بایگانیِ فوریه, 2012

 ادبیات سوئد با همۀ عطر و بو و آب و رنگش در زمینه های رمان، داستان کوتاه، شعر و مخصوصن نقد ادبی کمتر به فارسی ترجمه شده و به تصور من هموطنانمان شناختی آن چنان از ادبیات این خطه ندارند. پیش از آمدن به سوئد یعنی قریب سی سال پیش از ادبیات اسکاندیناوی تنها با یکی دو تا نام آشنا بودم و اگر اشتباه نکنم در گذشته های پیش از انقلاب اسلامی اجرائی از نمایشنامۀ «مادموازل ژولیِ» استریندبری هم دیده بودم، اگر اشتباه نکنم… می خواهم این را بگویم که ادبیات این خطه نیاز به معرفی بیش از این ها دارد و غنای این ادبیات ارزش آن دارد تا اهل ادبیات و ترجمه بیشتر به آن بپردازند. به هر حال آسترید لیندگرن، آگوست استریندبری، اینگمار برگمن، سون دلبلانک، سون هدین، آرتور لیندکویست، ماریا وینه، سونیا اکه سون،ادیت سودرگران، استیگ داگرمن، یوران سونه وی، توماس ترانسترومر، یلمار سودربری، سلما لاگرلف، لارش فورشل… نام هائی هستند که امروز با شنیدن نام ادبیات به ذهنم متبادر می شوند. پس از انقلاب اسلامی و با سوئدنشین شدن جمعی جمیع از هموطنان، ادبیات این دیار از جانب گروهی نسبتن اندک از اهالی ادبیات مورد توجه قرار گرفت و تک و توک کارهائی از این یا آن نویسنده ترجمه شد، ترجمه هائی که عمومن خالی از ایراد نیست. سعید مقدم سالهاست که به ترجمۀ ادبیات سوئدی به فارسی و بالعکس مشغول است. رمان «دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری را من از این رهگذر شناخته ام. سعید برخی از کارهای «کارین بویه» نیز به فارسی برگردانده و اگر اشتباه نکنم این اواخر نیروی خود را بیشتر بر ترجمۀ فارسی به سوئدی گذاشته است. نامدار ناصر دیگر مترجم ایرانی است که چند معرفی جانانه از شاعران و نویسندگان سوئدی از گذر ترجمه برخی از آثار آنان به فارسی انجام داده است. شناخت اندکم از «ادیت سودرگران» را از نامدار دارم. دوست دیرینه ام فرخنده نیکو همراه با ناصر زراعتی ترجمه ای معرکه از«بسوی طبسِ» ویلی شیرکلوند کرده است.
تا آنجائی که به ناشران ایرانی در سوئد بر می گردد هر چند تک و توک ترجمه هائی از ادبیات سوئد به فارسی چاپ کرده اند اما به نظر نمی آید تلاشی جدی در راه شناختن ادبیات سوئد به ایرانیان کرده باشند.  به استثنای «خانۀ ادبیات و هنر یوتبوری»، که ناشر ترجمۀ فارسی سفرنامۀ ویلی شورکلوند است و از معدود انتشاراتی های خارج از کشور است که مدیریتی کارشناس و ادیب دارد.
دیگر نام هائی که کمابیش و دور و نزدیک به ترجمۀ ادبیات سوئدی به فارسی مشغول هستند اکبر گلرنگ، مرتضی ثقفیان، طاهر صدیق، محمود داوودی، خلیل پاک نیا، سهراب مازندرانی، سهراب رحیمی، جهانگیر سعیدی و یانه کارلسون را به خاطر دارم. سهراب رحیمی (نویسندۀ معرفی نامه پر لاگرکویست و در واقع نویسندۀ مهمان مطلب امروز هردمبیلستان) از کسانی است که سالهاست تلاش می کند برخی از چهره های مهم ادبیات سوئد را به ایرانیان بشناساند.
به هر حال ترجمۀ ادبیات عرصه ای است جذاب، تا حدی که می تواند تازه کاران را بفریبد. در این میان خاطره ای دارم که سالها پیش مثنوی ای هفت من کاغذ از تاریخ ادبیات سوئد که عیال یک ناشر نوشته بود بدستم رسید. مطلبی توریستی (چه عیال ناشر در آن زمان هنوز توریست تازه واردی بودند) و پر از غلط و غلوط که یک نمونه اش این بود که نام یکی از نویسندگان (سون دلبلانک) را دو نویسنده فرض کرده بودند و با دو هجی نام، یکی درستش یعنی سون دلبلانک Sven Delblanc و دیگری «اسون دلبلانش» ثبت کرده بود و طرفه این که کتاب های سون دلبلانک را هم به تساوی بین دو نفر تقسیم کرده بود.
همۀ این نکات و علاقۀ فردی وا می داردم تا در حد توان و امکانات (که عبارتند از آشنائی مختصر به ادبیات، وقت و همین وبلاگ) در معرفی ادبیات سرزمینی که سالهاست برایم نقش میهن بازی کرده بکوشم. در این میان از مترجم ها، نویسنده، شاعران و منتقدانی که در ادبیات سوئدی جذابیتی یافته اند و در تلاش برای معرفی این ادبیات از طریق ترجمۀ آثار نویسنده های این کشور هستند درخواست یاری دارم.
نویسنده ای که امروز به معرفی می نشینیم (در واقع سهراب رحیمی به معرفی می نشیند) پر لاگرکویست برندۀ ادبیات نوبل است. پر لاگرکویست از سال 1940 به عضویت آکادمی سوئد در آمد و در سال 1951 جایزۀ ادبیات نوبل گرفت. «کوتوله» یکی از رمان های اوست که تا به حال دو ترجمۀ فارسی از آن صورت گرفته است. تا آنجائی که مطلع هستم ترجمه ای که «جهانگیر سعیدی» از این رمان کرده است مستقیمن از زبان اصلی به فارسی برگشته است. معرفی سهراب رحیمی از«پر لاگرکویست» که معرفی مختصری است از این نویسنده را می خوانیم، معرفی مفصل تر این نویسنده را می گذاریم برای زمانی که نگاهی به رمان «کوتوله» برگردان «جهانگیر سعیدی» می اندازیم. همان گونه که ملاحظه می فرمائید رحیمی علاوه بر معرفی نامه ای کوتاه از پر لاگرکویست یک شعر و یک نوول هم به عنوان مستوره برگردانده که باشد تا مورد توجه قرار گیرد.

ط. ج

Pär Lagerkvist

Pär Lagerkvist

پر لاگرکویست؛ نویسنده و شاعر بزرگ سوئدی
فارسی: سهراب رحیمی

Pär Lagerkvist

Pär Lagerkvist

 پر لاگرکویست در سال ١٨٩١ میلادی و در شهر وکشو در جنوب سوئد به دنیا آمد، جایی که پدرش سوزن بان بود.در سنین جوانی از آداب و سنن مذهبی خانواده که از کشاورزان سنتی مذهبی بودند فاصله گرفت. به چاپ رسیدن اشعار و مقالات زیادی از او در نشریات سوسیالیستی در آن زمان گواه این مدعاست. پرلاگرکویست در سال ١٩٧٤ درگذشت. از نوشته های او می توان به مردم  ١٩١٢ ، دو قصه از زندگی ١٩١٣، مجموعه شعر غرض ١٩١٤، آهن و آدمها١٩١٥مجموعه شعر اندوه: اندوه موروثی ١٩١٦ ، آخرین انسان ١٩١٧، تئاتر ١٩١٨  ،هرج و مرج ١٩١٩ ، لبخند ابدی١٩٢٠، راه و رسم آدم خوشبخت ١٩٢١، نامریی١٩٢٣، قصه های شوم١٩٢٤، مهمان واقعیت ١٩٢٥ ، مجموعه شعر نغمه های دل١٩٢٦، زندگانی تسخیر شده١٩٢٧،او که توانست دوباره زندگی کند ١٩٢٨، روح مبارز١٩٣٠ ؛  دژخیم١٩٣٣، در آن زمان١٩٥٥؛ کوتوله١٩٤٤  و باراباس١٩٥٠  اشاره کرد.   از این نویسنده ، که در سال ١٩٥١ جایزه ی نوبل را نیز گرفته است ، مجموعه داستانی به نام داستانهای دردانگیزبا ترجمه ی غلامرضا سمیعی ترجمه شده است.رمان  باراباس را پرویز داریوش نخستین بار در سال ١٣٥٢ ترجمه کرد. همچنین رمان کوتوله با ترجمه ی حسین گلابیان توسط نشر چشمه در سال ١٣٨٦ منتشر شد.

ماجرا

یک کشتی آمد با بادبانی سیاه و خواست مرا به دور دست های دور ببرد . سوار شدم. سخت نگرفتم .گفتم از پس سفری چنین کوتاه بر خواهم آمد.  جوان بودم ؛ بی خیال و مشتاق دریا .آغاز ما از سمت ساحلی بود که عنقریب در پشت سر ما و کشتی ناپدید شد .  کشتی از باد پاکیزه و خنک مطمئن به پیش میرفت . همسفرانی سخت کوش و جدی را ملاقات کردم  .میان  ما اما گفتگویی در عرشه ردو بدل نشد. مدت زمانی مدید کشتی راندیم تمام طول راه در یک جهت  . روزا ن و شبانی بلند . در طول مسیرمان هیچ سرزمینی اما  نبود .  سالیان سال پیش رفتیم و باز دریا ودوباره, با  بادی مساعدهمراه ما  ؛ اما  هیچ ساحلی در دیدرس ما نبود  .سرانجام اندیشیدم چگونه چیزی چنین عجیب ممکن است ؟از یکی از همراهان پرسیدم  چطور امری چنین غریب ممکن است ؟! انگار جهان دیگری جز این هرگز نبوده است ؟جهان نابود و مغروق در اعماق ناپدید بود. حالا فقط ما باقی  مانده بودیم  وفکر میکردیم چقدر ماجراجویانه است این ..! زمانی دراز  کشتی راندیم و دریا برهوتی بر گرد ما بود . تنها  بادبان ها بودند و باد. مغاک خالی و همه چیزی در زیر ما عمقی تهی بود .  به ناگهان دریا غرشی مهیب کرد و نعر ه ای برآورد. در میان تاریکی اما  توفان تمامی نداشت .  ظلمت بی پایان تا منتها گسترده بود .سالیان سال  ابرهایی درتکاپو بودند وبادبان های سیاه در آمد شدی مدام. همه چیز  ویران؛ تاریک و تهی . ما روز و شب  د رجنگ و جدال بودیم؛ در خشم و اضطراب ؛ اندو ه و دلهره؛ مجروح و پاشیده از هم، بی اندک جراتی برای امید. سرانجام غرشی سوزان  و کرکننده از یک موج بلند و پر اقتدار برخاست. ما پرتاب شدیم سمت صخره ای که بالا کشیده بود خود را از میانه دریا . کشتی درهم شکست و و ما به دورآن شناور ماندیم با ویرانه های بادبان .ماتنها و بی کس،  زمین را محکم در آغوش خود گرفته بودیم. عاقبت  صبح دمید و ما به چشم خود دیدیم، ناجی مان صخره ای  سیا ه و ناهموار بوده است . آنجا فقط تک درختی شکسته از باد و خم بود. از گل و گیاه نشانی نبود .  ما خود را به آن زمین محکم وسفت چسباندیم و خوشبخت بودیم .صورت هامان را بر آن خاک تیره فشردیم و از فرط شادمانی گریستیم.   دیدیم آنگاه  زمین به آرامی و دوباره از اعماق لجه های تیره بر می خاست .

 اضطراب سهم من است

Pär Lagerkvist

Pär Lagerkvist

اضطراب، اضطراب سهم من است
زخم گلوگاه و
فریاد دلم در جهان

اینک هوای کف‌آلود
در دست‌های زبر شب لخته می‌شود
اینک، به ناتوانی سرمی‌کشند
جنگل‌ها و تپه‌ها
رو به روی تاق کوتاه آسمان
چه سخت است هر چیز،
فرو خفته و تیره؛ سیاه و بی‌جنبش

به جستجو در حول و حوش این جهان تاریک
لبه‌ی تیز و خشن صخره‌ها را، بر انگشنانم احساس می‌کنم،
می‌دوم و خون‌آلود می‌کنم دست‌هایم را
بر روی قنذیل های یخ‌بسته‌ی ابر

آه ! ناخن‌هایم می شکنند و فرومی‌ریزند
پاره پاره و مجروح می‌شوند دست‌های فرسوده‌ام
رو در روی کوهستان و جنگل تاریک
رو در روی آهن سیاه آسمان
و رو در روی  زمین سرد
اضطراب، اضطراب سهم من است
زخمی بر گلوگاهم و
فریاد دلم در این جهان.