بایگانیِ مارس, 2012

تا به حال خاطراتی که از زندان های جمهوری اسلامی بوسیلۀ افرادی که در بندِ این نظام بوده اند منتشر شده، بر بسیاری از ابهامات زندان های سیاسی پرتو افکنده و پرسش های فراوانی را که در این باره مطرح بوده پاسخ داده اند. برخی از زندانیان سابق، به دلایلی متفاوت ترجیح داده اند خاطرات خود را به زبان های دیگر (جز زبان فارسی) بنویسند. یکی از این افراد میترا لاگر است که در نوجوانی در شهرستان جهرم دستگیر و در سال 2008، خاطرات خود را از زندانهای جمهوری اسلامی، به زبان سوئدی در کتابی با عنوان «خدا می خواهد بمیری» یا Gud vill att du ska dö به چاپ سپرده است. میترا زمان به زندان افتادن دانش آموز بود. تجربۀ خشونتها، شکنجه ها و توهین و تحقیرهائی که در سیاه چالهای مخوف اسلامی برای یک نوجوان می تواند حکم قتل او را داشته باشد. و این درست همان هدف زندانبان است. کشتن  شخصیت زندانی عقیدتی و دگر اندیش در دستگاهی که مرگ را رحمت می داند. در دستگاه دیکتاتوری مذهبی زندانی سیاسی باید به قتل برسد. به قتلی واقعی و فیزیکی. اگر نشد باید به قتل برسد و زندگی کند، یعنی این که در تملک زندانبان در آید. اما میترا به مرگ نه گفت و ایستاد و امروز، درست همین امروز تولدش است. امروز میترا چهل و هشت ساله می شود. زندگی کسانی که از چنگال خفاشان مرگ گریخته اند برای من نوید زندگی است و نوید مرگ خفاشان مرگ اندیش.
باری  این برنامۀ رادیوئی را زمانی تهیه کردم که کتاب میترا لاگر تازه چاپ شده بود. انتشار مجدد مصاحبه ام با میترا در چنین روزی که تولد میتراست برای من به منزلۀ نکوداشت همۀ زندانیان سیاسی ایران و جهان است.

«خدا می‌خواهد بمیری»
نویسنده: میترا لاگر
ناشر: انتشارات
Efron & Dotter
سال انتشار: ۲۰۰۸
۲۸۸ صفحه
بها: ۱۸۹ کرون

«اولین ضربه‌ای که به کف پایم خورد، چنان پایم را به درد آورد که از جایم بلند شدم تا بگریزم. دو مرد من را گرفتند و بستند تا نتوانم حرکت کنم. (پس از آن) ضربات شلاق بود که به کف پا، ساق و ران‌هایم فرود می‌آمد.»

سطری از خاطرات میترا لاگر است که در سنین نوجوانی در شهرستان جهرم دستگیر شد و به زندان افتاد. میترا در آن سال‌ها هوادار سازمان مجاهدین خلق بود و به هنگام دستگیری تظاهراتی که این سازمان برای مقابله با حزب‌الله راه انداخته بود را سازماندهی می‌کرد. سال‌های زندان میترا لاگر، سال‌هائی است که شکنجه و اعدام زندانیان امری روزمره و عادی است. میترا لاگر در کتاب ۳۰۰ صفحه‌ای خود ضمن دادن شرح مفصلی از تجربیاتش از زندان، از جلسات بازجوئی و کتک و حتک حرمت انسان در طی این جلسات نوشته و از دیگرانی که با وی هم‌سرگذشت بودند و هم‌بند. میترا لاگر تا به حال خاطراتی که از زندان‌های جمهوری اسلامی بوسیلۀ افرادی که در بند این نظام بوده‌اند منتشر شده؛ بر بسیاری از نقاط مبهم زندان‌های سیاسی پرتوفشانی کرده و پرسش‌های فراوانی که در این باره مطرح بوده را پاسخ داده. برخی از زندانیان سابق به دلایلی متفاوت ترجیح داده‌اند خاطرات‌شان را به زبان کشورهای میزبان خود بنویسند. یکی از این خاطره‌نویسان میترا لاگر است که در سنین نوجوانی دستگیر شد و در سال جاری خاطرات خود را از زندان‌های جمهوری اسلامی به زبان سوئدی در کتابی بنام «خدا می‌خواهد بمیری» یا Gud vill att du ska dö به چاپ سپرده است. این که چرا لاگر این کتاب را به سوئدی منتشر کرده، موضوع گفتگویم با نویسنده است: میترا لاگر در مقدمۀ کوتاهی بر کتاب خود، آن را به فرزندانش تقدیم کرده است که در طول سالیان از گذشتۀ مادر می‌پرسیده‌اند. میترا لاگر در گفتگو با بخش فارسی رادیو سوئد نیز بر این امر تاکید دارد که انتشار کتاب به زبان سوئدی کوششی نیز بوده برای پاسخ گفتن به پرسش‌های نسل جوان‌تری ایرانیانی که در سوئد بالیده است. او اشاره می‌کند که این نسل هم به خواندن خاطرات وی از زندان‌های جمهوری اسلامی علاقه نشان داده‌اند و در مواردی پس از خواندن کتاب با تماس با نویسنده، از طریق طرح نظرات خود، به مطالب کتاب واکنش نشان داده‌اند. در مورد واکنش‌های منفی‌ای که انتشار کتاب «خدا می‌خواهد بمیری» داشته، میترا لاگر در گفتگو با بخش فارسی رادیو سوئد می‌گوید شاید این نظر وجود داشت که در فضای «اسلام‌ترسی»‌ای که الان در کشورهای اروپائی جریان دارد، شاید انتشار چنین کتابی از سوی برخی کمک به غلیظ کردن چنین فضائی باشد. اما برای او انتشار کتاب که همزمان کمکی هم به خود او بوده برای پشت سر گذاشتن رنج‌های حاصل از زندانی شدنش؛ باید صورت می‌گرفت.

گفتگوی کوتاه طاهر جام برسنگ با میترا لاگر نویسندۀ «خدا می خواهد بمیری»، تاریخ پخش از رادیو سوئد 14 اکتبر 2008

اگر نمی خواهید فایل صوتی گفتگو را بشنوید متن آن به قرار زیر است:

س: دلیل نوشتن و انتشار کتاب به زبان سوئدی؟

میترا لاگر: من این کتاب را مستقیمن به سوئدی نوشتم، در واقع از اول تصمیمم این بود که به سوئدی بنویسم. می خواستم به مردم این کشوری که در آن زندگی می کنم، تصویری از گذشتۀ خودمان، ایرانیان، بدهم که آمدیم اینجا و آن شرایط آنجا. و بطور خاص بچه هامان، نسل دوم مهاجرین که زبان فارسی را شاید خوب نتوانند که بتوانند کتاب بخوانند. حتا واکنش های خوبی هم از آنها دیده ام.

س: تصور می کنید از نظر افکار عمومی تأثیر کدام یک بیشتر باشد؟ نوشتن به فارسی یا به زبانهای دیگر؟

میترا لاگر: مسلمن فکر می کنم تمام کسانی که خاطرات زندان به طور خاص نوشته اند، در درجۀ اول علاقمند هستند به فارسی بنویسند. چون اولن نوشتن احساسات و تمام جزئیات چیزهائی را که دیده اند و تجربه کرده اند خیلی راحت تر است در زبان مادری. ولی مسلمن مسئلۀ اصلی این است که به فارسی چطور وارد بازار بشود؟ چون در ایران که به هر حال سانسور هست و این جور کتابها اجازۀ بیرون آمدن ندارند. بنابراین به آن قشری که آدم دلش می خواهد برسد و بخوانند نمی رسد. البته هستند ایرانیانی خارج از کشور که کتابها را می خوانند ولی باز به آن صورت که دلت بخواهد عمومن بخوانند، خوانده نمی شود. بنابراین شخصن فکر کردم که برای مردم ایران، ایرانیانی که در خارج از کشور هستند، اگر علاقمند بودند که بدانند در زندانها چه می گذرد، لااقل به یک برخورد می کنند. چون که کتابهای زیادی به فارسی نوشته شده که فکر می کنم هنوز هم کم هستند. باید بیشتر نوشته شود. من می خواستم به اصطلاح تصویری بدهم به سوئدی ها که نتوانسته اند هیچ وقت آن کتابها را بخوانند. آنها را ببرم در آن شرایط تا ببینم می توانم درست حالیشان کنم که به چه صورت بوده.

س: این کتاب را مدتیه که چاپ کردید. قبل از هر چیز می خواستم بپرسم که آیا خودتان راضی هستید از آن. چیزی که انتظار داشتید در آمد؟

میترا لاگر: می توانم بگویم راضی هستم خودم. و فکر می کنم که به هر حال یک مقدار زیادی از چیزهایی که می خواستم بگویم گفته شده است در این کتاب. من کلن راضی هستم. انعکاسش در مردم سوئد خیلی خوب بوده و خیلی ها می آیند و می گویند که این کتاب چند پیامه هست. خیلی پیامهای مختلف دارد. اتفاقن این چیزهائی اند که در ذهن خودم بوده. مثلن یک سوئدی در این باره می گفت که از این کتاب یاد گرفتم که  محدود کردن افکار و عقاید انسانها، محدود کردن انسانها و تعقیب و کنترل جامعه چقدر خطرناک است و به چه جاهائی می تواند بکشد. این چیزی است که ما در سوئد، با توجه به قانون اف ار آ (قانون شنود و کنترل تلفن و ارتباطات اینترنتی) که دارد شکل می گیرد… منظورش این بود که جالب نیست مردم را کنترل کرد…

س: از واکنش های مثبتی که به کتاب نشان داده شده گفتید. واکنش منفی هم داشته؟

میترا لاگر: واکنش منفی… من تا به حال چنین واکنشی را تجربه نکرده ام. مسلمن افراد یا گروه هائی هستند که فکر می کنند در شرایطی که الان هستیم، با توجه به شرایط جهانی و اسلام ستیزی و اسلاموفوبی شاید نوشتن چنین کتابهائی جالب نباشد. من فکر می کنم که این هم به جای خود عقیده ای است. ولی من به نوبۀ خود حس کردم که اگر الان هم دیگر این کتاب را ننویسم دیگر (هیچ وقت) کتاب نمی شود. یعنی در واقع یا الان یا هیچ وقت.

س: چرا اینقدر برایتان اهمیت داشت؟

میترا لاگر: من فکر کنم، اگر اشتباه نکرده باشم وقتی در آن سالهای جوانی چنین وقایع وحشتناکی برای کسی اتفاق می افتد، پدیده ای هست که من در خیلی از هم بندی ها دیده ام که معمولن یک پریود طول می کشد تا به زبان بیائیم و حرف بزنیم.

س: دلیلش چیه؟

میترا لاگر: من فکر می کنم دلیلش اینه که اول از همه وقتی که جان سالم از چنین شرایطی بدر بردی شدیدن ترس داری. می توانم بگویم ترس هست. یک جوری فقط خوشحالی که زنده ماندی و اصلن نمی خواهی دربارۀ قضیه صحبت کنی. و بعدش اینه که می خواهی بروی یک زندگی تشکیل بدهی. اول جوانی هستی و نمی خواهی این را بکنی کاراکتر زندگیت که همه جا یک تابلو جلوی خودت گرفته باشی که من زندانی هستم، به من نگاه کنید. می خواهی یک زندگی عادی بکنی. زندگی خانوادگی یا به هر حال کلن در آن سالها آدم خانواده تشکیل می دهد، دنبال درس و تحصیل است. به هر حال هدف های دیگری می آید جلو. ولی خیلی ها را که من مطالعه کرده ام بعد از یک دوران مثلن بیست ساله آمده اند شروع کرده اند به کتاب نوشتن. من فکر می کنم آدم در زندگی به جائی می رسد که حس می کند که دیگر نمی تواند سکوت کند. باید مطرح کند. باید برای مردم بیان کرد.

س: می شه اینطوری خلاصه کرد که نوشتن و انتشار (چنین خاطراتی) سوای همۀ اهداف دیگری که آدم می تواند داشته باشد، نوعی وداع با گذشته ای دردناک است؟

میترا لاگر: یک سعی برای وداع هست. به هر حال یک جورائی هم آن گذشتۀ دردناک خیلی زنده تر می شود چون  که به صورت یک کتاب که در می آوری بالاخره مثلن در مورد من، آدم چند سالی رویش کار می کند که باید در آن گذشته باشی. بعد هم که کتاب می شود و بیرون می آید، مردم (مثل شما) شروع می کنند به سئوال کردن و در مصاحبه های مختلف و در واکنش افرادی که می بینید دوباره به آن جریان بر می گردید. ولی به صورتی دیگر است، می توانم بگویم که قبل از این که کتاب را بنویسم نمی توانستم در مورد زندان صحبت کنم. خیلی راحت می خواهم بگویم حالم بد می شد، بغضم می گرفت و ترجیح می دادم موضوع بحث را عوض کنیم. مخصوصن اگر جائی بودم که منظورم این نبود که به زندان فکر کنم، فرض کنید گردش یا مهمانی ای، و می دانستم که اگر اسم زندان را بیاورند حالم بد می شود. سعی می کردم موضوع بحث را عوض کنم.