بایگانیِ نوامبر, 2011

مطلبی در شناخت چارلز بوکوفسکی

نیم‌تنۀ بوک
رونی هاگ

فارسی: طاهر جام برسنگ

تا به حال چندین مطلب در شناخت بوکوفسکی از کتاب ارزشمند نویسندۀ سوئدی «رونی هاگ» را در این وبلاگ خوانده اید. کتابی که بیوگرافی بوکوفسکی است و با وجود لاغر بودن و کم حجم بودنش نشان می دهد که بیوگرافی کارشده و دقیقی از این رند و قلندر «رئالیسم کثیف» است. منابع و آثاری که در نگارش این کتاب لاغر 160 صفحه ای مورد استفاده قرار گرفته اند متعددند و متنوع. از اثر مفصل و معروفِ آکادمیک «علیۀ رؤیای آمریکائی»، اثر راسل هاریسون گرفته تا نقدها و بررسی های ژورنالیستی که در اواخر دهۀ 70 و اوائل 80 در روزنامه های سوئدی دربارۀ انتشار ترجمه های آثار سوئدی این نویسنده. در بخش کوتاهی در انتهای مطلب نویسنده به بازتاب انتشار کتابهای بوک به سوئدی پرداخته. بسیار کوتاه و مستوره وار دو سه نمونه، موافق یا مخالف، آمده است که نمی دانم تا چه حد برای خوانندۀ ایرانی جالب باشد. برای خود من جالب بود مخصوصن منحط و ضداجتماعی قلمداد شدن رمانی چون [همه کاره] از سوی منتقدین سوئدی در دهۀ 70. گمان نکنم در میان منتقدین امروزی که دو نسلی از آن زمان فاصله گرفته اند، هر چند هم محافظه کار باشند دیگر چنین نظری در مورد بوک وجود داشته باشند. مطلب که اساسش مثلن رابطه بوک و لیندا کینگ است، اشاره هائی بامزه هم به رابطۀ بوک دارد با نسل بیتی ها، آلن گینزبرگ، و با ریموند کارور. رابطه اش با رمان جورج اورول و ایدۀ نوشتن همه کاره.
همین الان متوجه شدم که امروز تولد شاعر و نویسنده ام «محمد علی سپانلو» ست. سپان بود که اولین بار من را و بسیاری از ما را با بوکوفسکی آشنا کرد. با ترجمۀ دو تا از نوول های بوک در «کتاب جمعه» های آن دوره. این مطلب کوتاه را، اگر بشود ترجمۀ مطلب کسی دیگر را تقدیم کرد، برای تقدیر از سپان بابت این معرفی و به عنوان هدیۀ کوچک تولد به او تقدیم می کنم. باشد که باز به ما شعر ببخشد و داستان و آشنامان کند با نویسنده ها و شاعرهای بزرگ

زمانی که بوکوفسکی در سال ۱۹۷۰ با لیندا کینگ[1]، مجسمه‌سازی با ایده‌های بکر ملاقات کرد، گرفتار عشق و سودا شد. لیندا در رمان «زن‌ها» کاراکتر لیدیا[2] است. پیتر الدر[3]، صاحب کتابفروشی پل[4] بود که لیندا را با خود به خانۀ بوک در خیابان دلانگپر[5] برد.
لیندا کتاب‌های بوکوفسکی را خوانده بود و به بوکِ خارق‌العاده دل بسته بود. به بوک نامه‌ای نوشت و اجازه خواست که از سر او تندیسی بسازد. بوک پاسخ مثبت داد.

“تو از زن‌ها چیزِ زیادی نمی‌دونی، مگه نه؟”
“منظورت چیه؟”
“منظورم اینه که وقتی شعرها و داستاناتو می‌خونم می‌فهمم که از زن‌ها هیچ نمی‌دونی.”
“بیشتر توضیح بده.”
“خب، منظورم اینه که اگه مردی مورد توجۀ من قرار بگیره باید کُسمو بلیسه. تا حالا کُس لیسیدی؟”
“نه.”
“دیگه ازت گذشته.”
“چرا؟”
“نمی‌شه به سگای پیر لیسیدن یاد داد.”
“البته که می‌شه.”
“نه، برای تو دیگه دیر شده.”
“من همیشه دیر رسیدم.”

 رمان «زن‌ها»

لیندا کینگ سی ساله و در خانواده‌ای مسیحی در مزرعه‌ای در اوتاه[6] بزرگ شده بود. بلافاصله پس از ازدواج به بیماری روانی دچار و با شوک الکتریکی معالجه شده بود. او متارکه کرد و برای عملی ساختن رؤیاهای بازیگری با بچه‌هایش به کالیفرنیا کوچید. اما موفق نشد و شروع کرد به مجسمه‌سازی.
حال بوکوفسکی به خاطر عرق‌خوری‌هایش مساعد نبود و صبح‌ها خون بالا می‌آورد. شب‌ها برای خوابیدن ناچار از مصرفِ دارو بود. سودای شدید برخی از عادت‌هایش را تغییر داد. داروی خواب را کنار گذاشت و کمتر مشروب نوشید و شروع کرد به کم کردن وزن. تن‌طلبیِ لیندا و حرارتش در عشق‌ورزی چنان بود که بوک بدجوری به چالۀ عشق افتاد تا آن حد که نمی‌خواست کسی دیگر از میوۀ شکوهمند لیندا بهره‌ور شود. هر دوی آن‌ها حسود بودند. هر دو نظرباز. و در طی زمان به هم خیانت کردند. در شعر عاشقانۀ «ماهِ آبی، آی ماااهِ آبی، چگونه ستایشت کنم!» بوکوفسکی تصویری روشن از «خیانت» می‌دهد و می‌نویسد «تنها دلیلی که مرد «ال» را گائید این بود که زن «زِد» را گائیده بود/ و بعد مرد آر را گائید. و زن «ان» را/ و چون زن «ان» را گائیده بود/ مرد ناچار از «گائیدن آی» شد…
وقتی لیندا در مهمانی‌ها با مردهای دیگر تحریک‌آمیز می‌رقصید بوک رفتار او را ولنگاری تصور می‌کرد. رابطۀ روشنفکرانه‌ای برقرار بود. رابطه­ ای با غلظت اروتیسم بالا که با گذرِ زمان ویرانگرانه می­ شد. هر بار که رابطۀ آن‌ها شکراب می‌شد بوک مجسمۀ سر خود را بر می‌داشت و آن را روی پله‌های خانۀ لیندا می‌گذاشت. وقتی دوباره رابطه‌شان عادی می‌شد لیندا «سر» را به خیابان دلانگپر بر می‌گرداند. بنابراین برای تخمین رابطۀ بین بوک و لیندا دوستانی که به دیدن بوک می‌آمدند، فقط لازم بود ببینند که نیم‌تنه -«سر»-  آنجاست یا نه. گاه نزاعِ آن دو مرغِ عاشق چنان بالا می‌گرفت که منجر به ظهور پلیس در دلانگپر می‌شد.
لیندا به خانه‌ای در همان محل زندگی بوک اسباب کشید. آن‌ها به اتفاق دفتر شعر «عشق گاه گاهیِ من و تو» را در انتشاراتی خود منتشر کردند. نام بامسمای انتشاراتی آن‌ها «انتشاراتِ بوسۀ مرگ»[7] بود. لیندا در بهار سال ۱۹۷۲ در پی یک نزاع شدید به خانۀ خود در اوتا برگشت. دو شورت زرد برای بوک به جا گذاشت با کاغذی که بر آن خطاب به شاعر نوشته بود هنگام جلق زدن می‌تواند شورت‌ها را بو کند. زرد، رنگ مورد علاقۀ بوک بود.

“رز‌ها را دیدی؟”
“بله، بسیار مطبوع بودند. با رنگ قرمز، سفید و زرد. زرد رنگ دلخواهِ من است. می‌توانم زرد را بخورم.”

رمان «هالیوود»

آن زمان یکی از زن‌هائی که با بوک آشنا شد لیزا ویلیامز[8] بود (در رمان زن‌ها او کاراکتر دی دی برونسون[9] است.) بوک او را در دفتر مجلۀ شهر باز[10] ملاقات کرده بود و با تعطیلیِ مجله هر دوی آن‌ها به روزنامۀ آزاد لس آنجلس[11] رفتند. در رمان «زن‌ها» بوکوفسکی لیزا را زنی کلیمی توصیف می‌کند که حدود ۴۰ سال سن دارد با موهای کوتاهِ سیاه و سرخوش و سرحال. زنی که ناشرهای درست و حسابی را می‌شناسد، بهترین شاعران و بااستعدادترین نقاش‌ها، و انقلابیون اصیل را.
بوک و لیزا در تعطیلات سفری کوتاه هم به اتفاق رفتند.
سفر به کاتالیناس[12] وحشتناک بود. من و دی دی در بارانداز منتظر ایستاده بودیم. حسابی خمار بودم. دی دی لیوانی آب و یک آلکا سلتزر[13] برایم فراهم کرد. تنها چیزی که کمی کمکم کرد دختر جوانی بود که کمی آن ورتر روبرویمان نشسته بود. هیکلی زیبا داشت با ساق‌های خوش­تراشِ بلند و دامنی کوتاه به تن داشت. دامن متناسبش را جورابی بلند با گیره تکمیل می‌کرد، و زیر دامن سرخش شورت صورتی پوشیده بود. کفش پاشنه بلند هم پوشیده بود.

دی دی پرسید: “نشستی و اونو دید می‌زنی، درسته؟”
“نمی‌تونم چشم ازش بکنم.”
“اون جنده‌س.”
“البته.”

 رمان «زن‌ها»

آن‌ها در هتلی در شهر بندری آوالون[14] مسکن گزیدند.
دی دی در هتلی کنار ساحل، در بالاترین طبقه، اتاقی گرفته بود. اتاق یخچال نداشت و به این خاطر او سطلی پلاستیکی تهیه کرد و آن را پر از یخ می‌کرد تا بتوانم آبجویم را در آن خنک کنم. تلویزیون سیاه و سفیدی بود با حمام. هتل موند بالائی بود.

 «زن‌ها»

بوک در مرخصی هم همان عاداتی داشت که در خانه­ اش در لس­ آنجلس. بیشتر در اتاق هتل می­ نشست و زمانی که لیزا به گردش می­رفت، به تنهائی آبجو می­ نوشید.
لیزا با دست­ هائی پر از بسته برمی­گشت و با هیجان از چیزهائی که دیده بود و کارهائی که کرده بود صحبت می­ کرد.

 بوک و لیندا کینگ باری دیگر زندگی مشترک را از سر گرفتند و بوک چند ماهی نزد لیندا گذراند که خانه‌ای قسطی در سیلورلیک[15] واقع در حومۀ لس‌آنجلس برای خود و فرزندانش خریده بود. (آنیس نین[16] در همسایگی آن‌ها زندگی می‌کرد، اما نشانه‌ای از ملاقات آنیس و بوک وجود ندارد). بوک خانۀ خیابان دلانگپر را نگه داشت؛ منطقه‌ای آزاد برای زمانی که می‌خواست از دست لیندا در امان باشد، از این گذشته لیندا گاه گاه او را از خانه بیرون می‌کرد.
کلاریسا[17]، دختر لیندا چندان بوکوفسکی را خوش نداشت و اغلب می‌گفت که از او متنفر است، که بوک زشت است و دماغی گنده و قرمز دارد. بوکوفسکی به لیندا گفت که عاشق این بچه است: “او تنها آدم روراست در اطراف آن‌هاست.”
یک شب بوکوفسکی به خانۀ کلود پاول[18]، مرد جوانی که بوک با او در یک شعرخوانی در کافه ونیس[19] آشنا شده بود رفت. پاول با دوستانش براد[20] و تینا[21] در حال می‌گساری بود. بوکوفسکی بعد از یک مجادله با مجسمه‌ساز از خانۀ او در سیلورلیک فرار کرده بود.
جمع آن‌ها به صحبت و می‌گساری مشغول شدند و بعد از چند ساعت پاول که به عکاسی علاقمند شده بود اجازه خواست تا از بوک چند عکس فوری بگیرد. بوکوفسکی جواب داد “البته پسر.” به نظر تینا بوک در عکس قیافه­ای مفلوک به نظر داشت، بنابراین برای سر حال آوردن نویسنده شروع به استریپ‌تیز کرد (او به عنوان رقصندۀ برهنه کار می‌کرد و براد مدیر یک کتابفروشی پرنوگرافیک بود.) ماجرا به این جا ختم شد که از بوکوفسکی در حال انجام «عمل شنیع» با تینا عکس گرفته شد. شبِ بعد بوکوفسکی دوستان جوان خود را برای آشنائی با جو ولبرگ[22] از انتشارات سیتی لایتز[23] که در آن زمان بر مجموعه شعری از بوکوفسکی کار می‌کرد، به آپارتمانش دعوت کرد.
شروع شب بی‌دردسر بود، آن‌ها ماری‌جوانا دود می‌کردند و آبجو می‌نوشیدند و بوکوفسکی نقاشی‌های خود را نشان می‌داد. ساعت‌ها گذشت تا صحبت از عکس‌هائی شد که شب قبل گرفته شده بودند و ولبرگ برای دیدن آن‌ها تمایل نشان داد. پاول آن‌ها را به ولبرگ نشان می‌داد که ناگهان زنگ در به صدا در آمد. پیش از این برسند در را باز کنند لیندا کینگ با سر و صدا وارد شد و نگاهش مستقیمن به عکس‌ها افتاد. عکس‌ها را به زور گرفت و شروع به پاره کردنِ آن‌ها کرد. بوکوفسکی سعی کرد آن‌ها را نجات دهد، و روی میز افتاد طوری که چهار پایۀ میز شکسته شد. بلوایی به پا شد و تینا پخش زمین شد و وقتی لیندا، تینا را در آن وضع دید خود را بر روی او انداخت. انگشت کوچک تینا چند روز پیش از این واقعه در مسابقۀ بیس‌بال صدمه دیده بود و لیندا انگشت شکستۀ او را گرفت و به عقب خم کرد. تینا از درد فریادی کشید و از آپارتمان گریخت. چند دقیقه بعد با یک رولور ۳۸ برگشت. اما لیندا از آپارتمان خارج شده بود. چند ماهی گذشت تا بوکوفسکی میز را تعمیر کرد؛ او می‌گفت از میز پایه شکسته خوشش می‌آید.
۱۹ اکتبر ۱۹۷۳ مستند تایلور هک‌فورد[24] از زندگی بوکوفسکی پیش از موعد در گالری هنر تماشاخانۀ شهرداری به نمایش در آمد. بعدها وقتی این فیلم در کانال محلی تلویزیونی ک سی ای تی KCET نمایش داده شد نقدهای بسیار مثبتی دریافت کرد. اما این مستند که ۹۰ دقیقه‌ای را کانال تلویزیونی نام برده به ۳۰ دقیقه تقلیل داده بود.
موفقیت‌های دیگر سال ۱۹۷۳: بوکوفسکی بورس ۵۰۰۰ دلاری موقوفات ملی برای هنر را دریافت کرد. انتشارات گنجشک سیاه[25] مجموعه داستان «داستان‌هائی از هیچ کجا»[26] را منتشر کرد. کتاب‌های قبلی‌اش بطور مرتب تجدید چاپ می‌شد. انتشارات سیتی لایتز ۱۰۰۰۰ دلار برای چاپ جدیدی از «یادداشت‌های یک پیرمرد هرزه» به او پیش‌پرداخت کرد.
بهار ۱۹۷۴ بوکوفسکی دعوت‌نامه‌ای از ویلیام وانتلینگ دریافت کرد که از او برای شعرخوانی در کالج ایلینوئیز دعوت شده بود. بوک دعوت را پذیرفت.
والتینگ به عنوان سرباز نیروی دریائی در جنگ کره شرکت کرده بود و به اتهام کلاهبرداری در زندان سان کوئین‌تین حبس کشیده بود. او به الکل و مواد مخدر اعتیاد داشت.
“یادداشت‌های زیرزمین منتشر شده است، به زودی نسخه‌ای از آن را برایت می‌فرستم. به بریان[27] گفتم که نوشتۀ تو بهترین نوشتۀ این مجموعه است و او هم بر همین نظر بود.” (از نامۀ بوک به وانتلینگ، سپتامبر ۱۹۶۶). کارهای بوک و وانتلینگ در نئوزیلند توسط ناشری یکسان (نشر کاومن[28]) منتشر شدند.
وانتلینگ دیگر آموزگار انگلیسی در کالج ایلینوئیز بود. حسابی افسرده بود و به طور مفرطی مشروب می‌نوشید. ازدواج او داشت به متارکه می‌انجامید.
وقتی بوک به لس‌آنجلس برگشت ستونی تند و تیز نوشت. در این ستون چگونگی دیدارش با شاعری محلی بنام هوارد استانتلینگ را توضیح داد. مردی که پیش از این وحشی و باهیجان بود، یک زندانی پیشین و شاعری مستعد. مردی که حالا دیگر معتادی است سردمزاج. این ستون در دو قسمت در مجلۀ لس‌آنجلس آزاد به چاپ رسید.
دو هفته بعد ویلیام “شاعر شیره‌ای” وانتلینگ در پی حمله‌ای قلبی ناشی از دورۀ استعمال مواد مخدر درگذشت. به هنگام مرگ ۴۱ ساله بود.
بوکوفسکی برای خود مسکنی جدید در یکی از مخروبه‌ترین مناطق لس‌آنجلس؛ کارلتون وی، واقع در نزدیکی هالیوود بلوار تهیه کرد.
در شب شعری که با اهداف نیکوکارانه برگزار شده بود، بوک شاعر نسل بیت، آلن گینزبرگ را ملاقات کرد.
در جشن پس از این شعرخوانی بوک به گینزبرگ گفت که به نظرش او پس از هاول و کادیش چیز ارزشمندی ننوشته است و بعد با شلواری که از کونش آویزان بود شروع به رقصی مستانه کرد.
در یک شب شعر دیگر بوکوفسکی ویلیام اس بروفس (۱۹۹۷-۱۹۱۴) را ملاقات کرد. بوک تلاش کرد با بروفس صحبت کند اما از این کار صرف‌نظر کرد. بوکوفسکی زیر لب به کسی گفت که می‌خواهد بیرون برود و با او تسویه حساب کند. بعد بوکوفسکی به هارولد نورس گفت “می‌تونم با یه ضربه کارشو بسازم.” نورس گفت: “آره، ولی می‌کشدت. با گلوله می‌زندت.” بروفس در یک حادثۀ تراژیک به همسرش شلیک کرده بود. آن‌ها در حین نشئه‌گی مشغول بازی «ویلهلم تل» بودند؛ بروفس خیال داشت شیئی را بر بالای سر همسرش با گلوله بزند. تیر به خطا رفت و زن کشته شد. پس از این ماجرا او ابتدا به مکزیکو رفت و بعد به تانگر و آن‌جا نزدیک بود در اثر افراط در استعمال مواد مخدر خود را هلاک کند. بروفس نقاشی هم می‌کرد؛ او به بوم شلیک می‌کرد.
روز به روز بر شهرت چارلز بوکوفسکی افزوده می‌شد. کتاب‌هایش فروش خوبی داشتند و بن پلیزنتز “آنارشیستی از بورلی هیلز”، بر زندگی‌نامۀ او کار می‌کرد.
پروژه‌ای که بن پلیزنتز بعدن رها کرد. در مقاله‌ای در رولینگ استون[29] نقل قولی از ژان پل سارتر و ژان ژنه دربارۀ بوکوفسکی درج شده بود: “کسی که بزرگ‌ترین شاعر معاصر آمریکاست.” عیار حقیقی بودنِ چنین نقل قولی مورد بحث قرار گرفته است.
سال ۱۹۸۸ دانش‌جوئی به نام جف ودل در نامه‌ای از بوکوفسکی در مورد درستی چنین نقل قولی پرسش کرد و بوک در پاسخ این طور توضیح داد که قادر به دادنِ پاسخ صحیحی به این پرسش نیست، و این که یک ناشر، که او ایکس X نامیده بودش، X= Jon Webb (یادداشت نویسنده) در یک متن تبلیغی برای انتشار یکی از کتاب‌هایش از قول ژنه و سارتر نوشته بود؛ «بهترین شاعر آمریکا». یک شب وقتی بوک و ناشر مشغول می‌گساری بودند بوک می‌پرسد که این حرف از کجا آمده است، و ناشر پاسخ می‌دهد که کسی شعرِ «پیرمرد در اتاقی مرد» از بوکوفسکی را برای ژنه می‌خواند و ژنه آن شعر را معرکه خوانده است. بوک به ناشر می‌گوید که چنین حرفی با آن چه در متن تبلیغی آمده متفاوت است و ناشر در مقابل این حرف تنها به او زل زده است. بعد بوک دربارۀ سارتر از ناشر می‌پرسد، و ناشر می‌گوید که سارتر در مقاله‌ای نوشته که بوک بهترین شاعر ایالات متحدۀ آمریکاست. بوک به دانشجو نوشت که خود او هرگز مقالۀ سارتر را ندیده، اما ناشرش در انتشارات بلک اسپارو گفته است که این موضوع که سارتر چنین چیزی نوشته، حقیقت دارد. بوک همچنین در پاسخ این دانشجو نوشت که زمانی که فرانسه بوده شنیده است که سارتر مایل به صحبت کردن با او بوده، اما به دلیل مستیِ دائمی بوک چنین دیداری پیش نیامده است. به باورِ خود بوک همۀ این داستان مزخرف بوده و آرزویش این بود که چنین متن تبلیغی‌ای هرگز نوشته نمی‌شد. بوک نامه‌اش را این گونه به پایان می‌رساند که او هرگز به چنین تبلیغاتی نیاز نداشته و از کل این ماجرا متنفر است.
بوکوفسکی در یک شعرخوانی در کالیفرنیا ریموند کارور نویسنده را ملاقات کرد. بوکوفسکی آن شب سر به سر همه و از آن میان ریموند کارور گذاشت. کارور بعدها شعری در مورد آن شب نوشت؛ «نمی‌دانی عشق چیست (شبی با بوکوفسکی).” بعد از شعرخوانی کارور و بوکوفسکی تمام طول شب را عرق‌خوری کردند. کارور برایش تعریف کرد که او به زودی معروف خواهد شد، چرا که یکی از دوستانش سردبیر اسکویر[30] شده و این دوست هر چه را که او برایش بفرستد را منتشر می‌کند.
سیتی لایتز صفحه‌ای از شعرخوانی بوکوفسکی در سال ۱۹۷۲ در سانفرانسیسکو منتشر کرد.
و رمان همه کاره[31]  انتشار یافت. ریچارد المن[32] در نقدی منتشره در نیویورک تایمز نوشت: “چند سال پیش در زمان خوش گذشته بوکوفسکی می‌توانست آدمی عجیب و غریب به شمار آید. با درصد تقریبن بالا از جمعیتی کمابیش دائمن بی‌کار، او بیشتر به یک پیامبر شباهت پیدا می‌کند.”
و:
“پس از اورول وضعیتِ فرودستان در فرم اول شخص چنین خوب نوشته نشده است.”
بوکوفسکی پس از خواندن «آس و پاس در پاریس و لندن» اثر جورج اورول به فکر نوشتن رمان «همه‌کاره» افتاد. بوک «آس و پاس در پاریس و لندن» را دوست داشت اما همزمان می‌پنداشت که اورول، در مقایسه با خود او مخدوش شده است. به نظر بوک، خود او در همین موضوع حرف‌هائی برای گفتن داشت.
و بنا بر نوشتۀ روسل هاریسون، کتاب «قحطی» نوشتۀ برندۀ ادبیات نوبل کنوت هامسون در انتخاب فرم و شکل دادن شخصیت‌های رمان بوک اهمیت خاصی دارد.
«همه‌کاره» اولین کتاب بوکوفسکی بود که چهار سال پس از چاپ، به سوئدی برگشت. چاپ نخست این کتاب با ترجمۀ پتر استوارت[33] در سال ۱۹۷۹ در سوئد منتشر شد.

صداهائی از منتقدین سوئدی در مورد این رمان:

«همه‌کاره جایگزین شایسته‌ای است برای نکبت، تصویری تمام قد از مردسالاری.»

پتر اورت‌من، سیدسونسکا داگبلادت ۱۰/۱۰/۱۹۷۹

«غیراخلاقی، غیراجتماعی، که بی‌هدفی مطلق را نمایندگی می‌کند.»

نیلس شوارتز، یوتبوری تیدنینگ ۲۵/۱۰/۱۹۷۹

«بوستر کیتون شکست خورده با غم‌هایش، با چهره‌ای سنگی و ویرانگر… همه‌کاره را نویسنده‌ای دارای استعدادِ خدادادی خلق کرده. آدمی وحشی، شلوغ با ادبیاتی کمیک، که با مسئولیت خود آن را به گوشۀ دنجِ کتابخوانی‌تان می‌برید…»

لیف گیلیس یِگِر، ورملاند فولک‌بلاد ۱/۱۱/۱۹۷۹

راسل هاریسون در کتاب «علیۀ رؤیای آمریکائی»، منتشره در سال ۱۹۹۴ دربارۀ رابطۀ بوکوفسکی و برتولت برشت می‌نویسد. او می‌نویسد که تا آنجائی که او می‌داند بوکوفسکی در کارهای منتشر شده‌اش نامی از برشت نبرده است. به نظر هاریسون چنین چیزی کمی عجیب به نظر می‌آید، چرا که کارهای این دو اشتراکاتِ فراوانی دارند. اما بوک در نامه‌ای به کارل ویسنر که در مجموعه نامه‌های جیغ‌‌هائی از بالکن منتشره در سال ۱۹۹۳ آمده در واقع از برشت نام می‌برد. در این نامه ابتدا او نقل قولی از مقالۀ یک مجله می‌آورد:
“نگاهی به قهرمانانی که در دهۀ ۱۹۶۰ نسل بیتی‌ها انتخاب کردند بینداز. آن‌ها برای نمونه شامل نویسنده‌هائی هستند چون تیموثی لیری، نورمن میلر، ویلیام اس برافس، ژان ژنه، هنری میلر، کی روی جونز، جان کیج، ایگوئن یونسکو، دبلیو اچ آیدن، انیس نین، آلن گینزبرگ و چارلز بوکوفسکی.”
و بعد بوک تفسیر خود را می‌نویسد: “من را هم در این طبقه‌بندی قرار می‌دهند، اما از تنها با عده‌ای کم از افراد نام برده هم طنین هستم… ژنه، برشت و شاعر بسیار متأخرتر آیدِن. و شدیدن در این مورد که قهرمان انسانی باشم، تردید دارم.” ارلاند تورن‌گرن، در مقاله‌اش منتشره در مجلۀ «صداهائی در رادیو و تلویزیون» می‌‌نویسد: “او به هیچ یک از گروه‌های ادبی تعلق ندارد، برعکس، او از انواع محفل‌بازی گریزان بود. چندان علاقه‌ای به سیاست هم نداشت که توجه‌اش بیشتر به آن چه در آپارتمان همسایه، در خیابان بیرون از آپارتمان، در بار و در میدان اسب‌سواری می‌گذشت معطوف بود، به عبارتی در جریان زندگی.»


[1]LindaKing

[2]Lydia

[3]PeterEdler

[4] The Bridge

[5]De Longpre Avenue

[6] Utah

[7] Kisskill Press

[8] Liza Williams

[9] Dee Dee Bronson

[10] Open City

[11] LA Free Press

[12]Catalina

[13] Alka-Seltzer

[14] Avalon

[15] Silverlake

[16]AnaisNin

[17]Clarissa

[18]ClaudePowell

[19]Venice Cafe

[20]Brad

[21]Tina

[22]JoeWolberg

[23] City Lights

[24]TaylorHackford

[25] Black Sparrow Press

[26] South of No North

[27] Bryan

[29] Rolling Stone

[30] Esquire

[31] Faktotum

[32] Richard Elman

[33] Peter Stewart