بایگانیِ مارس, 2013

  • آنجلا خوانا آنتولینا رزا ادِلمیرا نین (آنائیس نین) در سال ١۹٠٣ در حومۀ پاریس متولد شد و در ژانویه سال ١۹٧٧ در لس ­آنجلس درگذشت.  در سال ١۹٢٣ با بانکداری بنام هوگ پارکر ازدواج کرد که علاوه بر حرفۀ بانکداری در دهۀ ١۹۴٠ بخاطر فیلم­­ های تجربی ­ا ش نیز شهرتی بهم زد. آن طور که آنیس نین در جلد اول دفتر منتشر شدۀ خاطرات خود می­ گوید بین سال­های ١۹٣١ تا ١۹٣۴ در پاریس به شیوه ­ای بوهمی با هنری میلر زندگی مشترک داشته است. آنائیس نین در این کتاب از همسر خود حرفی بمیان نمی­ آورد.از آنائیس نین به عنوان بهترین نویسندۀ داستان­ های اروتیک زنانه نام برده می ­شود. پیش از او نوشتن ادبیات اروتیک بوسیلۀ نویسندگان زن غیرمعمول بود. نین می­ نویسد که نخستین بار که با ادبیات اروتیک آشنا شد، زمانی بود در سنین بالای نوجوانی­ اش که به اتفاق مادر و دو برادرش به پاریس سفر کرد. آنجا بود که چند کتاب اروتیک فرانسوی پیدا کرد که به شدت تحت تأثیرش قرار داد. آنائیس نین پیدایش داستان­ های اروتیک خود را در جلد سوم دفتر خاطراتش که محدودۀ زمانی ١۹٣۹ تا ١۹۴۴ را در بر می­گیرد این گونه توضیح می­ دهد: در سال ١۹۴٠ یک کلکسیونر کتاب به سفارش یکی از مشتری­ های ثروتمند خود ازهنری میلر خواست در مقابل گرفتن صد دلار در ماه داستان­ های اروتیک بنویسد. میلر که نیاز فراوانی به پول داشت این پیشنهاد را پذیرفت اما پس از مدتی از این کار خسته شد و آن را به انیس نین واگذار کرد. آنائیس نین این کار را بخاطر پولش پذیرفت. او می ­نویسد: «هر روز صبح بعد از صبحانه می­نشینم و تکلیف اروتیکم را انجام می­دهم.» او همچنین می­ نویسد که سفارش دهندۀ داستان­ ها به او تلفن می­ کند و می ­گوید: «شما خیلی خوب می­ نویسید. اما می­ توانید همۀ توصیفات شاعرانه و آن چه به سکس ربطی ندارد را از داستان ها حذف کنید.» آنائیس نین، پیش از مرگ در سال ١۹٧٧، گلچینی از داستان هایی که برای سفارش­دهندۀ ناشناسش نوشته بود را فراهم کرد که «دلتای ونوس» نام گرفت. داستانی که می ­خوانید یا نمی­ خوانید از این مجموعه است.

Anis+Delta

مدرسۀ شبانه روزی
آنائیس نین
Anaïs Nin
از مجموعۀ «دلتای ونوس»

فارسی: طاهر جام برسنگ

این حکایتی است از زندگی در برزیل و از زمانی خیلی دور که این مملکت هنوز فارغ از هیاهوی شهرهای بزرگ بود و قوانین شدید کاتولیکی همچنان بر آن حکم می­ راند. خانواده‌های مرفه‌تر پسرهای خود را به مدارس شبانه‌روزی می‌فرستادند که توسط یسوعیون که پاسدار عادات سختگیرانۀ قرون وسطا بودند، اداره می‌شدند. پسرها باید بر تخت‌های سفت چوبی می‌خوابیدند، سحر بیدار می‌شدند و مستقیمن با شکم ناشتا به مراسم نیایش می‌رفتند. باید هر روز پیش کشیش اعتراف می‌کردند و تمام وقت زیر نظر بودند و کنترل می‌شدند. فضای مدرسه پر بود از سخت‌گیری و عقده. کشیش‌ها با هم غذا می‌خوردند و گرد خود هاله‌ای از تقدس می‌پراکندند. موعظه‌ و ژست‌هایشان از هنجارهای قطعی پیروی می‌کرد.
در بین آن‌ها یسوعی تیره رنگی بود که در رگ‌هایش خون سرخپوست‌ها جاری بود. با گوش‌های بزرگی که تنگِ سرش چسبیده بودند، نگاه نافذ و لب‌های گوشتالود همیشه خیسش، او را به انسان-بزهای اساطیری شبیه می­کرد. موهایش پر پشت بود و بوی ملایم حیوانات در پیرامون خود می‌پراکند. اغلب یک چیز از ردای بلند و قهوه‌ای‌اش بیرون زده بود، چیزی که پسرهای کوچک‌تر نمی‌فهمیدند در حالی که پسرهای بزرگ‌تر پشت سرش به او می‌خندیدند. این پدیده می‌توانست هر آن، بی‌اعلام قبلی ظاهر شود. این ظهور می‌توانست زمانی باشد که کلاس مشغول خواندن دون کیشوت بود یا رابله یا زمانی که او پسرها را دید می­زد یا هم فقط وقتی که به یکی از پسرها نگاه می‌کرد، یک پسر با موهای روشن که تنها پسر بلوند جمع بود که پوست و چشم‌هایش شبیه دخترها بود.
دوست داشت آن پسر را تنها با خود ببرد و مجموعۀ شخصی کتاب‌هایش را نشانش دهد. بعضی از کتاب‌ها محتوی عکس سرامیک‌هائی بودند از دورۀ انکا[1]، و روی ریزه‌های قدیمی کوزه‌ها تصاویر مردهائی بود که تنگِ هم ایستاده بودند. پسرک پرسش‌هائی می‌کرد که کشیش پیر را به جواب‌های سرکاری وا می‌داشت. عکس‌های دیگر کاملن بی‌شرمانه بودند. آلتی بلند از پائین‌تنۀ یکی از مردها بیرون زده بود که از پشت در پائین‌تنۀ دیگری فرو می‌رفت.
همین کشیش هنگام اعتراف با سئوال‌هایش پسرها را عذاب می‌داد. پسرها، هر چند معصوم‌تر بودند در آن صندلی تیرۀ اعترافات بیشتر مورد پرسش قرار می‌گرفتند. آن­ها که موقع اعتراف کردن پشت شبکۀ آهنی زانو می‌زدند، کشیش را نمی‌دیدند. صدای آرام کشیش، مته‌وار از خلال میله‌ها به آنها می‌رسید که می‌پرسید: «هیچ وقت خیالات نفسانی کردی؟ به زنها فکر کردی؟ سعی کردی یک زن لخت را مجسم کنی؟ شب‌ها وقتی برای خوابیدن توی تخت می‌روی چه کار می‌کنی؟ هیچ وقت به خودت ور رفتی؟ صبح‌ها که بیدار می‌شوی چه می‌کنی؟ وقتی بیدار می‌شوی نعوظ هستی؟ وقتی پسرهای دیگر لباس می‌پوشند یا لخت آب‌تنی می‌کنند، آنها را دید زدی؟»
کسی که چشم و گوش بسته می‌آمد به سرعت انتظاراتی که از او می‌رفت را فرا می‌گرفت و می‌آموخت که به همۀ پرسش‌های جهت‌دار پاسخ بگوید. وقتی که وعده­ها را می‌پذیرفت در کمال رضایت و با جزئیات همۀ احساسات و رؤیاهایش را برملا می­کرد. یکی از پسرها هر شب خواب می­دید. او نمی‌دانست زن چه شکلی است و چگونه آفریده شده است، اما سرخ‌پوست‌ها را در حال لقاح ویکونیا‌ها، نوعی گوزن کوچک، دیده بود. به این خاطر شب‌ها خواب عشق‌بازی با ویکونیا می‌دید و صبح‌ها خیس از خواب برمی‌خاست. کشیش پیر پسرها را به اعتراف کردن تشویق می‌کرد. او با طاقتی بی‌پایان به حرف‌هایشان گوش می‌داد و برایشان مجازات عجیب و غریب در نظر می‌گرفت. به یکی از پسرها که مرتب استمناء می‌کرد دستور داد که وقتی تنها هستند با او به کلیسا برود و برای این که از گناه پاک شود کیرش را در آب تعمید فرو کند. این مراسم شبی به نحوی بسیار محرمانه برگزار شد.
یکی دیگر از پسرها، گستاخ و سرکش بود و با پوست تیره و چهرۀ زیبایش به شاهزاده‌های موریسک شباهت داشت. سلوک پادشاهی داشت و پیکر زیبایش چنان لطیف بود که با وجود این که چون مجسمه‌ای یونانی لاغر و قلمی بود، گوئی زیر پوست استخوان نداشت. این مرد جوان از دستور پوشیدن جامۀ شب امتناع می‌کرد. او به لخت خوابیدن عادت داشت و جامۀ خواب خفه‌اش می‌کرد. البته که هر شب مثل پسرهای دیگر جامۀ خوابش را تن می‌کرد، اما زیر لحاف که می‌رفت، پنهانی آن را در می‌آورد و لخت می‌خوابید.
یسوعی پیر هر شب دور می‌گشت و مواظب بود که کسی به رختخواب دیگری نخزد، جلق نزند یا بعد از خاموشی با دوستانش صحبت نکند. وقتی به تخت پسرک سرکش می‌رسید، آرام و بااحتیاط  لحافش را کنار می‌زد و تن لختش را تماشا می‌کرد. اگر پسرک بیدار می‌شد ناسزا می­شنید. «اومدم ببینم دوباره بدون لباس خواب خوابیدی.» اما اگر بیدار نمی‌شد لحظه‌ای به تماشای تن لخت او قناعت می‌کرد.
روزی سر درس آناتومی وقتی که پشت تریبون ایستاده بود و پسرک بلوند دخترمانند جلوش نشسته بود و با خشم به او نگاه می‌کرد، دوباره شیئی زیر ردایش برخاست که این حرکت از چشم هیچ کدام از پسرها پنهان نماند.
از پسرک بلوند پرسید: «اسکلت آدم چند تا استخوان داره؟»
پسرک بلوند که درسش را خوانده بود جواب داد: «دویست و هشت تا.»
صدائی از تۀ کلاس گفت: «اما پدر دوبو دویست و نه تا داره!»
مدت‌ها بعد آنها به گردش علمی گیاه‌شناسی رفتند. ده تا از پسرها راه را گم کردند، که بین آن‌ها پسرک زیباروی بلوند هم بود. آن‌ها دور از دسترس آموزگاران و دانش‌آموزان دیگر، به درخت‌زاری رسیدند. برای استراحت و تصمیم‌گیری نشستند. در خلال صحبت کردن میوه‌های حبه‌ای دور و اطراف را می‌خوردند. هیچ کس نمی‌داند که چطور شروع شد، اما پس از مدتی پسرک زیبارو روی چمن‌ها به شکم خوابیده بود و چنان وحشیانه او را کردند که جنده‌ای را. مجرب‌ترها به سوراخ مقعد او فرو کردند و ارضاء می­ شدند، در حالی که کم‌تجربه‌ترها از اصطکاک با لای پاهایش خوش بودند و خود را به تنش که چون تن زن­ها نرم بود، می‌مالیدند. آن‌ها در دست‌های خود تف می‌کردند و کیر خود را با تف می‌مالیدند. پسرک بلوند بر چمن‌ها لگد می‌کوبید، فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد، اما بقیه او را محکم گرفته و بکار می‌گرفتندش تا این که ارضاء می­ شدند.


[1]سرخ‌پوست‌های انکا، گروهی قومی در غرب آمریکای جنوبی. پیش از دورۀ کلمبیا و پس از سرکوب کردن شدید گروه‌های دیگر قومی در این خطه، مبدل به قوی‌ترین گروه قومی با فرهنگی قدرتمند در غرب آمریکا شد.