بایگانیِ مارس, 2016

دیلماج

منتشرشده: 7 مارس 2016 در ادبیات سوئد
Tolken
Cornelis Vreeswijk
نویسنده: کورنلیس وریسویک
فارسی: طاهر جام برسنگ
Cornelis Vreeswijk

پسرک گفت، «ببینم، من واقعن باید این­طوری بشینم؟»
دیلماج گفت، «راستش نمی­دونم، ولی روال کار همینه.»
پسرک گفت، «می­فهمم، می­خواستم بگم که نمی­ خوام اسباب زحمت بشم. خب این شغل شماست.»
دیلماج گفت، «بله خب.»
پسرک گفت، «اما قبول کن که خیلی شغل مسخره ­ایه.»
دیلماج گفت، «روال کارو که می­دونی چیه، با هر کسی که کارش به این­جا بیفته همین رفتارو می­کنن، بزرگ و کوچیکم حالیشون نیس. می­فهمی که این­طوری براشون راحت­ تره.»
دیلماج کنار سلول پسرک بر صندلی­ خود نشست. پشت سر او دو ضابطی که پسرک را گرفته بودند، نشسته بودند. بین پسرک و دیلماج یک در مشبک قرار داشت. قفل‌ها درشت بودند و ساخته شده از استیل ضدزنگ و سه سلول دیگر هم که خالی بودند با درهای باز. اما سلول پسرک قفل بود و تنگ و او از ترس و تنگی جا عرق می­ریخت. ترسناک بود. پسر هموطنش بود.
یکی از ضابط‌ ها که لهجه­ ای زمخت داشت دست خود را بلند کرد و با انگشت‌ها بشکنی زد. دیلماج پرسشگرانه او را نگاه کرد.
ضابط لهجه زمخت گفت: «ازش بپرس، بپرس که کونیا را از کجا قر می‌زده؟»
از ذهن دیلماج به سوئدی گذشت که: «جونوور لعنتی!» به وضوح و با لهجه‌ای عالی فکر کرد: «بی‌لیاقت لعنتی». همیشه به سوئدی فکر می‌کرد. چندین سال بود که سوئد زندگی می‌کرد.
دیلماج گفت: «من درست نمی‌دونم، آدم چنین پرسشائی رو محتاطانه مطرح می‌کنه آقای ضابط. از این گذشته می‌ترسم زبانم برای همۀ نکاتی که می‌خواهید بگید، کفایت نکنه.»
ضابط گفت: «گور بابای کفایت، شما ترجمه‌تو بکن، بقیه‌ش با ما.»
ضابط دیگر با اوقات تلخی گفت: «شما لطف کنید و کاری که بابتش دستمزد می‌گیرید را انجام بدین. اگه کار خودتونو خوب انجام بدین خواهین دید که همه چی خوب پیش می‌ره.»
ضابط زمخت لهجه با لحنی مسالمت‌جویانه گفت: «ما این جور آدما را می‌شناسیم. گه‌هایی هستند به تمام معنی.»
دیلماج گفت: «بسیار خوب.» و بعد به زبانی که خودش و پسرک حرف می‌زدند گفت: «می‌خوان بدونن که کونیا را از کجا پیدا می‌کردی؟»
پسرک گفت: «اونو هم، خدای من اوضاع خوب نیست.»
دیلماج گفت: «اصلن خوب نیست. کونیا را قر می‌زدی؟»
پسرک گفت: «خب بله، بدبختی هم همینه.»
دیلماج گفت: «آهان، می‌خوان بدونن کجا؟»
پسرک گفت: «بگو ببینم، حتمن فکر می‌کنی آدم پستی هستم، اما هیچ کار دیگه‌ای نمی‌تونستم بکنم. متآسفم.»
«بهتر بود ظرف‌شوِئی می‌کردی.»
پسرک گفت: «درسته، ظرف‌شوئی. بهشون بگو که من همونجائی که ظرف‌شوئی می‌کردم کونیا را قر می‌زدم، می‌تونی این طوری بگی بهشون.» و به گریه افتاد؛ «فقط بهشون بگو آشپز همون رستوران درپیتی بود که پیرمردا را برامون می‌آورد.»
دیلماج گفت: «گریه نکن.» و با لحنی تند ادامه داد: «نکن گریه! نمی‌فهمی که اینا از گریه کردنت لذت می‌برن؟»
پسرک گفت: «تموم شد.»
ضابط لهجه زمخت گفت: «ها! چیزی دستگیرت شد؟»
ضابطی که مسن‌تر و درشت‌تر بود با موهای انبوه بلوند ابریشمی و کت و شلوار با پاپیون پوشیده بود گفت: «چه چیز دستگیر شما شد؟»
دیلماج گفت: «می‌گه آشپز رستورانی که توش ظرف‌شوئی می‌کرده براش مشتری می‌آورده.»
ضابط بلوند تآئیدآمیز گفت: «عادیه، اینو دقیق بررسی می‌کنیم. دوباره موضوع سرقتو بپرس ازش.»
«دوباره موضوع سرقت.»
پسرک گفت: «خیر، من این کارو نکردم، اگه کرده بودم بهشون می‌گفتم که از شرشون خلاص بشم. اما این کارو نکردم. و اونا هیچ وقت نمی‌تونن منو وادار کنن که بگم کردم.»
دیلماج گفت: «خوبه.»
پسرک گفت: «اما دوچرخه را دزدیده بودم که پس دادم. کونیا را قر زدم، ظرف‌شوئی کردم و توی جنگل هم چادر زدم اما سرقت نه، بیش از اینا چی می‌تونم بگم؟ بهشون دروغ نمی‌گم، اینو بگو بهشون.»
دیلماج گفت: «غیر از سرقت.»
بعد سر خود را به سمتی که ضابط‌ها نشسته بودند چرخاند: «ولی تکلیف بقیه چیزا روشنه، بقیه را به عهده می‌گیره.»
ضابط لهجه زمخت گفت: «بله، بله، حالا می‌بینه چه کیفی داره وقتی با بچه‌ها طرف می‌شه. اینو بهش بگو. بهش بگو اینجا بچه‌های خشنی هستند که عمرن وقتی که ما امروز گذاشتیمو ندارن. یه کم بترسونش، خب!»
دیلماج نعل به نعل ترجمه کرد. پسرک شانۀ خود را جنباند و با مشت کوبید. با مشت کوبید به دیوار سیمانی سلول.
دیلماج روی خود را از نرده‌ها برگرداند و با تأسف رو به ضابط‌ها شانه‌های خود را تکاند.
ضابط‌ها در سکوت او را نگاه کردند.
پسرک و دیلماج هر دو ساکت بودند و به سرنوشت خود فکر می‌کردند و ضابط‌ها هم ساکت بودند و غرق در افکار خود، تا این که از ته راهرو صدای پا شنیدند. صدای گام‌های دو نفر و جرینگ جرینگ کلیدها. ضابط‌ها از جا برخاستند. دیلماج هم برخاست و خود را به نرده‌ها چسباند. پسرک روی سه پایۀ خود نشسته بود. حالا دیگر حساب وحشت‌زده بود. دیلماج باشتاب گفت:
«افسرای نگهبان هستند. نترس. قراره بهت سلول بدن.»
پسرک سرش را به پاسخ تکان داد.
دیلماج گفت: «مقاومت کن، کاری که نکردی، خب نکردی. شاید چند تا شلاق بخوری. فقط تحمل کن. وکیل می‌گیری. به محض این که پامو از اینجا گذاشتم بیرون، تلفن می‌کنم به سفارت. اونا حتمن بهت کمک می‌کنند.»
پسرک به چشم‌های او نگاه کرد و با بی‌حالی سرش را تکان داد. دیلماج جا بجا شد، افسر نگهبان‌ها قفل سلول را باز کردند و به پسرک اشاره کردند که از جا بلند شود. پسرک برخاست. افسر نگهبان با شست اشاره کرد؛ «بیرون». پسرک به آرامی از سلول خارج شد.
افسر نگهبان اشاره‌ای کرد به کوله‌پشتی و چادر پسرک که کنار هم پشت در بودند و دوباره به پسرک اشاره کرد. پسرک به طرف در رفت و دو لا شد تا وسایل خود را جمع کند. بلند شد و وقتی بین دو افسر نگهبان قرار گرفت، آن‌ها او را به آرامی از داخل اتاق به بیرون هل دادند، و بعد پسرک ناپدید شد.
دیلماج ایستاده بود و رفتن او را می‌دید و زیر یقه‌اش عرق کرده بود از این که نتوانسته بود به پسرک، که هموطنش بود، بیشتر کمک کند.
وقتی که دیلماج رفت دفتر و دستمزد خود را گرفت و از آن‌جا خارج شد، ضابط‌ها هنوز بودند. خواستند که او را با ماشین برسانند. دیلماج با تشکر پذیرفت.
یکی از ضابط‌ها، همان که لهجه داشت، به سکسکه افتاده بود. و راننده هم او بود. در حین رانندگی خشک و تند تند سکسکه می‌کرد، اما رانندگیش خوب بود. از دست سکسکه عصبانی شده بود. خلقش مگسی شده بود.
از دیلماج پرسید: «شما پناهنده‌اید؟»
دیلماج گفت که پناهنده نیست.
ضابط بین دو سکسکه گفت: «این مملکت پر از خارجی شده.»
دیلماج گفت: «دنیا پر از خارجی شده، و سوئد پر از سوئدی. و خارجی.»
ضابط بلوند با کنجکاوی پرسید: «آیا شما کمونیست هستید؟»
دیلماج گفت: «اسپانیائی.»
ضابط بلوند با خرسندی گفت: «شاید بهتر باشه شما را همین جا پیاده کنیم. می‌دونین که این ماشین شخصی نیست.»
دیلماج گفت: «خوبه همین جا. خوبه. هیوس دو پررو. هیوس دو اونا گران پوتا.»
ضابط بلوند پرسید: «چی بود اینائی که گفتین؟»
دیلماج گفت: «بدرود و سپاس، به اسپانیائی.»
«آهان. خواهش می‌کنم.»
ضابط زمخت لهجه که سکسکه می‌کرد گفت: «همین جا پیاده شین.»
دیلماج در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
ضابط بلوند سرش را از پنجرۀ باز طرف خود بیرون آورد. گفت:
«شما انگار اونقدا هم مراقب شغلتون نیستین.»
دیلماج هیچ پاسخی نداد. بی‌حرکت منتظر بود.
ضابط سر خود را از پنجرۀ باز اتومبیل دزدید و اتومبیل در چرخۀ ترافیک افتاد. از شیشۀ پشت اتومبیل با خوشحالی برای دیلماج دست تکان داد. ضابط دیگر هم در آینۀ عقب نگاه کرد و دست تکان داد.
دیلماج هم برای آن‌ها دستی تکان داد و راه افتاد.

داستان دیگری از همین نویسنده و چند خطی دربارۀ او را اینجا بخوانید!