بایگانیِ اوت, 2015

دخترک خندانِ مهربان با آن پیراهن کتانی چه شد؟
چارلز بوکاوسکی

فارسی: طاهر جام برسنگ

Betting on the Muse

هاری دستش را دراز کرد و لامپ رو میزی را خاموش. شبی تلف شده بود: تلویزیون طبق معمول چیزی نداشت، برای خواندن چیزی نبود. ساعت ۱۲ و نیم نیمه­ شب بود. دست کم هنوز مست نکرده بود. اما شاید می­ کرد. این حداقل برای خود پیشرفتی بود. اما بعضی شب­ ها فقط تلف می­ شوند، و بعضی روزها و هفته­ ها و سال ­ها. چندین سال سخت گذرانده بود اما هنوز اینجا بود، هنوز زنده بود و شاید در نظر بعضی­ ها از نظر مالی موفق هم بود اما پول برایش معنای زیادی نداشت. میلی به املاک، جواهرات و مسافرت نداشت. یک چیز که دوست داشت تنهائی بود و چیز دیگر فراغت از هر نوع درد سر. هاری بیش از طاقتش دردسر کشیده بود. بعضی وقت ها، به پشت سر خود که نگاه می­ کرد از زنده بودنِ خود متعجب می­ شد. اما زندگی خیلی­ ها مثل مال او بود، مطمئن بود.

همیشه خوابیدن راه محبوب فرارش بود. خواب التیام­ بخش بزرگی بود، تساوی­ بخش. هاری خوب می­ خوابید، تقریبن با کینه می­ خوابید.

هاری متوجۀ شد ماه تمام پشت پنجره است، چشم­ هایش را بست، نفسی کشید، پس داد. آدم در واقع به چیز زیادی نیاز نداشت. فقط کمی راحتی خیال، اندکی آرامشِ روح. تقریبن خواب بود که تلفن زنگ زد. چراغ رومیزی را روشن کرد، گوشی را بر داشت. دیانا بود.

«خدای بزرگ، یکی از چرخام پنچر شده، نمی­ دونم چه کار کنم! پنچره! می­ خواستم برم سون ­الون غذای گربه بخرم که این پنچری لعنتی گریبانمو گرفت!»

هاری گفت: «ببین، کارت اتوکلاب داری. به اونا تلفن کن میان چرختو عوض می­ کنن.»

دیانا فریاد کشید: «سعی کردم، زنگ زدم! یا مشغول می­زنه یا هم منتظرم می­ گذارن! و وقتی بالاخره بهشون دسترسی پیدا می­ کنی چند ساعت می­ کشه تا بیان! یه دسته مرد با ماشین می­ چرخن و برام هوار می­ کشن! شاید بهم تجاوز بشه!»

هاری گفت: «ببین، فقط یه دور دیگه به اتوکلاب تلفن کن. من هر وقت با اونا کار داشتم رو شانس بودم. ده تا حداکثر پانزده دقیقه طول کشیده. تو این مدت لباس می­ پوشم. میام.»

«نمی­ خوام دوباره به شون تلفن کنم! همۀ سکه­ هامو خرج کردم! این آخرین تلفنی بود که تونستم بزنم!»

مقداری فحش دیگر فریاد کشیده شد. در اولین فرصتی که بدست آمد هاری صحبت کرد:

«گوش کن، گفتم که میام. درست می­ شه. لطفن آروم بگیر.»

«ولی تو که نمی دونی کجا هستم! چطوری می خوای پیدام کنی؟»

«بهم بگو کجائی.»

«ولی تو که جهت­ یابیت خوب نیس! تو که همیشه گم می­ شی! چطور می­ خوای منو پیدا کنی؟»

«پیدات می­ کنم. بگو کجائی.»

«من تو خیابون اوشین ام!»

«می­ دونم کجاس. همون محل زندگیته.»

«نزدیک محل زندگیم نیستم! طرف مخالف خیابون اوشین ام!»

«نزدیک­ ترین تقاطع بهت کدومه؟»

«سپولودا! می­دونی سپولودا کجاس؟»

«البته.»

«بی­ شعور، تو سال­ها تو این محله زندگی کردی ولی شاید ندونی سپولودا کجاس!»

«پیدا می­ کنم. تقاطع سپولودا و اوشین. پیدات می­ کنم.»

«ولی تو که نمی­ دونی کجای خیابونم!»

«نگران نباش. ماشینتو می­ بینم.»

«بگو ببینم دقیقن چطور می­ خوای بیایی اینجا!»

«سمت شرق می­ گیرم تا بزرگ­راه پاسیفیک کاست، بعد دست چپ، بعد توی کرنشاو یا هاوتورن دست راست، مستقیم میام تا برسم سپولودا، آنجا دست چپ تا برسم به اوشین.»

«می­ دونی لومیتا کجاس؟»

«خیابونش یا شهرش؟»

«خیابون، بی­ شعور!»

«مگه تو تقاطع سپلودا و اوشین نیستی؟»

«چرا! اما لومیتا خیابونیه که قبل از سپلودا می­رسی بهش!»

هاری برای یک لحظه احساس خماری کرد. بعد گفت: «بسیار خوب، میام اما وقتی نجاتت دادم، دیگه هیچ وقت نمی­ خوام ببینمت. فهمیدی؟»

جیغ بلندی کشید. بعد:

«نه، نه، نه! خودمو می­ کشم! همین الان خودمو می­ کشم!»

دیانا دوبار جیغ کشید. وقت جیغش را تمام کرد و شروع کرد به هق هق هاری گفت: «خیلی خوب، منظور بدی نداشتم. ببخشید. الان میام از خونه بیرون. باید اول لباس بپوشم.»

دیانا به عادت قدیمی­ اش برگشت. «خیلی خوب، می­ دونی من دقیقن کجا هستم؟»

«بله، پیدات می­ کنم. حالا آروم باش. کارو درس می­ کنیم.»

«اوه، بی­ شعور.»

«دیگه چیه؟»

«از دست این همه خونسردیت!»

«گوش کم دیانا، الان می­ رسم. باید تلفنو قطع کنم. دارم میام.»

هاری شورتش را از کف زمین برداشت، آن را پوشید، شلوارش را به پا کرد، کفش­ هایش را بدون جوراب پوشید، بعد جلو یخچال ایستاد، یک آبجو برداشت، درش را باز کرد، نوشید. لاجرعه سر کشید. بعد رفت تو و زور زد تا بشاشد که در خیابان سپلودا مجبور به شاشیدن نشود، به سمت ماشینش رفت و راه افتاد.

به سمت شرق که می­ راند به مردمی که در ماشین­ ها بودند نگاه کرد. همگی به نظر کاملن معقول بودند. اما همه چیز عجیب بود. تقریبن هر زنی که ملاقات کرده بود مدتی را در دیوانه­ خانه گذرانده بود، یا در خانواده دیوانه­ ای داشت، یا برادرانش در زندان بودند، یا خواهرهایش خودکشی کرده بودند. هاری چنین تیپ­ هائی را به خود جلب می­ کرد. حتا در مدرسه هم دیوانه­ ها و نخاله­ ها و آدم­ های نامتجانس به طرف او جلب می­ شدند. بلای جانش بود. اما از دستش رها نشده بود، همین مشکل را داشت. و دیانا نوع افراطی­ اش بود. هر وقت مریض می­ شد، فکر می­ کرد دارد می­ میرد. جیغ می­ کشید و ناسزا می­ گفت. هاری به او گفته بود «خدای بزرگ، من وقتی که تو تخت بیماری در حال مرگ بودم هم این قدر سر و صدا نمی­ کردم. تو فقط باید بمیری.» پیامش تلف شده بود.

بالاخره به سپولودا رسید. خیالش راحت شد. بعضی وقت ­ها دیانا سبب م ی­شد که به بی­شعوری خودش باور داشته باشد. هاری از خیابان م ی­گذشت، دنبال خیابان اوشین می­گشت. بعد ماشین را دید. یک آلفا رومئو. او برای دیانا خریده بود. آسمان آبی. دیانا عاشق آسمان آبی بود. او رسید و پشت آلفا رومئو پارک کرد. داخل ماشین هیچ حرکتی نبود. او در ماشین خود را باز کرد، بیرون رفت، به طرف ماشین دیانا راه افتاد. دیانا نشسته بود، خیره به جلو. هاری به شیشه زد. دیانا شیشه را پائین کشید.

هاری گفت «خیلی خوب، می رم به موتور کلاب زنگ بزنم. الان میام.»

«نه منو اینجا تنها نذار! منم بات میام!»

او از در ماشین بیرون پرید، روی سنگ­فرش ایستاد، موهایش روی چشم ­هایش بود و دست­هایش بطور غریبی آویخته بودند.

«نه صبر کن! به موتور کلاب تلفن نکن. چند ساعت طولش می­ دن! خودمون می­ تونیم درستش کنیم!»

دیانا به طرف عقب ماشین دوید، با یک جک کوچک برگشت، به اضافۀ یک آچار فرانسه به اندازۀ یک کنسرو باز کن معمولی، هاری با آچار فرانسه مشغول شد، هر چند از اول فهمید که این کار بی­ فایده است. مهره­ ها مثل سنگ سفت بودند. احتمالن با آچار برقی سفت شده بودند. هاری آچار خود را آورد و با آن چرخ را امتحان کرد. مناسب نبود.

هاری گفت: «مجبوریم به موتور کلاب تلفن کنیم.»

«این آچارای لعنتی را برا چی می ­سازند؟ چرا همه این قد خنگن؟»

«بیا، از کیوسک تلفن تماس می­ گیریم.»

در خیابان سپولودا راه افتادند که یک ماشین قدیمی که چهار پسر جوان سرنشینانش بودند و قوطی­ های آبجو خود را بالا گرفته بودند از کنارشان با فریاد رد شدند. به این ترتیب داستان جوان­ های مزاحم خیالات دیانا نبود. هاری فقط امیدوار بود آنها برگردند تا کله­ شان را متلاشی کند. اما آنها بر نگشتند. امشب شب هاری نبود.

هاری موفق شد تلفنی با موتور کلاب تماس بگیرد. کارت دیانا در دستش بود. به خانم توضیح داد که ماشینش کجاست، مشکلش چیست و شمارۀ پرسنلی دیانا در اتوکلاب را داد.

از هاری سئوال شد: «خانم همانجاس؟»

«او همین جاس، من از طرف او تلفن می­کنم.»

خانمی که در موتور کلاب کار می­کرد گفت: «صداشو می­ شنوم، اشکالی نداره گوشی را به او بدین؟»

صدای دیانا که فحش و فرمان می ­داد در زمینه بود.

هاری از تلفن­چی موتور کلاب پرسید: «این کار لازمه؟»

«بله. می­ خوام با خانم حرف بزنم.»

هاری گوشی را به دیانا داد و با خود فکر کرد که لعنت، حالا دیگه اصلن نمیان. خلاص.

«اون که گفت کجا هستیم! چن بار باید به این سئوال لعنتی جواب بدیم؟ نه، شماره را نمی­دونم! شمارۀ خیابون اینجا ننوشته! یه محلۀ پرته! الان من کجام؟ دمِ یه بقالی! راننده­تون می­ تونه اینجا را پیدا کنه! بقالی! نه، نمی­ خوام اینجا بمونم! هوا خیلی سرده! می­ خوام برم تو ماشین منتظر بشم!»

دیانا گوشی را رها کرد و گوشی معلق ماند. هاری برای آشتی با موتورکلاب گوشی را بر داشت. قطع شده بود.

دیانا داد زد: «جنده!»

هاری گفت: «بیا، بریم طرف ماشین.»

به سمت دیگر خیابان رفتند و هاری دیانا را در ماشین نشاند. دیانا همچنان به موتور کلاب فحش می­ داد. هاری رفت توی پیاده رو و یک سیگار روشن کرد، صبر کرد، به دلیلی فکر کرد که ماشین بکسل موتورکلاب شاید هیچ وقت نیاید. تلفنچی ­ها منتظر بودند که توهین بشوند تا به گفتگو رسیدگی نکنند. هاری امیدوار بود که تلفن­چی زن خوش قلبی باشد. تا آنجا که به هاری مربوط می­ شد حاضر بود هر کاری بکند که الان با آبجو جلوی تلویزیونش باشد و بازپخش «ماه عسلی­ ها» را نگاه کند.  فقط اگر می­ شد به یک شهر در کانادا گریخت و دیگر هیچ وقت از کسی خبری نگرفت. اما این کار آسان نبود. کسانی که باهات صمیمی­ اند کار را خراب می­ کنند.

هاری یک سیگار دیگر گیراند و شروع به راه رفتن کرد.

بعد حادثه ­ای غیرمترقبه رو داد. یک ماشین بکسل از موتور کلاب داشت می­ آمد! هاری از جا پرید و دست تکان داد. راننده او را دید و به طرفش راند. چه دید معرکه­ ای. اگر دلیلی برای وجود خدا باشد باید همین ظهور ماشین بکسلِ موتور کلاب در نیمه­ شب باشد.

مرد از ماشین پیاده و به آلفا رومئو نزدیک شد. دیانا از ماشین بیرون جست.

«با این آچار لعنتی نتونستیم چرخو باز کنیم! چرا همچین آچار احمقانه­ ای می­ سازند؟»

مرد جوابی نداد. بعد گفت: «دو تا از چرخاتون پنچره.»

دیانا گفت: «آه، ندیده بودم. وقتی تو جدول افتادم حس کردم چرخ ترکیده. نمی­دونستم دو تا چرخه.»

هاری فکر کرد خدای بزرگ، این کابوس هیچ وقت تمام نخواهد شد.

مرد موتور کلاب گفت: «خب، نمی­دونم باید چه کار کنم.»

هاری گفت: «دس بکار شو و چرخ زاپاسو بزار. شاید بعد فکری برایش بکنم. حالا یک چرخ پنچر بهتر از دوتاس.»

بعد دیانا نمی­ توانست کلید ماشین را پیدا کند. هنوز کلی عصبی بود. بعد کلیدها را پیدا کرد؛ در کیفش.

تعمیرکار موتور کلاب چرخ زاپاس را در صندوق عقب پیدا کرد، آن را بیرون آورد و گفت: «این چرخ باد نداره. کسی بادشو خالی کرده.»

تعمیرکار یک پمپ هوا بیرون آورد و آن را باد کرد. دوباره خالی شد.

تعمیرکار گفت: «این چرخ پنچره.»

دیانا برای یک بار هم که شده ساکت بود.

سه چرخ پنچر.

هاری با خنده گفت: «ها ها، لعنتی، این ماشین لعنتی را آتش می ­زنیم و همین جا می­ذاریمش.»

تعمیرکار موتورکلوب گفت: «نه، صبر کنین» و به طرف دیانا برگشت.

«همین نزدیکیا زندگی می­ کنی؟»

«بله، چند کیلومتری.»

«می­تونم ماشینو بکسل کنم و بزارمش در خونه­ ت.»

دیانا گفت: «می­ شه؟ خیلی خوبه.»

هاری فکر کرد کابوس روی کابوس، نه، نه، نه، نه.

هاری گفت: «نه.» و بعد فکری کرد و گفت: «تقریبن چهار پنج کوچه اون ورتر یک پنچرگیری هس. ماشینو بکسل می­ کنیم اونجا و فردا همه چی رو درست می­ کنیم.»

تعمیرکار موتور کلاب گفت: «برا من فرقی نداره، می­ دونم پنچرگیریه کجاس.»

هاری گفت: «عالی، پس همین کارو می­ کنیم.» او و دیانا سوار ماشین بکسل شدند.

تعمیرکار موتور کلاب ماشین را به پنچرگیری رساند و بعد غیب شد. آلفا رومئو با چر­خ­ های پنچرش درست بیرون ساختمان پارک شده بود.

هاری گفت: «خب، می­ تونیم یه کاغذ بزاریم روی شیشۀ جلو زیر برف­پا­کن و یه کاغذ دیگه هم زیر در پنچرگیری. در این صورت حتمن می­ بیننش.»

دیانا پرسید: «چی بنویسیم؟»

«به شون بگو که چرخ لازم داری. بگو که فردا بر می ­گردیم. شماره تلفن خودت و منو هم بزار.»

دیانا از داخل ماشین چند برگ کاغذ آورد و آن­ها را روی کاپوت آلفا رومئو گذاشت و شروع کرد به نوشتن. مدتی طولانی می­ نوشت. بعد برگه را به هاری داد. روی هر برگ ۱۸ تا ۲۰ سطر نوشته بود. هاری نمی ­دانست چی نوشته است. یک برگ برداشت و آن را زیر برف­ پاک­ کن قرار داد و با برگ دیگر در دست به طرف دفتر تعمیرگاه رفت.

دیانا فریاد زد: «چه کار می­ کنی؟ بندازش تو صندوق پستی.»

هاری گفت: «نه.» و کاغذ را با روی نوشته به بالا، زیر در سر داد، که دیده شود. لازم بود هر اقدامی برای جلوگیری از سوءتفاهم انجام شود.

هاری دیانا را به خانه ­اش رساند. به او گفت که صبح فردا م ی­آید، چرخ ­هایش را عوض می­کند و بعد همه چیز درست می­ شود.

وقتی به خانۀ خود برگشت ساعت ۴ و ۳۵ دقیقه صبح بود. چندان دیر نبود. یک شیشه شراب خوشمزه باز کرد و یک گیلاس بزرگ برای خودش ریخت. بعد یک گیلاس دیگر. شراب به آرامی پائین رفت. البته تلاش برای فراموش کردن چیز درک­ نشدنی نامردی بود، اما به همان نسبت ضروری هم بود.

صبح هاری به تعمیرگاه تلفن کرد و به آن­ها گفت که می­ خواهد بیاید تا برای آلفا رومئو چرخ بخرد. مرد گفت: «البته، نامه ­تان را خواندیم.»

تقریبن ساعت ده هاری به خانۀ دیانا رسید.

وقتی که به در باز خانه نزدیک شد دیانا صدای نزدیک شدنش را شنید.

«خدای بزرگ، خدای من! دیگه طاقت ندارم! می­ خوام بمیرم!»

هاری داخل شد.

«چی شده دیانا؟»

«من نمی­ توانم اینجا را همین­ جوری بزارم و برم.»

«چی شده؟»

«نمی ­بینی؟ کف زمین پر از گه و شاشه! توالت سر رفته!»

«خب، تمیز می­ کنیم.»

«راه توالت گرفته و من پمپ مکنده ندارم! هیچیم ندارم که بتونم کف زمینو خشک کنم باهاش! نمی­ تونم بیام من!»

هاری فکر کرد، امروز شنبه است، اگر امروز ماشینش درست نشه تا دوشنبه باید اونجا باشه و در این صورت مشکلات پیچیده ­تر می­ شوند.

هاری گفت: «یه چیزای برات جور می­ کنم.»

«کجا می­ خوای بری؟  می­ خوای کجا بری؟»

هاری گفت: «الان بر می­ گردم.»

وقتی ماشین می­ راند به این فکر می­ کرد که از کدام جهنم دره چند تا حوله بخرد.

یک فروشگاه بزرگ دید، پارک کرد، پیاده شد. درهای فروشگاه تازه باز شده بودند. همراه با مشتری­ هائی که دم در منتظر بودند وارد شد.

هاری قسمت حوله­ ها را پیدا کرد. سه تا از بزرگ­ترین حوله ­ها را برداشت و با کارت ویزا پولش را پرداخت. خمار بود.

از خانم فروشنده پرسید پمپ مکنده از کجا پیدا کند.

او گفت: «قسمت فلزات، دو تا کریدور به چپ، بعد طبقۀ پائین…»

هاری به قسمت فلزات رفت. بین اجناس پمپ مکنده پیدا نکرد. در این بخش فروشنده­ ای نبود. به بخش یدک ماشین رفت و آنجا فروشنده او را دید، به او پشت کرد و دور شد. در گوشه ­ای از یکی از راهرو به یک فروشنده برخورد.

«ببین، تو قسمت فلزات فروشنده ندارن؟»

«فکر نمی­ کنم.»

«تو این فروشگاه پمپ مکنده گیر میاد؟»

«اگه باشه تو قسمت فلزاس.»

«اونجا نبود.»

«در این صورت از اون چیزائیه که باید سفارش داد.»

هاری از فروشگاه خارج شد و یک کم با ماشین دور زد. بعد یک بقالی دید. پارک کرد و داخل شد. صبح گرمی بود و خماری پس از مستی باعث شد تا بی­اندازه عرق بریزد. چند تا پمپ مکنده دید. اما ابلهانه بود. خیلی کوچک بودند قیمت­ شان فقط یک دلار بود. فکر کرد شاید تا چیز بهتری پیدا کنم بد هم نباشه. پمپ کوچک را خرید و به طرف خانۀ دیانا رفت.

گفت: «بیا، چن تا حوله و یه پمپ مکنده.»

«اوه این پمپو نمی ­تونم من استفاده کنم! آه، می­ خوام بمیرم!»

بعد جیغ کشید. وقتی جیغ زدنش تمام شد هاری گفت: «الان بر می­ گردم.»

«کجا می­ری؟»

«الان بر می ­گردم.»

«آه، با این خونۀ شلوغ چه کار کنم؟»

«الان بر می­ گردم.»

هاری سوار ماشینش شد و دوباره راه افتاد. فروشگاه وسایل آشپزخانه دید، پارک کرد، داخل شد. یک پمپ مکنده پیدا کرد! یک پمپ سیاه خیلی خوشگل! پولش را نقد پرداخت و آن را برداشت و سوار ماشین شد.

در خانۀ دیانا گفت: «اینم یه پمپ درس حسابی! ببین!»

دیانا آن را گرفت.

هاری گفت: «صبر کن، من درستش می­ کنم.»

اما دیانا دیگر پمپ مکنده را در دست داشت و به توالت ور می­رفت. آب که شتک می­ زد او هق هق گریه می­کرد. کمی مکث کرد تا سیفون توالت را بکشد، دوباره با پمپ مکنده مشغول ور رفتن به توالت شد. آب تیره تا لبۀ توالت بالا می­آمد و هاری در ذهن خود می­ گفت یا خدای بزرگ، بعد، در لحظۀ آخر آب در توالت چرخ زد و پائین رفت. توالت تمیز شد.

هاری گفت: «آهان، حالا دیگه درستش کردیم.»

دیانا فریاد زد: «نمی­ تونم باهات بیام! کف زمینو نمی­ تونم تمیز کنم! نمی­ دونم چه کار کنم! چه کار باید بکنم؟»

«حوله که داری.»

«این حوله­ های خوشگلو دلم نمیاد باهاش کف زمینو خشک کنم!»

«چی می­ خوای؟»

«دستمال کاغذی!»

«الان بر می­ گردم…»

هاری پرید داخل ماشین و دوباره به بقالی برگشت. رل دستمال کاغذی پیدا کرد. چند نوع مختلف دستمال کاغذی خرید. بعد به خانۀ دیانا برگشت. با خود فکر کرد حالا دیگه چی می­تونه بگه؟

«نمی­ تونم این کفو بشورم، خدای من، من نمی­ تونم کف توالتو بشورم!»

«چرا؟ مشکل چیه؟»

«مایع شستشو ندارم! بدون مایع شستشو چطور می­ تونم اینجا رو بشورم؟»

«فکر کردم شاید یه کم مایع داشته باشی.»

«هیچ ندارم!»

«الان بر می­ گردم.»

فشار خماریش بدتر می­شد. پرید داخل ماشین، سیگاری روشن کرد، برای یک دقیقه احساس کرد حالش حسابی بهم می­ خورد. بعد دوباره به بقالی برگشت. سه نوع مایع شستشو خرید. دختر فروشندۀ قبلی پای صندوق بود، اما او را بجا نیاورد. شاید هم فکر کرد او دیوانه است.

با مایع شستشو دوباره برگشت به خانۀ دیانا.

به دیانا گفت: «من می­ خوام برم یه روزنامه بخرم.»

دوباره پرید داخل ماشین، به بقالی برگشت و از جاروزنامه­ ای خارج از مغازه یک روزنامه برداشت. بعد دوباره برگشت. روی یک صندلی بیرون از خانه نشست و روزنامه خواند. دهانش حسابی خشک بود و در شکمش انقلاب. صفحۀ اول، ستون سردبیر و صفحۀ ورزشی را خواند.

بعد شنید که دیانا می­گوید: «فقط یه دوش بگیرم بعد می­ ریم.»

گفت: «باشه.»

آلفا رومئو با چرخ­ های پنچرش آنجا بود و هاری به دفتر تعمیرگاه رفت تا کارها را ردیف کند. سه تا لاستیک لازم داشتند و چرخی که کمتر مستهلک شده بود را به عنوان چرخ زاپاس در صندوق عقب گذاشت، متشکرم.

فروشندۀ فهمیده ­ای بود.

«یک ساعت دیگه برگردین ماشینتون حاضره.»

رفتند به اغذیه ­فروشی زنجیره ­ای سیزلر رفتند و کباب مرغ چینی خریدند، کباب مرغِ دوبله. دیانا یک سالاد و آیس تی هم برداشت. هاری قهوه. رستوران کاملن پر بود.

هاری گفت: «یواشتر بخور، یک ساعت فرصت داریم.»

یک ساعت را به هر ترتیبی بود سپری کردند. هاری بیش از آن چه لازم داشت قهوه نوشید. حس کرد می­ خواهد بالا بیاورد.

به تعمیرگاه برگشتند. ماشین هنوز آنجا بود، دست نخورده، چرخ­ هایش هنوز پنچر بودند.

هاری برگشت پیش فروشندۀ با حال.

به او گفت: «به ماشین که دس نزدن.»

«نزدن؟»

فروشنده از پشت پیشخوان رفت و از لای در فریاد کشید: «ببین ادی، اون آلفا رو بیارش اینجا، باشه؟»

فروشنده برگشت و به هاری گفت: «ببخشید آقا، همین الان درستش می ­کنیم!»

هاری پیشنهاد کرد که: «توی ماشین من می­شینیم و منتظر می­ شیم.»

رفتند داخل ماشین نشستند و منتظر شدند. هنوز کسی به آلفا دست نزده بود. مردهای مختلف با اونیفورم­ های سفید دور می­ گشتند. بعضی­ ها قهوه می ­نوشیدند. بعضی­ ها ایستاده بودند و سیگار می ­کشیدند و با هم گپ می ­زدند. یک نفر هم با تلفن صحبت می­کرد.

بعد مردی چاق با اونیفورم سفید نمی­دانم از کجا پیدایش شد. پرید توی آلفا رومئو و آن را روشن کرد.

دیانا فریاد کشید: «می­ خواد چی کار کنه؟»

هاری گفت: «می­ خواد ماشینتو ببره رو جک»

«این طوری نمی ­تونه ماشینو حرکت بده، نمی­ تونه با چرخای پنچر بروندش! این طوری رینگشو غر می­ کنه! بهش بگو نکنه این کارو!»

«مسافت کوتاهه، رینگ چیزیش نمی­ شه.»

مرد چاق ماشین را به آرامی به طرف جک راند.

«ماشینمو خراب می ­کنه، نزار حرکتش بده!»

هاری سرش را پائین انداخت و به فرش زیر پایش زل زد. نمی­ خواست مانع تعمیرکار شود.

وقتی که سرش را بلند کرد ماشین نزدیک جک پارک شده بود. مرد چاق را دید که از ماشین بیرون آمد و رفت. مرد چاق پنج دقیقه غایب بود. وقتی برگشت در یک دستش یک ساندویچ بود و در دست دیگرش یک کوکاکولای بزرگ. از کنار آلفا رد شد و از یک در خارج و بعد ناپدید شد. هاری در را به آرامی باز کرد و باز رفت تا با فروشندۀ داخل دفتر حرف بزند.

دیانا گفت: «مزاحم شون نشو، ممکنه اذیت بشن.»

«شاید حق با تو باشه.»

آنجا نشستند. ده دقیقۀ دیگر که گذشت یک مرد لاغر ظاهر شد. داشت سه چرخ نو را می­غلتاند.

دیانا گفت: «به ش بگو که پیچای چرخو را با آچار برقی سفت نکنه.»

هاری به طرف مرد لاغر رفت و آن را گفت.

مرد گفت: «بسیار خوب.»

هاری به ماشین برگشت. مرد لاغر یکی از چرخ­ ها را عوض کرد، و بعد رفت.

هاری با خود فکر که خدای بزرگ. همۀ نشانه­ ها حکایت از این داره که امروز روزی است که من مورد آزمایش هستم که آمادگیم برای یک دنیای دیگر سنجیده شود.

بعد مرد لاغر در حالی که سیگار خیلی بلندی دود می­ کرد برگشت.

کسی را بلند خطاب کرد: «ببینم مونتی، امشب می­ خوای چه کار کنی؟»

از جائی پاسخ آمد که: «ما یه قرار دوبله داریم، می­ خوایم بریم اوریون. می­ دونی اوریون کجاس؟»

«البته که می­ دونم اوریون کجاس!»

بعد، ناگهان از بلندگوها صدای موزیک آمد. صدا تقریبن بلند بود. زنی آواز می­ خواند، اما کلماتش شنیده نمی­ شدند. موزیک ادامه داشت. آواز تمام شد و یک مرد شروع کرد به خواندن. هاری واقعن می­ خواست بالا بیاورد.

بیست دقیقه موزیک پخش شد، بعد مرد لاغر با موزیک در متن با فریاد به آنها گفت:

«خیلی خوب، حاضره!»

هاری با خود فکر کرد، وقتش بود، بالاخره موفقیت! پایمردی کردیم ما. پشت سر گذاشتیم. بر همه چیز غلبه کردیم.

هاری به دفتر تعمیرگاه رفت و حساب را پرداخت. حالش معرکه بود. با فروشنده شوخی کرد. عاشق فروشنده بود. مردها همه برادر بودند. جهان باشکوه بود. او آزاد بود.

پیش دیانا برگشت.

«خب، ماشینت نو شد. سه تا لاستیک نو. یک هفته پیش هم که رنگ شده و هفتۀ قبلش هم کاپوتش عوض شده بود. ماشینت خیلی خوب شده.»

دیانا داخل ماشین خود نشست و آن را روشن کرد.

گفت: «متشکرم، و بابت همه چیز متأسفم. این آخریا همه چی پائین و بالا بود.»

«فراموش کن. الان همه چیز درسته دیگه. مواظب روندنت باش. بعدن بهت تلفن می ­کنم، حالا می­رم خونه که چن ساعت بخوابم.»

«بازم ممنون…»

«بسیار خوب دختر، بعدن می­ بینمت.»

دیانا به طرف خروجی راند. کمی برای هاری دست تکان داد و هاری با تکان دست به او جواب داد.

بعد دم در توقف کرد. شروع کرد به بوق زدن و با چشمانی آمادۀ اشک ریختن از پنجرۀ سمت راننده به هاری زل زد.

هاری دوید جلو.

«چی شده؟»

از پشت شیشه گفت: «متأسفم اما نمی­ تونم این ماشینو همین جوری برونم!»

«چطوره؟»

«صدای رنده می­ ده! گوش کن!» کمی ماشین را به جلو راند.

درست بود. آن صدا را با وجود صدای بلند موزیک هم می­ شد شنید.

هاری به او گفت: «دنده عقب بگیر دوباره برگرد تو.»

هاری رفت پیش مرد لاغر و برایش از صدای رنده گفت.

او گفت: «اوه، الساعه درستش می­ کنم، یه کم ظریف­ کاری می­ خواد.»

مرد لاغر چرخی که صدای رنده می­داد را باز کرد، توی آن را نگاه کرد، دوباره آن را سوار کرد. حالا دیگه صدا نمی­ ده.

دیانا دوباره سوار شد و از خروجی بیرون زد. دست تکان داد، هاری هم دست تکان داد. هاری نفسی کشید و منتظر ماند. آلفا رومئو وارد ترافیک و از نظر گم شد.

هاری به خانۀ خود برگشت، وانی گرفت و یک آبجو نوشید. شانس داشت. تلویزیون یک مسابقۀ خوب در وزن میانه نشان می­داد. هنوز زنده بود. نور خورشید غروب از لای پنجره به داخل پاشید و او را در تلالؤ خود غرق کرد. اوضاع مرتب می­ شد. یک ساندویچ تخم مرغ با فلفل سبز درست کرد. بعد از حدود یک ساعت به دیانا تلفن کرد.

پرسید: «همه چی خوبه؟»

دیانا گفت: «بله، اما نگران گربه­ م بودم. این سگای نر اونو به وحشت انداختن، حرومزاده ­ها. اما حالا اون اینجاس. حالش خوبه.»

«خوب…»

«مامان همین حالا تلفن کرد. همانطور که برنامه ریخته بود هفتۀ دیگه میاد دیدنم. و گفته که بخاطر این که اجازه می­دی در اتاق مهمان­ هات بخوابه یه بار دیگه ازت تشکر کنم. تو خونۀ معرکه ­ای داری.»

«خواهش…»

«او فقط سه روز می ­مونه، بعدش می­ره سمت شمال.»

«بسیار خوب.»

«من ساعت رسیدنش به فرودگاه و این چیزا رو دارم. می­دونی، اون داره پیر می­شه. هفتۀ قبل از پله­ ها افتاد و یه استخون پاش شکست. شاید حالا مجبور باشه تو صندلی چرخ­دار بشینه.»

هاری گفت: «ما ازش نگهداری می­ کنیم.»

«می­ خوام چن تا پرده برا اتاق خوابش بخرم. از تو خیابون می­ شه اون تو را دید، این خوب نیس.»

«بسیار خوب.»

«و بازم ممنون.»

«فراموش کن.»

موقتن با هم خداحافظی کردند. هاری رفت و یک آبجوی دیگر آورد. بعد بیرون رفت و روی پله نشست و یک سیگار کشید. داشت تاریک می­ شد. هاری تاریک شدن هوا را دوست داشت. هر چه تاریک­ تر، بهتر. سیگارش را کشید و جرعه­ ای آبجو نوشید. بعد از ۱۸، ۱۹ ساعت اولین بار بود که حالش خوب بود. تقریبن خیلی خوب. و او به خود اجازه داد که از این وضع بخوبی لذت ببرد. احساس کرد لذت به سراغش می‌آید. تاریکی و آرامش. آه، آه، آه…