بایگانیِ اکتبر, 2012

یک دلار و بیست سنت
چارلز بوکاوسکی
از مجموعۀ: داستان های دیوانگی های متداول
Tales of ordinary madness
فارسی: طاهر جام برسنگ

از مجموعۀ داستان های دیوانگی های متداول، پیش از این دو داستانِ بدون جوراب و شهر پلید را پیش از این در هردمبیلستان خوانده بودید. با این حساب داستان کوتاه «یک دلار و بیست سنت» سومین داستانی است از این مجموعه که به ترجمه بنده در این بلاگ منتشر می شود. البته نخستین داستانی که از بوکوفسکی به فارسی خوانده ایم، دشمن شمارۀ یک اجتماع، با ترجمۀ محمد علی سپانلو؛ به واقع از همین مجموعه است. در مورد این مجموعه نکاتی در مقدمۀ بدون جوراب نوشته ام که خواندنش از نخواندنش بهتر است. این داستان همراه با فایل صوتی اش منتشر می شوند و لازم به توضیح است که موزیکی که داستانخوانی را همراهی می کند، کاری است از دوست نازنینم حسین رنگچی، تکه ای بلوز بر شعر باباطاهر. از رنگچی نازنین هم بسیار متشکرم که این کار را برای استفاده در اختیار «هردمبیلستان» قرار داد. امیدوارم خوشتان بیاد!

فارسی این داستان برای خواهرانِ همزادم؛ فقر و مرگ

 

فایل صوتی داستان «یک دلار و بیست سنت» با برگردان و اجرای طاهر جام برسنگ، موزیک حسین رنگچی

اواخر تابستان را از هر وقت دیگری بیشتر دوست داشت. پائیز نه، شاید هم پائیز بود، به هر صورت، ساحل سرد شده بود و او دوست داشت درست وقتی که آفتاب غروب می­کرد کنار آب قدم بزند، کسی در نزدیکی نبود و آب کثیف به نظر می­آمد، آب به نظر کشنده بود، و مرغ­های دریائی نمی­خواستند بخوابند، از خوابیدن نفرت داشتند. مرغ­های دریائی شیرجه می­زدند، پرواز کنان پائین می­آمدند و قصد چشم­های او را داشتند، قصد روحش را، قصد آن چه از روحش باقی بود.
اگر چیزی از روحت باقی نباشد و خودت این را بدانی، پس هنوز روحت باقی است.
بعد معمولن می­نشست و آب را تماشا می­کرد، و وقتی به آب نگاه می­کنی، باور کردن همه چیز برایت سخت است. باور کردنِ چیزهائی مثل این که کشوری بنام چین وجود دارد یا آمریکا یا جائی به نامِ ویتنام. یا این که آدم زمانی بچه بوده است. اما نه، وقتی که فکرش را می­کرد باور داشتنِ این آخری چندان سخت نبود؛ کودکی برایش جهنم بود، آن را نمی­توانست فراموش کند. و بزرگ­سالی: همۀ آن کارها و همۀ آن زن­ها، و بعد زنی در کار نبود، و حالا از کار خبری نیست. ولگرد در ۶۰ سالگی. خلاص. هیچ. دارائی نقدی­اش یک دلار و ۲۰ سنت بود. اجارۀ یک هفتۀ اتاق پرداخته شده بود. اقیانوس… دوباره به زن­ها فکر کرد. بعضی از زن­ها با او خوب بودند. بقیه سلیطه بودند و بدعنق، کمی دیوانه و وحشتناک نامطبوع. اتاق­ و تخت و کریسمس و شغل و آواز و بیمارستان و ملال،  و شب­های پرملال و بی­معنی، بدون هیچ شانسی.
و حالا ارزش ۶۰ سال؛ یک دلار و ۲۰ سنت.
بعد صدای خندۀ آن­ها را از پشت سر شنید. آن­ها پتو داشتند و بطری و قوطی­های آبجو، قهوه و ساندویچ. می­خندیدند، می­خندیدند. دو پسر جوان، دو دختر جوان. لاغر، با هیکل­هائی ظریف. بدونِ اضطراب. بعد یکی از آن­ها او را دید.
«آهای، اون چیه اونجا؟»
«یا مسیح، نمی­دونم!»
تکانی خورد.
«می­تونه آدم باشه؟»
«نفس می­کشه؟ می­گاد؟»
«چیو می­گاد؟»
همگی زدند زیر خنده.
بطری شرابش را بلند کرد. کمی از شراب باقی بود. حالا خوب می­چسبید.
«اون داره تکون می­خوره! ببینین، تکون می­خوره!»
بلند شد و شن­ها را از شلوارش تکاند.
«دست داره، پا! اون صورت داره!»
«صورت؟»
دوباره خندیدند. او نمی­فهمید. بچه­ها این طور نبودند. بچه­ها شر نبودند. این­ها دیگر کی­اند؟
به طرف آن­ها رفت.
«پیری خجالت نداره.»
یکی از پسرهای جوان آخرین قطره­های آبجویش را سر کشید. قوطی را پرت کرد.
«چیزی که خجالت­آوره سال­های ضایع شده­س بابائی. به نظر من تو ضایع شدی.»
«من هنوزم مرد خوبیم پسر جان.»
«فرض کن که یکی از این دخترها بخواد ترا به یه ذره کس مهمون کنه بابائی، اون وقت چه کار می­کنی؟»
«این حرفا رو نزن رۥد!»
این حرف را دختر جوانی زد که موهای بلند شرابی داشت. موهای آشفته­اش را مرتب کرد، انگار با انگشت­های پای فرو رفته در شن، با باد می­لرزید.
«چی می­گی بابائی؟ چه کار می­کنی؟ ها؟ اگه یکی از این دخترا بیاد و روت بخوابه چه کار می­کنی؟»
راه افتاد و رفت، پتوی آن­ها را دور زد و از روی شن­ها به طرف معبر پرچین­دار رفت.
«رۥد، چرا با اون پیرمرد بیچاره اون طوری حرف زدی؟ بعضی وقتا ازت متنفر می­شم!»
«بیا اینجا عزیزم!»
«نع!»
برگشت و دید که رۥد دختر را دنبال می­کند. دختر جیغ زد، بعد خندید. بعد رۥد او را گرفت و با هم روی شن­ها افتادند، گلاویز شده بودند و می­خندیدند. بعد زوج دیگر را دید که صاف ایستاده­اند و همدیگر را می­بوسند.
روی تخته­چینِ کنار ساحل قدم زد، روی نیمکتی نشست و شن­ها را از پاهایش تکاند. بعد کفش­هایش را پوشید. ده دقیقۀ بعد به اتاقش برگشته بود. کفش­هایش را در آورد و روی تخت دراز کشید. چراغ را روشن نکرد.
کسی به در زد.
«آقای اسنید؟»
«بله؟»
در باز شد. صاحب­خانه بود، خانم کانرز. خانم کانرز ۶۵ ساله بود. نمی­توانست صورتش را در تاریکی ببیند. خوشحال بود که نمی­تواند صورتش را در تاریکی ببیند.
«آقای اسنید؟»
«بله؟»
«یه کم سوپ درست کردم. یه کم سوپ خوشمزه. یه کاسه می­خواین براتون بیارم؟»
«نه، نمی­خوام.»
«اوه، خوب فکر کنید آقای اسنید، سوپ خوشمزه­ایه، حسابی خوشمزه­س! بذارین یه کاسه براتون بیارم!»
«باشه، بسیار خوب.»
بلند شد و روی صندلی نشست و منتظر ماند. خانم کانرز در را باز گذاشته بود و نور راهرو به داخل می­تابید. تزریق نور. باریکه­ای نور روی پا و زانویش. خانم کانرز سوپ را آنجا گذاشت. یک کاسه سوپ با یک قاشق.
«خوش­تون میاد آقای اسنید. سوپای من خوشمزه­ن.»
گفت: «ممنونم.»
نشست و به سوپ نگاه کرد. به زردی ادرار بود. سوپ جوجه بود. بدون گوشت. نشست و به حباب­های کوچک چربی روی سوپ نگاه کرد. مدتی همان طور نشست. بعد قاشق را از کاسه در آورد و روی کشو گذاشت. بعد سوپ را به طرف پنجره برد، تور سیمی پنجره را باز کرد و سوپ را آرام روی زمین ریخت. بخار کمی برخاست. ناپدید شد. کاسه را روی کشو گذاشت، در را بست و برگشت روی تخت. از همیشه تاریک­تر بود، او تاریکی را دوست داشت، تاریکی را می­شد فهمید.
به دقت گوش داد و توانست صدای اقیانوس را بشنود. مدتی به صدای اقیانوس گوش داد. بعد آه کشید، آهی بلند کشید و مرد.