او زن­ ها را می­ زند

منتشرشده: 15 اوت 2015 در بوکاوسکی
چارلز بوکاوسکی
از «غیبت قهرمان»

فارسی: طاهر جام برسنگ


خوش کردم پس از مدت ها وبلاگم را تازه کنم با این مطلب که یک سالی پیش تر ترجمه شده و از اون وقت هم رفته بود لای بقیۀ فایل ها قائم شده بود.

فارسی این کار را اگه بشه به کسی تقدیم کرد، دوست دارم به فرهاد قادری عزیزم تقدیمش کنم.
absence of the hero

می­ دانید، نویسنده­ ها می­ رسند و در می­ زنند، اغلب نویسنده­ های بد، و بخاطر دارم یکی از این نویسنده­ های بد که بعد از نوشیدن آبجوی مبسوطی عصبانی شد و گفت: «ببین بوکاوسکی، انتظار نداری که همۀ چرندیاتت را باور کنیم!» پرسیدم: «کدوم چرندیات؟» «همۀ این مزخرفات دربارۀ ولگردی ­هات و کارای مختلف، و همۀ اون ز ن­ها، و چرندیاتی که می­ گی دربارۀ ده سال ننوشتن و مشروب خوردن تا حد افتادن به بیمارستان و خونریزی از مقعد و دهنت.» این بابا واقعن عصبانی بود. توی زندگیش آن قدرها ماجرا نداشت بنابراین نمی­توانست باور کند که مردهای دیگر زندگی متفاوتی داشته باشند. این که بیشتر مردها با زندگی یا با خلاقیت­ شان قمار نمی­ کنند اشتباه من نیست. و حاصل این قمار نکردن نوشته­ ها و نویسند­ه های ملال­ آور است.

کارخانه­ ها، کشتارگاه­ ها، انباری­ ها از ابتدا انتخاب نشده بودند، بعد انتخاب شده بودند، همین طور زن­ ها و مشروبات. آره و نه. همۀ این­ ها تغییرات بودند و تغییراتی محدود، همین طور ولگردی شبانه روزی در یک بار و پادوی و ساندویچ خریدن و بزن بزن با متصدی بار در کوچه. این­ ها مشق­ های ادبی من بودند، همین طور زندگی در اتاق­ های کوچک با سوسک­ ها، یا با موش­ های ریز و درشت، و همین طور گرسنگی و دلسوزی برای خود و انزجار. اما منشاء داستان­ ها و شعرها و برخی خوش ­شانسی­ ها همین­ها بودند؛ نه خوش­ شانسی­ های فراوان بلکه خوش ­شانسی­ های اندک، و اگر خوش­ شانسی دیر آمد، بگیر در سن ۵۰ سالگی، برایم بهتر بود. می­ دانید که هاکسلی در «نکته ضدنکته» می ­گوید: «هر کسی در ۲۵ سالگی می­ تواند نابغه باشد، اما در سن ۵۰ سالگی برای نشان دادن نبوغ باید کار کرد.» بسیاری در ۲۵ سالگی نابغه­ اند، کشف می­ شوند و ضایع. نویسنده ­های زیادی نیستند که مسیر را طی کنند؛ نویسنده ­های بد به نوشتن ادامه می­ دهند و نویسنده ­های خوب ضایع می­ شوند: با تولید بیش از حد، تحسین بیش از حد، با هل دادن بیش از حد، و با کله ­ای چاق و فرسوده.

خدایان با من خوب بودند. من را حفظ کردند. مرا زنده نگه داشتند و زندگی دادند. برایم خیلی سخت بود که از کشتارگاه یا کارخانه بیرون بیایم و برسم خانه و شعری بنویسم که بیانگر آن چه باشد که در درون دارم. و خیلی­ ها هستند که شعرهایی می­ نویسند که کاملن منظورشان نیست. من هم این کار را می­ کنم، بعضی اوقات. زندگی دشوار سطرهای دشوار می­ آفریند و منظورم از سطرهای دشوار سطرهای حقیقی و خالی از تزئین هستند.

خدایان هنوز با من خوبند. هنوز زیرزمینی هستم اما نه آنقدرها زیرزمینی که کاملن به خاک سپرده شده باشم. تنها باری که در سان فرانسیسکو شعرخوانی داشتم ۸۰۰ نفر آمده بودند و ۱۰۰ نفر از آن­ها با دسته­ گل های ارزان آمده بودند که برایم پرت کنند. با احتساب هر نفر دو دسته گل، گل­های ارزان چندان بد بو هم نبودند. خدایان در مواردی که واکنش افراطی نشان دادم هم خوب بودند با من – جمعیت یا کاملن موافق من بودند یا این که کاملن از من نفرت داشتند. خوشبختی همین است. و موقع شعرخوانی زمانی که کسی فحشی زشت نثارم می­ کرد تقریبن همانقدر لذت می­بردم که یکی از حضار بطری شراب بدستم می­ داد. من آن­جا بودم و جمعیت می­ دانست که من آنجا هستم. من یک پروفسور آراسته نیستم با خانه­ ای بر فراز تپه­ ها و یک زن پیانو نواز.

همیشه کسی هست که زبان به بدگوئی باز کند و بیشتر بدگویان نویسنده گانی هستند که برای به خاک سپردنت عجله دارند. «اوه، بازم سوتی داد.» «اوه الکلی وحشتناکیه!» «او زن­ ها را کتک می­ زند.» «برای من چاقو کشید.» «بدون پر کردن برگ درخواست یک هزار چوب کاسب شد.» «از خدمتکارها نفرت دارد.» «دروغ می­ گوید.» «حسود است.»  «کینه­ توز است.» «مریض است.»

بسیاری از این بدگویان یا تقریبن صاف شیوۀ نگارشم را کپی می­ کنند یا این که تحت تأثیر آن هستند. سهم من نرم و ساده کردن شعر بود، برای انسانی ­تر کردن آن. کار آن­ها را برای دنبال کردن شعر آسان کرده ­ام. به آن­ ها آموخته ­ام که می­ شود همانطور که یک نامه می ­نویسند، شعر بنویسند، که شعر می­ تواند حتا سرگرم ­کننده باشد، و این که شعر لزومن چیز مقدسی نیست. در حال حاضر بیشترین ترسم از این است که افراد زیادی وجود داشته باشند که شبیه چارلز بوکاوسکی می ­نویسند، یا بهتر است بگویم که تلاش می­ کنند تا شبیه چارلز بوکاوسکی بنویسند. اما من هنوز بهترین چارلز بوکاوسکی دنیا هستم و سبک نگارش مانند زندگیم در تغییر و تنظیم است، که کسی به من نرسد. فقط بابا عزرائیل می ­تواند به من برسد، و مشروب­ خواری را نصفه نیمه ترک کرده­ ام تا کسانی که از من نفرت دارند، مدتی طولانی تر از دستم عذاب بکشند. در حالی که کپی­کارهام از الکلیسم می ­میرنند، می­ خواهم نیمه شب به میدان­ های تندرستی بلغزم. آه، من باهوش هستم.

برایم پیدا کردن قهرمان بسیار دشوار است، بنابراین باید قهرمان خود را بسازم: خودم. این کار شب­ های بعضی را تلخ می­کند. و روزهاشان را. هر کسی باید انعطاف­ پذیر باشد، آماده برای تغییر، اما تغییرات در اثر تمایل رخ نمی­ دهند. حرکت باید طبیعی باشد و از زندگی نشأت بگیرد. متأسفم اگر این حرفم بوی زهد می ­دهد اما فکر می ­کنم که منظورم را متوجه بشوی. بسیار به کارهای کنوت هامسون فکر می­ کنم به عنوان مردی که رشد کرد و وسعت یافت، هر چند که اولین کتابش قحطی جالب ترین­ شان بود، اغلب کارهای بعدیش تحسین می­ شود چون در آن­ها رشد، هوای سپیده، دره­ ها، زن­ ها، رنج و شوخی و فقدان مزخرفات را می ­توان حس کرد. تردید دارم که بخواهم کنوت هامسون دیگری باشم؛ من تنبل­ تر از این حرف ­ها هستم؛ دوست دارم که بعد از ظهرها را دراز بکشم و به سقف زل بزنم یا ریش نرم خود را بمالم. من فقدان همت دارم و شاید برای کلمه بسیار صبر می­ کنم، اما نه برای تحسین­ کننده­ ها و نه برای ملامت­ گویانم، در یک منطقۀ معین محصور نیستم، پس وقتی می­خواهی از چارلز بوکاوسکی سخن بگوئی، فقط می­ توانی از چارلز بوکاوسکی دیروز حرف بزنی. چیزی را امروز پرتاب خواهم کرد که فردا به تو می­ رسد و برای مدتی نخواهی فهمید که چیست.

به مدعیان می­ گویم، به ادعاهاتان بپردازید؛ به تحسین­ گران می­ گویم به تحسین­ تان ادامه دهید؛ به زن­ هائی که من را دوست دارند می­ گویم که به دوست داشتنم ادامه بدهید؛ به مارینا می­ گویم؛ برو و زنی شگفت­ انگیز شو؛ به ماشینم می­ گویم که از کار نیفت که مجبور نشوم یک ماشین دیگر بخرم؛ و به ماشین تحریرم می­ گویم که به من چیزهای بیشتری بگو، چیزهای بیشتر و باز هم بیشتر، چیزهای گوناگون، برو جلو، پیش…

مقدس یا غیرمقدس، موضوع این است، و هر چیز که بتوانم همین الان به تو بگویم. حالا دیگر گرسنه هستم و می­ خواهم ساندویچ بخورم. خردل تند خیلی زیاد را دوست دارم، تو دوست نداری؟

 

دیدگاه‌ها
  1. فرهاد قادری می‌گوید:

    این که بیشتر مرد ها با زندگی یا با خلاقیت شان قمار نمیکنند مشکل من نیست.
    طاهر عزیزم ممنون از مهربانی زلالت

  2. mino می‌گوید:

    بسیار خوشحالم که مطالب جدید میگذارید و امیدوارم ادامه داشته باشد. ممنون و سپاس

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s