بایگانیِ مه, 2013

یک روز
چارلز بوکاوسکی

مجموعۀ «دستپخت هفتاد سالگی»

Septuagenarian Stew

فارسی: طاهر جام برسنگ

septuagenarian

انگشت¬های دست چپِ بروکِ سرکارگر همیشه توی کونش بود. به بواسیر شدید مبتلا بود.
در طول روز کاری تام به این موضوع پی برد.
بروک چند ماهی بود که او را اذیت می¬کرد. به نظر می¬رسید که چشم¬های گرد و بی¬حالتش همیشه مراقب تام است. و همان وقت بود که تام دست چپش را دید که دور کونش می¬چرخد و در آن فرو می¬رود.
و بروک همچنان سر بسرش می¬گذاشت.
تام کارش را بخوبی دیگران انجام می¬داد. شاید اشتیاق خاصی برای آن نشان نمی-داد اما کارش را انجام می¬داد.
با این حال بروک همیشه بالای سرش بود، نظر می¬داد و پیشنهادهای بی¬فایده.
بروک با صاحب کار فامیل بود، و این پست را برایش درست کرده بودند؛ سرکارگر.

آن روز تام ایستاده بود و لامپ¬های مهتابی را در کارتن دو متر و نیمی بسته¬بندی می¬کرد و آن را پشت میز کارش روی هم کپه می¬کرد. برگشت تا یک لامپ مهتابی از ریل بردارد.
بروک جلویش ایستاده بود.
«می¬خوام باهات صحبت کنم تام…»
بروک قد بلند بود و لاغر. بدنش از کمر به جلو خم شده بود. سرش که وصل می-شد به گردنی دراز و لاغر همیشه پائین بود. دهانش همیشه باز بود. بینی¬اش را با سوراخ¬های بزرگ اغراق¬آمیز نمی¬شد نادیده گرفت. پاهایش گنده بودند و بدقواره. شلوارش در چاربستِ استخوانی نحیفش لق می¬زد.
«تام، تو کارتو انجام نمی¬دی.»
«من که پا به پای تولید کار می¬کنم. چی داری می¬گی؟»
«فکر کنم واشر به اندازۀ کافی استفاده نمی¬کنی. باید از کاغذ روزنامه بیشتر استفاده کنی. یه کم مشکل داریم با جنسائی که می¬شکنن، سعی می¬کنیم این مشکلو حل کنیم.»
«چرا نمی¬ذارین کارگرا حرف اول اسمشونو رو کارتن بنویسن، در این صورت می¬تونین بفهمه که شکستگی از کجاس.»
«تام، اینجا منم که فکر می¬کنم، این کار منه.»
«البته.»
«با من بیا، می¬خوام بیائی و بسته¬بندی کردن روزولتو ببینی.»
آنها به طرف میز روزولت رفتند.
روزولت ۱۳ سال آنجا کار کرده بود.
آن¬ها روزولت را در حال پیچاندن کاغذ دور لامپ¬ها دیدند.
بروک پرسید: «دیدی با کاغذا چه کار می¬کنه؟»
«بله، کاغذو اون تو می¬ذاره.»
«بله، البته… اما دیدی کاغذو چطور ور می¬داره… آن را بلند می¬کنه و ولش می-کنه… مثل این که داره پیانو می¬زنه.»
«این طوری از لامپا محافظت نمی¬شه…»
«چرا، می¬شه. داره دور اونا را پف می¬ده، نمی¬بینی؟»
تام به آرامی نفسی تو کشید، بیرون داد. «باشه بروک، پفشون می¬دم…»
«همین کارو بکن…»
دست چپ بروک فرو رفت. «حالا دیگه یه لامپ از تولید عقبی.»
«معلومه که عقب می¬افتم. تو داشتی باهام حرف می¬زدی.»
«فرقی نمی¬کنه. باید دیگه خودتو برسونی.»
بروک دوباره چنگی به پشت خود زد، بعد رفت.
روزولت به آرامی خندید. «خودتو اون پشت پف بده، بی¬شعور!»
تام خندید. «برای زنده موندن باید چقد کس¬شعر بارمون کنن؟»
جواب آمد که: «خیلی، خیلی بیشتر از این حرفا…»

تام به میز خود برگشت… و وقتی بروک نگاه می¬کرد، او «پف» می¬کرد. و به نظر می¬آمد که بروک مدام نگاه می¬کند.

بالاخره وقت ناهار شد، ۳۰ دقیقه. اما بسیاری از کارگرها، وقت ناهار را صرف خوردن نمی¬کردند، بلکه به ویلا می¬رفتند و خود را با آبجوی تیره و روشن، می-ساختند، قوطی پشت قوطی، خود را برای شیفت کاری بعد از ظهر می¬ساختند.
بعضی از بچه¬ها سر حال کننده می¬زدند و بعضیا آرام بخش بعضیا هم هر دو را و با انواع آبجو پائین می¬دادند و خود را روشن می¬کردند.
بیرون کارخانه، در پارکینگ، خیلی¬ها در ماشین¬های قدیمی می¬نشستند، هر کسی با جمع خود. در چند تا از ماشین¬ها مکزیکی¬ها نشسته بودند و در چند تای دیگر سیاه¬ها، و بعضی وقت¬ها، برعکس مثل زندان، قاطی بودند. تعداد سفیدپوست¬ها آنجا زیاد نبود، فقط چند نفری آدم¬های ساکت از جنوب. اما تام از همه خوشش می¬آمد.
تنها مشکل آنجا بروک بود.
موقع ناهار تام در ماشین خودش نشسته بود و با ریمون می¬نوشید.
ریمون مشت خود را باز کرد و یک قرص بزرگ زرد رنگ به تام نشان داد. مثل یک آب¬نبات بود.
«ببین رفیق، اینو امتحان کن. بعدش غمِ هیچ چی نداری. چهار پنج ساعت برات ۵ دقیقه می¬گذره. و قوی می¬شی، هیچ چیزی خسته¬ت نمی¬کنه…»
«ممنون ریمون، الان حسابی داغونم من…»
«ولی این برای همینه که بسازدت، نمی¬فهمی؟»
تام جواب نداد.
ریمون گفت: «خیله خب، من قرص خودمو خوردم اما می¬تونم قرص ترا هم بخورم!» قرص را انداخت بالا، قوطی آبجو را بلند کرد و یک جرعه نوشید. تام قرص گنده را نگاه می¬کرد، می¬توانست آن را ببیند که از گلوی ریمون پائین می-رود، بعد ناپدید شد.
ریمون آهسته به طرف تام برگشت، نیشش باز بود؛ «ببین، این قرص لعنتی هنوز به شکمم نرسیده اثر کرده!»
تام خندید.
ریمون یک جرعۀ دیگر از آبجو نوشید و بعد سیگاری روشن کرد. برای کسی که فرض می¬شد حالش خیلی خوب است قیافه¬اش بیش از حد جدی بود.
«نه، من مرد نیستم… اصلن مرد نیستم… دیشب می¬خواستم زنمو بکنم… وزنش امسال ۱۸ کیلو بالا رفته… مجبور بودم اول مست کنم… پمپ می¬زدم و می¬زدم و انگار هیچ… از همه بدتر، ناراحتش شده بودم… بهش گفتم که مشکل از کاره. و هم تقصیر کار هست و هم نه. رفت بالا و تلویزیون روشن کرد…»
ریمون ادامه داد: «همه چی عوض شده. همین یک یا دو سال پیش بود که میونۀ من و زنم خوب بود و همه چی برامون مزه داشت… به همه چی می¬خندیدیم… حالا دیگه همه چی تمام شده… اون روزا دیگه رفتن، نمیدونم کجا…»
«می¬فهممت ریمون…»
ریمون تکانی قایم خورد انگار که وحی بر او نازل شده باشد:
«لعنتی، باید بریم تو!»
«بریم!»
تام از خط تولید با یک لامپ مهتتابی برگشت و بروک همانجا منتظرش بود. بروک گفت: «خیلی خب، اونو بزارش. با من بیا.»
به بخش مونتاژ رفتند.
و ریمون با پیش¬بند کوتاه قهوه¬ای و سبیل¬های کم¬پشتش آنجا بود.
بروک گفت: «حالا سمت چپ او وایسا.»
بروک دستش را بلند کرد و دستگاه راه افتاد. با ریتمی یک¬نواخت و سریع لامپ دو متر و نیمی را به طرف آن¬ها حرکت داد.
توپ عظیم کاغذ جلوی ریمون بود، یک قرقرۀ بزرگ کاغذ ضخیم قهوه¬ای بود. اولین لامپ مهتابی از روی ریل رسید. او یک ورقه کاغذ برید، آن را روی میز پهن کرد، بعد لامپ را روی آن گذاشت. کاغذ را دور طول آن پیچید و با یک تکۀ کوچک چسب اسکاچ آن را چسباند. بعد انتهای چپ آن را مثلثی تا زد، و بعد انتهای راست آن را، و بعد لامپ به طرف تام راه افتاد.
تام نواری از چسب برید و با دقت سر لامپ مهتابی، جائی که باید کاغذ دوباره چسب می¬خورد را چسباند. انتهای چپ آن را سفت کرد، بعد انتهای راست آن را. بعد لامپ مهتابی سنگین را بلند کرد، چرخی زد، از یک راهرو رد شد و آن را صاف کنار قفسه¬ای گذاشت که آنجا یکی از بسته¬بندها منتظر بود. بعد برگشت سرِ میزش و آنجا لامپ دیگری داشت به طرفش می¬آمد.
بدترین کار کارخانه را داشت و همه این را می¬دانستند.
«حالا باید با ریمون کار کنی، تام…»
بروک رفت. هیچ دلیلی برای مراقبت از او نبود: اگر تام کارش را بخوبی انجام نمی¬داد، خط تولید می¬خوابید. کسی که وردست ریمون کار می¬کرد، سر آن کار نمی¬ماند.
ریمون با پوزخندی گفت: «می¬دونستم که اون زرده را لازم داری.»
لامپ¬های مهتابی بی¬رحمانه به طرف آن¬ها می¬آمدند. تام نوارهای چسب را از وسیله¬ای که جلوش بود می¬برید. نوار چسب براق و ضخیمی بود. او خود را با ریتم تند کار وفق داد، اما برای رسیدن به ضرباهنگ ریمون باید از برخی مراقبت¬ها چشم¬پوشی می¬کرد: لبه¬های چسب که مثل تیغ صورت¬تراشی تیز بود هر از گاهی شیاری در دست¬هایش باقی می¬گذاشت. زخمش تقریبن نامرئی بود و به ندرت خونریزی می¬کرد اما وقتی به انگشت¬هایش نگاه می¬کرد میتوانست رد قرمز آن را بر پوستش ببیند. به نظر می¬آمد که حرکتِ لامپ¬ها سریع¬تر می¬شود و وزن¬شان بیشتر.
تام گفت: «لعنتی! باید برم. یه نیمکت توی پارک از این کار گه بهتر نیست؟»
ریمون گفت: «حتمن، حتمن، هر چیزی می¬تونه از این گه بهتر باشه.»
ریمون با پوزخندی جویده که همۀ محالات را منکر بود، کار می¬کرد. و بعد دستگاه، همانطور که گاه گاه رسمش بود، از کار ایستاد.
هدیۀ خداها بود انگار!
چیزی خراب شده بود، چیزی داغ کرده بود. تحمل کار بدون از کار افتادن ماشین-ها برای کارگرها سخت بود. در آن استراحت دو یا سه دقیقه¬ای آن¬ها روح و روان خود را بازسازی می¬کردند. تقریبن.
مکانیک¬ها برای پیدا کردن علت خراب شدگی هول بودند.
تام به دخترهای مکزیکی پشت خط تولید نگاه کرد. برایش همۀ آن¬ها زیبا بودند. آن¬ها وقت و زندگی خود را صرف کار پرملال و تکراری می¬کردند، اما در مقابل یک چیز می¬گرفتند، یک چیز کوچک. سر بسیاری از آن¬ها روبان¬های کوچک داشت، آبی، زرد، سبز، سرخ… آن¬ها تمام وقت شوخی می¬کردند و می¬خندیدند. شجاعتی بی¬حد داشتند و چشم¬هایی هوشمند.
اما مکانیک¬ها خوب بودند، خیلی خوب، و دستگاه راه افتاد. لامپ¬های مهتابی باز هم به طرف تام و ریمون سرازیر شدند. همگی دوباره برای شرکت سان¬ری کار می¬کردند.
پس از مدتی تام آن قدر خسته شد که در اثر خستگی راه افتاد، مثل این که مست شده باشد، مثل دیوانه شدن بود، مثل این که مست و دیوانه شده بود.
وقتی که تام تکه چسبی به یک مهتابی چسباند فریاد زد: «سان ری!»
طنین صدایش بود یا انتخاب زمان مناسب برای فریاد کشیدن که همه زدند زیر خنده، دخترهای مکزیکی، بسته¬بندها، مکانیک¬ها، حتا پیرمردی که دور می¬گشت و ماشین¬ها را روغن¬کاری می¬کرد، همگی خندیدند، دیوانه¬وار.
بروک بیرون آمد.
پرسید: «اینجا چه خبره؟»
جوابش سکوت بود.
لامپ¬های مهتابی می¬آمدند و رد می¬شدند. کارگرها بر جا ایستاده بودند.
بعد، به طریقی، مثل بیدار شدن از کابوس، روز به پایان رسید. آن¬ها به سمت قفسۀ کارت¬ها رفتند، کارت¬های خود را برداشتند و بعد برای مهر کردن آن به صف شدند.
تام دگمۀ ساعت را زد، کارتش را در آن گذاشت، به طرف ماشینش رفت. ماشین روشن شد و او بیرون زد و به خیابان رفت، فکر می¬کرد، امیدوارم کسی جلوم سبز نشه، خسته¬تر از اینم که بتونم پامو رو ترمز بذارم.
در حالی که درجۀ بنزین ماشین به قرمز می¬رسید، تام داشت به خانه برمی¬گشت. خسته¬تر از آن بود که توقف کند و بنزین بزند.
موفق شد پارک کند، به طرف در خانه رفت، آن را باز کرد و داخل شد.
اولین چیزی که دید، هلنا، زنش بود. او جامه¬ای گشاد و کثیف پوشیده بود، با بالشی زیر سر روی کاناپه پهن شده بود. دهانش باز بود، خرناس می¬کرد. دهان نسبتن گردی داشت و خرناسش ترکیبی بود از تف¬پاشی و بلعیدن آب دهان، انگار که نمی¬توانست تصمیم بگیرد که زندگیش را تف کند بیرون یا آن را ببلعد.
زن غمگینی بود. احساس می¬کرد زندگیش کامل نیست.
نیم بطر جین روی میز بود. سه چهارمش خالی شده بود.
دو پسر تام، راب و باب، پنج و هفت ساله، یک توپ تنیس به دیوار پرت می-کردند. به دیوار جنوبی، دیواری که از اسباب خانه خالی بود. دیوار زمانی سفید بود اما حالا دیگر بر اثر پرتاب بی¬پایان توپ¬های تنیس ناهموار و کثیف شده بود.
پسرها متوجۀ آمدن پدر نشدند. پرتاب تنیس به دیوار را تعطیل کرده بودند. حالا داشتند دعوا می¬کردند.
«من برنده شدم!»
«نه، این توپ چهارمه!»
«سومین گل!»
«نه، توپ چهارم!»
تام گفت: «یه کم صبر کنین! می¬شه یه چیزی ازتون بپرسم؟»
آن¬ها دعوا را کنار گذاشتند و نگاه کردند، تقریبن با تحقیر.
بالاخره باب گفت: «بله». باب هفت ساله بود.
«شماها چطور با پرت کردن یه توپ به دیوار، بیس¬بال بازی می¬کنین؟»
آن¬ها به تام نگاهی کردند و بعد او را نادیده گرفتند.
«سومین گل!»
«نه، توپ چهارم!»
تام به آشپزخانه رفت. یک قابلمۀ سفید روی گاز بود. دود سیاه از آن بلند بود. تام در قابلمه را برداشت. تۀ آن با سیب¬زمینی، هویج و تکه¬های سوختۀ گوشت سیاه شده بود. تام قابلمه را جابجا و زیر آن را خاموش کرد.
بعد رفت طرف یخچال. یک قوطی آبجو آن تو بود. بیرون آورد، بازش کرد و یک جرعه از آن نوشید.
صدای خوردن توپ تنیس به دیوار دوباره از سر گرفته شد.
بعد صدای دیگری بلند شد: هلنا. به چیزی برخورد کرده بود. بعد آنجا بود، ایستاده در آشپزخانه. نیم بطری جین در دست راستش بود.
«فکر کنم عصبانی باشی، نه؟»
«فقط دلم می¬خواست به بچه¬ها غذا بدی…»
«تو فقط روزی یه بیست دلاری کوفتی می¬دی بهم. با یه بیست دلاری نکبت چه کار می¬تونم بکنم؟»
«حداقل یه کم دستمال توالت بخر. هر وقت بخوام کونمو تمیز کنم دو و بر را نگاه می¬کنم و فقط رل خالی می¬بینم.»
«ببین، یه زن مشکلات خودشو هم داره! فکر می¬کنی چطور زندگی می¬کنم؟ تو هر روز می¬زنی بیرون، می¬زنی بیرون و دنیا رو می¬بینی! من باید اینجا بشینم! نمی¬دونی هر روز چی می¬گذره!»
«خب، بله، همینطوره…»
هلنا جرعه¬ای از جین نوشید.
«تامی می¬دونی که دوسِت دارم و وقتی ناراحتی، اذیت می¬شم، قبلم درد میاد، درد.»
«خیله خوب هلنا، بشینیم و یه کم آروم بگیریم.»
تام رفت پشت میز صبحانه نشست. هلنا نیم بطری را با خود برداشت و روبروی او نشست. به او نگاه کرد.
«خدای بزرگ، سر دستات چی اومده؟»
«کار جدید، باید یه راه برای مراقبت از دستام پیدا کنم… چسب قوی، دستکش لاستیکی… یه راهی باید پیدا کنم…»
او قوطی آبجویش را تمام کرد. «ببین هلنا، بازم جین داری جائی؟»
«بله، فکر کنم…»
هلنا که به سمت قفسه رفت، قد کشید و یک بطر پائین آورد، تام داشت او را نگاه می¬کرد. او با یک نیم¬بطری برگشت، دوباره نشست. تام در بطری را باز کرد.
«این دور و بر چن تا از اینا داری؟»
«چند تائی…»
«خوبه. اینو چطوری می¬خوری؟ خالص؟»
«می¬دونی که…»
تام یک جرعۀ حسابی نوشید. بعد دست¬های خود را نگاه کرد، دست¬هایش را باز کرد و بست، زخم قرمز را دید که باز و بسته می¬شود. جالب بود.
بطری را برداشت، کمی جین ریخت کفِ یکی از دست¬هایش. بعد آن را به دستش مالید.
«اوه! این زهرماری می¬سوزونه!»
هلنا جرعه¬ای دیگر از بطری¬ نوشید. «تام چرا دنبال یه کار دیگه نیستی؟»
«یه کار دیگه؟ کجا؟ صد نفر هستن که دنبال همین کار منن…»
بعد راب و باب دویدند تو. آن¬ها جلو سریدند و کنار میز آشپزخانه ایستادند.
باب گفت: «آهای، کی غذا می¬خوریم؟»
تام به هلنا نگاه کرد.
هلنا گفت: «فکر کنم چند تا سوسیس داشته باشیم.»
راب پرسید: «بازم سوسیس؟ سوسیس، از سوسیس بدم میاد!»
تام به پسر خود نگاه کرد. «ببین پسر جان، آروم باش…»
باب گفت: «آها… نوشیدنی چه کوفتیه؟»
هلنا غرید: «حرومزادۀ فسقلی!»
هلنا دست بازش را دراز کرد و محکم زیر گوش باب گذاشت.
تام گفت: «نزن هلنا، خودم وقتی بچه بودم خیلی کتک خوردم.»
«نمی¬خواد به من بگی که چطوری بچه¬هامو ادب کنم.»
«اونا بچه¬های منم هستن…»
باب ایستاده بود. گوشش سرخِ سرخ شده بود.
تام از او پرسید: «که یه نوشیدنیِ کوفتی می¬خوای، آره؟»
باب جواب نداد.
تام گفت: «بیا اینجا.»
باب پیش پدر رفت. تام بطری را به او داد.
«بفرما، بخور. نوشیدنیِ کوفتیتو بخور.»
هلنا پرسید: «چه کار می¬کنی تام؟»
تام گفت: «خب، بخور…»
باب بطری را بلند کرد، یک قلپ خورد. بعد بطری را پس داد، همانجا ایستاد. رنگش ناگهان پرید، حتا گوشش که قرمز شده بود هم رنگ باخت. سٌرفه کرد.
«چیزِ وحشتناکیه! مثل این که آدم عطر بخوره! برا چی اینو می¬خورین؟»
«برای این که ما احمقیم. تو پدر و مادر احمقی داری. حالا برو اتاق خواب، برادرتو هم با خودت ببر…»
راب پرسید: «می¬تونیم اونجا تلویزیون تماشا کنیم؟»
«بله، ولی حالا دیگه برید…»
آن¬ها بیرون رفتند.
هلنا گفت: «این بچه¬هامو الکلی نکن!»
«امیدوارم شانس اونا تو زندگی بهتر از ما باشه.»
هلنا قلپی از بطری نوشید. بطری خالی شد.
بلند شد، قابلمۀ سوخته را از روی گاز برداشت و آن را در ظرفشوئی خالی کرد.
تام گفت: «من به این سر و صداهای لعنتی احتیاج ندارم!»
انگار هلنا گریه می¬کرد. «چه کار کنیم تام؟»
آب داغ در قابلمه ریخت.
تام پرسید: «چه کار کنیم؟ برا چی؟»
«برا زندگیمون!»
«کار زیادی نمی¬تونیم براش بکنیم.»
هلنا غذای سوخته را تراشید و در قابلمه کمی مایع ظرفشوئی ریخت، بعد دستش را داخل کمد کرد و یک نیم بطر جین در آورد. آمد، جلوی تام نشست و در بطری را باز کرد. «باید قابلمه را مدتی بزارم خیس بخوره… الان سوسیسا را می-پزم…»
تام جرعه¬ای از بطرش نوشید، آن را گذاشت روی میز.
«عزیزم تو فقط یه الکلی پیر هستی، یه قابلمۀ پیر الکلی.»
اشک¬هایش هنوز بر جا بودند: «اوه بله، خب، کی منو به این روز انداخته؟ فقط یه حدس!»
تام جواب داد: «جوابش آسونه، دو نفر: خودت و من.»
هلنا از بطری جدید یک قلپ نوشید. با این جرعه اشکهایش هم غیب شدند. کمی لبخند زد. «ببین، من یه فکر دارم! می¬تونم گارسونی یا کار دیگه¬ای بکنم… تو می¬تونی مدتی استراحت کنی… نظرت چیه؟»
تام دستش را روی میز گذاشت، روی یکی از دست¬های هلنا.
«دختر خوبی هستی، اما بزار همه چی همین جور که هس بمونه.»
دوباره اشک¬هایش برگشتند. هلنا دست به اشک ریختنش خوب بود، مخصوصن وقتی جین می¬نوشید. «تومی، هنوزم دوسَم داری؟»
«البته، عزیزم، وقتی حالت خوبه معرکه¬ای.»
«منم دوسِت دارم تومی، می¬دونی که…»
«البته عزیزم، به سلامتی همین!»
تامی بطری¬اش را بلند کرد. هلنا هم بطری خود را.
آن¬ها نیم¬بطری¬هایشان را در هوا به هم زدند، بعد هر کدام از دست دیگری نوشیدند.
تلویزیون در اتاق خواب راب و باب روشن بود، با آخرین حد صدا. برنامۀ خنده بود و افرادی که در برنامه بودند می¬خندیدند و می¬خندیدند و می¬خندیدند.
و می¬خندیدند.