بایگانیِ مه, 2012

 دیوانگی من
چارلز بوکوفسکی
از مجموعۀ Betting on the muse

فارسی: طاهر جام برسنگ

دیوانگی درجه دارد. هر چه درجۀ دیوانگی­ات بالاتر باشد بیشتر به چشمِ مردم می­آئی. بیشتر عمر دیوانگی­ام را در خود پنهان کرده­ام اما همان جا هست. مثلن کسی می­آید و برایم از این در و آن درمی­گوید و همان طور که این شخص با کلی­بافی­های مبتذلش خسته­ام می­کند، تصور می­کنم که سر آن مرد یا زن را لای گیوتین گذاشته­ام، یا ماهی­تابۀ بزرگی را تصور می­کنم که آن مرد یا زن را در حالی که با چشم­های وحشت­زده به من نگاه می­کنند، در آن خشکِ خشک سرخ می­شوند. در چنینموقعیت­های واقعی، احتمالن تلاش می­کنم که فرد مورد نظر را نجات بدهم، اما مادام که آنها با من حرف می­زنند تصوری جز آن چه گفتم نمی­توانم بکنم. یا، در وضعیتی ملایم­تر، شاید آنها را سوار بر دوچرخه­ای تصور کنم کە با سرعت از من دور می شوند. من حقیقتن با نوعِ بشر مشکل دارم. عاشق حیوانات هستم. آنها دروغ نمی­گویند و به ندرت تلاش می­کنند به کسی حمله کنند. برخی اوقات حیله­گر هستند اما این کار مجاز است. چرا؟
بخش بزرگی از جوانی و میان­سالی­ام در اتاق­های کوچک گذشته است. آنجا مچاله شده، زل می­زدم به دیوارها، سایه­های پاره پوره و دستگیرۀکشوها. با جنس مؤنث آشنا بودم و به آن میل داشتم، اما نمی­توانستم برای بدست آوردنش خودم را به آب و آتش بزنم. با پول هم آشنابودم، اما برای بدست آوردن آن هم درست مثل جنس مؤنث، نمی­خواستم کارهائی که لازم بود را انجام بدهم. همۀ آن چه که می­خواستم، یک اتاق بود و چیزی برای نوشیدن. در تنهائی مشروب می­نوشیدم، مثل همیشه در تخت­خواب با سایه­های محزون. بعضی وقت­ها هم برای تماشای نوع بشر به بارها می­رفتم، اما این نوع همان بشر بود نە چیزی بیشتر. و گاهی حتی کمتر.
در همۀ شهرها به کتابخانه سر می­زدم. کتاب پس از کتاب. کتاب­های کمی بودند که چیزی به من می­گفتند. بیشترشان خاکی بودند به دهانم یا ریگی در ذهنم. هیچ چیزشان به من یا احساساتم مربوط نمی­شدند: کجا بودم –­هیچ جا- چه داشتم –­هیچ چیز- و چه می­خواستم –­بازهم هیچ کتاب­های قرن پر بودند از معماهائی چون داشتن نام، بدن، پرسە زدن، حرف زدن، و کاری کردن. به نظر نمی­آمد کسی مبتلا به دیوانگیِ منحصر بفرد من باشد.
در بعضی از بارها خشونت می­کردم، کە به زد و خورد در کوچه می­کشید و من دعواهای زیادی از این دست را باخته بودم. اما من با آدم بخصوصی دعوا نمی­کردم. عصبانی نبودم، فقط مردم را درک نمی­کردم، که چه هستند، چه می­کنند، یا چه شکلی هستند. بە زندان می­افتادم و آزاد می­شدم. از اتاق­هایم بیرونم می­انداختند. روی نیمکت­های پارک، در قبرستان­ها می­خوابیدم. گیج بودم اما احساس بدبختی نداشتم. شرور نبودم. فقط چیزهای موجود را درک نمی­کردم. خشونت من دروغ­های عریان را هدف قرار می­داد، فریاد می­کشیدم و آنها نمی­فهمیدند. و حتا در گرماگرم دعواها معمولن به حریفم نگاه می­کردم و فکر می­کردم چرا عصبانی است؟ آن قدر که می­خواهد مرا نابود کند. بعد مجبور می­شدم او را کتک بزنم تا آن حیوان را از خود برانم. مردم شوخی سرشان نمی­شود، آنها خودشان را خیلی جدی می­گیرند.
جائی در طول راه، که من اصلن نمی­دانم این فکر از کجا سرچشمه گرفت، به این فکر کردم که شاید بهتر باشد نویسنده بشوم. شاید بتوانم کلماتِ ناخوانده را بر کاغذ بیاورم، شاید بتوانم به این ترتیب این ببر را از پشتم بیرون برانم. پس شروع کردم و دهه­ها بدون موفقیت طی شد. حالا دیگر یک نویسندۀ دیوانه بودم. اتاق­های بیشتر، شهرهای بیشتر. عمیق­تر و عمیق­تر غرق می­شدم. یک بار در آتلانتا، در یک آلونک مقوائی یخ زدم، زندگیم با یک دلار و بیست و پنج سنت در هفته می­گذشت. بدون دوش، نور یا گرما.  نشستم و در پیراهن کالیفرنیائی­ام یخ زدم. یک روز صبح تۀ مدادی پیدا کردم و نشسته بر کف زمین و در حاشیۀ روزنامه­های قدیمی شروع کردم به نوشتن شعر.
بالاخره، در۴۰ سالگی، اولین کتابم ظاهر شد، یک جزوۀ کوچک شعر، «گل، مشت و شیون وحوش». بستۀ کتاب­ها با پست رسید و بازش کردم و کتاب­های نٌقلی آن تو بودند. کتاب­ها از بسته روی پیاده­رو ریختند، همۀ آن جزوه­های کوچک و من بین آن­ها زانو زده بودم، زانو زدم و یک «گل، مشت و شیون وحوش» برداشتم و آن را بوسیدم. سی سال پیش بود.
هنوز می­نویسم. در چهار ماه اول امسال ۲۵۰ شعر نوشته­ام. احساس می­کنم هنوز هم جنون از درونم سرریز می­کند، اما هنوز کلمات را به آن خوبی که می­خواهم در نیاورده­ام، ببر هنوز بر پشتم نشسته است. با این لعنتی بر پشتم خواهم مرد، اما با او جنگیده­ام. و اگر کسی باشد که خود را به اندازۀ کافی دیوانه بداند و بخواهد نویسنده شود، باید به او بگویم بجنب، تف به چشم خورشید بینداز، شصتی­ها را فشار بده، بهترین شکل جنون همین است، قرن­ها به کمک نیاز دارند، نوع بشر در پی نور و بازی و خنده، زار می­زند. به آن­ها ببخش. برای همۀ ما کلمات به اندازۀ کافی وجود دارند.