بایگانیِ آوریل, 2013

مرد خال خالی
چارلز بوکاوسکی
از یادداشتهای یک پیرمرد هرزه

فارسی: طاهر جام برسنگ

dirty-old-man

اسمش هنری بکیت بود و صبح دوشنبه بود، تازه از خواب بیدار شده بود، از پنجره زنی را دید که مینی­ژوپ خیلی کوتاهی پوشیده، با خود فکر کرد، تقریبن به این وضع عادت کرده، این خیلی بد بود. زن­ها باید چیزی پوشیده باشند در غیر این صورت چیزی برای در آوردن وجود ندارد. گوشت لخم فقط گوشت لخم است.
شورت خود را پوشیده بود و برای اصلاح کردن به حمام رفت. وقتی به آینه نگاه کرد دید صورتش طلائی رنگ شده با خال­های سبز. دوباره نگاه کرد، هنوز فرچۀ صورت­تراشی توی دستش بود. بعد فرچه از دستش افتاد زمین. صورتش همچنان در آینه بود؛ طلایی رنگ با خال­های سبز پراکنده. دیوارها شروع به جابجا شدن کردند. هنری کاسۀ دستشویی را گرفت. بعد، یک طوری برگشت به اتاق خواب، خود را با شکم پرت کرد روی تخت. پنج دقیقه به همان حالت ماند، افکارش پرپر می­زد، می­جوشید، می­لغزید و بالا می­آمد. بعد بلند شد و رفت دستشویی و به آینه نگاه کرد دوباره؛ صورت طلایی با خال­های سبز. صورت طلائی روشن با خال­های پراکندۀ سبز روشن.
به طرف تلفن رفت. «بله، الو. هنری بکیت هستم. امروز نمی­تونم بیام. مریضم. چی؟ اوه شکمم وحشتناک درد می­کنه، وحشتناک.»
گوشی را گذاشت.
دوباره به دستشویی رفت. بی­فایده بود. صورتش هنوز توی آینه بود. وان را پر از آب کرد، بعد رفت به طرف تلفن. پرستار خیال داشت برای چهارشنبۀ آینده به او وقت بدهد.
«ببین، اضطراریه! باید امروز دکترو ببینم! مسئله مرگ و زندگیه! نمی­تونم بگم، نه، نمی­تونم بگم ولی خواهش می­کنم یه وقت امروز برام جور کن! باید امروز یه وقت بدین!»
یک وقت ساعت ۳ و سی دقیقه به او داد.
شورتش را در آورد و رفت توی وان. دید که تنش هم طلایی رنگ است با خال­های سبز. همه جاش. روی شکم، کمر، کیر و خایه، همه جا. با صابون پاک نمی­شد. بلند شد، همه جاش را با صابون شست، شورت خود را پوشید.
تلفن زنگ زد. گلوریا بود. دوست دخترش. همان پایین کار می­کرد.
«گلوریا، نمی­تونم برات توضیح بدم که چمه. فاجعه­س. نه، سفلیس ندارم. بدتر از این حرفاس. نمی­تونم بگم. باورت نمی­شه هر چی بگم.»
گلوریا گفت که وقت ناهار به او سر می­زند.
«لطفن این کارو نکن، اگه بیایی خودمو می­کشم.»
گلوریا گفت:
«من همین الان میام!»
«نه، لطفن این کارو نکن… لطفن…»
گلوریا گوشی را گذاشته بود. هنری نگاهی به گوشی کرد، آن را گذاشت، دوباره به دستشویی رفت. فرقی نکرده بود. به اتاق خواب برگشت، کش و قوسی آمد، به شکاف­های سقف نگاه کرد. اولین بار بود که متوجۀ شکاف­های سقف شد. گرم و جذاب و صمیمی بودند. می­توانست صدای ترافیک را بشنود، تک و توک صدای پرنده­ها، و صداهای خیابان را -­ زنی که به یک بچه می­گفت: «یه کم تندتر بیا لطفن،» و همۀ این صداها در زمینۀ صدای هواپیمای موتوری.
صدای زنگ در آمد. به اتاق مشرف به خیابان رفت و از لای پرده­ها بیرون را نگاه کرد. گلوریا بود با بلوزی سفید و یک دامن تابستانی آبی روشن. از همیشه خوشگل­تر بود. یک زن بلوند سرزنده؛ دماغش کمی زشت بود، کمی درشت بود، اما وقتی به آن عادت می­کردی، عاشقش می­شدی. هنری می­توانست ضربه­های قلب خود را بشنود که مثل یک بمب در کمد خالی صدا می­کرد. انگار همۀ روده­هایش بیرون ریخته بود و آن تو فقط قلبش بود که می­تپید، شکوه می­کرد.
«نمی­تونم بزارم بیایی تو گلوریا!»
«این در لعنتی را باز کن الاغ بی­شعور!»
از لای پرده­ها می­توانست تلاش گلوریا را برای نگاه کردن ببیند.
«گلوریا، تو نمی­فهمی…»
«گفتم درو باز کن!»
«باشه هر جوری که تو می­گی، لعنتی، هر طوری که تو بخوای!»
حس کرد عرق دور سرش حلقه زده و از پشت گوش و جلوی گردنش می­ریزد. در را با ضربه­ای باز کرد.
«خدای من!»
گلوریا جیغی کشید و دستش را روی دهان گذاشت.
«گفتم که، سعی کردم حالیت کنم، بهت گفتم که!»
به زن پشت کرد. زن در را بست و به او نزدیک شد.
«این دیگه چیه؟»
«من نمی­دانم، خدای بزرگ، من از کجا بدونم. به من دست نزن، دست نزن. می­تونه واگیر باشه.»
«هنری بیچاره، اوه طفلک بیچارۀ من!»
زن نزدیک­تر شد. پایش به سطل آشغال گیر کرد و سکندری خورد.
«لعنتی بهت گفتم که نیا جلو!»
«اما این طوری هم تقریبن خوشگلی!»
او فریاد کشید:
«تقریبن! اما با این قیافه که نمی­تونم بیمه بفروشم، مگه نه؟»
آن وقت هر دو به خنده افتادند. بعد مرد روی کاناپه بود و گریه می­کرد. صورت طلائی و سبز خود را با دست گرفته بود و گریه می­کرد.
«خدای من، حالا چرا سرطان یا حملۀ قلبی یا یه مرض اعیونی نگرفتم؟ خدا منو لعنت کرده، همینه که می­گم، خدا لعنتم کرده!»
زن گلو و دست­های او که جلوی صورتش را پوشانده بودند، بوسید. مرد او را هل داد
«بسه! بسه!»
«من عاشقتم هنری، اینام برام مهم نیست.»
«شما زنای لعنتی عقل درست درمونی ندارین.»
«چرا. حالا کی می­خوای بری دکتر؟»
«سه و نیم.»
«باید برگردم سر کار. وقتی رفتی دکتر بهم تلفن کن. امشب میام پیشت.»
«باشه، باشه.»
و زن رفت.

 ساعت ۱۵ و ده دقیقه کلاهی پوشید که تا روی چشم­هاش را گرفته بود و یک شال گردن که دور گلوش را. عینک آفتابی تیره زده بود. هنگام رانندگی صاف جلوش را نگاه می­کرد و سعی می­کرد نامرئی باشد. به نظر نمی­آمد که کسی به او توجه دارد.
در مطب دکتر همه نشسته بودند و لایف و لوک و نیوزویک می­خواندند و این جور چیزها. روی صندلی­ها و کاناپه­ها جا نبود و آن تو گرم بود. سرش را انداخت روی روزنامه و سعی کرد خود را از نگاه­ها بدزدد. یک ربع، بیست دقیقه­ای اوضاع خوب بود تا این که یک دختر کوچولو که با بادکنکی در جست و خیز بود به او نزدیک شد و بادکنکش به کفش او خورد و دخترک آن را گرفت و به او نگاه کرد. بعد رفت پیش یک زن زشت که گوش­هایش مثل یک جفت پانکیک کوچولو بودند و در چشم­هایش روح عنکبوت بود، و گفت:
«مامان چرا صورت این مرده این طوریه؟»
و مادر گفت:
«هیس!»
«اما همه جاش حسابی سبزه با خالای بنفش!»
«ماری ان، من که بهت گفته بودم باید ساکت باشی! حالا بشین همین جا پیش من و دیگه هم این طرف و اون طرف ندو! خب گفتم بشین!»
«اوه مامان!»
دختر کوچولو نشست، فین فین کرد و به صورت او نگاه کرد، فین فین کرد و به صورت او نگاه کرد.
دختر کوچولو و مادرش را صدا زدند. بقیه را هم صدا زدند، بقیه رفتند تو و بیرون آمدند و رفتند. بلاخره دکتر او را صدا کرد.
«آقای بکیت.»
او پشت سر دکتر رفت.
«حالتون چطوره آقای بکیت؟»
«بهم نگاه کنین خودتون می­فهمین.»
دکتر برگشت. گفت:
«خدای بزرگ!»
آقای بکیت گفت:
«بله، حق دارید!»
«من تا حالا همچین چیزی ندیدم! لطفن لباستونو در بیارین و بشینین رو میز. از کی اینطوری شدین؟»
«از امروز صبح که از خواب بلند شدم.»
«چه حالی پیدا کردین؟»
«حال کسی که بهش گه مالیدن و پاک هم نمی­شه.»
«منظورم حال فیزیکیتونه.»
«حالم خوب بود تا وقتی که خودمو تو آینه دیدم.»
دکتر شلنگ را دور بازوی او پیچید.
«فشار خون طبیعیه.»
«بهتره کس شعر نگیم دکتر، بعدش حتمن می­خواین که برم رو ترازو. نمی­دونین چیه، درسته؟»
«نه، هیچ وقت ندیدم من همچین چیزی.»
«دستور زبانتون خوب نیست دکتر. کجایی هستین؟»
«اتریشی.»
«اتریش. خیال دارین با من چه کار کنین؟»
«نمی­دونم. شاید یه متخصص پوست باید ببینه، شاید بخوابی بیمارستان برای آزمایش.»
«فکر می­کنم حتمن خیلی براشون جالب هستم، ولی خوب نمی­شه.»
«چی خوب نمی­شه؟»
«چیزی که دارم. یه حس بهم اینو می­گه. هیچ وقت خوب نمی­شه، هیچ وقت.»
دکتر گوشی را روی قلب او گذاشت. بکیت آن را کنار زد. شروع کرد به لباس پوشیدن.
«لطفن عصبانی نشین آقای بکیت!»
لباسش را پوشید و از آنجا بیرون زد. کلاه، شال گردن و عینک آفتابی تیره­اش را جا گذاشت. رفت خانه و تفنگ شکاری­اش را برداشت با فشنگ کافی برای کشتن یک لشکر. خروجی اتوبان که به یک تپۀ گرد منتهی می­شد را پیدا کرد. از بالای تپه می­شد پیچ ملایمی دید که سرعت ماشین­ها را محدود می­کرد. اصلن نمی­فهمید چرا تا به حال به آن تپه توجه نکرده است. از ماشین پیاده شد و از تپه بالا رفت. دوربین تفنگ را تمیز کرد، آن را پر کرد، ضامنش را کشید و صاف روی زمین خوابید.
ابتدا هدف­گیری چندان خوب نبود. هر بار که شلیک می­کرد گلوله انگار به پشت ماشین می­خورد. بعد گذاشت ماشین­ها به تپه نزدیک­تر شوند. همۀ ماشین­ها سرعت یکسان داشتند اما او بطور غریزی فاصلۀ ماشین­ها را بر اساس سرعت­شان تنظیم می­کرد. اولین تیری که به هدف زد خیلی عجیب بود. گلوله از سمت راست پیشانی وارد شد و مرد انگار صاف به او نگاه کرد و بعد ماشین پرشی کرد، با تکانی شدید به نردۀ وسط جاده خورد، دور خود چرخید و او ماشین بعدی را هدف قرار داد، یک زن بود، به هدف نخورد، به موتور ماشینش اصابت کرد، ماشین شروع به سوختن کرد و زن همانطور نشسته بود و جیغ می­کشید و دست تکان می­داد و می­سوخت. نمی­خواست سوختن زن را ببیند. او را با گلوله زد. راه بند آمد. مردم از ماشین­هاشان پیاده شدند. تصمیم گرفت دیگر زن­ها را هدف نگیرد. بی­مزه بود. بچه­ها هم همین­طور. بی­مزه. دکتر اتریشی. چرا توی همان اتریش نمی­مانند؟ توی اتریش کسی مریض نمی­شود؟ او پنج شش نفر دیگر را هم زد که مردم متوجه شدند کسی دارد تیراندازی می­کند. بعد ماشین­های رادیودار آمدند و آمبولانس. اتوبان را بند آوردند. صبر کرد تا مرده­ها و زخمی­ها را سوار آمبولانس کنند. به پرسنل آمبولانس شلیک نمی­کرد. به پاسبان­ها شلیک کرد. یک پاسبان گلوله خورد. یک پاسبان چاق و چله. رابطه­اش را با زمان از دست داده بود. هوا تاریک شد. احساس کرد که از روی تپه با شتاب به طرفش می­آیند. جایش را عوض کرد. به طرف آن­ها رفت. دو نفر از آن­ها که سمت چپ دامنۀ تپه کمین کرده بودند را غافلگیر کرد. بعد تیراندازی­هایی که از سمت راست به طرفش می­شد او را وادار به رفتن به طرف نوک تپه کرد. داشتند او را برمی­گرداندند سر جایش. بدترین چیز موقعیت شناسائی شده بود. او یک بار دیگر تلاش کرد بگریزد اما تیراندازی خیلی شدید بود. به آرامی به طرف نوک تپه عقب­نشینی کرد، در عین حال سعی می­کرد حتی­المقدور فاصلۀ خود را حفظ کند. می­توانست صدای فحش دادن آن­ها را بشنود. عدۀ زیادی بودند. دست از تیراندازی کشید و منتظر ماند. وقتی لای بیشه یک پاچۀ شلوار دید، یک نفر دیگر را زد، جائی که فکر می­کرد شکم باشد را هدف قرار داد، فریادی شنید و کمی به طرف نوک قله عقب نشست. داشت تاریک­تر می­شد. گلوریا باید او را می­شست. او با نقش و نگارش باید گلوریا را می­شست. می­توانید تصور کنید که با یک دختر طلائی-ارغوانی بروید کنسرت برامس؟
بعد آن­ها او را به نوک تپه راندند اما خود آن­ها پناه­گاه نداشتند. فقط تخته­سنگ­های کوچک. و همۀ آن­ها می­خواستند زنده برگردند خانه. تصمیم گرفت که مقاومت کند. آن­ها شروع کردند به شلیک گلوله­های منور به بالای تپه. او بعضی از منورها را با گلوله زد، اما بسیاری از آن­ها باقی بودند و خیلی زود منورها آن قدر زیاد شدند که مانع بودند از این که او هدف بگیرد. آن­ها به طرفش تیراندازی می­کردند و مرتب به او نزدیک­تر می­شدند… لعنتی… لعنتی… نه.
یکی از منورهای نزدیک او را نورانی کرد و هنری توانست دست­های خود را روی تفنگ ببیند. یک بار دیگر به دست­هاش نگاه کرد. دست­هاش سفید بودند.
سفید!
دیگر سفید بود، سفید، سفید!
فریاد زد:
«آهای! آتش بس! تسلیم! تسلیم!»
هنری پیراهن خود را پاره کرد، به سینه­اش نگاه کرد: سفید.
پیراهنش را در آورد، آن را به سر لولۀ تفنگ خود بست و تفنگ را در هوا تکان داد. آن­ها تیراندازی را قطع کردند. کابوس ابلهانه و مسخره به پایان رسید، کار مرد خال­خالی ساخته شد، دلقک مرده بود؛ چه شوخی­ای، چه گهی، آیا چنین اتفاقی افتاده بود؟ چنین چیزی محال بود اتفاق افتاده باشد. مثل این که متوهم شده بود. یا این که اتفاق افتاده بود؟ هیروشیما اتفاق افتاده بود؟ آیا هیچ وقت اتفاقی افتاده بود؟
تفنگش را به طرف آن­ها پرت کرد، با خشم پرتاب کرد. بعد آرام به طرف آن­ها رفت. دست­هایش را روی سر گذاشته بود و فریاد می­زد:
–  آتش بس! من تسلیمم! تسلیم، تسلیمم!
همانطور که نزدیک می­شد می­توانست صداها را بشنود.
«چه کار کنیم؟»
«نمی­دونم. مواظب باش کلک نزنه.»
«اون ادی و ویور را کشت. من از این لعنتی متنفرم.»
«داره نزدیک می­شه.»
«آتش بس! تسلیم!»
یکی از پاسبان­ها پنج گلوله شلیک کرد. سه تا توی شکم و دو تا توی ریه­هاش.
صبر کردند که یک دقیقه همانطور آنجا بخوابد تا این که یکی تکان خورد. بعد آن­ها نزدیک شدند. کسی که او را زده بود اول رسید. با چکمه­اش بدن او را غلتاند، او را از شکم به پشت خواباند. یک پاسبان سیاه بود، آدریان تومپسون، ۱۰۷ کیلو، صاحب خانه­ای در شرق شهر که اقساطش داشت تمام می­شد. در نور مهتاب پوزخندی زد.
تردد در اتوبان دوباره به حالت عادی برگشته بود.