بایگانیِ مارس, 2015

هر توضیحی در این مورد که چرا این وبلاگ را طولانی مدت بی صاحب گذاشته بودم و به روزش نمی کردم قبل از هر چیز حال خودم را بد می کند. بنابراین بی هیچ اداب و ترتیبی داستانی که ترجمه اش شاید حدود یک سال پیش به پایان رسانده بودم را برای دوستداران اثار بوکاوسکی منتشرمی کنم با این امید که بازدیدکنندگان را خوش بیاید.

maid

بار بسته شده بود و حالا باید آن‌ها همۀ راه را تا هتل مجردی برمی‌گشتند، و آنجا ایستاده بود -‌ماشین نعش‌کش روی خیابان جلوی در، جائی که بیمارستان داخلی واقع بود.

تونی گفت: «فکر کنم امشب وقتش باشه، اینو با گوشت و خونم حس می‌کنم، واقعن احساسش می‌کنم!»

بیل پرسید: «وقت چی؟»

تونی گفت: «ببین، توی این جور مواقع ما دقیقن می‌دونیم باید چه کار کنیم. حلش می‌کنیم! لعنتی نکنه جرئتشو نداری؟»

«چه مرگته؟ فکر می‌کنی بخاطر کتک دریانوردای گه جرأتمو از دست دادم؟»

«من هیچ وقت همچی چیزی نگفتم بیل.»

«ترسو خودتی! کتک زدنت برام آب خوردنه…»

«معلومه. خودم می‌دونم. ولی حرف من این نیست. من می‌گم بیا برای خنده یه نعش بدزدیم.»

«گور پدرت! ده تا نعش می‌دزدیم!»

«صبر کن بابا. تو مستی. صبر می‌کنیم. راهشو بلدیم. می‌دونیم اونا چه کار می‌کنن. کلی شبا تماشاشون کردیم.»

«و یعنی تو مست نیستی؟ اگه مست نبودی که جرأت این کارا را نداشتی!»

«حالا ساکت! ببین! دارن میان. یه نعش دارن. یه یاروی فقیر. ملافه‌ای که روش کشیدنو ببین. چقد غم‌انگیزه…»

«خیله خب، ما راهشو بلدیم: اگه یه نعش داشته باشند ردش می‌کنن تو، سیگاراشونو روشن می‌کنند و راهشونو می‌کشن و می‌رن. اما اگه دو تا نعش باشه، اونوقت در نعش‌کش رو دو بار قفل نمی‌کنن. بچه‌های آرومی هستن. براشون همه چی تکراریه و عادت. اگه دو تا نعش داشته باشن یکی‌شو تو برانکارد پشت نعش‌کش می‌ذارن، بعد میرن تو و نعش دومی را میارن و بعد دو تا نعشو با هم رد می‌کنن تو. تا حالا چند شب اونا را تماشا کردیم؟»

بیل گفت: «نمی‌دونم. حداقل شصت تا.»

«خیله خب، اینم یه نعش. اگه اونا برگردن تو نعش‌کش که یکی دیگه در بیارن، این نعش می‌شه مال ما. اگه رفتن تو برای یه نعش دیگه، هستی که؟»

«معلومه که هستم! من جرأتم دو برابر توئه.»

تونی گفت: «خیله خب، حالا معلوم می‌شه… جون، دارن می‌رن تو! می‌رن یه نعش دیگه در آرن! هستی؟»

بیل گفت: «هستم!»

از اون طرف خیابان حمله کردند و سر و پای نعش را گرفتند. تونی کلۀ آن را گرفت، کلۀ غم‌انگیزی که محکم در ملافه پیچیده شده بود، و بیل پاهایش را گرفت.

بعد از عرض خیابان دویدند، با ملافۀ تمیز سفیدی که آرام دور نعشی که بین آن دو بود بال‌بال می‌زد- بعضی وقت‌ها مچ پا، آرنج یا رانی گرد و سفید دیده می‌شد، و بعد با آن از پله‌های جلوی هتل بالا دویدند و به جلوی در رسیدند، و بیل گفت: «خدای بزرگ، کلید دست کیه؟ لعنتی دارم می‌ترسم!»

«باید عجله کنیم! اون جاکشا الانه که با نعش دیگه میان بیرون! بندازش رو ننو! سریع! باید این کلید لعنتی را پیدا کنیم!»

نعش را روی ننو انداختند. نعش روی ننو در نور مهتاب به جلو و عقب تاب می‌خورد.

بیل پرسید: «نمی‌شه نعشو برش گردونیم؟ خدای بزرگ، مسیح مقدس، نمی‌شه اونو برش گردونیم؟»

تونی با جیغی گفت: «وقت نداریم! دیگه دیر شده! ما را می‌بینن. صبر کن! کلیدو پیدا کردم!»

در را باز کردند، آن بساط را گرفتند و از پله‌ها بالا دویدند. اتاق تونی نزدیک‌تر بود. طبقۀ دوم. چند بار با نعش به در و دیوار راه‌پله خوردند.

سرانجام به درِ اتاق تونی رسیدند و نعش را زمین گذاشتند و تونی دنبال کلیدش گشت. در را باز کردند، نعش را روی تخت انداختند و به طرف یخچال تونی رفتند و بشکۀ سه و نیم لیتری شراب ارزان قیمت موسکاتل را در آوردند و هر کدام یک گیلاس پر از آن نوشیدند، به اطاق خواب برگشتند، نشستند و به نعشی که در ملافه بود نگاه کردند.

بیل پرسید: «فکر می‌کنی کسی ما را ندید؟»

«اگه کسی دیده بود حتمن الان پاسبانا اینجا بودند.»

«فکر می‌کنی محله را بگردند؟»

«چطوری این کارو بکنن؟ اونا که این موقع صبح نمی‌رن در مردمو بزنن و بپرسن یه نعش مرده ندیدین که.»

«لعنتی، فکر کنم حق با تو باشه.»

تونی گفت: «معلومه که حق با منه، با این حال دلم می‌خواست بدونم که وقتی اون دو تا از تو نعش‌کش اومدن بیرون و دیدن که نعش نیست چه حالی شدن؟ حتمن احساس عجیبی داشتن.»

بیل گفت: «بله، حتمن همین طور بوده.»

«خلاصه هر جور که بوده، حالا دیگه نعش پیش ماست. اونجا رو تخت خوابیده.»

به چیزی که در ملافه پیچیده شده بود نگاه کردند و هر کدام یک گیلاس دیگر نوشیدند.

«به نظرت چند وقته مرده؟»

«فکر نمی‌کنم خیلی وقت باشه.»

«فکر می‌کنی چند وقت طول می‌کشه که خشک بشن؟ از کی شروع می‌کنن به بو دادن؟»

«به نظرم جمود نعشی مدتی طول می‌کشه. اما احتمالن خیلی سریع شروع می‌کنه به بو دادن. درست مثل ول کردن آب گند تو سینکه. فکر نمی‌کنم قبل از این که اونا را ببرن مرده‌شورخونه خونشونو بکشن.»

هر دو مست، به نوشیدن موسکاتل ادامه دادند؛ حتا بعضی وقت‌ها نعش را هم فراموش می‌کردند، و بطور مبهمی به زدن حرف‌های پیش پا افتاده و مهم ادامه دادند. بعد دوباره برگشتند به موضوع نعش.

نعش هنوز آنجا بود.

بیل پرسید: «با این چه کار کنیم؟»

«وقتی خشک شد می‌ذاریمش تو کمد. وقتی میاوردیمش خیلی وارفته بود. احتمالن حدود نیم ساعتی پیش مرده باشه.»

«آها، خیلی خب، می‌ذاریمش تو کمد. بعد چکارش کنیم؟ وقتی شروع کرد به بو دادن؟»

تونی گفت: «من دیگه به اونجاش فکر نکردم.»

بیل گفت: «خب بهش فکر کن.» و یک گیلاس پر ریخت.

تونی سعی کرد به آن فکر کند. «می‌دونی که آدم بخاطر این کار می‌تونه بیفته زندان. یعنی اگه گیرمون بیارن.»

«معلومه، خب که چی؟»

«فکر می‌کنم اشتباه کردیم، اما دیگه خیلی دیره.»

بیل تکرار کرد: «خیلی دیره.»

تونی در حالی که یک گیلاس پر برای خودش ریخت گفت: «خب، حالا که اینجا یه نعش داریم خوبه که یه نگاهی هم بهش بندازیم.»

«بهش بنداز.»

بیل پرسید: «جرأت می‌کنی؟»

«نمی‌دونم.»

«می‌ترسی؟»

تونی گفت: «معلومه. من که برای این کارا آموزشی ندیدم.»

بیل گفت: «بسیار خوب. ملافه‌شو باز کن. اما اول گیلاس منو پر کن. گیلاسمو پر کن و بعد ملافه‌شو باز کن.»

او گیلاس بیل را پر کرد. بعد به طرف تخت رفت.

تونی گفت: «خیله خب، حالا وقتشه!»

تونی ملافه را با یک حرکات از دور تن نعش باز کرد. او تمام مدت چشم‌های خود را بسته بود و همین طور بسته نگه داشت.

بیل گفت: «خدای بزرگ! یه زنه! یه زن جوون!»

تونی چشم‌های خود را باز کرد: «بله. جوون بوده. خدای من، موهای بلند بلوندشو نگاه کن، تا روی باسنش می‌رسه. اما مرده! وحشتناک و مردۀ مرده، برای همیشه. شرم‌‌آوره! اینو نمی‌فهمم!»

«فکر می‌کنی چند سالش باشه؟»

بیل گفت: «مثل مرده‌ها نیست.»

«مرده.»

«ولی سینه‌شو ببین! روناشو! کسشو ببین! به کسش نگاه کن: انگار هنوز زنده‌س!»

تونی گفت: «آره، کسش، می‌گن؛ این اولین چیزیه که میاد و آخرین چیزیه که می‌ره.»

تونی به طرف کس رفت و آن را لمس کرد. بعد یکی از پستان‌هایش را گرفت و آن چیز لعنتی مرده را بوسید. «غم‌انگیزه – که همۀ ما مثل دیوونه‌ها زندگی می‌کنیم و بعد بالاخره می‌میریم.»

بیل گفت: «نباید به بدنش دست بزنی.»

تونی گفت: «خوشگله. حتا وقتی هم که مرده خوشگله.»

«البته، اما اگه زنده بود حتا دو بار هم به یه ولگردی مثل تو نگاه نمی‌کرد. می‌دونی که، درسته؟»

«معلومه! و مسئله درست همینه! حالا نمی‌تونه بگه نه!»

«منظورت چیه لعنتی؟»

تونی گفت: «منظورم اینه که کیرم راست شده، خیلی سفت!»

تونی رفت و یک گیلاس پر از بشکۀ موسکاتل برای خودش شراب ریخت. همه را خالی کرد توی خودش.

بعد به طرف تخت رفت، در حالی که انگشت‌‌هاش را در موهای بلند او فرو می‌کرد شروع به بوسیدن پستانش کرد، و بعد بالاخره دهان مرده را بوسید با بوسه‌ای از طرف زنده‌ها به مرده‌ها. و بعد سوارش شد.

محشر بود. تونی آن را می‌چپاند تو و در می‌آورد. در همۀ عمرش چنین چیز خوبی نکرده بود. بعد پائین آمد، خودش را با ملافه خشک کرد. بیل تمام مدت ماجرا را نگاه می‌کرد و گاه گاه بشکۀ بزرگ شراب موسکاتل را در آن نور رنگ پریدۀ لامپ بلند می‌کرد.

«خدای من، بیل، محشر بود، محشر!»

«لعنتی دیوونه‌ای تو. تو یه زن مرده را گائیدی!»

«و تو هم همۀ عمرت زنای مرده را گائیدی، زنای مرده با ارواح مرده و کسای مرده – فقط حالیت نبوده! منو ببخش بیل، ولی او دست به رختخوابش محشر بود. یه ذره هم بخاطر کاری که کردم خجالت نمی‌کشم.»

بیل پرسید: «اون قد خوب بود؟»

«اصلن باورت نمی‌شه.»

تونی رفت به توالت که بشاشد.

وقتی برگشت بیل روی نعش بود. بیل لذت می‌برد. آه و ناله می‌کرد. بعد خم شد، دهان مرده را بوسید و آمد.

بیل پائین آمد، یک گوشۀ ملافه را گرفت، خودش را خشک کرد.

«حق با تو بود. بهترین کسی که تا حالا کردم!»

بعد هر دوی آن‌ها در صندلی‌هاشان نشستند و به او نگاه کردند.

تونی پرسید: «تو فکرم که اسمش چی بوده؟ من عاشق شدم.»

بیل خندید. «حالا معلوم شد که مستی! فقط یه آدم ابله عاشق زن زنده می‌شه؛ و حالا تو می‌خوای بیفتی سر قلاب یه مرده‌.»

تونی گفت: «خیلی خوب افتادم سر قلاب.»

بیل گفت: «بسیار خوب، افتادی سر قلاب، حالا چه کار کنیم؟»

تونی جواب داد: «باید از اینجا ببریمش. چطوری؟»

«همان طور که آوردیمش اینجا – از راه پله.»

«بعدش؟»

«بعدش می‌بریمش تو ماشین تو. می‌بریمش ساحل ونیز و میندازیمش تو دریا.»

«آب دریا سرده.»

«اون همونقد سرما را حس می‌کنه که دودول ترا حس کرد.»

بیل پرسید: «دودول ترا چی؟»

تونی جواب داد: «اونو هم حس نکرد.»

او آنجا بود، دو بار گائیده شده، مرده و روی ملافه‌ها.

تونی فریاد زد: «دست بجنبون پسر!»

تونی پاهای او را گرفت و منتظر شد. بیل سر او را گرفت. وقتی به طرف در اتاق تونی رفتند در هنوز باز بود. تونی با پای چپش در را لگد کرد و آن‌ها رفتند به طرف راه پله، و ملافه دیگر دور جسد پیچیده نبود بلکه رویش کشیده شده بود. مثل تکه پارچه‌ای خیس روی شیر آب آشپزخانه. و این بار هم نعش کلی با سر و ران و کون گنده‌اش به در و دیوار راه پله خورد.

آن را در صندلی عقب ماشین بیل انداختند.

تونی داد زد: «صبر کن، صبر کن لعنتی!»

«چرا؟»

«دیوونۀ لعنتی، بشکۀ موسکاتل!»

«اوه، بله.»

بیل در ماشین با آن کس مرده که در صندلی عقب بود، نشست و منتظر ماند. تونی آدمی بود که پای حرف‌هاش می‌ایستاد. او دوان دوان با بشکۀ موسکاتل آمد.

وارد اتوبان شدند و بشکه را بین خود دست بدست می‌کردند و جرعه‌های حسابی از آن می‌نوشیدند. یک شب گرم و زیبا بود و البته با ماه تمام. اما شب شب هم نبود. در آن هنگام ساعت چهار و ربع صبح بود. در هر صورت وقت خوبی بود.

پارک کردند. بعد یک جرعۀ دیگر از آن موسکاتل خوشمزه نوشیدند، نعش را بیرون آوردند و راه طولانی شنی را تا دریا رفتند. بعد به نقطه‌ای از ساحل که گاه گاه دریا تا آنجا می‌آمد رسیدند، شن‌های آن قسمت خیس بودند، غرق در آب، پر از خرچنگ‌های کوچک و سوراخ. نعش را زمین گذاشتند و چند جرعه از بشکه نوشیدند. گاه گاه یک موج تند می‌آمد و آب به سراپای آن‌ها می‌پاشید. سراپای بیل، تونی و کس مرده.

بیل مجبور بود بلند شود و برود بشاشد و چون اخلاق قرن نوزدهم را می‌شناخت برای شاشیدن کمی از ساحل دور شد. تونی، هنگامی که دوستش این کار را می‌کرد، ملافه را کنار زد و چهرۀ مرده را در میان جلبک دریائی و پیچ و تاب آب تماشا کرد، در آن هوای صبحگاهی شور. در حالی که کمی بالاتر در ساحل بیل داشت می‌شاشید، تونی صورت مرده را تماشا می‌کرد. صورتی ناز و مهربان، بینی‌ش کمی تیز بود، اما دهانش خیلی خوب بود، و بعد، حالا که بدنش در حال خشک شدن بود، او دو لا شد و خیلی گرم دهانش را بوسید و گفت: «من عاشقتم حرومزادۀ مرده.»

بعد ملافه را روی او کشید.

بیل شاشید و برگشت. «بازم شراب می‌خوام.»

«البته. منم یه جرعه می‌خورم.»

تونی گفت: «می‌خوام باهاش شنا کنم.»

«شنا بلدی؟»

«نه چندان.»

«من شنا بلدم. من می‌تونم باهاش شنا کنم.»

تونی داد زد: «نه! نه!»

«داد نزن لعنتی!»

«من می‌خوام باهاش شنا کنم!»

«خیله خب، خیله خب!»

تونی یک جرعۀ دیگر نوشید، ملافه را کنار زد، او را بلند کرد و قدم قدم با امواج رفت. از آن چه فکر می‌کرد مست‌تر بود. چند بار امواج بلند هر دوی آن‌ها را انداختند، او را از دستش خارج کرد، و تونی باید برمی‌خاست، می‌دوید، شنا می‌کرد و برای باز گرفتن جسد می‌جنگید. بعد دوباره او را نگاه کرد – آن موهای بلندِ بلند را. درست شبیه پری دریایی بود. شاید هم یک پری دریایی بود. بالاخره او را از موج شکن رد کرد. صبح آرام بود. چیزی بود نیمه راه مهتاب و طلوع خورشید. چند لحظه‌ای با جسد شناور شد. بسیار آرامبخش بود. زمانی در دل زمان و زمانی خارج از زمان.

سرانجام جسد را کمی هل داد. نیمی از آن زیر آب بود و شناور شد و موهای بلندش آرام در آب دور بدنش می‌چرخیدند. او هنوز زیبا بود، مرده یا هر چه که بود.

جسد از او دور می‌شد، همراه با جزر و مد. دریا او را گرفته بود.

بعد او ناگهان برگشت و سعی کرد به طرف ساحل شنا کند. به نظر می‌آمد ساحل خیلی دور است. با آخرین نیرو موفق شد و با نیروی آخرین موج شسته شد. از جا بلند شد، افتاد، دوباره بلند شد، به ساحل رفت، کنار بیل نشست.

بیل گفت: «آها، پس رفت.»

«آره. غذای کوسه‌ها.»

«فکر می‌کنی ما را می‌گیرن؟»

«نه. یه کم شراب می‌دی؟»

«آروم. داره ته می‌کشه.»

«البته.»

به طرف ماشین رفتند. بیل رانندگی می‌کرد. در راه سر جرعه‌های آخر بگو مگو کردند، بعد ناگهان تونی به پری دریائی فکر کرد. سرش را روی سینۀ خود خم کرد و زد زیر گریه.

بیل گفت: «تو همیشه بزدل بودی. همیشه یه بزدل لعنتی.»

آن‌ها موفق شدند به هتل برگردند.

بیل به اتاق خود رفت، تونی به اتاق خود. خورشید داشت طلوع می‌کرد. جهان بیدار شد. بعضی‌ها با خماری بیدار شدند، بعضی‌ها با فکر رفتن به کلیسا. بیشتر آدم‌ها هنوز خوابیده بودند. صبح یک‌شنبه بود. و پری دریایی، پری دریایی با آن دم ناز مرده، حسابی به دور دست‌های دریا رفته بود. در حالی که در جایی ماهی‌خواری با یک ماهی گیتارشکل براق در آسمان ظاهر شد.