خواب/ چارلز بوکوفسکی

منتشرشده: 31 اکتبر 2011 در بوکاوسکی

 

قد کوتاه بود
و داشت چاق می­شد
و زمانی زیبا بود
شراب می­نوشید
شراب در تخت­خواب می­نوشید
و حرف می­زد و داد می­زد و به من فحش می­داد
و من به او می­گفتم
خواهش می­کنم، من باید بتوانم بخوابم
-­خواب؟ تو حرومزاده
هیچ وقت نمی­خوابی
تو احتیاجی به خواب
                       نداری!

 یک روز صبح زود دفنش کردم
او را تا پای تپه­های هالیوود بر دوش کشیدم
از بوته­های خاردار
و از خرگوش­ها
                گذشتم
و سنگ­ها جلویم می­غلتیدند
و وقتی چال را کندم
و او را به شکم در آن خواباندم
و خاک را با بیل بر او ریختم
آفتاب بالا آمده بود و گرم بود
و پشه­ها بی­حال بودند
چشم­هایم جلوی پاهایم را نمی­دیدند
چرا که همه چیز
گرم بود و زرد.

 موفق شدم به خانه برگردم و به تخت بروم
و ۵ روز و ۴ شب بخوابم.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s