جوزف آنتون| خاطرات سلمان رشدی

منتشرشده: 2 اکتبر 2012 در یادداشت ها, بررسی کتاب
برچسب‌ها:, , , ,

جوزف آنتون (خاطرات)
نویسنده: سلمان رشدی 
ترجمه به سوئدی: هانس بریگرن
Joseph Anton
Memoarer
Salman Rushdie
översättning: Hans Berggren
Albert Bonniers Förlag
۶۳۲ صفحه
ناشر: انتشارات آلبرت بونیرش، سوئد

بخشی از مقدمۀ «جوزف آنتون» با اجرای نویسنده، سلمان رشدی (فایل صوتی)

در میانۀ دهه ۱۹۸۰، نویسندۀ هندی­ تبار بریتانیائی، سلمان رشدی هنوز می­ توانست آزادانه در شهر رفت و آمد کند. او دیگر جای خود را به عنوان نویسنده تثبیت کرده بود، با کتاب­های «شرم» و «بچه­ های نیمه­ شب» نشان داده بود که نویسندۀ قَدَری است. از مدتی پیش کار نوشتن کتابی را آغاز کرده بود که امیدوار بود بزرگ­ترین آفرینشش باشد. به تعبیری بزرگ­ترین کارش هم شد، اما نه آن گونه که خود می­خواست. این کتاب آیات شیطانی نام داشت. و آیات شیطانی حکم شیطانیِ قتل را در پی داشت که از سوی رهبر جمهوری اسلامی ایران صادر شده بود. با انتشار کتاب آیات شیطانی، بوق و کرنای تبلیغاتی حکومت اسلامی بلند شد که:
«مؤلف کتاب آیات شیطانی که علیۀ اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم و چاپ و منتشر شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن محکوم به اعدام می­ باشند.»

پخش فتوای قتل سلمان رشدی از رادیو ایران

با نفرت­ پراکنی مسلمانانی که تازه به حکومت رسیده بودند، موجی از لجن­ پراکنی­ علیۀ نویسنده بر پا شد. لجن­ پراکنی فوق­ العاده افراطی. سلمان رشدی در نخستین روز دریافت پیام، یک سه­ شنبۀ آفتابی، چهاردهم فوریه ۱۹۸۹، روز والنتاین، احساساتی دو گانه داشت و آن طور که خود به خبرنگاران گفت از یک سو می­ پنداشت که عمرش خیلی زود به سر خواهد آمد و از سوی دیگر می­ پنداشت که فتوای کذا یک جور لفاظی و لجن­ پراکنی است. اما نویسنده بسیار زود دریافت که مسئله را باید جدی بگیرد. دولت ایران که پیش­تر نشان داده بود با در اختیار آدمکش­ های حرفه­ ای، مخالفان خود را حتا خارج از مرزهای کشور در امان نمی­گذارد، برای کشتن نویسنده یک میلیون دلار جایزه تعیین کرد. رقمی که نه تنها آدمکش­ های حرفه­ ای که مؤمنان خشمگین را هم می­ توانست تطمیع کند. به هر حال داستان «جوزف آنتون» یک سه­ شنبۀ آفتابی در لندن، از هنگامی شروع می شود که یکی از خبرنگارهای بی بی سی به سلمان رشدی تلفن کرد و فتوای قتلی که آیت­الله خمینی علیه او صادر کرده بود را به او خبر می دهد. این نخستین بار بود که کلمۀ «فتوا» به گوش سلمان رشدی می­رسید. جرمش؟ نوشتن رمانی بنام آیات شیطانی، همان رمانی که نویسنده تصور می­کرد باید بزرگ­ترین کارش باشد، رمانی که به ضدیت با اسلام، پیامبر و قرآن متهم شده بود هر چند نویسندۀ بهت­ زده از چنین قضاوتی می­گوید هدف نوشتن رمانی بود دربارۀ مهاجرت.
رشدی در مقدمۀ خاطراتش می­نویسد:
ˮمحاکمه نشده بود و این حکم توسط دادگاهی که مورد تأئیدش باشد، صادر نشده بود. حکمی بود صادره از طرف یک پیرمرد بی­رحمِ پا به گور. اما این را هم می­دانست که عادت­های قدیمی­ اش دیگر بی ­ثمرند. او دیگر آدم جدیدی شده بود. شخصی بود در نگاهِ توفان، دیگر نه آن سلمانی که دوستانش می­ شناختند بلکه رشدیِ نویسندۀ آیه­ های شیطان بود، عنوانی که با ظرافت شکل معرفه ­اش تحریف شده بود. آیه­ های شیطان یک رمان بود. آیه ­های شیطان شعرهایی بودند شیطانی، و او پدیدآورندۀ شیطانی­ اش بود، «شیطان رشدی»، موجودی شاخدار بر پلاکات­هائی که تظاهرکننده­ ها در خیابان­های شهری دور افتاده حمل می­کنند، مردی که در کاریکاتورهای بدقوارۀ آن­ها با زبانی از حلق بیرون پریده دار زده شده بود. شیطان رشدی را دار بزنید. چقدر آسان بود حذف گذشتۀ یک فرد و ساختن روایت جدیدی از او، روایتی بسیار مؤثر که ایستادگی در برابرش به نظر محال می­ آید.
شاه چارلز اول مشروعیت کسانی که محکومش کرده بودند را نفی کرد. این کار باعث نشد تا اولیور کرومول او را بدار نیاویزد.
خود او شاه نبود. او نویسندۀ یک کتاب بود.ˮ
هر چند صادرکنندۀ فتوا، در سال ۱۹۹۰ مرد اما فتوای وی به قوت خود باقی بود که هیچ، جایزه­ای که زمامداران جمهوری اسلامی ایران برای سر سلمان رشدیِ نویسنده تعیین کردند هم سه برابر شد یعنی به ۳ میلیون دلار رسید. ناشر ژاپنی آیات شیطانی در یک کنفرانس خبری مورد حمله واقع شد و مترجم ژاپنی اثر به قتل رسید. ناشر نروژی کتاب مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مترجم ایتالیائی­ اش با چاقو زخمی شد. در سه سال اول پس از فتوا، سلمان رشدی در حال فرار دائم و جابجائی از این خانه به آن خانه بود. در این مدت او ۵۷ بار سرگردان در بریتانیا، آدرس خود را عوض کرد. همیشه با اسم مستعار و در معیت دائمی با یک تیم محافظتی متشکل از پلیس ­های مسلح. همان وقت بود که از او خواسته شد نام مستعاری انتخاب کند تا پلیس بتواند به آن نامش بخواند. او به نویسنده ­هائی اندیشید که عاشق شان بود و ترکیبی از نام آن­ها؛ نام­ دو نویسندۀ محبوبش را سر هم کرد: کنراد و چخوف و به این ترتیب نام کتاب خاطرات رشدی، جوزف آنتون پدید آمد.

خاطرات  بیش از۶۰۰صفحه ­ای سلمان رشدی از دوران زندگی مخفی، یک گزارش خشک و بی­روح از زندگی یا خودسرائی خسته ­کننده نیست. ملاحظات و تشریحات مستدل از واقعیت­ هائی تهدیدآمیز و مزاحم در لایۀ روئی سراسر صفحات کتاب به چشم می­خورد. در لایۀ درونی از نخستین سطرهای مقدمه، سلمان رشدیِ نویسنده، طنین خود را در صفحات جاری می­کند، مانند داستانی است پر وسوسه و پر کشش همراه با وسواس ­های تکنیکی یک نویسندۀ توانای رمان با کنترل کامل بر زبان و تکنیک داستان­گوئی.  خاطرات سلمان رشدی هر چند ترتیبی تقویمی دارد همراه است با فلاش بکها و فلاش فورواردهائی که حکایت را از حالت خطی در می آورد. بنابراین هر چند روایت از تاریخ ۱۴ فوریۀ ۱۹۸۹ شروع و در تاریخ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به پایان می­رسد، اما خواننده را در تاریخ گردش می­دهد. او را گاه به دوران کودکی و رشد نویسنده در هند می­برد و گاه با پرشی زمانی او را به ماجرای پرشور و شر عشقی می­کشاند که نویسنده در مدت زندگی مخفی دچارش شد و تا سال ۲۰۰۷ دوام آورد.
درگیری بیش از ۹ سالۀ نویسنده و خانواده ­اش با خطر آدم­کش ­ها، ادامۀ کار نویسندگی، عاشق و فارغ شدن در این دوران، تأثیر نومیدی بر افکار و کردارش، دلیل لکنت­ ها و چگونگی پیدایش آن­ها، فراگیری راه­ های مبارزه علیۀ فتوا مطالبی ­اند که در خاطرات شایانِ توجه سلمان رشدی می­توان خواند. داستان نبردی دشوار و باور نکردنی در زمان معاصر و برای آزادی بیان. او از واقعیت­ های زندگی در پناه پلیس ­های مسلح می­گوید که گاه تلخ­ اند و مخوف و گاه خنده ­آور و از ارتباط نزدیکی که با حامیانش می­گیرد؛ با کسانی که نبردش را برای متقاعد کردن دولت­ها، ناشرها، خبرنگارها و همکاران نویسنده؛ هموار کردند و سرانجام از بازیافتن آزادی­ اش.
فتوائی که سلمان رشدی را به مرگ محکوم کرد برای او «پرنده ­ها»، فیلم معرکۀ هیچکاک را تداعی کرد. رشدی از همان مقدمۀ خاطراتش «پرنده­ ها» را ملکه ذهن می­کند. از تصاویر فیلم برای مصور کردن موقعیتی که با صدور فتوای کذا برایش ساخته شده بهره می­برد. تصویری که از دیدن نخستین کلاغی که بر میله­ های ژیمناستیک مدرسه­ ای در ذهن مشاهده­ گر می­ نشیند. یک پرندۀ تک و تنها. رشدی در مقدمۀ جوزف آنتون می­نویسد:
ˮوقتی اولین پرنده پرواز­کنان آمد و بر میله­ های ژیمناستیک نشست، این تصور بود که او منحصربفرد و ویژه است. لزومی به استنباط یک تئوری عمومی، طرحی منظم و وسیع از حضور آن­ها وجود نداشت، بعد، وقتی که طاعون بروز کرد، برای مردم مشاهدۀ این که اولین توکا، نشانه­ ای هشدار دهنده بود، آسان شد. اما وقتی که روی میله ­های ژیمناستیک نشست، تنها یک پرنده بود.
در سال­های پیش رو او به این صحنه خواهد اندیشید و درخواهد یافت که داستان او نوعی مقدمه است: داستان لحظه­ ای که اولین توکا نشست. وقتی که داستان شروع شد، فقط به او مربوط می­شد؛ به فردی تنها، موردی ویژه و معین. هیچ کس مایل به گرفتن نتیجه ­ای از آن نبود. باید بیش از دوازده سال طول می­ کشید تا داستان توسعه پیدا کند تا آسمان پر شود طوری که انگار عزرائیل، فرشتۀ مقرب، در آستانۀ افق ایستاده است، مثل دو هواپیما که به طرف آسمان­ خراش­ها پرواز می­کنند، مثل مصیبتِ پرنده­ های مهلک در فیلم معرکۀ آلفرد هیچکاک.ˮ
هر چند این برداشت سلمان رشدی در مورد حملۀ مستقیم زمامداران تازه بدوران رسیدۀ اسلامی به شهروندان کشورهای دیگر شاید درست به نظر بیاید اما به نظر منِ ایرانی که تجربۀ حمله و حذف دگراندیشان را پیش از این­ها، نه پس از فتوا علیۀ «آیات شیطانی» با خود داشتم، اولین کلاغِ حامل طاعونِ سانسور و هجوم به حقوق روشنفکران از زمانی بر میله ­ها نشست که رهبر جمهوری اسلامی فریاد بر آورد: «بشکنید این قلم­ها را!» یا این که: «من دیگر آینده­ گان نمی­خوانم!»

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s