شهر پلید| چارلز بوکاوسکی| داستان

منتشرشده: 5 سپتامبر 2012 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , ,

An evil town
Tales of ordinary madness
شهر پلید
چارلز بوکاوسکی

 فارسی: طاهر جام برسنگ

تا به حال از مجموعۀ «قصۀ دیوانگی های متداول» ترجمه ای به فارسی منتشر نکرده ام. تا آن جا که خاطره ام یاری می کند اولین داستانی که از بوکوفسکی به فارسی ترجمه شده «دشمن شمارۀ یک اجتماع» نام داشت که «محمد علی سپانلو»، زمانی، سال 1360 شاید یا در «کتاب جمعه» منتشر کرد که از قضا از همین مجموعه است. فارسی داستان «بدون جوراب» را از این مجموعه برای انتشار به دوستان «اثر» سپرده ام که گویا مشغول آماده کردنش برای نشر هستند. از داستانی که می خوانید فیلمی ساخته شده که لینک آن را برای اهلش همین جا می گذارم، هر چند این فیلم به کارهای پایان نامه ای شباهت دارد اما به نظر من فیلم بامزه ای است دست کم به خاطر مناسب بودن بازیگر نقش اول آن.  از این مجموعه در آینده ای نه چندان دور داستان های دیگری هم با ترجمۀ من در این وبلاگ خواهید خواند.  خواندنی لذت ناک برایتان آرزو می کنم:

 فیلم شهر پلید (طول فیلم بیست دقیقه است)

فرانک از پله‌­ها پائین آمد. آسانسور را دوست نداشت.
خیلی چیزها را دوست نداشت. از پله کمتر از آسانسور بدش می­‌آمد.
متصدی هتل صدایش کرد: «آقای ایونس! می­شه لطفن بیائین این‌جا؟»
صورت متصدی شبیۀ سوپ ذرت بود. فرانک همۀ توانش را به کار گرفت که خود را کنترل کند و او را نزند. متصدی نگاهی به لابی انداخت، بعد سرش را نزدیک‌­تر آورد.
«آقای ایونس، ما شما را می‌­پائیدیم.»
متصدی باز نگاهی به لابی انداخت، دید که کسی نزدیکی‌­ها نیست، دوباره سرش را جلو آورد.
«آقای ایونس، ما شما را پائیدیم و متوجه شدیم شما عقل‌ِتونو از دست دادین.»
متصدی به عقب برگشت و صاف به فرانک نگاه کرد.
فرانک گفت: «دلم می‌­خواد برم فیلم ببینم. فیلم خوبی سراغ داری تو شهر؟»
«برگردیم به موضوع آقای ایونس.»
«خیلی خوب، من عقلِ‌مو از دست دادم. دیگه چی؟»
«می‌­خوایم کمکت کنیم آقای ایونس. فکر کنم یه تکه از عقلِ‌تونو پیدا کردیم. می­خوای پَسِش بدیم؟»
«خیلی خوب اون تکۀ عقلِ‌مو پس بده.»
متصدی دست کرد زیر پیشخوان و یک بستۀ کوچک زرورق‌­پیچ از آن زیر در آورد.
«بفرمائید آقای ایونس.»
«ممنون.»
فرانک آن را در جیب کتش انداخت و بیرون رفت. یک شب سرد پائیزی بود و او در خیابان می‌­رفت، به طرف غرب. سر اولین کوچه ایستاد و وارد کوچه شد. دستش را در جیب کرد و بستۀ کوچک را یافت. زرورق آن را باز کرد. شبیه پنیر بود. بوی پنیر می­‌داد. یک تکه از آن را خورد. مزۀ پنیر می­‌داد. همۀ آن را خورد، دوباره از کوچه بیرون آمد و در خیابان قدم زد.
به طرف اولین سینمائی که دید رفت، بلیط خرید و وارد تاریکی شد. آن عقب نشست. آدم­‌های زیادی آن‌جا نبودند. همۀ سالن بوی شاش می­‌داد. زن­‌های روی پرده لباس­‌های دهۀ ۱۹۲۰ می‌­پوشیدند و مردها موهای‌شان را پارافین زده و آن­ها را شق و رق به عقب شانه می­‌کردند. بینی‌­هایشان خیلی دراز بود و انگار زیر چشم‌­هایشان را ریمل می‌­زدند. فیلم‌­ها هنوز ناطق نبودند. کلمات زیر فیلم نشان داده می‌­شد: بلانچ تازه به شهر آمده بود. مردی با موهای روغنی صاف با یک بطر جین داشت بلانچ را مست می‌­کرد. ظاهرن بلانچ داشت مست می‌­شد. بلانچ گیج شد. ناگهان مرد او را بوسید.
فرانک دور و برش را نگاه کرد. همۀ سرها می­‌جنبیدند. زنی توی سالن نبود. پسرها انگار همدیگر را ساک می‌­زدند. و همین­‌طور مک می­‌زدند. خستگی نمی­‌شناختند. مردهائی که تنها نشسته بودند، به نظر داشتند جلق می‌­زدند. پنیر خوشمزه بود. دلش می­‌خواست پنیر بیشتری به او داده بود.
مرد بلانچ را لخت کرد.
و هر وقت که دورش را نگاه می­‌کرد می­‌دید که پسری به او نزدیک‌­تر می­‌شود. بعد تا به پرده نگاه می‌­کرد پسر دو سه تا صندلی نزدیک‌­تر می­‌شد.
وقتی بلانچ مست و لایعقل شد، مرد با او عشق‌­بازی کرد.
دوباره نگاه کرد. پسرک ۳ تا صندلی از او دورتر بود. به سنگینی نفس می­‌کشید. بعد پسرک به صندلی کناری او رسید.
پسرک گفت: «اوه خدای من… اوه… اوه… آه، آه! اووف! آه!»
صبح روز بعد وقتی که بلانچ بیدار شد، فهمید که مورد تجاوز قرار گرفته شده.
پسرک بوی گندی می‌­داد که انگار هیچ وقت کونش را نمی­‌شوید. پسرک جلوی او دو لا شده بود، آب دهانش را از دو طرف دهانش می‌­مکید.
فرانک ضامن چاقو را زد:
به پسرک گفت: «مواظب باش! یه قدم بیائی جلوتر هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!»
پسرک گفت: «خدای بزرگ!» بلند شد و پرید توی راهرو، بعد با عجله رفت به طرف ردیف جلو. دو مرد آن­جا نشسته بودند. وقتی پسرک به کنار آن‌­ها رسید، یکی از آن­ها داشت برای دیگری جلق می­‌زد. پسرکی که مزاحم فرانک شده بود همانجا نشست و آن دو را تماشا کرد.
خیلی زود پس از آن بلانچ در فاحشه‌­خانه بود.
بعد فرانک ادرارش گرفت. بلند شد و به طرف تابلو رفت: آقایان. داخل شد. آن­جا حسابی بو می­داد. او دماغ خود را گرفت، در توالت را باز کرد، داخل شد. کیرش را بیرون آورد و شروع به شاشیدن کرد. بعد صدائی شنید.
«وای خدای من، وای خدا جون ماره، مار کبرا، یا پدر مقدس اوه‌­ه­­ه!»
سوراخی روی تیغۀ بین دو توالت بود. او چشم مردی را دید. بساطش را به طرف سوراخ نشانه گرفت و در چشم مرد شاشید.
مرد گفت: «اوه‌­­ه­ه اوه‌­ه­ه، کثافت! اوه‌­ه­ه حیوون گهِ جهنمی!»
شنید که مرد دستمال توالت را کند و صورتش را خشک کرد. بعد مرد بنا به فریاد کرد. فرانک از توالت بیرون آمد، دست­‌هایش را شست. نمی­‌خواست بقیۀ فیلم را ببیند. بعد توی خیابان بود، به طرف هتلش می‌­رفت. بعد سر از لابی هتل در آورد. متصدی هتل با سر به او اشاره کرد.
فرانک پرسید: «بله؟»
«ببین آقای ایونس، معذرت می‌­خوام. فقط باهاتون شوخی کردم.»
«از چی حرف می‌­زنی؟»
«می‌­دونین.»
«نه، نمی­دونم.»
«خب، از کم شدن عقلِ‌تون. می­دونین، مست بودم. می­دونم که عقلِ‌تونو از دست ندادین. شوخی کردم فقط.»
فرانک گفت: «ولی عقلم کم شده، و از بابت پنیر هم ممنونم.»
بعد برگشت و از پله­‌ها بالا رفت. وقتی به اتاقش رسید پشت میز تحریر نشست. چاقوی ضامن‌­دارش را در آورد، ضامنش را زد و به تیغۀ چاقو نگاه کرد. یک طرف تیغه حسابی تیز بود. می­‌توانست تنِ کسی را سوراخ کند یا بشکافد. آن را غلاف کرد و در جیب عقبش گذاشت. بعد قلم و کاغذ پیدا کرد و شروع کرد به نوشتن:

ˮمادر عزیزم:

اینجا شهر پلیدی است. شیطان بر اینجا مسلط است. همه جا سکس در کار است، نه به عنوان ابزار زیبائی که مراد خداوند بوده، بلکه چون ابزاری شیطانی. بله، مطمئنن این‌جا به چنگ شیطان افتاده است، به چنگ پلیدی. دخترهای جوان را مجبور به نوشیدن جین می­‌کنند، بعد بکارت­شان توسط این حیوانات برداشته می‌‌‌­شود و آن­ها را به جنده‌­خانه‌­ها می­‌فرستند. وحشتناک است. باور نکردنی. قلبم پاره پاره شده است.
دیروز کنار ساحل قدم می‌­زدم، در واقع در ساحل نه، بالای صخره‌­ای بودم بعد توقف کردم و همان‌جا نشستم و در طبیعت زیبا نفس کشیدم. دریا، آسمان، شن. زندگی سعادتی لایزال بود. بعد معجزه‌­آساترین اتفاق ممکن افتاد. ۳ تا سنجاب کوچولو از پائین من را دیدند و شروع کردن به بالا آمدن از صخره. صورت‌­های کوچولوی آن‌­ها را دیدم که در حال بالا آمدن، از پشت سنگ­‌ها و شکاف­‌های کوه سرک می‌­کشیدند و من را نگاه می­‌کردند. تا این که رسیدند پیش پاهایم. چشم‌­هایشان به من دوخته شده بود. هرگز مادر، چشمانی تا این حد خوشگل و بی­گناه ندیده‌­ام؛ تمام آسمان، تمام دریا و جاودانگی در چشم‌­هایشان بود. سرانجام رفتم و آن‌­ها…ˮ

کسی به در زد. فرانک بلند شد، رفت و در را باز کرد. متصدی هتل بود.
«آقای ایونس، من باید با شما صحبت کنم، لطفن.»
«خیلی خوب، بیا تو.»
متصدی هتل در را بست و روبروی فرانک ایستاد. بوی شراب می­‌داد.
«آقای ایونس، لطفن از سوءتفاهمی که پیش اومد با رئیسم صحبت نکنید.»
«نمی­‌دونم داری از چی حرف می‌­زنی.»
«شما آدم معرکه‌­ای هستین آقای ایونس. می‌­دونین، مست بودم.»
«تو بخشیده شدی. حالا برو.»
«آقای ایونس، یه چیزی هست که باید به‌تون بگم.»
«خیلی خوب. چی هست؟»
«من عاشق‌تون هستم آقای ایونس.»
«اوه، منظورتون اینه که عاشق روحم هستی پسر؟»
«نه، عاشق بدن‌تون آقای ایونس.»
«چی؟»
«بدن‌تون آقای ایونس. دلخور نشید لطفن، ولی من می­‌خوام که منو بکنین!»
«چی؟»
«منو بکنید آقای ایونس! نصف نیروی دریایی ایالات متحده منو کردن! اونا می‌­دونن که چه نعمتیم آقای ایونس. هیچ چیزی بهتر از یک سوراخ گرد و تمیز نیست!»
«زود باش از این­جا برو!»
متصدی هتل دست‌­هایش را دور گردن فرانک انداخت، بعد لب‌­هایش روی لب‌­های فرانک بود. دهانش خیلی مرطوب و خنک بود، بوی بد می‌­داد. فرانک او را به عقب هل داد.
«حرومزادۀ منحرف! منو بوسیدی!»
«من عاشق شمام آقای ایونس!»
«خوک کثیف!»
فرانک چاقویش را در آورد، ضامنش را زد، تیغه بیرون پرید و چاقو را در شکم متصدی هتل فرو کرد. بعد آن را بیرون کشید.
«آقای ایونس… خدای بزرگ…»
متصدی هتل روی زمین افتاد. هر دو دستش را روی زخم گرفته بود و سعی می‌­کرد جلوی خون­ریزی­اش را بگیرد.
«حرومزاده! منو بوسیدی!»
فرانک دو لا شد و زیپ شلوار متصدی را باز کرد. بعد کیر او را گرفت، آن را به طرف خود بلند کرد و سه چهارم آن را برید.
متصدی هتل گفت: «آه خدای من خدای من خدای من…»
فرانک رفت توی حمام، کیر بریده را توی توالت انداخت. سیفون را کشید. بعد دست‌­هایش را دقیق با آب و صابون شست. دوباره به اتاق برگشت و پشت میز تحریر نشست. قلم را برداشت.

ˮ… دویدند و رفتند اما من جاودانگی را دیدم.
مادر، باید از این شهر بروم، از این هتل. شیطان تن همه را در اختیار دارد. به شهر دیگری که رسیدم برایت نامه می‌­نویسم – شاید از سانفرانسیسکو، پورتلند یا سیاتل. به دلم برات شده که به طرف شمال بروم. همیشه به تو فکر می‌­کنم و برایت آرزوی شادی و سلامتی دارم، و امیدوارم خدای بزرگ همیشه با تو باشد.

با عشق،
پسرت،
فرانکˮ

آدرس را روی پاکت نوشت، در پاکت را چسباند، به آن تمبر زد و بعد رفت و نامه را در جیب بغل کتش گذاشت که در کمد آویزان بود. بعد چمدانی از گنجه در آورد، آن را روی تخت گذاشت، در آن را باز کرد و شروع کرد به بسته‌­بندی.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s