بدون جوراب| چارلز بوکاوسکی| داستان

منتشرشده: 10 سپتامبر 2012 در بوکاوسکی
برچسب‌ها:, , , , ,

بدون جوراب
چارلز بوکاوسکی

فارسی: طاهر جام برسنگ

فارسی این داستان را برای سایت «اثر» در نظر گرفته بودم که هفتۀ گذشته در این سایت منتشر شد. بنابراین همان مقدمه ای که آنجا آورده بودم را همین جا تکرار می کنم:
«قصه­ های دیوانه‌گی­ های متداول» Tales of Ordinary madness یک جلد از مجموعه‌ی دو جلدی داستان‌های کوتاه بوکوفسکی است که انتشارات سیتی لایت برای نخستین بار در سال ۱۹۸۳ منتشر کرد. این مجموعه‌ی دو جلدی گلچینی است از مجموعه ای با عنوان Erections, EjaculationsExhibitions, and General Tales of Ordinary Madness که در سال ۱۹۷۲منتشر شده بود. جلد دوم این مجموعه «زیباترین زن شهر» The most beautiful woman in town نام دارد. این مجموعه تلفیق استادانه­ ای است از فرهنگ فرادستان و فرودستان.بوکوفسکی از فرهنگ زنان تن­ فروش گرفته تا فلسفه‌ی کانت و یأس فلسفی و موزیک کلاسیک یاری جسته تا دیستوپی مدرن خود را بیافریند. بوکوفسکی با الهام از نویسنده‌گانی چون دی اچ لارنس، چخوف و همینگوی سبکی پدید آورده است پر حرارت، افراطی و به طرزی بی­رحمانه واقع­گرا. نیویورک تایمز در زمان انتشار مجموعه‌ی «قصه ­های دیوانه‌گی­ های متداول» در نقدی نوشت «پس از اورول شرایط زنده‌گی فرو دستان به این خوبی ثبت نشده است.» همان زمان منتقد دیگری در نقد این کتاب نوشت: «رئالیسمی کثیف از پدرخوانده‌ی ادبیات فرودستان». توضیح این که این مجموعه شامل ۳۳ داستان است و مارکو ِفرِری، فیلم­ساز ایتالیایی در سال ۱۹۸۱ بر اساس آن فیلمی ساخته با همین عنوان با شرکت بن گازارا.

این اولین داستانی است از مجموعه‌ی «قصه­ های دیوانه‌گی ­های متداول» که توسط این مترجم به فارسی منتشر می‌شود. از مجموعه‌ی «زیباترین زن شهر»اما پیش از این داستان­های دستگاهِ گا، زیباترین زنشهر، سیاست چیزی است شبیه گذاشتن به کون گربه، تنها بر قله، اس-اس و قاتل ریمونواسکوئز را مترجم به فارسی انتشار داده است. این داستان ها در همین وبلاگ قابل دسترسی است.

درحالی‌که داشت مرا ساک می زد، بارنی توی کونش گذاشته بود؛ بارنی کارش را اول تمام کرد، انگشتش را توی کون او کرد، چرخاند، پرسید؛ «خوشت میاد؟» او، آن‌موقع نمی‌توانست جواب بدهد. کار مکیدن من را تمام کرد. بعد یک ساعتی مشروب خوردیم. بعد من رفتم سراغ کون. بارنی رفت توی کار دهن. بعد بارنی رفت خانه­اش. من رفتم خانه‌ی خودم. آن‌قدر نوشیدم تا خوابم برد.
ساعت انگار ۴ و سی دقیقه‌ی بعد از ظهر بود، زنگ در به صدا آمد. دان بود. همیشه وقتی مریض بودم یا به خواب نیاز داشتم، سر و کله‌اش پیدا می­شد. دان روشنفکر کمونیستی بود که یک کارگاه شعر را اداره می­کرد، موسیقی کلاسیک سرش می‌شد؛ ریش کم­پشتی داشت و همیشه وسط حرف­هایش شوخی­های بی­مزه می­پراند، و از این بدتر، شعر قافیه­دار هم می­نوشت.
به او نگاه کردم. گفتم: «لعنتی.»
«دوباره مریضی بوک؟ آه بوک، نزن عوق!»
حق داشت. دویدم توی توالت و بالا آوردم.
وقتی برگشتم روی کاناپه­ام نشسته بود، سر حال.
پرسیدم: «خوب؟»
«برای شعرخونی­های بهار به چند تا از شعرات احتیاج داریم.» هیچ‌وقت خودم را در این شعرخوانی­ها نشان نداده بودم و هیچ علاقه­ای هم نداشتم اما او هر سال پیدایش می­شد و من نمی­دانستم چه‌طور محترمانه ردش کنم.
«من شعر ندارم، دان.»
«تو معمولن گنجه­ت پر شعره.»
«می­دونم.»
«ایرادی نداره نگاهی به گنجه بندازم؟»
«خب بنداز.»
رفتم سراغ یخچال و با یک آبجو برگشتم. دان با چند کاغذ مچاله نشسته بود.
«ببین، این یکی بد نیست. هووم. آه این یکی گُهه! و این یکی هم گُه. و این یکی هم همین‌طور. ها ها ها ها! چت شده، بوکوفسکی؟»
«نمی­دونم.»
«اوهوم… این یکی خیلی بده. اوه، این یکی گهه! و این یکی هم!»
نمی­دانم وقتی که او داشت درباره‌ی شعرها نظر می­داد چند تا آبجو خوردم. حالم داشت کمی بهتر می­شد.
«این یکی…»
«دان؟»
«بله، بله؟»
«کۥس سراغ نداری؟»
«چی؟»
«زنی سراغ نداری که خوابیده باشه و فقط برای ۱۰-۱۲ سانت له­له بزنه؟»
«این شعرها…»
«گور بابای شعرها! کُس برادر، کُس!»
«خب، یه ورا هست که…»
«پس بزن بریم!»
«دلم می­خواد چند تا از این شعرا رو ببرم.»
«برشون دار، یه آبجو می­خوای تا من لباس تنم می­کنم؟»
«خب، یه دونه ضرری نداره.»
یک آبجو به او دادم و ربدشامبر پاره­م را در آوردم و لباس­های پاره­م را پوشیدم. یک قافیه­پرداز. یک جفت کفش، شورت پاره پاره، زیپ شلواری که فقط سه چهارمش بسته می­شود. از در خارج شدیم، رفتیم توی ماشین. برای یک نیمی ویسکی توقف کردم.
دان گفت: «من هیچ وقت ندیدم تو غذا بخوری، هیچ وقت غذا می­خوری؟»
«فقط بعضی چیزا.»
او راه خانه‌ی ورا را نشان داد. پیاده شدیم، نیمی، من و دان. زنگ در یک آپارتمان واقعن لوکس را زدیم.
ورا در را باز کرد. «آه سلام دان.»
«ورا… این چارلز بوکوفسکیه.»
«اوه، من همیشه می­خواستم بدونم که چارلز بوکوفسکی چه شکلیه.»
«بله. منم همین‌طور.» از جلویش رد شدم و رفتم داخل. «گیلاس داری؟»
«اوه، البته.»
ورا گیلاس­ها را آورد. یک پسر هم روی کاناپه نشسته بود. دو تا از گیلاس­ها را از ویسکی پر کردم، یکی را به ورا دادم، یکی هم خودم برداشتم، بعد روی کاناپه بین ورا و پسری که آن‌جا نشسته بود، نشستم. دان وسط راه نشسته بود.
ورا گفت: «آقای بوکوفسکی، من شعراتونو خوندم و…»
گفتم: «برین به شعر.»
ورا گفت: «اوووه.»
ویسکی را تا سر کشیدم، کج نشستم و لباس ورا را تا روی زانویش بالا زدم. به او گفتم: «ساقای خوشگلی داری.»
گفت: «فکر می­کنم یه کم چاقم.»
«اوه نه! خیلی هم خوبه!»
یک گیلاس دیگر برای خودم ریختم، دو لا شدم و یکی از زانوهایش را بوسیدم. جرعه­ای کوچک نوشیدم و بعد کمی بالاتر از زانویش را بوسیدم.
پسری که در گوشه‌ی دیگر کاناپه بود گفت: «اوه لعنتی، من دیگه می­رم!». بلند شد و بیرون رفت. بوسیدن­هایم را با صحبت­های مبتذل قاطی کردم. گیلاسش را دوباره پر کردم. خیلی زود لباسش را تا روی کونش بالا زده بودم. شورتش را دیدم. شورت معرکه­ای بود. از این شورت­های معمولی نبود، بیش‌تر شبیه روکش لحاف­های قدیمی بود، مربع­های برجسته‌ی مجزا از جنس ابریشم؛ درست مثل این که از یک لحاف مینیاتوری ساخته شده باشد – و رنگ­های دلچسب؛ سبز و آبی و طلایی و یاسی. احتمالن شلوارک داغ بود.
سرم را از لای پاهایش بیرون کشید و دان برافروخته آن­جا روبه‌روی ما نشسته بود. گفتم: «دان، پسرم، فکر کنم وقتشه دیگه بری.»
پسرم، دان، با اکراه چشم از ما بر داشت، از نمایشی سکسی که بعد به کار جلق زدن می­آمد. اما در هر صورت به‌نظر می­آمد که رفتن برایش سخت است. برای من هم سخت بود.و خوب.
صاف نشستم و مشروب دیگری ریختم. ورا منتظر بود. به آرامی نوشیدم.
ورا گفت: «چارلز.»
گفتم: «ببین، من مشروبمو دوست دارم. نگران نباش، الان میام سراغت.»
ورا با لباسی بالارفته تا روی کون، منتظر نشسته بود. گفت: «من خیلی چاقم، واقعن، تو این‌جوری فکر نمی­کنی؟»
«اوه نه، عالیه. می­تونم سه ساعت بکنمت. فقط یه کم خوش­گوشتی. می­تونم برای همیشه توت ذوب بشم.»
مشروبم را بالا انداختم، یکی دیگر ریختم.
گفت: «چارلز.»
گفتم: «ورا.»
پرسید: «چی؟»
به او گفتم: «من بزرگ­ترین شاعر دنیام.»
پرسید: «مرده یا زنده؟»
گفتم: «مرده.» دستم را بردم و به یکی از پستان­هاش چنگ زدم. «دلم می­خواد یک ماهی زنده زنده بچپونم تو کونت، ورا!»
«چرا؟»
«لعنتی، نمی­دونم.»
لباسش را پایین کشید. من هم ته گیلاس ویسکی­ام را در آوردم.
«با کُسِ‌ت می­شاشی، مگه نه؟»
«فکر کنم.»
«خب، ایراد شما زنا همینه.»
«چارلز، شرمنده ولی باید ازت بخوام که بری. فردا صبح زود باید برم سر کار.»
«کار، بار، ترکه نشسته بیخ دیوار.»
گفت: «چارلز، لطفن برو.»
«لطفن نگران نباش. الان ترتیبتو می­دم! فقط اولش می­خوام یه کم مشروب بخورم.من مردی­ام که مشروباشو خیلی دوس داره.»
دیدم که بلند شد، و فراموشش کردم. یک مشروب دیگر ریختم. بعد سرم را بلند کردم.ورا و یک زن دیگر آن­جا بودند. زن دیگر هم خوشگل بود.
زن دیگر گفت: «آقا، من دوست ورا هستم. شما اونو ترسوندین و باید صبح زود هم بیدار بشه. مجبورم ازتون بخوام که از این‌جا برید!»
«گوش کن، لگوری، هر دوتاتونو می­گام، قول می­دم! فقط بذارین چند تا گیلاس دیگه بزنم، این همه‌ی چیزیه که می­خوام! یه چیز بیست سانتی منتظر هر دوتاتونه!»
دیگر داشتم به ته نیم بطری می­رسیدم که دو تا پاسبان وارد شدند. روی کاناپه با شورت نشسته بودم و شلوارم و جوراب­هایم را در آورده بودم. آن‌طوری خوش بودم.آپارتمان بسیار زیبایی بود.
پرسیدم: «آقایون؟ از کمیته‌ی نوبل اومدین؟ یا از پولیتزر؟»
یکی از آن­ها گفت: «کفش و شلوارتو بپوش، زود!»
پرسیدم: «آقایون متوجه هستید که دارید با چارلز بوکوفسکی صحبت می­کنید؟»
«توی اداره‌ی پلیس کارت شناسایی‌تُ می­بینیم. حالا شلوار و کفش‌تُ بپوش.»
دستم را از پشت دستب‌ند زدند، مثل همیشه محکم، طوری که خراش­های کوچک روی دست­بند در رگ فرو می­رفت. بعد تند تند هلم دادند بیرون، بعد در یک جاده‌ی شیب­دار بیش از آن‌که پاهایم توان داشته باشد من رامی­بردند.احساس کردم همه‌ی دنیا دارد تماشایم می­کند، و به‌طور عجیبی، از چیزی خجالت می­کشیدم. گناه­کار، بدبخت، ناقص، مثل شاش، مثل پوکه‌ی فشنگ مسلسل.
یکی از آن­ها پرسید: «تو خانم­بازِ بزرگی هستی، آره؟»
فکر کردم که این حرفش عجیب دوستانه بود با ملاحظات انسانی. گفتم: «آپارتمان خوشگلی بود، و شورتشو باید می­دیدی.»
مآمور دیگر گفت: «خفه شو!»
من را بدون هیچ ملاحظه ­ای انداختند پشت. کش و قوسی آمدم و به رادیوی لوکس، راحت و خداگونه ­شان گوش دادم. همیشه در چنین اوقاتی فکر می­کردم که وضع پاسبان­ها از من بهتر است. و در این فکر حقیقتی نهفته بود…
در کلانتری –­طبق معمول عکاسی و مصادره‌ی محتویات جیب. همه‌چیز تغییر می‌کرد. مدرن می­شد. بعد کسی در لباس شخصی. بعد، انگشت­ نگاری دشوار که من همیشه با شست چپم مشکل داشتم: «راحت، حالا، راحت!» همیشه همین خطا را با غلتاندن شست داشتم. اما توی زندان چه‌طور می­توان راحت بود؟
پاسبانی در لباس شخصی، از روی یک کاغذ سبز خط‌دار کلی سئوال خواند. لب‌خندی بر لب داشت.
با صدای آرامی گفت: «این مردا حیوونن. ازت خوشم میاد. وقتی رفتی بیرون به من تلفن کن.» یادداشتی به من داد. گفت: «اونا حیوونن. مواظب باش.»
به دروغ گفتم: «تلفن می­کنم.» فکر کردم این دروغ کمکی می­کند. وقتی گیر می­افتی هر صدای هم‌دردانه­ای برایت باشکوه است…
آژان گفت: «می­تونی یک تلفن بزنی، همین حالا این کارو بکن.»
گذاشتند از بند مست­ها بیرون بروم، آن­جا همه روی میز خوابیده بودند، برای هم سیگار پرت می­کردند، خرناس می­کشیدند، می­خندیدند و می­شاشیدند. به نظر می­رسید که مکزیکی­ها از همه راحت­ترند، طوری که انگار توی اتاق­خواب­های خودشان بودند. به راحتی و بی‌خیالی آن­ها حسودیم شد.
بیرون رفتم و کاتالوگ تلفن را نگاه کردم. آن‌وقت بود که فهمیدم دوستی ندارم.همین‌طور دفترچه را ورق می­زدم.
آژان گفت: «ببین، چقد می­خوای معطل کنی؟ پانزده دقیقه­س که این­جایی.»
با عجله حدسی زدم و نمر­ه­ای گرفتم. تمام چیزی که نصیبم شد کلی کُس­شعر بود از طرف مادر کسی، که تلفن را جواب داد. گفت که من باعث شدم او (پسرش) به زندان بیفتد چون توی مستی با اصرار به او گفتم که بامزه است که آدم روی سکوهای مرده­شورخونه‌ی بلوار اینگلوود کالیفرنیا بخوابد. پیری حرامزاده اصلن اهل شوخی نبود. آژان من را برگرداند.
آن‌وقت بود که متوجه شدم من تنها کسی در زندان هستم که جوراب ندارد. آن‌جا در بند مست­ها شاید ۱۵۰ نفر زندانی بودند که ۱۴۹ نفر از آن­ها جوراب پوشیده بودند. بعضی از آن­ها همان لحظه از واگن­های پلیس پیاده شده بودند. من تنها آدم بدون جوراب بودم. می­شد به قعر اعماق بروی و تازه آن­جا عمق دیگری پیدا کنی. گه اندر گه.
هر بار که آژانی می­دیدم می­پرسیدم که ممکن است اجازه بدهد که یک تلفن که حقم است بکنم. نمی­دانم به چند نفر تلفن کردم. بالاخره کوتاه آمدم و تصمیم گرفتم همان‌جا بپوسم. بعد در سلول باز شد و نام من را صدا زدند.
آژان گفت: «یه نفر ضامنت شده.»
گفتم: «یاحضرت مسیح»
در تمام طول پروسه‌ی آزاد شدن با ضمانت که یک ساعت طول کشید از خودم می‌پرسیدم که فرشته‌ی نجات از کجا رسیده است. به همه کس فکر کردم. به همه‌ی کسانی که دوستم بودند. وقتی بیرون رفتم متوجه شدم که یک مرد و همسرش بودند که فکر می­کردم از من نفرت دارند. آن­ها در پیاده­رو منتظر بودند.
من را به خانه­ام رساندند و آن­جا حق ضمانت را پرداختم. با آن­ها تا دم ماشین­شان رفتم و وقتی از در خانه وارد شدم تلفن زنگ زد. صدای زنی بود. صدای خوبی بود.«بوک؟»
«بله عزیزم. کی هستی؟ من همین الان از زندان آزاد شدم.»
تلفن راه دور بود از یک زن حشری در ساکرامنتو. اما کیرم به آن‌جا نمی­رسید و هنوز هم بدون جوراب بودم.
«بعضی وقتا همه‌ی کتابای شعرتو چند بار دوره می­کنم بوک، و همه‌ شعرا توی ذهنم می­مونن. بوک، من همیشه بهت فکر می­کنم.»
«ممنون آن، ممنونم از تلفنت، تو بچه‌ی شیرینی هستی اما من باید برم بیرون و مشروب پیدا کنم.»
«عاشقتم بوک.»
«منم همین‌طور آن.»
بیرون رفتم و یک بسته‌ی ۶ تایی آبجوی بزرگ گرفتم و نیم بطر ویسکی. اولین گیلاس ویسکی را می­ریختم که تلفن دوباره زنگ زد. نصف گیلاس را سر کشیدم، بعد جواب دادم.
«بوک؟»
«بله، بوکه. همین الان از زندان اومدم.»
«بله، می­دونم. ورا هستم.»
«ای لگوری. تو پاسبان خبر کردی.»
«تو وحشتناک بودی. وحشتناک. اونا ازم پرسیدند که می­خوام از تو به اتهام تجاوز شکایت کنم. بهشون گفتم نه.»
درش قفلِ زنجیری داشت اما از درز در داخل را می­دیدم. نیمی ویسکی و بسته‌ی ۶ تایی آبجو فرمان می­دادند. او ربدشامبری تنش بود که جلویش باز بود و یکی از پستان­های شهوانی­اش را دیدم که داشت زور می­زد که به قصد دهن من از لباسش بیرون بزند.
گفتم: «ورا عزیزم، فکر می­کردم که می­تونیم دوستای خوبی باشیم، دوستای خیلی خوب. می­بخشمت که به پاسبانا تلفن کردی. بذا بیام تو.»
«نه، نه، بوک، ما اصلن نمی­تونیم با هم دوست باشیم! تو آدم وحشتناکی هستی.»
پستان هم‌چنان به من التماس می­کرد.
«ورا!»
«نه بوک، وسایلتو جمع کن و برو لطفن، خواهش می‌کنم!»
کیف و جوراب­هایم را قاپیدم. «خیله خب خِپِل، یه چیزی بچپون توو اون کون شل و ولت!»
گفت: «اووه…» و در را به هم کوبید.
وقتی که کیفم را به قصد یافتن ۳۵ دلار وارسی می­کردم شنیدم که آرون کوپلند گوش می­دهد. چه‌قدر چاخان!
این‌بار بدون اسکورت پلیس راهم را تا خروجی رفتم. ماشینم را کمی پایین­تر پیدا کردم. سوار شدم. روشن شد. صبر کردم گرم شود. دوست نازنین قدیمی. کفش­هایم را در آوردم. جوراب­هایم را پوشیدم، دوباره کفش­هایم را به پا کردم و یک‌بار دیگر تبدیل شدم به یک شهروند نجیب، دنده عقب از بین دو تا اتومبیل بیرون آمدم، به خیابان پیچیدم و از خیابان تاریک به سمت شمالِ شمالِ شمال راندم…
در جهت خودم، خانه­­ام، در جهت چیزی، ماشین کهنه­ سوخت داشت، بعد خودم سوخت داشتم و راهم را می­شناختم و پشت یک چراغ ترافیک سیگاری نیم‌سوخته پیدا کردم، روشنش کردم، کمی از بینی­ام را سوزاندم، چراغ رنگ عوض کرد، دود را فرو دادم، دود آبی را بیرون دادم، هیچ‌وقت کسی از آزمودن بخت، شکست خوردن و برگشتن به محل همیشه‌گی­اش، نمرده است.
عجیب: بعضی وقت­ها نگاییدن بهتر از گاییدن است.
هر چند ممکن است اشتباه کنم. گفته می­شود که من اصولن اشتباه می­کنم.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s