بایگانیِ ژوئیه, 2014

چارلز بوکاوسکی
از مجموعۀ زیباترین زن شهر

فارسی: طاهر جام برسنگ

Charles-Bukowski-The-Most-Beautiful-Woman-in-Town-600

و هرب عادت داشت که هندوانه را سوراخ کند و آن را بگاید و بعد تالبوت، تالبوت کوچولو را وا دارد که آن را بخورد. ما ساعت ۶ صبح برای چیدن سیب و گلابی بیدار می‌شدیم و نزدیک مرز بودیم و بمب‌ها زمین را می‌لرزاندند در حالی که سیب و گلابی‌ها را می‌تکاندیم و سعی می‌کردیم تا آدم‌های خوبی باشیم، فقط میوه‌های رسیده را بچینیم، و بعد از درخت پائین می‌آمدیم برای شاشیدن – صبح‌ها سرد بود- و کشیدن یک تکه حشیش در مستراح.
کسی نمی‌دانست که همۀ این کارها چه معنائی داشتند. ما خسته بودیم و اهمیت نمی‌دادیم؛ صدها مایل از خانه دور بودیم در یک کشور بیگانه و اهمیتی نمی‌دادیم. انگار که زمین را سوراخی زشت کرده بودند و ما را از آن پائین انداخته بودند. ما در ازای غذا و جا و دستمزدی ناچیز و هر چه که می‌شد بدزدیم، کار می‌کردیم. حتا آفتاب هم با ما خوب نبود؛ انگار که با یک سلفون نازک پوشانده شده بود و اشعه‌اش نمی‌توانست از آن رد بشود، بنابراین همیشه مریض بودیم، در درمانگاه تنها کاری که خوب بلد بودند این بود که مرغ‌های سرد درشت را بما بچپانند. مرغ‌ها مزۀ لاستیک می‌دادند و ما در تخت می‌نشستیم و مرغ‌های لاستیکی را یکی پس از دیگری می‌خوردیم، در حالی که آب دماغمان از بینی و زیر چانه‌هامان آویزان بود، همزمان که پرستارها با کون‌های گنده‌شان دور می‌گشتند و ما را دعوا می‌کردند. آن تو چنان مشمئز کننده بود که چاره‌ای نداشتیم جز این که حالمان خوب شود و برگردیم طرف درخت‌های ابله گلابی و سیب.
بیشتر ماها از چیزی فرار کرده بودیم – زن‌ها، صورت‌حساب، بچه یا ناتوانی از رو در رو شدن با اوضاع. ما مدفون شده بودیم و بیمار بودیم و خسته، در هم شکسته بودیم.

گفتم: «نباید مجبورش کنی این هندونه‌ها را بخوره.»
هرب گفت: «بجنب، بخورش، بخورش والا سرتو می‌برم!»
تالبوت کوچولو هندوانه را گاز می‌زد، با گریه‌ای بی‌صدا، تخمه‌های آن و منی هرب را می‌بلعید. آدم‌های دلمرده برای این که دیوانه نشوند به انجام کارهائی فکر می‌کردند. تالبوت کوچولو در ادارۀ آموزش و پرورش ایالات معلم ریاضیات بوده اما مشکلی برایش پیش آمده و به آشغالدانی ما گریخته بود و حالا آب منی قاطی شده با آب هندوانه می‌خورد.
هرب پسر درشتی بود، با دست‌هایی مثل بیل مکانیکی و ریش سیاه انبوه، و همانقدر گه‌آلوده بود که پرستارها. یک چاقوی شکاری بزرگ که در نیام چرمی بود به کمرش آویزان بود. به آن نیازی نداشت، می‌توانست بدون آن هم هر کسی را که می‌خواست بکشد.
گفتم: «ببین هرب، چرا نمی‌ری این جنگ دو زاری را تموم کنی؟ خسته‌م کرد.»
هرب گفت: «نمی‌خوام تعادلو بهم بزنم.»
تالبوت هندوانه را تمام کرد.
به هرب گفت: «اوه، چرا نگاه نمی‌کنی ببینی که چقد گه تو شورتته.»
هرب به او جواب داد: «یه کلمۀ دیگه حرف بزنی، مجبور می‌شی اون چشای میشی‌تو توی کوله‌پشتی این ور و اون ببری.»
رفتیم شهر و دیدیم که آنجا همۀ آدم‌ها با کون‌های لاغر و تفنگ به کول نیاز به اصلاح صورت خود داشتند. حتا بعضی از زن‌ها هم به اصلاح نیاز داشتند. همه جا بوی ملایم گه می‌آمد و هر از گاهی گرومب… ورومب! صدای بمباران. توافق لعنتی آتش‌بس بود…
رفتیم توی یک انباری زیرزمینی و شراب ارزان سفارش دادیم. آنجا با شمع روشن شده بود. چند تا عرب منگ و بی‌رمق روی زمین نشسته بودند. روی شانۀ یکی از آن‌ها یک زاغ بود و گاه گاه کف دستش را هوا می‌کرد. کف دستش یک یا دو تا دانه بود. زاغ با بی‌حالی دانه را از کف دست او می‌چید و انگار سختش بود آن را ببلعد. چه آتش‌بس کوفتی‌ای. چه زاغ کوفتی‌ای.
بعد یک دختر جوان آمد، ۱۳ یا ۱۴ ساله، از نژادی نامشخص، و پشت میز ما نشست. چشم‌هایش آبی شیری بود، اگر بتوانید رنگ آبی شیری را تصور کنید، و طفلک بیچاره به هیچ چیز جز پستان هاش بند نبود. او فقط یک هیکل بود – دست‌ها و سر و هر چیز دیگرش از آن سینه آویزان بودند. پستان‌هایش از همۀ دنیا بزرگ‌تر بودند، و دنیا زندگی ما را می‌گرفت. تالبوت به پستان‌های او نگاه کرد، هرب به پستان‌های او نگاه کرد، من به پستان‌های او نگاه کردم. مثل این که آخرین عجایب دنیا به دیدار ما آمده بود، و ما می‌دانستیم که همۀ عجایب به پایان رسیده‌اند. من دستم را دراز کردم و یکی از پستان‌های او را لمس کردم. نتوانستم جلوی خود را بگیرم. بعد آن را فشار دادم. دخترک خندید و به انگلیسی گفت:
«حشریت می‌کنن، نه؟»
من خندیدم. او یک پیراهن زرد بدن‌نما به تن داشت. سینه‌بند قرمز تند و شورت قرمز تند، کفش‌های زرد پاشنه بلند، گوشواره‌های بزرگ سبز در گوش. صورتش را انگار که لعاب داده باشند برق می‌زد و پوستش رنگی بود بین قهوه‌ای روشن و زرد تیره. کسی چه می‌داند؟ من که نقاش نبودم. ممه داشت. پستان داشت. آن روز برای خودش روزی بود.
زاغ در یک دایرۀ ضایع دوری در اتاق زد و باز روی شانۀ عرب نشست. من نشسته بودم و به پستان‌ها فکر می‌کردم، و همین طور به هرب و تالبوت. دربارۀ هرب و تالبوت فکر می‌کردم؛ هیچ وقت از چیزی که آن‌ها را به اینجا کشانده بود حرف نزده بودند. و من هم هرگز از چیزی که مرا به اینجا کشانده بود حرف نزده بودم و این که ما وحشتناک ناکام بودیم، احمق‌هائی که خود را پنهان کرده بودند، کسانی که سعی می‌کردند فکر یا حس نکنند، اما با این حال خودکشی نمی‌کردند، ادامه می‌دادند. ما به همانجا تعلق داشتیم. آن وقت بمبی روی خیابان بر زمین آمد و شمع روی میز ما از توی جاشمعی افتاد. هرب آن را از زمین برداشت و من دخترک را بوسیدم و پستانش را مالیدم. داشتم دیوانه می‌شدم.
دختر پرسید: «می‌خواهی منو بکنی؟»
قیمت را که گفت خیلی گران بود. به او گفتم که ما فقط میوه‌چین بودیم و وقتی فصل میوه‌چینی تمام می‌شد باید می‌رفتیم و در معدن‌ها کار می‌کردیم. معدن‌ها همچین لطفی هم نداشتند. آخرین معدن محل کارمان توی کوه بود . بجای این که زمین را حفر کنیم از آسمان کوه را سوراخ کرده بودیم. سنگ معدن در قلۀ کوه بود و تنها راه رسیدن به آن از پایۀ کوه بود. پس سوراخ‌های دایره‌وار به سمت بالا تعبیه کردیم، برای جا دادن دینامیت کوه را می‌بریدیم، فتیله‌های انفجاری را در آن فرو می‌کردیم و دینامیت‌ها را در آن سوراخ‌های دایره‌وار جا می‌دادیم. همۀ فتیله‌های انفجاری بهم وصل می‌شدند تا تبدیل به یک فتیلۀ آویزان شوند، آن را آتش می‌زدیم و فرار می‌کردیم. دو و نیم دقیقه فرصت بود که تا حد ممکن از آن دور شویم. بعد، پس از انفجار، برمی‌گشتیم و همۀ آت و آشغال‌ها را از آنجا پارو می‌کردیم و پروسه را از نو تکرار می‌کردیم. مثل میمون از پلکان بالا و پائین می‌دویدیم.
گاه گاه فقط یک دست یا یک پا پیدا می‌شد، بدون اجزاء دیگر. وقتی که آن دو و نیم دقیقه کفایت نکرده بود. یا این که یکی از فتیله‌ها اشتباهی جاسازی شده بود که خاکستر در جا به هوا برخاسته بود. تولید کنندۀ دینامیت ضایع کرده بود اما او از آنجا آن قدر دور بود که این خرابی برایش اهمیت نداشت. تقریبن شبیۀ پریدن با چتر نجات بود – چتر اگر باز نمی‌شد شکایت بی‌ثمر بود.
با دختر رفتم طبقۀ بالا. آنجا پنجره نداشت، و دوباره یک شمع. یک فرش روی زمین بود. هر دو روی فرش نشستیم. او یک پیپ حشیش روشن کرد و به من داد. یک پک زدم و پس دادم، دوباره به آن پستان‌ها نگاه کردم. با آن حالتی که انگار به آن دو چیز چسبیده بود، مسخره به نظر می‌آمد. تقریبن بزه‌کارانه. گفتم تقریبن. و البته چیزهای دیگر جز پستان هم داشت. مثلن چیزهایی که به آن‌ها تعلق داشتند. در آمریکا هرگز چنین چیزی ندیده بودم. چون در آمریکا این طوری است که وقتی چنین چیزی پیدا شود گیر پسرهای پولدار می‌آید که آن را پنهان می‌کنند تا این که ضایعش کنند یا تغییرش بدهند، تازه آن وقت است که می‌گذارند تا ما دیگران هم امتحانش کنیم.
اما آنجا نشسته بودم و از آمریکا شکایت می‌کردم چون کارم ساخته شده بود. آنجا همیشه تلاش می‌کردند من را بکشند، دفنم کنند. حتا شاعری می‌شناختم آنجا، لارسن کستیل، یک شعر بلند برای من نوشته بود که آخرش یک روز صبح کپه‌ای زیر برف پیدا می‌کردی و وقتی برف‌ها را پارو می‌کرد من زیرش بودم. به او گفتم «لارسن زدی وسط خال، این افکار از آرزوهات ریشه می‌گیرند.»
بعد به پستان‌ها مشغول شدم، اول یکی‌شان را مکیدم، بعد دیگری را. احساس یک نوزاد را داشتم. در هر صورت تصور می‌کردم که یک نوزاد می‌تواند چنین حسی داشته باشد. داشت گریه‌ام می‌گرفت از بس که دلپذیر بود. احساس می‌کردم می‌توانم تا ابد آنجا بمانم و آن پستان‌ها را بمکم. دختر هم به نظر مخالفتی نداشت. یک قطر اشک واقعی جاری شد. آن قدر دلپذیر بود که اشکی جاری شد. اشکی از شادی آرام. متلاطم، متلاطم. خدای بزرگ آدم چه چیزها که باید یاد بگیرد! من همیشه دیوانۀ ساق بودم، چشم‌هام همیشه دنبال ساق بودند. زن‌هایی که از ماشین پیاده می‌شدند همیشه باعث سرگیجه‌ام می‌شدند. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. مثل، خدای من، مثل زنی که از ماشین پیاده می‌شود! می‌توانم ساقش را ببینم! ساق! بالای پا! همۀ آن نایلون‌ها، یک عالمه آشغال سد راهش… بالای بالا! خیلی زیاد! طاقتم طاق شده! ببخش! بگذار ورزاوها لگدمالم کنند! بله، همیشه زیاده روی بود. حالا داشتم پستان می‌مکیدم. عالی.
دست‌هایم را زیر پستان‌هایش گذاشتم، آن‌ها را جنباندم. یک تن گوشت. گوشت بدون دهان یا چشم. گوشت گوشت گوشت. آن را به دهانم بردم و به آسمان پرواز کردم.
بعد رفتم سراغ دهانش در حالی که دستم در کار شورت سرخ تندش بود. بعد سوار شدم. کشتی بخار در تاریکی از کنارم گذشت. فیل‌ها بر پشتم عرق می‌ریختند. گل‌های آبی در باد تکان می‌خوردند. تربانتین می‌سوخت. موسی فریاد کشید. یک تیوپ لاستیکی دور تپه‌ای سبز چرخید. تمام شد. زیاد طول نکشید. تف…
او یک کاسۀ کوچک برداشت و مرا شست و بعد لباس‌هایم را پوشیدم و از پله‌ها پائین رفتم. هرب و تالبوت منتظر بودند. پرسش جاودانه:
«چطور بود؟»
«خب، تا حد زیادی شبیه همیشه.»
«میخوای بگی که لای پستوناش نذاشتی؟»
«لعنتی. می‌دونستم که یه چیزی یادم رفته.»
هرب رفت بالا. تالبوت به من گفت: «می‌خوام اونو بکشم. می‌خوام امشب وقتی خوابید بکشمش. با چاقوی خودش.»
«از هندونه خوردن خسته شدی؟»
«من هیچ وقت از هندونه خوشم نیومده.»
«می‌خوای دخترو امتحان کنی؟»
«با کمال میل.»
«دیگه تقریبن میوه‌ای رو درختا نمونده. فکر کنم بزودی باید برگردیم به معدن.»
«حداقل هرب دیگه اونجا نیست که با اون ریدنای پر سر و صداش تونلا را به گند بکشه.»
«آهان بله، یادم رفته بود. می‌خوای بکشیش.»
«بله، همین امشب، با چاقوی خودش. نمی‌خوای نقشه‌مو خراب کنی که؟»
«نه کاری به کارت ندارم. مسلمه که تو از روی اعتماد به من گفتی.»
«مرسی.»
«خواهش می‌کنم…»

بعد هرب آمد پائین. موقع پائین آمدن پله‌ها می‌لرزیدند. همۀ محل می‌لرزید. فرق بمباران و هرب را نمی‌شد فهمید. بعد یک بمب منفجر کرد. زارررت، که بویش همه جا پیچید. یک عرب که کنار دیوار خوابیده بود بیدار شد، فحش داد و دوید بطرف خیابان.
هرب گفت: «گذاشتم وسط پستوناش. بعد زیر چونه‌ش دریای آب منی راه افتاد. وقتی از جاش بلند شد، آب منی مثل ریش سفید از چونه‌ش آویزون بود. برای پاک کردنش احتیاج به دو تا دستمال داشت. بعد از این که منو ساختن قالبمو دور انداختن.»
تالبوت گفت: «وقتی ترا ساختند یادشون رفت سیفونو بکشند.»
هرب فقط به او پوزخند زد: «می‌خوای دختره را امتحان کنی یابو کوچولو؟»
«نه، منصرف شدم.»
«شایدم کیر یه مرد میخوای.»
«شاید حق با تو باشه. فکر خوبی بهم دادی.»
«به تخیل زیادی نیاز نداری. فقط بزارش تو دهنت. هر کاری دوست داری باهاش بکن.»
«این چیزی نبود که من خیالشو داشتم.»
«عجب! پس چه خیالی داشتی؟ که تو ماتحتت بکنیش؟»
«اینو یواش یواش می‌فهمی.»
«آهان، می‌فهمم؟ به من چه که با کیر مرد چه کار میخوای بکنی تو؟»
تالبوت ندید.
«یابو کوچولو خله. خیلی هندونه خورده.»
گفتم: «شاید هم.»
چند لیوان شراب نوشیدیم، بعد رفتیم بیرون. روز تعطیل‌مان بود اما پول‌هامان تمام شده بود. هیچ کاری نمی‌شد کرد جز این که برگردیم، روی تخت‌های سفریمان دراز بکشیم و منتظر خواب بمانیم. شب‌ها آنجا سرد می‌شد و گرمائی در کار نبود و آن‌ها به ما فقط دو تا پتوی نازک داده بودند. همۀ لباس‌هایمان را روی پتوها می‌کشیدیم – کت، پیراهن، شورت، حوله، همه چیز. لباس‌های کثیف، لباس‌های تمیز، همه چیز. و وقتی هرب از خود بادی خارج می‌کرد همۀ آن‌ها را روی سرهامان می‌کشیدیم. برگشتیم آنجا و من حسابی غمگین بودم. آمریکا ما را بیرون انداخته بود یا این که فرار کرده بودیم. هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم. سیب‌ها اهمیت نمی‌دادند، گلابی‌ها اهمیت نمی‌دادند.
دو کوچه آن طرف‌تر یک نارنجک افتاده بود روی یک اتوبوس مدرسه. اتوبوس در حال برگرداندن بچه‌ها از یک پیک‌نیک به خانه بوده. وقتی رفتیم آنجا قطعه‌های بچه‌ها همه جا پراکنده بود. خون غلیظی روی جاده بود.
هرب گفت: «بیچاره بچه‌ها، هیچ وقت کسی را نمی‌گان.»
پیش خود فکر کردم که آن‌ها گائیده شدند. راه‌مان را گرفتیم و رفتیم.