بایگانیِ اکتبر, 2015

«مترسک» مجموعۀ بیست داستان بسیار کوتاه است از نویسندۀ سوئدی-شیلیائی ملکر گری که به تازه‌گی از سوی انتشارات نورلن و اسلوتنر Norlén & Slottner منتشر شد. «اعادۀ حیثیت»، «آینه»، «پولیفموس»، «روح»، «ستارۀ دنباله‌دار»، «چشم»، «طوطی»، «زیج‌نشین»، «بادبادک»، «بمب»، «بهشت»، «پوزۀ خوک»، «گل»، «خواب»، «باتلاق»، «جالوت»، «کوچه»، «مترسک»، «تاریکی» و «شلاق‌زن» عناوین داستان‌ها هستند که بلندترین آن‌ها شش صفحه و کوتاه‌ترین‌شان یک صفحه از کتاب را در بر می‌گیرند.
ملکر بنت اینگه گری Melker Bent-Inge Garay نویسندۀ این کتاب در سال ۱۹۶۶ در شیلی متولد شده و از چهار سالگی، یعنی از سال ۱۹۷۰ به همراه خانواده به سوئد مهاجرت کرده و امروز در شهر نورشوپینگ ساکن است. تحصیلاتش در رشته های علوم انسانی و تئولوژی است و در آثارش پرسش های عمیق فلسفی به وفور یافت می شود.garay_3 علاقۀ عمیق او به دریافت معنی زندگی و نور و ظلماتی که با حضور خود در مسیر اغلب دشوار زندگی انسان سایه می‌افکنند، چون خطی قرمز در رمان‌ها و نوول‌هایش دیده می‌شود.
در مجموعه داستان جدیدش «مترسک» نیز این خط بطور برجسته نمایان است. داستان‌‌های مجموعه کوتاه هستند و به نحوه فریبنده‌ای ساده با سبک ویژۀ ملکر گری. هر کدام از این داستان‌‌ها بیرحمانه جنبه‌های شر ما را به شلاق می‌کشند. محتوای داستان‌‌ها بیشتر دروغ‌‌هایی را هدف قرار می‌‌‌دهند که ما انسان‌ها مرتبن خود را به آن‌ها مسلح می‌کنیم که قادر به نگاه کردن در چشم‌های خود باشیم.
داستان «آینه» از این مجموعه واکنش آینه در مقابل ما را نشان می‌‌‌دهد که هر چه هست، واکنش زیبائی نیست. حتا نظر «طوطی» در داستانی به همین نام، در مورد قدرت تفکر ما هم نظر مثبتی نیست.
ملکر گری در تحلیل خودپسندی انسان و فقدان درک برای محیط خود، یک دنده است و به شیوه‌ای ساده و موقت خواننده را روانه می‌کند به غروبی درونی، جائی که حاکمیت تاریکی بر پاست.
این شاید غم‌انگیز باشد، اما در واقع داستان‌های ملکر گری خالی از طنزی تلخ که گزنده بر می‌آید و بر بخش‌های تیرۀ نوول نور می‌افکند هم نیست. نخستین داستان این مجموعه، «اعادۀ حیثیت»، در این زمینه مثال مناسبی است که در آن پائولو در جستجوی دلجوئی کسانی است که او را آزرده‌اند. در این داستان‌ها به وفور از شوخی‌‌های ساده بهره گرفته می‌‌شود؛ شوخی‌‌های ساده از آن دست که در نمایش‌های خنده‌دار بکار گرفته می‌شوند، اما زمانی که متوجه می‌شویم که خودفریبی‌های پائولو درست از جنس دروغ‌های خود ماست و شاید در واقع خود ما درست در همان موقعیت پائولو هستیم، خنده در گلویمان گیر می‌کند.
نوول‌های مجموعۀ مترسک ما را با جنبه‌هایی از خود روبرو می‌کند که ترجیح می‌دهیم پنهان‌شان کنیم یا این که به فراموشی بسپاریم‌شان. اما توانائی نویسنده در این است که بدون بلند کردن چماق‌های مرسوم اخلاقی ما را با جنبه‌های دروغ خود رو در رو قرار می‌دهد. به نوشتۀ منتقدان سوئدی، ملکر گرای در این مجموعه بخوبی از عهدۀ اداره کردن فرم دشوار نوول کوتاه بر بیاید و باز بنا بر داوری منتقد سوئدی الیزابت برنستروم Elisabeth Brännström حتا در کوتاه‌ترین داستان این مجموعه، ساختار و تمرکز داستان بخوبی حفظ شده است.
«مترسک» مجموعۀ معقولی است برای اندیشیدن به پرسش‌های فلسفی جدی و اگزیستانسیالیستی.
فارسی «اعادۀ حیثیت» را از این مجموعه میخوانیم:

Fagelskramman_stor

بالاخره پائولو را به داخل راه دادند، و حالا وسط سالن ایستاده بود. دور تا دورش زن و مرد و کودک نشسته بودند و با کنجکاوی او را تماشا می‌کردند.

ناگهان یک مرد چاق با شاربی مرتب و خوب شانه خورده پرسید: فرمایش شما چیه؟

پائولو کمر صاف کرده بود، طوری که انگار می‌خواست به حضار نشان بدهد که البته که می‌داند برای چه آن‌جاست؛ و بعد گفت:

  • من تنها به یک دلیل اینجا هستم.

مرد چاق در حالی که او را برانداز می‌کرد پرسید: و می‌شود پرسید آن یک دلیل چیست؟

  • که از من اعادۀ حیثیت شود.

پائولو از این مقدمه‌چینی راضی بود و بابت این که امور بخوبی پیش رفته تعجبی نکرد، چون برای این نمایش ساعت‌ها خود را آماده کرده بود.

یک زن با دماغی نوک تیز پرسید: از بابت چه می‌خواهد اعادۀ حیثیت بشود؟

  • برای این که همۀ شما عمیقن مرا رنجانیده‌اید.

یک بچۀ کوچک پرسید: «راست می‌گی؟» و زبانش را برای او در آورد.

پائولو گفت: «بله» و سعی کرد نگاهش را بدزد از آن بچۀ بی‌تربیت که حالا با پوزخندی به او زل زده بود.

مرد چاق سینه‌ای صاف کرد و با خشمی آشکار به پائولو پرید که:

  • ولی استدعا می‌کنم! توضیح بدهید چطور شما را آزرده‌ایم؟
    پائولو جواب داد: «با اشتیاق» و یک قدم به جلو برداشت.

سکوت مطلق بر سالن حاکم بود. همه به او خیره بودند، یواشکی لبخند می‌زدند و با چشمکی به هم می‌فهماندند که همگی شکست او را می‌خواهند. اما پائولو آن‌ها را ندید چون ذهنش درگیر منظم کردن حرف‌هایی بود که می‌خواست بزند. از خود پرسید چی بود؟ و سعی کرد به نقشه‌ای که روزهای پیش به دقت کشیده بود فکر کند. بله، سرانجام شب گذشته برایش روشن شد که شکایت خود را چگونه مطرح کند. اما حالا انگار که درست نمی‌دانست از کجا باید شروع کند.

چاقالو که یک سیگار روشن کرده بود و دود آن را طوری بیرون داده بود که در هوا دایره‌های کوچکی بسازند، دایره‌هائی که باعث شده بودند بچه‌هائی که در سالن بودند دهان‌هاشان از تعجب باز بماند، فریاد کشید: ما به گوشیم!

پائولو شروع به صحبت کرد اما هر چه بیشتر می‌گفت، مطلب را بیشتر می‌پیچاند. حرف‌هایش بی‌ربط بودند و لکنتی که گاه برای ادای بعضی کلمات داشت هم اوضاع را بدتر کرده بود. سرانجام سرفه‌اش گرفت چون انگار دود سیگار داخل سالن به ریه‌هایش رسیده بود و او را مجبور به درخواست یک لیوان آب کرد.

چاقالو غرید که «به او آب بدهید!» و با نارضایتی به پائولو نگاه کرد.

مرد لاغری با صورتی کشیده بلند شد و برای پائولو یک لیوان آب آورد. وقتی که لیوان آب را به طرف پائولو گرفت، به چشم‌هایش نگاه کرد و زیر لب محرمانه‌طور گفت که همه چیز درست خواهد شد.

پائولو هم زیر لب پرسید «این طور فکر می‌کنید؟» و احساس کرد کمی جرأت پیدا کرده است.

  • درست می‌شه… اما نه کار تو… کار بقیۀ کسائی که بهشون تهمت مردم‌آزاری زده شده.

مرد با صدائی که به سختی شنیده می‌شد این را گفت و بعد دور شد.

پائولو در حال نگاه کردن به مرد به حرفی که او زده بود فکر می‌کرد. بعد از خود پرسید که آیا درست شنیده است.

مرد چاق دوباره فریاد زد: «به گوشیم!» و باز به سیگار خود پکی زد.

در آن لحظه همه چیز برای پائولو روشن بود، چون حالا دقیقن می‌دانست که می‌خواهد چه بگوید. به جلو خم شد تا لیوان را بگذارد، بعد قامت خود را صاف کرد چون دیگر وقت آن بود تا درخواست اعادۀ حیثیت کند. اما همان آن دچار تردید شد و چشمانش از تعجب باز ماندند. سریعن نگاهی به پاهای خود انداخت و هراسناک دید که پاهایش لخت هستند؛ بله، کسی بدون آن که متوجه شود کفش‌ها و جوراب‌های او را در آورده بود. خنده‌اش گرفت و با حیرت به پاهای لخت خود نگاه کرد. با صدائی که قابل شنیدن بود از خود پرسید کفش‌ها و جوراب‌هام کجا هستند؟

وقتی که دوباره بالا را نگاه کرد دید مرد چاق از جا بلند شده و حالا دیگر سیگارش را لای لب‌های خود گذاشته است.

پائولو پرسید: چیه؟ و با اضطراب لبخند زد.

مرد چاق پرسید: «چرا پاهاتون لختن؟» و با تمسخر خندید.

پائولو سریع پاسخ داد: «بله، عجیبه!» و بی‌اختیار به پاهای خود نگاه کرد.

  • متوجه هستید که در آینده نسبت به این مسئله ملاحظاتی خواهیم داشت؟
  • البته جناب…

گفت: «اشتین» و به پهنای صورتش لبخند زد.

پائولو که دیگر از این که پا برهنه جلوی مردم ایستاده خجالت می‌کشید زیر لب گفت:

  • البته جناب اشتین.

اشتین چاق پرسید: «شلوارتان چی شد؟» و زیرچشمی به پائین تنۀ او نگاه کرد.

پائولو پرسید: «شلوارم؟» و عرقش در آمد، چون در یک آن متوجه شد که دیگر شلوار هم بپا ندارد.

اشتین با تأکید گفت: «شما واقعن خودتون رو ول کردید حسابی!» و سر خود را تکان داد.

آن وقت بود که پائولو پرسش مسخره‌اش را مطرح کرد که آیا خود اشتین شلوار او را برداشته است.

اشتین خندید: «نه، من این کارو نکردم حقیقتن.»

پائولو با تردید پرسیده بود: «پس کی برداشته؟»

  • متوجه هستید که بدون شلوار بودن رفتار نامناسبیه که؟

پائولو دستپاچه نجوا کرد: البته جناب اشتین.

ناگهان اشتین هیس‌کنان گفت: «دیگه می‌تونید مرخص شید!»

اما پائولو بر جا ایستاد و با چشم‌های حیرت‌زده به اشتین و دیگران نگریست. مگر نه این که برای اعادۀ حیثیت آمده بود، نمی‌شد که او را مثل یک سگ از آنجا برانند. این درست که نیمه برهنه آنجا ایستاده بود، اما این موضوع چه ربطی به اعادۀ حیثیتش داشت؟

  • جناب اشتین، من برای اعادۀ حیثیت آمده‌ام این جا. و می‌خواهم بطور گذرا اشاره کنم که مدت قابل ملاحظه‌ای وقت صرف کرده‌ام که خود را آماده کنم، آن وقت شما ردم می‌کنید و می‌گوئید از این جا بروم. آیا با کسی که مورد هتک حرمت قرار گرفته و با دلایل روشن درخواست اعادۀ حیثیت دارد، این طور رفتار می‌کنند؟

اشتین با سرزنش گفت:

  • اول این که لازم نیست صدایتان را بلند کنید، دوم این که انگار توقع دارید وقتی این طوری ایستادید و شورت خود را به نمایش عموم می‌گذارید، شما را کاملن جدی بگیریم.

پائولو بی‌اراده فریاد کشید:

  • لخت بودنم ربطی به موضوع ندارد.

حالا دیگر در سالن صدای پوزخند شنیده می‌شد و اشتین یکی از ابروهایش که انگار با فریاد پائولو بهم ریخته بود را با انگشت کوچکش مرتب کرد. بعد لب‌هایش را قدری غنچه کرد و پرسید:

  • به من بگوئید… آیا درخواست اعادۀ حیثیت توقع بی‌جائی نیست؟

پائولو با لحنی مصمم گفت: «مطلقن نه!» و همزمان وحشت داشت که کسی در سالن دزدکی بیاید و کت و پیراهنش را ببرد.

اشتین گفت: «بذارید یک بار برای همیشه این موضوع را حل کنیم.» و لبخندی تصنعی زد.

پائولو لجوجانه گفت: «من خواهان اعادۀ حیثیت هستم.»

اشتین به نحوی غیرمنتظره گفت: «بسیار خوب! شما مشمول بخشش ما می‌شوید!»

پائولو نمی‌دانست باید چه بگوید.

  • بله، حالا دیگر بخشیدیمت.
  • اما…

اشتین همزمان که نمی‌توانست چشم از پائین تنۀ لخت پائولو بردارد گفت: بله خب… حالا دیگر مرخصید.

پائولو که دستپاچه بود گفت: با این حساب باید تشکر کنم.

بعد سالن را ترک کرد، اما پیش از آن که در را ببند برگشت. جمعیت سالن ساکت نشسته بودند و او را نگاه می‌کردند. گفت؛ دیگر می‌روم، اما کسی صدایش را نشنید. در را با احتیاط بست. و چیزی نگذشت که صدای انفجار خنده را از سالن شنید.