بایگانیِ اوت, 2012

الف
چارلز بوکوفسکی
از مجموعۀ یادداشت های یک پیرمرد هرزه

فارسی: طاهر جام برسنگ

فایل صوتی داستان «الف» از مجموعۀ یادداشتهای یک پیرمرد هرزه، نوشتۀ چارلز بوکوفسکی، برگردان به فارسی و اجرا: طاهر جام برسنگ

 یک حرامزاده­ پول­ها را نگه داشته بود، همه ادعا می­کردند که خالی­اند، ورق بازی تمام شد، من با رفیقم اِلف نشسته بودم، اِلف از کودکی به گا رفته بود، کاملن داغون، سال­ها عادت کرده بود که در تخت دراز بکشد و توپ­های لاستیکی را بغل کند و تمرین­های دیوانه­وار بکند. و یک روز وقتی از تخت بیرون آمد طول و عرضش یکی شده بود، یک جانور عضلانی خنده­رو که می­خواست نویسنده شود اما خیلی شبیۀ توماس ولف می­نوشت، و اگر درایزر را نادیده بگیریم، ت. ولف بدترین نویسندۀ آمریکائی بود که تا به حال به عرصه رسیده بود، و من زدم زیر گوش اِلف و بطری از روی میز پائین افتاد (چیزی گفته بود که من موافق نبودم) و وقتی الف بلند شد بطری توی دستم بود، ویسکی اعلا، طوری زدم که به چانه، زیر چانه و قسمتی از گردنش خورد و او دوباره رفت پائین و من حسابی سر حال بودم، در حال مطالعۀ داستایوفسکی بودم و در تاریکی به ماهلر گوش می­دادم، و فرصت کردم تا جرعه­ای از بطری بنوشم، بطری را زمین بگذارم، با مشت راست تظاهر به زدن کنم و با چپ بگذارم زیر کمربندش. او شل و ول به کمد خورد، آینه شکست، مثل توی فیلم صدا داد، برق زد و پول پول شد و آن وقت الف مشتی حوالۀ پیشانی من کرد و من عقب عقب روی یک صندلی افتادم و صندلی مثل پوشال پهن شد، مبلمان ارزان، و بعد اوضاعم خراب شد  -­ دست­هایم کوچک بودند و آن چنان میلی هم به دعوا نداشتم و روی او را هم کم نکرده بودم- و او مثل دلقکی دو پولی، انتقام­جو به من پرید، و من تقریبن هر سه ضربه­اش را با یک ضربه جواب دادم، ضربه­هائی که جانانه نبودند، اما او آرام نمی­شد و همه جا اثاثیۀ شکسته ریخته بود، و سر و صدا بلند بود و امیدوارم بودم کسی، صاحب­خانه، پلیس، خدا، هر کسی جلو دعوا را بگیرد اما به زد و خورد همچنان ادامه دادم و بعد از آن چیزی یادم نیست.
وقتی بیدار شدم آفتاب تابیده بود و من زیر تخت بودم. از زیر تخت در آمدم و دیدم می­توانم روی پاهای خودم بایستم. زیر چانه­ام زخم گنده­ای بود. قوزک­ پاهایم هم خراشیده شده بودند. من خماری­های بدتری دیده بودم و جاهائی بدتر از خواب بیدار شده بودم. مثل زندان؟ شاید. اطراف را نگاه کردم. دعوای واقعی شده بود. همه چیز شکسته، کثیف، داغان و ریخته و پاشیده بود – لامپ، صندلی، کمد، تخت، زیرسیگاری- ردِ خون همه جا بود، هیچ چیز سر جایش نبود، همه چیز زشت و خراب شده بود. کمی آب خوردم و بعد رفتم طرف کمد. هنوز سر جایشان بودند؛ دهی­ها، بیستی­ها، پنجی­ها، پول­هائی که موقع ورق­بازی سر راه شاشیدن توی گنجه می­انداختم، و یادم آمد که دعوا بر سر پول راه افتاده بود. اسکناس­های سبز را جمع کردم و در کیفم گذاشتم، چمدان مقوائی­ام را روی تخت کج و معوج گذاشتم و چند تکه لباس­های کهنه­ای که داشتم، مثل پیراهن­های کارگری، کفش­های پاشنه­داری که خشک شده بودند، جوراب­های کثیفی که مثل مقوا شده بودند، شلوارهای چروکیده­ای که سر زانوهایشان می­خندیدند، یک داستان کوتاه دربارۀ شکار خرچنگ در خانۀ اپرای سانفرانسیسکو، و یک راهنمای پاره پورۀ داروخانه – «تغییر شکل – سیر تکوین مراحل رشد در تاریخ حیات.» را در آن چپاندم.
ساعت کار می­کرد، ساعت شماطه­دار کهنه، خدا حفظش کند، خدا می­داند چند بار خمار در ساعت ۷ و سی دقیقۀ صبح به آن نگاه کرده­ام و گفته­ام گور بابای کار! گور بابای کار؟ حالا ساعت ۴ بعد از ظهر بود. داشتم ساعت را روی لباس­ها در چمدان می­گذاشتم – البته، چرا که نه؟- که کسی به در زد.
بله؟
آقای بوکوفسکی؟
بله؟ بله؟
می­خوام بیام تو و ملافه­ها را عوض کنم.
نه، امروز نه. امروز مریضم من.
اوه، چه بد. اما فقط بذارین بیام تو و ملافه­ها را عوض کنم. زود می­رم.
نه، نه، خیلی مریضم. خیلی خیلی مریضم. نمی­خوام با این اوضاعی که دارم ریختمو ببینی.
و همین­طور… او می­خواست ملافه­ها را عوض کند. من می­گفتم، نه. چه هیکلی داشت. همه­اش هیکل بود. همه وجودش داد می­زد هیکل هیکل هیکلم من. فقط دو هفته بود که آنجا بودم. یک بار طبقۀ پائین بود. مردم می­آمدند به دیدنم، من خانه نبودم، او فقط می­گفت: «اون تو بار پائینه، اون همیشه تو بار پائینه.» و مردم می­گفتند: «خدای بزرگ، این چه صاحب­خونه­ایه تو داری، بشر؟»
اما او زنی سفیدخاره و درشت­هیکل بود و با فیلی­پینی­ها حال می­کرد، و پسر این فیلی­پینی­ها برای خودشان فوت و فن­هائی داشتند، چیزهائی که هیچ مرد سفیدی، حتا من، خوابش را هم نمی­دیدیم؛ و این فیلی­پینی­ها با کلاه­های لبه پهن جورج رافت و شانه­های اِپل­دارشان؛ پیشتازان مد بودند، پسرهای استیلتو؛ با چهره­های چاپلوس شیطانی –­ کجائید شماها؟
به هر ترتیب، من ساعت­ها آن­جا نشسته بودم و داشتم دیوانه می­شدم؛ بی­قرار، غرغرو و کز کرده، آنجا با ۴۵۰ دلار پول بادآورده نشسته بودم و نمی­توانستم یک آبجوی بشکه بخرم. منتظر تاریکی بودم. مرگ نه، تاریکی. می­خواستم بروم بیرون. یک تلاش دیگر. بالاخره جرئت پیدا کردم. در که چفت زنجیری داشت را کمی باز کردم، و یکی از آن­ها آنجا بود، یک میمون کوچک فیلی­پینی با یک چکش. وقتی که در را باز کردم، چکش را بلند کرد و نیشحند زد. وقتی که در را بستم او چند میخ  از لای دندانهایش در آورد و تظاهر کرد که آنها را بر فرش پله­هائی می­کوبد که به طبقۀ پائین و به تنها در خروجی ختم می­شد. نمی­دانم ماجرا ادامه داشت. تمام مدت همان کار را می­کرد. هر بار که در را باز می­کردم او چکش را بلند می­کرد و نیشخند می­زد. میمون گه! همان طور بر پلۀ اولی ایستاده بود. داشتم دیوانه می­شدم. عرق می­ریختم، بوی گند می­دادم؛ دایر­ه­های کوچک می­چرخیدند می­چرخیدند می­چرخیدند، نور از همه طرف احاطه­ام کرده بود و برقش در سرم می­چرخید. احساس کردم دارم واقعن دیوانه می­شوم. رفتم و چمدان را برداشتم. حمل کهنه پاره­ها آسان بود. بعد ماشین تحریر را برداشتم. ماشین تحریری آهنی که از زن یکی از دوستان قرض گرفته بودم و هیچ وقت پس نداده بودم. حس خوبی داشت: خاکستری، پهن، سنگین، موذی و مبتذل. چشم­ها ته کله­ام می­چرخیدند و زنجیر از قفل در آمد، در حالی که در یک دست چمدان و در دست دیگر ماشین تحریر دزدی داشتم، پریدم در آتش مسلسل، در سوگ آفتاب صبحگاهی، در خورده گندم­های پژمرده، در نهایت همه چیز.
آهای! کجا می­ری؟
میمون کوچولو روی یک زانو بلند شد، چکش را بلند کرد، و این درست چیزی بود که می­خواستم – برق نور بر چکش- چمدان در دست چپم بود، ماشین تحریر آهنی دستی در دست راست، او در موقعیتی عالی بود، زیر زانوهای من، با دقت تمام و مقادیری خشم چرخیدم، با طرف صاف، سنگین و سفت ماشین تحریر، جانانه، او را زدم. به موازات یک سمت سر، جمجمه، معبد و وجودش.
چیزی شبیه شوک برقی بود، همه چیز انگار گریه می­کردند، بعد آرام شد. بیرون بودم، ناگهان، پیاده­رو، پائین همۀ پله­ها بدون این که متوجه­شان شده باشم. از خوش­شانسی، یک تاکسی رسید.
تاکسی!
سوار شدم. ایستگاه یونیون.
صدای آرام چرخ­های ماشین در فضای صبح، خیلی دلچسب بود.
گفتم: نه صبر کن. برو ترمینال اتوبوس.
چی ته بابا؟
همین حالا پدرمو کشتم.
پدر خودتو کشتی؟
تا حالا اسم مسیح مقدسو شنیدی؟
البت.
پس برو؛ ترمینال اتوبوس.
یک ساعتی در ترمینال اتوبوس نشسته بودم منتظر اتوبوس نیواورلئان. با خودم گفتم پسره را نکشته باشم. بالاخره با ماشین تحریر و چمدانم سوار شدم، ماشین تحریر را تۀ اشکاف بالای سرم گذاشتم چون نمی­خواستم روی سرم بیفتد. راه درازی بود با مشروب فراوان و کمی دل­مشغولی با یک مو حنائی از فورت ورث. من هم در فورت ورث پیاده شدم، اما او با مادرش زندگی می­کرد و من مجبور بودم اتاقی اجاره کنم، و اشتباهی در یک جنده­خانه اتاق گرفتم. تمام شب زن­ها با نعره چیزهایی می­گفتند نظیر: «آهای! هر چقد هم که پول بدی نمی­تونی اون چیزو تو من فرو کنی!» تمام شب صدای سیفون توالت می­آمد. صدای باز و بسته شدنِ درها. زن مو حنائی، مهربان و معصوم بود یا این که دنبال مرد بهتری می­گشت. بهر صورت، بدون این که دستم به شورتش برسد شهر را ترک کردم. بالاخره به نیو اورلئان رسیدم.
اما الف. یادتان هست که؟ همان کسی که در اتاقم با او دعوایم شد. خب، او در جنگ با آتش مسلسل کشته شد. شنیده بودم که پیش از مردن مدتی طولانی، ۳ یا ۴ هفته، بستری بود. و عجیب­تر این که، به من گفته بود، نه، از من پرسیده بود: «می­تونی فرض کنی که یک حرامزادۀ ابله انگشت بزاره رو ماشۀ مسلسل و از وسط نصفم کنه؟»
«در این صورت تقصیر خودته.»
«خب، من می­دونم که تو هیچ وقت با یک مسلسل قحبه نمی­میری.»
«این رو می­تونی کاملن مطمئن باشی عزیز جان. مگر این که مسلسل عمو سام باشه.»
«این قد کس شعر نگو! من می­دونم که عاشق کشورت هستی. اینو می­تونم تو چشات بخونم! عشق، عشق واقعی!»
و همان وقت بود که او را زدم.
و بقیۀ داستان را که دارید.

وقتی به نیو اورلئان رسیدم مواظب بودم که در جنده خانه اطراق نکنم، حتا اگر همۀ شهر شبیۀ جنده خانه باشد.