بایگانیِ ژوئن, 2012

شبِ بد

از مجموعۀ دستپخت هفتاد سالگی

فارسی: طاهر جام برسنگ

مونتی افسرده بود، حالا افسرده نه، اما سرزندگی خود را باخته بود، همۀ بازی را، همۀ زندگی را. ساعت ۹ شبِ جمعه در خانه تنها بود، پنج روز کاری­اش به عنوان سرکارگر در کارخانۀ تولید لامپ مهتابی به پایان رسیده بود. بعضی وقت­ها مجبور بود که روزهای شنبه هم کار کند، اما خدا را شکر، سطح تولید به سفارشات رسیده بود. از کارش نفرت داشت. وقتی کارگری می­کرد خوشبخت­تر بود. حالا باید مواظب کارگرها می­ بود و برای انجام وظیفه سخت­گیری می­ کرد. ترفیع شغلی را برای بالا رفتن دستمزدش پذیرفته بود و حالا پشیمان بود، بیش از حد پشیمان بود. ۴۷ سالش بود، از کاری که روحش را می­فرسود، به زندگی دیگری گریخته بود. هیچ وقت کار حسابی نداشت، فقط کارهای یدی.
تلویزیون چیزی نداشت. مونتی یک ویسکی ریخت. دو بار ازدواج کرده بود. شروع هر بار امیدبخش بود. شادی و تفاهم داشتند و سکس با هیچ کدام از همسرانش بد نبود. اما ازدواج به تدریج جای خود را به کار داده بود. تنوع نداشتند. طولی نکشیده بود که هر دو ازدواجش به مسابقه بدل شده بود، مسابقه ­ای برای این که یک طرف، دیگری را خرد کند. مسابقۀ نفرت. مونتی دو بار مجبور شده بود خود را نجات دهد. تقریبن همین مشکل را با دوست دخترهایش هم داشت. زندگیِ چند نفر شبیۀ زندگی خودش بود؟ مردم حماقت خود را ادامه می­دهند.
فصل بیس­بال بود. اما دیگر اهمیتی نمی ­داد که کی برنده شود. رئیس جمهور، تازه از چین برگشته بود، می­ گفتند با چینی­ ها قرارداد امضاء کرده بود. مونتی اهمیتی نمی­ داد. این حرف­ها فقط کس ­شعر بودند. هیچ معنائی نداشتند. وقتی که بمب­ فرود بیاید دنیا را سراسر ذوب می­کند. مونتیِ حرامزاده هم رویش.
مجلۀ مردانه ­ای که با انگیزه­ای آنی از بقالی خریده بود را ورق زد. عکس ­های واژن خسته­ اش کرد. مردها دنبال همین­ اند؟ چقدر مضحک. مثل حواله دادنِ منار به گنجشک. تکرار، قرن­ها تکرار. غم ­انگیز.
بعد مجله را تا صفحه­های آخر ورق زد. عکس دخترهائی بود که منتظر تماس تلفنی بودند. بعضی ­ها وعدۀ تنبیهات وحشتناکی می­ دادند. مونتی لبخند زد. به اندازۀ کافی تنبیه شده بود. بعد آگهی دونا را دید. دونا ظاهر خوبی داشت. و ادعا می­ کرد که می­تواند او را بیاورد، تلفنی. وعده می­ داد: «غیرممکن است که یکی از ما نیائیم.»
مونتی ویسکی ­اش را نوشید و یکی دیگر ریخت. از بار خسته شده بود. ده پانزده جوان که همیشه بر سر دو سه جندۀ مسابقه می­ گذاشتند. تلفن را به سمت خود کشید و شماره را گرفت. شنید که تلفن سه بار زنگ خورد و بعد گوشی برداشته شد.
«دونا هستم و آماده ­م و می­دونم تو هم آماده ­ای!»
«سلام، دونا.»
«سلام سکسی، اسمت چیه؟»
«مونتی.»
«وای مونتی… می­دونم مردی که اسمش مونتی باشه خوش ­تیپه!»
«من تقریبن معمولیم دونا.»
«عزیزم، تو یه ذره خجالتی هستی.»
«نه، نه، نیستم…»
«عزیزم، قبل از این که ادامه بدیم باید شمارۀ کارت اعتباری، اسمت و تاریخ انقضاء کارتتو بگیرم. آمریکن اکسپرس، مستر کارد و ویزا قبول می­کنم. بیست و پنج دلار برای ده دقیقه.»
«یه لحظه، باید کارتمو بیارم.»
«عالی. قبل از این که حرفامون شروع بشه پات حساب نمی­ کنم.»
«باشه، خوبه.»
مونتی کارت ویزایش را پیدا کرد و اطلاعات کارت را به او داد.
«عالی. لطفن یه لحظه صبر کن تا اعتبارتو کنترل کنم.»
مونتی رفت و یک آبجو آورد. این تجربه ­ها نیازمندِ ویسکی اسکاتلندی و آبجو بود. برگشت و گوشی را برداشت. دونا هنوز داشت اعتبار او را کنترل می­ کرد. بعد برگشت.
«بسیار خوب مونتی جون، می­ تونیم شروع کنیم. حاضری؟»
«نمی ­دونم دونا. بگو ببینم هر شب کارت همینه؟»
«کدوم کار عزیزم؟»
«تلفن، حرف زدن با مردا؟»
«خدای من، تو هم یکی از اونائی؟»
«از کدوما؟»
«یکی از اونائی که فقط می­ خوان گپ بزنن! من نمی­ خوام گپ بزنم، می­ خوام کارمو بکنم!»
«ببخش دونا.»
«عیب نداره. حالا کاری که بهت می ­گم بکن! درش بیار، می­ خوام ببینمش!»
«دونا، از پشت تلفن که نمی­ تونی ببینی.»
«باور کن می­ تونم! حالا درش بیار!»
مونتی آن را در نیاورد. ویسکی­ اش را زد.
«عزیزم، آوردیش بیرون؟»
«بله.»
«اوه، آره! می­ بینمش! داره بزرگ­تر می­شه! اوه، چه چیز خوشگلی، چه زق زقی می­ کنه!»
«مرسی، دونا.»
کیر مونتی هنوز در شلوارش بود. حس خائن بودن داشت. زیپش را پائین کشید اما فقط شورت خود را دید. احساس بلاهت کرد و دوباره زیپ خود را بالا کشید.
«حالا! سرمو می ­برم پائین، زبونمو در آوردم، درست روی کلۀ کیرته ولی هنوز بهش نخورده. زبونمو می ­بینی مونتی؟»
«بله، دونا.»
«داری دیونه می­ شی، عشق من! حالا با زبونم سر کیرتو لیس می­زنم! حسش می­ کنی؟»
«بله، دونا.»
«حالا داره سر کیرتو می­ ماله، آه می ­لیسه، می ­ماله! آه! مونتی!»
«دونا.»
«حالا سرشو تو دهنم کردم! دستم رفته زیر لباسم، شورت ندارم! آه که خیس شدم! چوچوله­ مو می­ مالم، سرم اون زیر داره بالا پائین می­شه، همۀ کیرتو کردم تو دهنم!»
«اما تو که داری با من حرف می­ زنی دونا…»
مونتی دوباره زیپش را پائین کشید اما هنوز جز تکه ­ای از شورتش چیزی نمی ­دید. جرعه­ای آبجو نوشید.
«سرم داره بالا و پائین می ­شه! کیرت دیونه ­م می ­کنه! می­مکمش تا یه قطره آب هم تو تنت نمونه! آه، خدای بزرگ، دارم میام! تو هم می ­خوای بیایی مونتی؟»
«بله، دونا…»
مونتی دوباره زیپش را بالا کشید.
«اووه، اوووه، اووووه، دارم میام، مونتی! با من بیا مونتی! اووه، دارم میام، دارم میام، اوووه، اوووه، دارم میام، خدای من دارم میام! اوه، اووه، اوووه، اووووه، اوووووه! اوووو… اوه… اوه… او…»
سکوت.
بعد دونا حرف زد.
«هیچ وقت به این خوبی نیومدم تا حالا! تو هم حال کردی عشق من؟»
مونتی گوشی را گذاشت. یک ویسکی دیگر ریخت و به این فکر کرد که به دارلین تلفن کند، یک دوست دختر قدیمی. اما صحبت با او همیشه به دعوا می­کشید. در نتیجه دوباره به دونا تلفن کرد.
«دونا هستم و آماده­م و می­دونم تو هم آماده ­ای!»
«سلام دونا، مونتی هستم.»
«مونتی؟ تو که همین الان تلفن کرده بودی.»
«خب بله، ولی یه دور دیگه هم می­ خوام. تو واقعن اومدی؟»
«بله که اومدم. یه دورِ دیگه می­ خوای؟ وای خدای من تو چقدر حشری هستی! می­تونم پولشو بکشم رو حسابت. بیست و پنج دلار برای ده دقیقه.»
دونا لحظه ­ای تردید کرد. «سکس پیش­رفته ­تر هر ده دقیقه سی و پنج دلار.»
«معمولی شو می­ خوام دونا.»
«باشه مونتی جون، حاضری؟»
«بله، دونا…»
«خوبه، درش بیار! می­ خوام ببینمش!»
مونتی آبجویش را مزمزه کرد.
«درش آوردی عزیزم؟»
«بله، دونا.»
«اوه آره، دارم می ­بینمش! داره بزرگ می­ شه، اوه… چه…»
مونتی گوشی را گذاشت. مجلۀ پرنو را برداشت. یک آگهی دیگر دید. نوشته بود که دخترهای خوشگلی که انتخاب می­کنید به منزلتان می­ آیند و هر طور که دوست داشته باشید ارضاتان می­ کنند. شماره را گرفت. زنگ زد. یک مرد جواب داد.
خصمانه گفت: «بله؟»
«شرکت اسکورت دخترهای رؤیائی؟»
«بله. چی می­ خوای؟»
«یه دختر.»
«بله، خب، باید اطلاع بدم که کار ما فاحشگی نیست.»
«مشخصات کارت اعتباریمو می­خوای؟»
«ما فقط نقد می­ گیریم. پنجاه دلار حق قدم به اضافۀ پنجاه دلار برای سی دقیقه یا کمتر.»
«باشه.»
«پول نقد با خودت داری؟»
«بله.»
«چه جور دختری می­ خوای؟»
«منظورت چیه؟»
«منظورم اینه که ما دختر تپل داریم، لاغر، باتجربه، جوون، معقول، دیوونه، شرقی، سیاه، سفید، سرخ، زرد، هر جوره که بخوای. حالا چه جورشو می­خوای؟»
«خوشگل­ترین­ شونو برام بفرس.»
«آها، کارمو آسون کردی. خوشگل­ترین­ شون کارمنه.»
«خوبه، کارمنو بفرس.»
مرد آدرس آپارتمان مونتی را یادداشت کرد.
گفت: «بسیار خوب، کارمن تو راهه…»
این موقعیت مونتی را عصبی کرد. بهتر بود می­رفت تماشای مسابقۀ بیس­بال. شایدم تماشای فیلمی از ودی آلن. ودی همیشه با زن­هایش مشکل داشت. اما همۀ زن­هایش خوشگل بودند و باهوش، و همیشه برای قدم زدنِ طولانی در پارک و اموری از این قبیل وقت داشتند. و ودی همیشه کارهای پردرآمدی داشت و اگر با یکی از آن زن­های خوشگل و باهوش مشکلی پیدا می­کرد فقط یک تلفن می­کرد به یک زن خوشگل و باهوش دیگر. میلیون­ها مرد آرزو داشتند که مشکلات­شان با زن­ها، مثل مشکلات ودی آلن باشد.
به نظرش اصلن طولی نکشید که در خانه ­اش به صدا در آمد. در را باز کرد. زنی قد کوتاه با لباسی سیاه و کفشی بدون پاشنه آن پشت بود. موهایش کوتاه بود و آرایشی نداشت. شبیۀ زندانبان­های زندان زنان بود. در چهره­اش نوعی وحشیگری مثل یک پوست اضافی خانه کرده بود..
«سلام! کارمن هستم. از اسکورت دخترهای رؤیائی.»
از کنار مونتی گذشت و روی یک صندلی نشست. مونتی در را بست و روی کاناپه نشست. دستش را به طرف بطر ویسکی دراز کرد.
«نوشیدنی چیزی می­خوای کارمن؟»
«من موقع کار مشروب نمی­خورم.»
«اما یه چیزی بخور، راحت باش، می­دونی چی می­گم که.»
«من راحتم. برای هر کاری که بخوای حاضرم. تونی نرخ را بهت اطلاع داده؟»
«بله، پنجاه دلار حق قدم و پنجاه دلار برای سی دقیقه.»
«قیمت شب­خوابی دویست و پانزده دلاره.»
«فکر نکنم به شب­خوابی بکشه.»
«از نظر من ایرادی نداره.»
آنجا نشسته بودند.
مونتی گفت: «من دو بار ازدواج کردم. می­شه گفت که دارم تجربه می­کنم.»
«می­خوای بلیسم؟»
«هوم، هنوز نه.»
«باشه.»
«همونطور که گفتم تازه­کارم.»
«وسایل سکسی داری؟ من هر کاری که بخوای می­کنم.»
«نه، همچی چیزی ندارم.»
«مردی تو؟»
«بله.»
«پس چرا نمی­گی چه مدلی می­خوای؟»
«مدل؟»
«آره، چرا نمی­گی می­خوای بام چه کار کنی؟»
«من فقط می­خوام یه کم آب و هوامو عوض کنم. یه مشروب بزنم. مطمئنی که یه گیلاس نمی­ خوای؟»
«بله.»
«خیلی وقته تو شهر زندگی می­کنی کارمن؟»
«من مجبور نیستم دربارۀ این کس ­شعرا چیزی بگم.»
مونتی مشروبش را بالا انداخت و یک مشروب دیگر ریخت.
کارمن پرسید: «کونی که نیستی؟»
«نه، نه، فکر نمی­کنم.»
«یعنی نمی ­دونی؟»
«خب، من از زنا خوشم میاد.»
دوباره سکوت شد. مونتی دلش می­خواست که او آنجا نبود اما نمی­خواست احساساتش را جریحه­دار کند.
بعد صدائی شنید. صدا از کیف دستیِ کارمن بود. کارمن یک بی­سیم کوچک از کیف در آورد. آنتن کوچک کنارش را بالا برد.
صدای یک مرد بود: «همه چی خوبه کارمن؟»
کارمن گفت: «احتمالن روانیه. اما همه چی تحتِ کنترله. در تماس باش. تمام.» آنتن را به داخل فشار داد و بی­سیم را در کیف ­دستی ­اش گذاشت.
مونتی به کارمن گفت: «بگو که من خوبم، هیچ ایرادی ندارم.»
«هیچ کسی فکر نمی­ کنه که ایرادی داره. کار من اینه که هر شب با مردای عجیب و غریب طرف بشم. تو عجیب غریبی، اینو حس می­کنم. از روی رفتارت اینو می ­فهمم.»
مونتی یک گیلاس ویسکی اسکاتلندی دیگر ریخت.
«لعنتی، این حرف اصن درس نیست.»
«مزخرف. شاید دخترا را تکه پاره می­کنی. یکی از دخترامون چن شب پیش چاقو خورده بود. هیچ وقت حالش خوب نشد. دیگه نمی­تونه برامون کار کنه، تموم شد.»
«من تا حالا دستمو رو هیچ زنی بلند نکرده­م!»
«تو عجیب غریبی، می­دونم اینو.»
«اصلن هم این طور نیست…»
«پس چیه؟»
«دوس ندارم اینو بگم. اما… هیچ جذابیتی نداری. هیچ میلی بهت ندارم.»
«بازم کس­شعر. من هر ماه با ۱۵۰ تا مرد طرف می­شم، هر ماه، و هیچ وقت مردی رو ندیدم که دلش نخواد یه جوری منو بکنه.»
«ببخش که من اولین نفرم. منظورم این نیست که خوشگل نیستی. فقط…»
کارمن گفت: «بسیار خوب. حسابمون می­شه پنجاه دلار حق قدم و پنجاه دلار برای نیم ساعت. صد چوغ بدهکاری.»
مونتی ویسکی­اش را بالا انداخت.
«من پنجاه دلار می­دم، همین.»
«منظورت چیه لعنتی؟»
«منظورم اینه که این طوری عادلانه­س. تو اومدی خونه­م ولی اتفاق دیگه­ای نیفتاد. پول سهل ­الوصول. بفرما.»
مونتی کیف پولش را باز کرد و یک اسکناس پنجاه دلاری در آورد، رفت به طرف کارمن و پول را روی زانوی او انداخت. کارمن پنجاه دلاری را قاپید و در کیفش گذاشت. بعد نگاهی به مونتی انداخت.
«نکبتِ کیر تو دهن…»
مونتی وقتی به طرف کاناپه بر می­گشت با خود فکر کرد ببین کی به کی می­گوید «کیر تو دهن» و گیلاس ویسکی را دوباره پر کرد.
کارمن بی­سیمش را در آورده بود. آنتن آن را بلند کرد.
گفت: «تونی، تونی، هستی؟»
«آره خوشگله، در چه حالی؟»
«یه مرده اینجا داریم. اون فقط نصف پولو بالا آورد.»
«مریم مقدس که نیست، هست؟»
«نه فقط یه مرده­س.»
«خوبه، نگرش دار.»
کارمن دستگاه را در کیف دستی­اش سراند.
مونتی از کارمن پرسید: «مریم مقدس چیه؟»
او گفت: «پاسبان.»
مونتی و کارمن نشسته بودند و همدیگر را تماشا می­کردند. مونتی یک مشروب دیگر برای خود ریخت. بیست دقیقه گذشت. بعد کسی به در زد. کارمن جستی زد و در را باز کرد. تونی بود، مردی حدودن سی ساله با کاپشن چرم. کاپشنش را انگار از دهن گاو بیرون کشیده بودند. قدی کوتاه داشت و پهن بود و کمی چاق و سر گِردِ بزرگی داشت و چشم­های ریز گِرد و یک دهان کوچک.
تونی به طرف مونتی رفت، بالای کاناپه دو لا شد.
گفت: «بسیار خوب، پنجاه دلار دیگه می­ گیریم و می ­ریم. و گرنه اینجا حال­گیری می­شه و این وسط حال توئه که گرفته می­شه.»
مونتی کاناپه را با لگد به طرف تونی پرت کرد، بطری خالی ویسکی را برداشت و یک طرفِ سر تونی را نشانه رفت. بطری شکست و تونی گفت: «لعنتی!»، بر زمین افتاد، بلند شد، خرده شیشه­ها را از خود تکاند و به مونتی نزدیک شد. همه چیز سریع اتفاق افتاد. تونی تیغۀ ضامندار را روی گلوی مونتی گذاشته بود و موهایش را در چنگ داشت و گفت: «حالا پنجاه چوغو رو رد کن بیاد.»
کارمن خود را به مونتی رساند، کیف پولش را برداشت و پنجاه دلار از آن در آورد. بقیۀ پول­ها؛ دو تا بیست دلاری، یک پنج دلاری و دو تا اسکناس یک دلاری را گرفت و پرت کرد روی زمین.
تونی، مونتی را رها کرد. دگمه را فشار داد و تیغۀ ضامن­دار برگشت در غلافش.
تونی گفت: «دیدی که، ما فقط پولی که مال خودمون بود رو برداشتیم. ما کارمون درسته.»
کارمن گفت: «کارمون درسته.»
با این حرف هر دو برگشتند، به طرف در رفتند، آن را باز کردند، بستند و ناپدید شدند.
مونتی گذاشت پول­ها روی زمین بمانند. به اتاق خواب رفت، روی لبۀ تخت نشست، کفش­هایش را در آورد و دراز کشید. ماه از لای پرده به داخل اتاق می­تابید و او برای یک لحظه به اتفاقی که افتاده بود فکر کرد، اما منطق آن را نتوانست بفهمد. بیشتر امور مثل قبل بودند. فقط احساس می­کرد ناقص است. ناقص. بعد از ده دقیقه خوابید و بیرون صدائی نبود جز صدای جیرجیرک­ها و صدای مست­هائی که در تلاش پیدا کردن راه خانه­هایشان بودند.