سیگارتِ بعد/ هوراس انگدال

منتشرشده: 9 نوامبر 2011 در ادبیات سوئد, بررسی کتاب
برچسب‌ها:, , , , ,

نگاهی به کتاب «سیگارتِ بعد»
اثر: هوراس انگدال
انتشارات آلبرت بونیر
١۶٠ صفحه
Cigaretten efteråt
Horace Engdahl
Albert Bonniers Förlag

هفتۀ گذشته نشئه از کتاب Cigaretten efteråt دو قطعۀ کوتاه از آن را مستوره وار برگرداندم و به سرعت برق همینجا کارسازی کردم. دوستم خلیل پاک‌نیا که حواسش همیشه جمعِ چنین اموری است با ایمیل دوستانه ای مواردی به من گوشزد کرد که مهمترینش اجتناب از شتاب زدگی و هیجان زدگی بود. مواردی که متین بودند و معقول مخصوصن تذکرش در مورد برگردان عنوانِ کتاب. با کلمۀ سیگارتش درگیر بود که خود من هم هستم. سیگارِت را ما سیگار می گوئیم و این به نظر من غلط مصطلحی است که برخی مواقع سرگیجه آور می شود. تا آن حد که آیدا سرکیسیان هم وقتی می خواهد از عادات و علائق شاملو حرف بزند مجبور است یک برگ به سیگار بچسباند تا سیگار با سیگارت اشتباه نشود. شاید چنین غلط مصطلحی در حرف زدن و حتا گاه در نوشتن چندان حساسیت برانگیز نباشد اما وقتی صحبت از متنی فشرده می شود که هر کلمه اش حساب شده است، ترجمه اش هر چه دقیق تر بهتر. سیگارِت و سیگار هیچ کدام واژه های فارسی نیستند اما دری گویان افغانستان سیگارِت را به اسم اصلی اش سیگارت صدا می کنند. از این گذشته توضیحات پاک نیا کاملن به جا بود. عنوان کتاب همانطور که خلیل برایم توضیح داد می تواند اشاره ای سکسوئل داشته باشد، می تواند سیگارِتِ بعد از هماغوشی باشد. سیگارتی که به کوتاهی فاصلۀ دو چیز را پر کند. این سیگارِت شاید هم آفوریسم های هوراس انگدال باشد. همۀ این ها و این که می تواند اشاره ای باشد به این جملۀ ایمیل سیوران «انهدام جهان، اندیشه‌ای قابل تحمل بود اگر امکان داشت که بعدش سیگارتی افروخت!»

انهدام جهان، اندیشه‌ای قابل تحمل بود اگر امکان داشت که بعدش سیگارتی افروخت!

ای ام سیوران E M Ciorans

هوراس انگدال ده سال در مقام منشی دائمی آکادمی سوئد هر سال زیر چلچراغ مجلل خانه بورس استکهلم ظاهر می‌شد تا برندۀ جایزۀ نوبل ادبی را به جهان معرفی کند. می‌شود بیوگرافی او را در ویکی‌پدیا جست و با جستجوی نامش در اینترنت. کوتاه این که نویسنده است و پژوهشگر تاریخ ادبیات و منتقد ادبیات و هنر. از سال ۱۹۹۷ به عضویت آکادمی سوئد در آمد و از سال ۱۹۹۹ به سمت منشی دائمی این آکادمی برگزیده شد. در این سمت بود تا دو سال پیش ۲۰۰۹ که اعلام کرد از سمتش کناره می‌گیرد تا بتواند آزادانه و رک و سرراست حرف‌هایش را بزند. از همان زمان این کنجکاوی برانگیخته شد که هوراس چه می‌خواهد بگوید. در کتاب جدیدش «سیگارتِ بعد» با همین نام پر رمز و راز، می‌شود آن چه که انگدال برای گفتن دارد خواند. در این کتاب نه سخن از خودشیرینی مثلن یکی از نامزدهای نوبل ادبیات می‌رود نه از آن چه در پشت صحنۀ آکادمی می‌گذرد. در «سیگارتِ بعد» انگدال نشان می‌دهد که بدون دغدغۀ حفظ پرستیژ آکادمی می‌خواهد از همۀ امکاناتِ زبانی برای نوشتن و بیان استفاده کند. چرا روشنفکر آریستوکراتی که می‌خواهد بنویسد باید از واژه‌هایی که در فرهنگ عمومی و عوام ممکن است ممنوعه تلقی شوند؛ واژه‌هائی چون گائیدن، کُس، خایه‌دار و… در صورت لزوم استفاده نکند؟ شاید عجیب به نظر بیاید که کسی برای آزاد نوشتن از مقامی کناره بگیرد که شاید مقامی رؤیائی برای یک پروفسور باشد، اما کسی که به راستی دغدغۀ نوشتن داشته باشد این کار را می‌کند. این یعنی اصالت آدمی و ابراز وجود.
پس از خواندن کتاب وقت هائی بود که درگیر این پرسش شدم که بچه کارگر آسمان جلی چون من که ژانر رئالیسم کثیف را می‌پسندد و آقایش بوکوفسکی است و جان فانته چگونه می‌تواند با نوشته‌های یک روشنفکر اشرافی و عضو آکادمی رابطه بگیرد و حتا دوست داشته باشد. پاسخ شاید در همان اهلیت و اصالت آدمی باشد و «وجود» داشتنش. به زعم هرمان هسه کسانی که نشان قابیل دارند، همدیگر را به جا می‌آورند. پاسخ ساده و حتا عامیانه به نظر می‌آید، اما پاسخی است که از سردرگمی رهایم می‌کند.

«سیگارتِ بعد» در ژانر فراگمنت (قطعه) آمده، نوشته‌هائی کوتاه که در بسیاری موارد آفوریسم (کلمات قصار) به حساب می‌آیند. بلندترین نوشتۀ این کتاب از ۴ صفحۀ A5 تجاوز نمی‌کند و کوتاه‌ترین‌شان جمله‌‌هائی اند سه چهار کلمه‌ای. شاید شوخ‌طبعی نهان در ملاحظات کوتاهش، بهترین جنبۀ هوراس انگدال باشد، دست کم از دید بچه کارگرِ آسمان جلی که وزن اصلی را در اثر ادبی به شوخ طبعی می‌دهد. در مورد ژانر «سیگارتِ بعد» منتقد ادبی روزنامۀ داگنز نوهیتر DN می‌نویسد که ژانری که با گذر از تله‌های بسیار فرسایش یافته قابلیتی غیرقابل ارزیابی است (نزد نویسنده). ژانری که پیش از این مورد استفادۀ نوابغی چون فرانسوا لارشفکو، نیچه و اسکار وایلد قرار گرفته است. ژانری که نویسنده‌هائی که به تصور خود مشابه نیچه و اسکار وایلد هستند را هم فریفته. اما نویسنده‌ای فرهیخته (منظورم فرهیختۀ واقعی است) چون هوراس انگدال به موانع ژانر آشناست. در «سیگارتِ بعد»ش می‌نویسد: «گام‌ نادرستِ مرگ‌آور و اجتناب‌ناپذیر آفوریسم است که لذت پدیدآورنده را از هنر شیوۀ بیانی خود افشا می‌کند.»
همانطور که پیش‌تر آمد «سیگارت بعد» نخستین کتاب هوراس انگدال پس از کناره‌گیری از دبیری دائمی آکادمی سوئد است. «شهاب­ ها» Metoerer آخرین کتابی است که پیش از این در سال ١۹۹۹ از او منتشر شده است – من این کتاب را نخوانده‌ام هنوز آن طور  که درباره ­اش خوانده­ ام، در همین ژانر نوشته شده است. شاید این ژانر بسیار پرمدعا به نظر بیاید، که در واقعیت هم آن که کلمۀ قصار می‌گوید و منتشر می‌کند صاحب ادعائی است. در مورد هوراس انگدال این ادعا، ادعای برازنده‌ای است البته. یکی از منتقدان دربارۀ «سیگارتِ بعد» می‌نویسد انگدال با بکار گیری کلماتی چون کونی و گائیدن و… قصد دارد از برج عاج آکادمی‌نشینی به سوی مردم برگردد. منتقد دیگری «سیگارتِ بعد» را گزارشی از قرنطینه خوانده است. عنوانی که به این واقعیت اشاره دارد که انگدال پس از کناره‌‌گیری از دبیری آکادمی برلین‌نشین شده و در گریز از رسانه‌ها خود را در کافه‌های این شهر قرنطینه کرده است. این را توربیورن فوشلید Torbjörn Forslid پروفسور ادبیات در دانشگاه لوند، در روزنامۀ سونسکاداگبلادت می‌نویسد:
{بهتر است «سیگارتِ بعد» را همچون یک گزارش داخلی از فرنطینۀ انگدال خواند. این که در آینده تسلیم‌طلبی نویسنده برتری پیدا کند یا مبارزه‌جوئی اش را باید منتظر ماند و دید. خود من به مبارزه‌جوئی‌اش امید دارم چرا که صرف‌نظر از نظرات در مورد مسائل مشخص، زندگی فرهنگی سوئد با هوراسی مبارز و پرنفس، جانی دیگر خواهد گرفت.}
روایت­ هائی که هوراس انگدال از چند کافۀ برلین می‌کند بسیار خواندنی‌اند. چهار کافه بودند به گمانم (به گمانم از این جهت که همین الان که این صفحه را سیاه می­کنم کتاب را در اختیار ندارم). یکی کافه‌ای که نما و فضائی اشرافی دارد و جان می‌دهد برای روشنفکران آریستوکراتی چون هوراس انگدال. اما او در کافه‌ای آرامش بیشتری دارد که فضایش مردمی است و خانواده‌ای ترک می‌گرداندش.
فصلی از کتاب را هوراس انگدال «ملاحظات ارتجاعی» عنوان می­دهد. عنوانی که چشم­بسته می­توان گفت سوزنی است که هوراس به خود می­زند. هر چند او در کلمه کلمۀ فراگمنت­ها به طور طبیعی جانب عدالت را دارد. به عبارتی جوالدوز در کارش نیست. زیر این عنوان است که می­نویسد «بلاگ عقب­گرد نویسنده­اش به نوجوانی است.» و همین جاست که فرهنگ اینترنتی بلاگ را با گفتگوهای تلفنی بی­ پایان و پر از جزئیاتِ دخترهای تین­ ایجر مقایسه می­کند. و آن طور که پروفسور توربیورن فوشیلد می­نویسد؛ وجه محافظه­ کاری فرهنگی نویسنده در سال­های اخیر تقویت شده است.
«سیگارتِ بعد» در آفوریسمی از امکانات و جذابیت تسلیم می­گوید. از داشتن بینشی که زمان عقب­ نشستن را هی بزند. این مضمون را قبلن به نوعی در کار نویسندۀ محبوبم مهشید امیرشاهی خوانده یا در مصاحبه­ ای چیزی شنیده بودم. شاید همین است که به شهادت چند تن از اهالیِ نظر سوئدی کتاب شالوده­ای غم­ انگیز دارد. به شهادت این و چندین آفوریسم­ و جستار دیگرش.
«سیگارتِ بعد» همان قدر از پیر شدن می­گوید که از تنهائی. انگدال با آخرین جملۀ کتابش انگار تیر خلاص شلیک می­کند:
«درخت­زارها و شهرهای بزرگ ما را بی­ش از حد محافظت می­کنند از آگاهی به این که تقریبن هر چه در زندگی برایمان عزیز بودند گم شده­ اند و هرگز بر نمی­­گردند.»

دیدگاه‌ها
  1. Delshad Emami می‌گوید:

    مرسی… مرسی…

  2. Mahshid Sharifian می‌گوید:

    ترجمه ات مثل همیشه روان و دلنشین است .ممنون طاهر عزیز. مصاحبه با هوارس انگدال را در برنامه ی بابل دیدم. کتابش را نخوانده ام.. جدا از قلم و کلام قوی هوراس هم براساس آنچه که تو ترجمه کرده ای و هم سخنانی که در برنامه ی تلویزیونی بابل در نقطه نظرهاش شنیدم باید بگویم که نگاه و جهانبینی هوراس را دوست نداشتم . سوی نگاهش به نظر مثل پرچمی میامد که هر لحظه با باد به جهتی میرود تا نشان دادن مهارت خود در حین عوض کردن جهتش را حاکی از احاطه اش به موضوع و از همه سو دیدن مسائل قلمداد کند ، شاید چون از چندین بعد دیدن مسائل خودش هنری هست که هست، اما این باقی میماند که به کدام سو و یا سوها میروی؟!..این البته میتواند شنونده را در عین حال که گیج میکند مجذوب هم بکند.شاید خود انگدال هم در جهانبینی اش دچار نوعی گیجی باشد که به نوعی آثارش را جذاب تر میکند و هم خود او را بیشتر مجذوب خود… حتما کتابش را میخوانم . هوراس با پدر بزرگ دخترم که سردبیر مجله ی اورد و بیلد
    Ord och Bild
    در دهه های شصت و هفتاد بوده دوستی داشته ….دوستیشان به خاطر ایدتولوژی شان از بین میرود و هر کدام راه دیگری میگیرند یکی میشود از اعضای آکادمی و غیره و دیگری راه چپ میگیرد تا میمیرد..اینست که کنجکاوم که هوراس را از این زاویه هم بیشتر بخوانم…برام جالب بود که نوشته ی تو رو راجع به هوراس دیدم.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s