بایگانیِ آوریل, 2012

نت هشتم/ الینا آذری

منتشرشده: 27 آوریل 2012 در ادبیات ایران
برچسب‌ها:,

همانقدر که بسیاری داستان ها و برخی صداها شدیدن از ما دورند و نامربوط، بعضی از آنها از خود ما به ما نزدیک ترند. الینا برای به متن کشاندن صدایش با گوش ما شوخی ندارد. خودش جائی دیگر می نویسد و می خواند که «این صدا جزئی از من است و منِ در حاشیه، در خطرِ حذف شدن قرار دارد.» الینا همراه با دوستان جوان توانایش در کار تولید رادیوی مارژین است و من نخستین بار با کارهایش از طریق این رادیو آشنا شدم. نخستین بار که این صدا را شنیدم همان حس به من دست داد که این صدا به شدت به من نزدیک است، آن قدر نزدیک که پنداری صدای من است. صدائی که جمعی جوان بی ادعا با توانائی های قابل توجه خیال دارند از حاشیه به متن بکشند تا خطر حذف تهدیدمان. فایل صوتی داستان را با اجازۀ دوستان مارژین از برنامۀ هفتم این صدا بریدم و متن داستان را خود الینا با مهربانی در اختیارم گذاشت. داستان را بخوانید و گوش کنید!

نت هشتم
الینا آذری

فایل صوتی نٌت هشتم، نوشته و اجرای الینا آذری از رادیو مارژین هفت

سال ۷۵ میخواستم برم موسیقی یاد بگیرم. کلاس دوم ابتداییمو که تموم کردم، رفتم یه مجتمعی تو یکی از فرعی‌های تخت‌طاووس که زیر نظر صدا و سیما کلاس‌های مختلفی از نقاشی طراحی سفالگری بگیر تا موسیقی و بازیگری داشت.  برای شروع موسیقی اول باید می‌رفتیم کلاس موسیقی پایه، ارف یعنی آشنایی با موسیقی. کلاس‌هامون مث مدرسه ساعت هفت و نیم شروع می‌شد. یه کلاس بزرگ و خیلی هم شلوغی بود. فکر کنم حدود ۳۰ نفری بودیم. یه وایت برد بزرگ هم بود با پنج خط افقی یعنی خطوط حامل برای نوشتن نت‌ها روش بود. البته معلم ما که کل دوره هم یه مانتوی آبی نفتی خیلی بدرنگی با مقنعه‌ای مشکلی می‌پوشید هیچ‌وقت از این تخته استفاده نکرد. یه سری نیمکت داشتیم با میزهای کوتاه برای گذاشتن بلزها. دو مدل هم بلز داشتیم، یه سری رنگین کمونی و یک سری هم مث مال من قرمز پررنگ. اول با بلز شروع کردیم به یادگیری نت‌ها. دو ر می فا سل لا سی رو با بلز تمرین می‌کردیم. یه سری شعر با آهنگایی سخت. معلم نمی اومد روی وایت برد تشریح کنه که هر کلمه با کدوم نت میاد و ترتیب اجرای نت ها چیه. این کارو خیلی سخت‌تر می‌کرد. جای مشخصی هم توی کلاس نداشتیم هرکی زودتر می‌رسید جای بهتر و جلوتر برای اون می‌شد. خانوم معلم عادت داشت، بیاد سر کلاس، یه شعری از شعرهایی که داشتیم انتخاب می‌کرد و همینطوری روی هوا نت‌ها رو می‌خوند تا یادداشت کنیم. هیچوقت حتا با اینکه چندباری ازش خواسته بودم، طوری واینمیساد که بتونم ببینمش، و لب خونی کنم. یا یه کم برام وقت بذاره و جداگانه و از نزدیک واس من نت‌ها رو بخونه، وایت‌برد هم که هیچ.  .  کارم خیلی سخت شده بود، با تلاشی از روی لجبازی سعی می‌کردم نت‌ها رو  با حدس خودم زیر کلمه‌های ترانه‌ها بذارم. بعضی وقتا هم از سخاوت بچه‌ها استفاده می‌کردم، دفترشون رو قرض می‌گرفتم و توی لابی مجتمع از روشون تند تند می‌نوشتم. اصلا یادم نمیاد چه شعرهایی رو خوب یاد گرفتم یا کلا چه شعرهایی گفتیم. وسط دوره، ساز یه سری از بچه‌ها رو عوض کردن به جای بلز دیگه با ضرب کار می کردن. البته ضرب رو نمی‌ذاشتن رو پاشون، روی زمین می‌ذاشتن و با همون دو تا چوبای بلز که سرشون یه قلمبگی داشت، مثل همون بلز نت‌ها رو اجرا می‌کردن. البته خب جای نت‌ها هم فرق می‌کرد.
همیشه صبحای زود توی راه کلاس، با مامانم راجع به اینکه چه سازی رو انتخاب کنم، صحبت می‌کردیم. من پیانو و سازدهنی خیلی دوس داشتم، ولی او عاشق دف و ضرب بود. ولی من ریتم‌های ضرب و دف که بیشتر اوقات یه صدای تکراری دارن، برام خوشایند نبودن و علاقه‌ای به این سازها نداشتم. به نظرم صداشون هم چندین برابر بم‌تر از اونی که هستن می‌اومد. البته برای خودمم گاهی سوال میشه که آدمی که تجربه‌ی شنیدن به شکلی عادی رو نداره، چطوری می‌تونه قضاوت کنه و احساس کنه که بقیه چه طوری می‌شنون یا من یه جور دیگه می‌شنوم. خب می‌دیدم. توی این رستورانا با موسیقی زنده، یا این مولودی‌ها و تلویزیون می‌دیدم که بقیه چطوری با شنیدن این آهنگ‌ها سرخوش می‌شدن و بدنشون با ریتمشون به رقص می‌اومد. هرچند که گوشخراش واژه‌ی خیلی مطلقی ئه ولی این صداها به گوش من آزاردهنده بودن به خصوص با سمعک.
من همیشه وسط مهمونی توی عالم مستی دنبال یه جیبی، کیفی جایی می‌گردم که سمعکم رو دربیارم بذارم. به محض اینکه همچی کاری می‌کنم انگار چراغا رو روشن کرده باشن. . انگار حالا تازه می‌تونم حرکت لب‌ها رو ببینم. صداهای بم یکنواخت و موهوم تازه برام به صدای خواننده و آهنگ تفکیک می‌شه. تازه از مهمونی خوشم می‌اد. این لحظه از بی حس بودن گوشام سرخوش می‌شم. شما انگار کن که دستات یخ زده باشن و توی دستت یه قفل فرمون سنگین نگه داشته باشی. دقیقاً حکم مستی و سعمک و گوش من همینه. کلاً موقع مستی هوشیاری حس‌های آدم می‌آد پایین، برای من الکل بیشترین تأثیر رو روی گوشام می‌ذاره، و سمعک اینجا دقیقا برعکس عمل می کنه بدتر جلوی شنیدن رو می‌گیره. البته تازگی‌ها فهمیدم، که کلا موسیقی رو باید بدون سمعک گوش داد، سمعک مثل بعضی از میکروفون‌ها کیفیت و جنس صدا رو کلاً عوض می‌کنه.

به هرحال توی فضای کلاس حس می‌کردم کلا وجود خارجی ندارم. مثل این خونواده هایی که همه انقدر درگیرن که حواسشون به بچه های کوچیکشون نیست. خب طبعا از بچه‌ها که با همون محدوده ی سنی خودم بودن توقعی نمی رفت ولی نمی تونم این حرکات ناشیانه و کینه ورزانه ی معلم رو فراموش کنم. همیشه یه طوری رفتار می کرد که دست و پاشو بستم یا هروقت میخواستم یه سوالی بپرسم یه طوری رفتار میکرد که اصلا سوالی نپرسیدم یا یه چیز احمقانه ای گفتم. دیگه بعضی وقتها  واقعا میترسیدم یا فکر میکردم وقت کلاس رو تلف می‌کنم که اگه ازش سوالی بپرسم.

امتحان که نه اما یه اجرای نهایی با حضور مادر پدرها همونجوری ایستاده توی کلاس خودمون داشتیم. روز اجرا، معلم بدون هیچ زمینه‌ی قبلی با یه توقع خاصی منو پشت یه ضرب نشوند. انگار که یه درسی واضح به ما داده باشه و تفاوت جای نت‌های ضرب و بلز رو بهمون گفته باشه و من کامل برای این کار ساخته شده باشم حتا بدون هیچ تمرینی. من اول اومدم جای ضرب، بلزم رو تصور کنم. ولی ترسیدم. کار گروهی بود، شوخی بردار نبود که آدم به هوای گم کردن صدایی که در میاره تو صدای بقیه، خودشو راحت کنه. منم وانمود می‌کردم که دارم این چوبها رو روی ضرب می‌زنم ولی هیچ صدایی ازش در نمی‌اوردم. خوبی‌ش این بود که ته کلاس هم بودم. به هرحال یه نمایش فرمالیته بود و میدونستم که معلم از قبل بچه‌هایی رو که میخواست واس ترم بعد انتخاب کرده بود.

 آخر اجرا هم خانوم یه گوشه‌ای به من و مامانم گفت اصلا این بچه با چه اعتماد به نفسی اومده کلاس موسیقی، چرا نمیره مثلا نقاشی کنه. خب یه بچه‌ی هشت نه ساله خیلی چیزها رو نمی‌تونه تشخیص بده، اذیت شدم خیلی، همه سوالامو با یه نفرت و کینه جایگزین کردم. خیلی طول کشید که به خودم بیام و این نفرت رو از خودم دور کنم، نزدیک ده سال. حالا با فهمیدن خیلی چیزها، بعد این همه مدت دیدن این آدما که با اهنگاشون میرقصن، گریه میکنن، باش میخونن، منم دچار یه خلایی شده بودم. و حالا یه سری آدم نازنین توی زندگیم هستن که برام به سلیقه‌ی خودشون من رو به دنیای موسیقی وارد و واردتر می کنن. دارم سعی میکنم با این اهنگهایی که هرکس برام می فرسته و با پیدا کردن ترانه هاشون توی اینترنت و دمبال کردن این کلمه ها یه سلیقه ای واس خودم شکل بدم، که فقط یه شنونده‌ی خوبی باشم. اما خب میدونی خلا اینه که این همه سال خاطره بدون هیچ بکگراندی. این که هیچ آهنگی منو یاد هیچکی نمیندازه.