دیگه، باید با هم… یعنی بر میگردیم به این حرف، كه من الان توش صحبت می كنم. به هر حال با مسئولیت یک آقای ایرانی این مسئولیت رو داره، یعنی وقتی من با شما صحبت می كنم. البته گاهی اوقات سوئدی می گم. در نتیجه مسئولیت دارم من وقتی صحبت می كنم براتون…. خود منم یعنی مسئولم. یعنی واقعا وقتی من میام یه حرفی میزنم برای شما، و این واقعا باید رو علم باشه، باید رو دانش باشه كه بعد بتونم جواب بدم. ببینید اینم تجربه ست. خیلی تجاربیه كه خودم دارم، با ملاقاتهایی كه با شما كردم؛ چه در ایران و چه در اینجا. در اینجا همیشه به شما میگم تاریخو ببینین. واقعا اطلاعات درست بگیرین و عمل كنین. این جا تاریخ اینو می گه. حالا چی میخوام بگم؟ منظورم اینه كه وقتی سال دوهزار شد، كه وقتی این فوندها مطرح شد داغ مسائل بازنشستگی بود دیگه. برنامه هایی گذاشتیم كه بازم اینجا یعنی بازم از همه تشكر می كنم كه ما جمع شدیم اونجا، همه ی ما خیلی به این افتخار داریم. صحبت این مسائل فوندها را كردیم. بازنشستگی را كردیم، كه آقا جان داره عوض می شه. این این جا دیگه نداره. اون بازنشستگی از شونزده سالگی هر چی كار بكنی الان برات عاقبت درست می كنه این كشور. حتا بچه تو اخطار كن بگو آقا هفده ساله می ره اینجا كار می كنه بعد دو و نیم درصد میره تو كاسه اش. بعدم باید یه مقدارشو شونزده درصد میذاره می گه آقا این حالا مال خودته ولی سالهای بعد حقوقا رفت بالا من اینو بالا می كنم. اینه كه برنامه مون شروع شد دیگه. بعد من همینطور برنامه ها را شروع كردم همینطوری هی روزای مختلف كوتاه كوتاه برای شما اطلاعات دادیم. بنابراین همه ش من تمركزم رو فونده، یعنی می گم سهام در دراز مدت، همیشه بهترینه. چون یه عده اگه نخوان كار كنن همه بیكار می شن. آخه همون دیگه تاكسی نمیاد سوار بشه. پیتزا كسی نمیخره. خودتم همه ش بیكار می شی دیگه. خودتم از بین می ری. بنابراین اینطوری نیست. یعنی تمام دنیا سعی می كنه اینا را كار بندازه. پس یه عده اینا همیشه در دراز مدت می بره ولی كوتاه مدت همیشه بالا پائین میره دیگه. حالا بیائیم مثال بزنیم كه خیلی خلاصه بگم كه مرور كن و ببین من همیشه روی فوند… یعنی اگر شما بیایی فرض كنی چند تا سهامو با هم مخلوط كنی ریسكتو كم كردی. اینو می گن فوند دیگه. بابا من اریكسونو می خرم، بسه توی این تكنولوژی. بعد یه آستارا را میخرم که طبی یه. بعد با اون قاطی می كنم بعد چند تا دیگه می خرم، بیزنس های مختلف. مثلا اس كُ اف رو میخرم میگم صنعتی یه. اینا را قاطی می كنم خودم فوند درست می كنم… همه ش از چیه دیگه! ولی اینو می گن فوند. بعد همه ش به شما اخطار می كنم آقا فورشیك لینگ* خودتونو درست كنین! آخه ببینین من چقدر؟ یعنی عمر خودمو درست كنم، مریضی خودم آخر چه عاقبتی داره اگه من یه طوری بشم؟ شركت دارم الان من داره اینجا راست راست راه میرم واقعا قلبم می گیره. آخه من چی دارم آخه؟ اینا را باید قبلا من اطلاع بدم تا قلبم بگیره؟ در نتیجه بر می گردیم به خود بیمه. ببینین بیمه دو جوره یكی میگن ساك. یعنی شما مثلا میگین. همیشه به من میگین ماشین من آقا می خوام بیمه كنم. میگم آقا اینا تو رده ی كار ما نیست این الان. زیاد به اینا كار نداشته باش. مثلا میگین ماشین من. اصلا جوابتونو میدم ولی ماشین من؛ خونه ی من و می خوان بیمه كنین می شه ساك. تو ایران می گن بیمه ی اشیا. ولی پرشون فورشكلیگ(1) اینا می گن یعنی خودمم. یعنی من فرض كنیم كه اگه آخه بابا من ماشینمو پنج هزار كرون توی یه سال میدم اصلا حرف هم نمی زنم. میدم میگم این رنگ روغنش نریزه، موتورش نمونه، همه اش از این چیزای مادی را می خرم ولی خودم آخه چی؟ من میخوام اینا را شما را آگاه كنم. یعنی خودم. یعنی چی؟ اینا را می گن پرشون فورشكلیگ. ما تو ایران می گیم بیمه ی اشخاص. تو همون ایران خودمون هم اصلا خیلی ها همینا را نگاه نمی كنن، اینجا هم همینطور. آلمان هم همینطوره. همه ی دنیا هم همین. سوئدی ها هم همینطور. اینا را من ملاقات می كنم. در نتیجه یك چیزی كه شما این سوئدی ها منو ملامت می كنه توی این چند ساله ما با هم مرور كردیم كه مسئولیت خودم می دونستم به شما بگم دو تا فرهنگ دارین. ایرانی هستین. و آدم همه ش هم باید بهش افتخار كنه. وقتی می آئین پهلوی من می بینین فرش ایرانی را من انداختم اینجا. تابلو اون مینیاتور خودمونم گذاشتیم برای این كه یه چیزی را كم نمی گم، میگم افتخار می كنم ایرانی ام. اینو همیشه خودتون هم باید داشته باشین! به بچه هاتونم منتقل كنین نگه سوئدی ام. حالا از یك طرف توی این جامعه زندگی می كنین آخه.

آخه اینجوریه مثلا زنگ میزنین به من, من کامپیوتر نگاه می كنم می گم آقا پرشون نومر (2) تو به من بگو. همه تون… مال همه تونو دارم. تا اینو ور می دارم می زنم اول من می گم چندی؟ به من می گین یک. بعد یه ذره دیگه می گذره می گین دو. بعد یه چند تا می گین، مثلا می گین تری، شیش، بعد آخر سر می گین نی یه. اصلا نیستین دیگه. یعنی دو تا را داری به من می گی. حتا ایران هم مثلا می ری ملاقات فامیلا واقعا ارلیگ(3) باشیم با هم دیگه،

گاهی اوقات همینا را به اونا هم می گی وقتی داری فارسی با اونا صحبت می كنی. برای این كه قاطی شدی. اینه كه می آئین پهلو من و من اخطار می كنم، همه اش بهتون میگم بابا جان اینجا الان داری زندگی می كنی. و حتا توی تمام این سی و چهار سال هم همینو می گم دیگه. خیلی خوب. در نتیجه وقتی ما اینا را متوجه شدیم حالا من یه چیزی همیشه بهتون می گم. می گم صحبت های ما استراتژیکه، نه سه چهارپنج سال. من می گم آقا ده سال به بالا رو ببین. نمونه ش اینه كه، فرق نمی كنه، تو ایران خودمون، یك پیكان بود پانزده هزار تومن، حالا اون مدل همه شم خراب شده می گه آقا پنج میلیون. حالا نمی دونم چقدره؟ ولی همینطوریه دیگه. می گن چهار میلیون تومن بده اینو بخر. چرا؟ یعنی همون موقع كه پانزده هزار تومن بود همون دو سه سال هی یه ذره می رفت بالا می شد شونزده هزار تومن. ولی گذشت زمان شده اینطوری دیگه برای این كه پول بی ارزش شد. تا اینجا را داشته باشید. این سوئد هم همینطوره دیگه. درست برگردیم به همین تاریخا می بینیم ولوو دوازده هزار و پانصد تومان بود، كرون بود. حالا می ری توی نمایشگاه میگه كه آقا جان سیصد هزار تومان، كرون. پس پوله بی ارزش شده دیگه، كرونه دیگه، شده اون طوری. همین رنتا را هم شما ببینین همون هشتاد و شش اومدی اینجا پانزده درصد بود تو این بانكا، الان شده سه درصد، دو درصد مسئله مهمیه دیگه…�

—————————-
(1) پرشون فور شکلینگ قلب شدۀ ترکیب سوئدی personförsäkring به معنی بیمۀ شخصی
(2) personnummer شمارۀ شناسائی
(3) ärlig صادق

دیدگاه‌ها
  1. Delshad Emami می‌گوید:

    وای من عاشق این داستانم :))) عالی! عالی

  2. دمادم می‌گوید:

    واقعیت اینه که آقای جام بر سنگ اصلا متوجه نشدم. نه مقدمه پست رو درباره خاله زنک ها که نفهمیدم چی نوشتن و چی کار کردن . نه برنامه سوئدی رو و نه اینکه آیا داستان یک کار گروهی ایه؟
    نمیدونم شاید دقیق و درست نخوندم. اولین باره در مورد نوشته های شما اینطور میشم.

    • طاهر جام برسنگ می‌گوید:

      دوست ارجمند!
      شاید منطقه ای بودن مطلب و مقدمه شما را گیج کرده باشد. نمی خواهم با توضیحات غیرضرور باعث گیجی بیشتر بشوم. مقدمه اشاره ای داشت به درگیری هایی که با من جریان دارد؛ درگیری هائی که برای عده ای بی آب و نان نیست. داستان را یک مونولوگ ابزورد فرض بفرمائید که قرار نیست ما چیز زیادی ازش دستگیرمان شود. احتمالن با کدهائی حرف زده می شود که مدار معینی از مخاطبان را در بر می گیرد و امیدوارم آن مخاطبان گفته های قهرمان داستانمان را فهمیده باشند. داستان همانطور که توضیج داده ام حاضر و آماده از یک رادیوی محلی شهر استکهلم ضبط و بدون پس و پیش و کم و زیادی به نام سه نفر به تاراج رفته. خودتان را درگیر داستان کنید، مقدمه را بگذرید ازش

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s