بایگانیِ ژانویه, 2012

به نظر این حقیر به بخشی از واقعیت هائی که دور و بر ما در این غربت بی مر جاریست را تنها می شود با عینک رئالیسم کثیف نگاه کرد و با همان زبان، بیانش. داستانکی که می خوانید جزء یک مجموعه است که با همین تم و کمابیش با شخصیت های تکراری نوشته شده است.
از فرازهای این واقعیت های نه چندان شیرین این است که در اینجائی که من هستم هر از گاهی شخص یا شخصیتی که تهش ناپیداست سر از گوری در می آورد و می شود قهرمان داستان یا داستان هائی. این افراد همگی کسانی هستند که به لحاظ تظاهرات فعلی، سابقۀ اجتماعی و فردی و نیز فکر و اندیشه و بروزات دیگر به گونه ای نمونه اند.
شاید خواندن چند داستان از این سری ما را با بازیگران و شخصیت هایش بیشتر آشنا کند. این مجموعه که برای نشر اینترنتی نوشته شده به مرور در این وبلاگ نشر خواهند یافت.

برای آزیتا روانبد

همۀ شخصیت های این داستان، آدمهای واقعی اند، هر گونه شباهت بین آنها و آدمهای خیالی، می تواند مورد تأسف شدیدِ آدمهای خیالی باشد!

با سرگیجۀ و خستگی وسط جمعیت نشسته بودم و داشتم به شاعری گوش می­دادم که از راهی دور آمده بود. وسط یک چاردیواری بودم که از بس تکراری بودن ملال‌آور شده بود. دلیل آنجا بودنم را نمی‌دانستم. مسلمن بی‌کاری نبود. شعر هم نبود. شاعر که اصلن. احتمالن برای فرار از کار یا پیدا کردن پای آبجوخوری بود که آنجا بودم. دل تو دلم نبود که شاعر کارشو تمام کنه و تا جمعیت شروع نکرده به سئوال­های ابلهانه بپرم توی بار سر کوچه برای دو تا آبجوی خنک و یک سیگار بین­شون. این طوری شعر و جمعیت که کله­مو به گا داده بودند پاک شسته می­شدند. شاعر بود که می خواند؛ بادام بلند بامدادی… و از جلوی من صورتکی مضحک تلو تلو می­خورد. دو تا لیوان آبجو، یک سیگار وسطشون به جای دماغ. شکمِ انگشت اشاره­مو چسباندم به کپل شستم و کپل شستم رو گذاشتم روی نوک دماغم که یعنی بدجوری رفتم تو حال. در ان حال بود که احساس کردم نوک دماغم درست تا روی نافم رسیده. توی خودِ حال بودم که شاعر بُرید و درخواست چند دقیقه استراحت کرد. درخواستی که با استقبال پذیرفته شد. برای اجرای عملی چشم و دماغ صورتک به مقصد کافۀ سر کوچه خیز برداشته بودم که زنی صدام کرد. قدی نسبتن بلند و قیافه­ای مردانه داشت که کافی بود یک جفت سبیل قیطانی می­گذاشت تا می­شد لنگۀ دائی سیسیلیا تو داستان «اعترافات».
«تیناکسی»
«جاعااانم؟»
«شاعر براتون یه کتاب گذاشته.»
نگاهی به قد و بالای دائی بی‌سبیل سیسیلیا انداختم و از ذهنم گذشت بیچاره کسی که باید اینو بگاد. پای میز فروش کتاب ایستاده بود و کنارش می‌می بود، معشوقۀ یک بار مصرفِ آن دوره ها که همان روزگار مزۀ عرق‌مان بود ولی دیگه برای خودش کلی اهن و تلپ به هم زده بود. چیلش را پشت گوشت انداخته بود و با گشادترین دهان جهنمی که می‌شود سراغ گرفت داشت لبخند می‌زد.
«شاعر؟ کتاب؟ برا من؟»
«بله. کتابو براتون گذاشته رو میز فروش کتاب. گفته ده دلار هم پولش می‌شه.»
فهمیدم حقۀ دائیِ بی‌سبیلِ سیسلیاست برای رونق دادن به کسب و کار خانوادگی. برای لحظه‌ای دو چشم آدمک از جنس دو گیلاس پر و خوش‌رنگ آبجو بین من و دائی سیسیلیا و می‌می حائل شد. لبخند ملیحی که همین طور پا در هوا مانده بود به دعوت گشادتر شد.
«ممنونم. کتابو بهشون برگردونید!»
«چرا؟»
مانده بودم جواب چه بدهم. مثل همیشه در جواب «چرا»های ابلهانه به لکنت افتاده بودم. نگاهی به دائیِ سیسیلیا انداختم و نگاهی به دهان گشادی که دیگر آنقدر باز شده بود که می‌توانستی تصور کنی که زبان کوچکش با مایعی لزج شبیۀ آب منی هم از آن تو داشت خودنمائی می کرد.
«خب… از ویترین‌تون خوشم نمیاد!»
حالت نگاه دهان گشاد عوض شد. هر چند لبخندش پرید اما چیلش بیشتر به پشت گوشش کشیده شد. با صدائی که انگار با سرعت ۱۹ متر در ثانیه ضبط کرده باشند و با سرعت ۳۸ متر پخشش می‌کنند در آمد که:
«چقد پر رو.»
توقف بیش از این جایز نبود. دیگر دماغ آدمک داشت فشار می‌آورد. از لای جمعیت داشتم می‌رفتم که باز زنی که شبیه دائی سیسیلیا بود جلوم در آمد.
«آقای تیناکسی شوخی‌تون درست نبود!»
«شوخی؟ من شوخی کردم با کسی؟ حالا کجاش درست نبود؟»
«آخرش؟»
با هیجانی ساختگی گفتم:
«اولش؟ اولش چی؟»
«اولش خوب بود…»
«خب شما با همون اولش حال کنید.»
این را گفتم و پاکشان دور شدم. نمی‌دانم خانم کتابفروشی که با دائی سیسیلیای اعترافات تنها یک جفت سبیل قیطونی توفیر داشت فهمید که شوخی را خودش کرده بود یا نه. برایم مهم هم نبود. مهم این بود که زودتر به کافه برسم. اولین جرعۀ آبجو مسلمن تصویر دائی سیسیلیا و دهانِ گشادی که پیدا بود زمانی نه چندان دور یک پا مبال عمومی بوده برای رفع قضای حاجت جنسی، مثل تصویر جمعیت از ذهن و حافظه پاک می‌شد تا دیدار بعدی.
اولین جرعه که مزمزه کردم از ذهنم گذشت که دائیِ بی‌سبیلِ سیسیلیای «اعترافات» پس از شعرخوانی، همراه با دهانِ گشادِ جهنمی در گوشه‌ای از مهمانی نشسته‌اند. در جوار میز دو پیرمرد هرزه. دهانِ گشاد با صدائی که انگار با دور ۱۹ متر در ثانیه ضبط شده و با دور ۳۸ متر در ثانیه پخش می‌شود چهار گوش دو پیرمرد هرزه را هدف قرار داد. پیرمردها فقط بخشی از پیامش را شنیدند:
«… بکارتِ اخلاقیِ زنای…»
و او را دیدند که با چیلی پشت گوشت انداخته به طرفشان خیز برداشته است.