نيلس كارلسُنِ آدمك| ادبيات نوجوانان| آستريد ليندگِرِن

منتشرشده: 11 مارس 2017 در ادبیات سوئد
برچسب‌ها:, , , , ,
نويسنده: آستريد ليندگِرِن
از مجموعه ي نيلس كارلسُنِ آدمك

فارسي: طاهر جام برسنگ

IMG_0821

برتيل كنار پنجره ايستاده بود و بيرون را تماشا مي كرد. هوا داشت تاريك مي شد. خيابان مه آلود بود و سرد و ترسناك. برتيل منتظر بود تا پدر و مادرش به خانه برگردند. آن قدر منتظر ايستاده بود كه به نظرش عجيب بود كه بعد از آن همه انتظار دور و بر تير چراغ برق ظاهر نشدند. معمولاً ابتدا آن ها را وقتي كه به تير چراغ مي رسيدند، مي ديد. اغلب مامان كمي زودتر از بابا مي آمد. اما البته هيچ كدام از آن ها پيش از تعطيل شدن كارخانه نمي رسيدند. مامان و بابا هر روز به كارخانه مي رفتند و برتيل در خانه تنها مي ماند. مامان براش خوراكي حاضر مي كرد كه اگر گرسنه شد بخورد. شامش را هم وقتي كه مامان به خانه بر مي گشت مي خورد. تنهايي غذا خوردن براش لطفي نداشت. به طور كلي هر روز خانه رفتن و تنهائي در آپارتمان ماندن بدون داشتن كسي كه با او حرف بزند براش خيلي خيلي ملال آور بود. البته كه اگر مي خواست، مي توانست برود توي حياط و بازي بكند، اما توي اين پائيز هوا بد بود و هيچ بچّه اي هم بيرون نبود.

آي كه چقدر وقت كُند مي گذشت! نمي دانست چه كار بايد بكند. از اسباب بازي هاش كه خيلي وقت بود خسته شده بود. البته آن قدرها هم اسباب بازي نداشت. هر چه كتاب توي خانه بود را هم صفحه به صفحه ديده بود. هنوز نمي توانست بخواند. فقط شش سال داشت.
اتاق سرد بود. بابا صبح بخاري ديواري را روشن كرده بود، اما اين وقت عصر ديگر گرم نبود. برتيل سردش بود. همه جا داشت تاريك مي شد اما او خيال نداشت چراغ روشن كند. در هر صورت كاري نمي توانست بكند. همه چيز سخت غم انگيز بود، بنابراين تصميم گرفت كه توي تختش دراز بكشد و به رنج هاي خود فكر كند. پيش از اين تنها نبود. قبلاً يك خواهر داشت. اسمش مَرتا بود. مَرتا يك روز مريض از مدرسه برگشت. يك هفته مريض بود. بعد مرد. وقتي به اين موضوع فكر كرد و به تنهايي حالاش، اشكش در آمد.
درست همان وقت صدايي شنيد. صداي قدم هاي كوتاهي از زير تختش مي آمد.
برتيل با خود فكر كرد: جن داره اينجا.
و خم شد تا زير تخت را ببيند. يك چيز كوچولوي عجيب ديد. آن پائين يك پسرِ، بله راست راستي يك پسر معمولي كوچولو ايستاده بود. تنها فرقي كه داشت اين بود كه قد يك انگشت بود.
پسر كوچولو گفت: سلام.
برتيل كمي خجالت زده گفت: سلام.
كوچولو گفت: سلام سلام.
بعد لحظه اي سكوت شد.
برتيل گفت: تو ديگه چي هستي؟ زير تختِ من چه كار مي كني؟
پسر كوچولو گفت: اسم من نيلس كارلسُنِ آدمكه. من همين جا زندگي مي كنم. نه همين جا زير تختت، بلكه يك طبقه پائين تر. راهشو مي توني ببيني تو اين گوشه.
بعد اشاره كرد به يك سوراخ موشِ بزرگ كه زير تخت برتيل بود.
برتيل از پسرك پرسيد: خيلي وقته اين جا زندگي مي كني؟
پسر كوچولو گفت:
– نه. فقط دو روزه. قبلاً تو درختزارِ ليليان زير يك ريشه ي درخت زندگي مي كردم. اما پائيز كه مي شه زندگي توي ييلاق خسته كننده مي شه و آدم دلش مي خواد بياد شهر. شانس آوردم كه تونستم اين اتاقو از يك موش كه مي رفت سودرتليه پيشِ خواهرش زندگي كنه، اجاره كنم. چون ميدوني كه آپارتمان كوچك خيلي كم گير مياد.
بله، برتيل اين را شنيده بود.
آدمك توضيح داد:
– من البته آپارتمان خالي و بدون مبلمان اجاره مي كنم.
و بعد از سكوتي ادامه داد: اين بهترين كاره. دستِ كم وقتي كه آدم خودش مبلمان داشته باشه.
برتيل گفت: مبلمان داري؟
آدمك با ناراحتي گفت:
– نه، فقط همينو ندارم.
خود را لرزاند. گفت: آخ كه اون پائين خيلي سرده. اما البته اين بالا هم سرده.
برتيل گفت:
– آره جانم. من از سرما مثل سگ مي لرزم.
آدمك گفت:
– بخاري ديواري دارم. اما هيزم ندارم. اين روزا هيزم خيلي گرونه.
سعي كرد با حركت سريع دست ها كمي خود را گرم كند. بعد با چشم هاي باز به برتيل نگاه كرد.
پرسيد: روزا چه كار مي كني؟
برتيل گفت: خب، هيچ كار. كار خاصي نمي كنم.
آدمك گفت: منم همين طور. تنهايي خيلي كلافه كننده س. به نظرت اين طوري نيست؟
برتيل گفت: خيلي.
آدمك با سماجت پرسيد: مي خواي يه دقيقه بيايي خونه ي من؟
برتيل زد زير خنده. گفت: واقعاً خيال مي كني من از اين سوراخ برم تو؟
آدمك گفت: اين ساده ترين كاره تو دنيا. فقط دستتو مي مالي به اون ميخ كنار سوراخ و مي گي «كيله ويپِن». اون وقت كوچيك مي شي قدِّ من.
برتيل گفت: مطمئني؟ تا مامان و بابام بر گردن خونه، دوباره بزرگ مي شم؟
آدمك گفت: آره جونم. دوباره ميخو مي مالي و مي گي «كيله ويپِن»
برتيل گفت: عجيبه! تو هم مي توني قد من بزرگ بشي؟
آدمك گفت: نه، نمي تونم. حيف. اما خوشحال مي شم اگه يه لحظه بيايي خونه م.
برتيل گفت: بزن بريم.
خزيد زير تخت، انگشت اشاره ش را روي ميخ گذاشت و گفت «كيله ويپن». واقعاً. جلوي سوراخ موش ايستاده بود و شده بود اندازه ي آدمك.
آدمك گفت: همون كه گفتم! اسم من نيسه س.
دستش را دراز كرد. بيا بريم خونه ي من.
برتيل احساس كرد كه اتفاق بسيار هيجان انگيز و بسيار عجيبي دارد مي افتد. از هيجانِ رد شدن از آن دهليز تاريك گُرّ گرفته بود.
نيسه گفت: رو پله ها مواظب باش. نرده ي پله ها يه جاش شكسته.
برتيل با قدم هاي محتاط از يك راه پله ي سنگي پائين رفت. فكر كن، نمي دانست كه آنجا يك راه پله هست! راه پله به يك در بسته منتهي مي شد.
– صبر كن چراغو روشن كنم.
نيسه اين را گفت و كليد برق را چرخاند. يك كارت ويزيت روي در نصب شده بود. رويش خيلي مرتب نوشته شده بود: نيلس كارلسُنِ آدمك.
نيسه در را باز كرد و يك كليد برق ديگر را چرخاند. برتيل داخل شد.
نيسه توجيه گرانه گفت: اين جا ظاهرش وحشتناكه.
برتيل دور و اطراف را نگاه كرد. اتاق كوچكِ سردي بود با يك پنجره و يك بخاري ديواري آبي رنگ در يك گوشه.
برتيل حرف نيسه را تأئيد كرد: بله، مي تونست باحال تر از اين باشه. شبا كجا مي خوابي؟
نيسه گفت: رو زمين.
برتيل گفت: واي، سرد نيست؟
– سرد؟ خاطرجمع باش خيلي سرده. اين قد سرده كه براي اين كه يخ نزنم بايد هر ساعت يه بار پا شم و بدوم كه از سرما نميرم!
برتيل خيلي دلش به حال نيسه سوخت. خودش دست كم شب ها سردش نبود. ناگهان فكري به خاطرش رسيد.
گفت: چقد خنگم من. خُب من مي تونم هيزم تهيه كنم.
نيسه تند بازوي او را گرفت:
– فكر مي كني بتوني اين كارو بكني؟
برتيل گفت: البته.
بعد كمي قيافه اش نگران شد. گفت:
– اما بديش اينه كه من اجازه ندارم كبريت روشن كنم.
نيسه اطمينان داد: عيب نداره. اگه بتوني هيزم فراهم كني، حتمن يه جور آتشش مي زنم.
برتيل از پله دويد بالا. دستش را به ميخ ماليد و – يادش رفت بايد چه بگويد.
از همان جا خطاب به نيسه فرياد كشيد: چيزي كه بايد مي گفتم چي بود؟
نيسه گفت: گفتم كه كيله ويپن.
برتيل به ميخ گفت: گفتم كه كيله ويپن.
هيچ اتفاقي نيفتاد.
نيسه از پائين فرياد كشيد: آخ، فقط كيله ويپن بگو.
برتيل گفت: فقط كيله ويپن.
نيسه فرياد كشيد: اوه نه. نبايد غير از كيله ويپن چيزي بگي.
بالاخره برتيل فهميد و گفت كيله ويپن و دوباره بزرگ شد و چنان سريع اين اتفاق افتاد كه سرش خورد به زير تخت. با سرعتي كه براي خودش باور كننده نبود خزيد طرف اجاق آشپزخانه. يك عالمه چوب كبريت سوخته آن جا انباشته شده بود. چوب كبريت ها را ريز ريز كرد و آن ها را كنار سوراخ موش روي هم چيد. بعد خود را دوباره كوچك كرد و با فرياد به نيسه گفت: بيا كمكم كن اين هيزما را جا به جا كنيم!
چون حالا كه ديگر كوچك شده بود، به تنهايي قدرت بردن همه ي آن ها را نداشت. نيسه با جست و خيز آمد و با كمك هم هيزم ها را از پله ها بردند پائين و گذاشتند توي اتاق كنار بخاري ديواري. نيسه از ذوقش مي پريد هوا.
گفت: هيزمِ مرغوب. واقعاً كه هيزم مرغوبيه.
او بخاري ديواري را پر از هيزم كرد و هيزم هاي اضافي را مرتب چيد در گوشه اي كنارِ بخاري.
گفت: حالا بشين و تماشا كن.
چهار زانو جلوي بخاري ديواري نشست و فوت كرد. در يك آن جرقه زد و روشن شد!
برتيل گفت: چقد خوبه اين طوري. با اين روش مي شه كلي در مصرف كبريت صرفه جويي كرد.
نيسه گفت: آره جونم.
بعد ادامه داد: چه اجاق باصفايي. خيال مي كنم از تابستون به اين ور گرم نشده باشم درست و حسابي.
آن ها جلوي اجاق روي زمين نشستند و دست هاي كبود از سرماي خود را به طرف گرماي مطبوع دراز كردند.
نيسه با رضايت گفت: يك عالمه هيزم برامون باقي مونده.
برتيل گفت: آره، وقتي هم تموم شدن من بازم هر چقد بخواي ميارم برات.
برتيل هم خرسند بود.
نيسه گفت: امشب ديگه اونقدا سردم نميشه.
پس از لحظه اي برتيل پرسيد: چي مي خوري معمولاً.
رنگ نيسه سرخ شد.
نامطمئن گفت: يه كم از هر چي. هر چي گيرم بياد.
برتيل پرسيد: امروز چي خوردي؟
نيسه گفت: امروز، امروز تا اونجا كه يادم مياد چيزي نخوردم.
برتيل فرياد زد: با اين حساب الان بايد حسابي گرسنه باشي.
نيسه پس از لحظه اي ترديد گفت: بله. من الان حسابي گرسنه م.
– چرا پس از اول نگفتي خُله! همين الان ميرم خوراكي ميارم.
نيسه تقريباً به نفس نفس افتاد. گفت:
– اگه اين كارو بكني، اگه واقعاً چيزي براي خوردن تهيه كني، تا زنده ام دوستت خواهم داشت.
برتيل تا نيمه راه پله رسيده بود. تند تند گفت كيله ويپن، تند تند دويد به طرف گنجه ي غذا. يك تكه ي خيلي كوچك پنير برداشت و يك تكه ي خيلي كوچك نان كه روش كره ماليد، يك دانه كوفته قلقلي و دو تا كشمش. همه را كنار سوراخ موش انبار كرد. بعد خود را كوچك كرد و فرياد زد:
– بيا كمكم كن غذاها را ببريم!
اما نيازي به فرياد كشيدن نداشت. چون نيسه همانجا منتظر بود. با كمك هم، همه را بردند. چشم هاي نيسه مثل ستاره مي درخشيد. برتيل احساس كرد كه خودش هم گرسنه است.
گفت: با كوفته قلقلي شروع مي كنيم.
كوفته قلقلي تقريباً اندازه ي كله ي نيسه بود. هر كدام از يك طرف شروع كردند به خوردن كوفته قلقلي كه ببيند كدام يك زودتر به وسط آن مي رسد؟ نيسه زودتر رسيد. بعد ساندويچ پنير خوردند. آن تكه ي خيلي كوچك نان حالا قد باگِت بزرگ بود. نيسه مي خواست پنير را ذخيره كند.
گفت: مي دوني چرا؟ بايد هر ماه به جاي اجاره يه تيكه پنير بدم به موش، وگرنه از خونه بيرونم مي كنه.
برتيل گفت: حالا بخور. وقتش كه بشه اونو هم درست مي كنيم.
خوردند. بعد هر كس كشمش خود را ريزه ريزه خورد. اما نيسه گفت كه مي خواهد نصف كشمشش را براي روز بعد بگذارد.
گفت:
– اين طوري وقتي بيدار بشم چيزي براي خوردن دارم. مي خوام جلوي بخاري بخوابم كه گرم ترين جاي خونه س.
برتيل جيغ كشيد: يادم اومد. يك كار معركه.
و تيز دويد روي پله ها. مدتي طول كشيد. بعد نيسه صداي جيغ او را شنيد.
– بيا كمك كن اين تختو ببريم پائين!
نيسه پريد بالا. برتيل آن بالا بود با يك تخت كوچولوي سفيد و خوشگل. از كمد عروسك هاي مرتا كه هنوز سر جاي خودش بود، بر داشته بود. كوچكترين عروسكش توي آن تخت مي خوابيد، اما حالا نيسه به آن بيشتر نياز داشت.
– پنبه آوردم برات كه روش بخوابي با يك تكه چيتِ چارخونه كه از پيژامايي كه مامان برام درست كرده اضافه آمده بود. اونو به جاي پتو ميندازي رو خودت.
نيسه فقط گفت اُ… چيز ديگري نمي توانست بگويد.
برتيل گفت:
– پيرَن شبِ عروسك هم برات آوردم. بدت نمياد كه پيرَن خوابِ عروسكو بپوشي.
نيسه گفت:
– نه، چرا بدم بياد.
برتيل گفت:
– خب مي دوني، همه ي اين خرت و پرتا دخترونه س.
نيسه گفت:
– ولي گرمه.
راضي، دستي بر پيراهن خوابِ عروسك كشيد و گفت:
– من تا حالا هيچ وقت رو تخت نخوابيدم. الان خيلي دلم ميخواد برم و بخوابم.
برتيل گفت:
– آره همين كارو بكن. من در هر صورت بايد برم، چون مامان و بابام هر لحظه ممكنه برسن.
نيسه تُندي لباس هاش را در آورد و پيراهن خواب را پوشيد و جست زد روي تخت و فرو رفت توي پنبه ها و پتوي چارخانه را كشيد روي خود.
دوباره گفت:
– اُ… حسابي سيرم. حسابي گرممه. و خيلي حسابي خوابم مياد.
برتيل گفت:
– خداحافظ. فردا بر مي گردم.
اما نيسه حرفش را نشنيد. خواب بود.

IMG_0820

روز بعد صبر نداشت كه مامان و بابا بروند. واي كه چقدر لفتش مي دادند! به طور معمول او با قيافه اي غم زده براي خداحافظي در راهرو مي ايستاد. اما اين بار، اين كار را نكرد. به محض اين كه در بسته شد خزيد زير تخت و رفت پائين پيش نيسه. نيسه بيدار شده بود و بخاري ديواري را هم راه انداخته بود. به برتيل گفت:
– اين كار كه عيبي نداره؟
برتيل گفت:
– نه. معلومه كه مي توني هر چقد دلت خواست آتيش روشن كني.
بعد نگاهي به دور و بر اتاق انداخت. گفت:
– مي دوني چيه؟ لازمه اين جا يه خورده خوشگل بشه.
نيسه گفت:
– ضرري نداره. كف اين جا را انگار هيچ وقت نشستن.
برتيل رفته بود از پله ها بالا. يك بُرُس و يك لگن براي زمين شويي لازم داشت. روي سينك آشپزخانه يك مسواك استفاده شده ي كهنه افتاده بود. آن را برداشت و دسته اش را شكست. بعد قفسه ي ظرف ها را نگاه كرد. يك كاسه ي خيلي خيلي كوچك آن تو بود كه مامان معمولاً توش ژله مي ريخت. از مخزن كنار اجاق كاسه را پر از آب گرم كرد و يك قطره مايع شستشو هم توي آن ريخت. بعد گوشه ي يك تكه پارچه را كه توي كمد جاروها افتاده بود پاره كرد. همه ي آن ها را مثل هميشه كنار سوراخ موش چيد. بعد نيسه كمك كرد و آن ها را پائين بردند.
نيسه گفت:
– اين بُرُس زمين شويي خيلي گنده س.
برتيل گفت:
– خب اين اندازه ش خيلي خوبه.
شروع به سائيدن كف زمين كرد، نيسه هم پشت سرش زمين را با پارچه خشك ميكرد. آبِ كاسه تيره ي تيره شده بود. اما زمين حسابي برق مي زد.
برتيل گفت:
– حالا همين جا كنار پله ها بشين. مي خوام عافلگيرت كنم. چشاتو ببند. نبايد نگاه كني.
نيسه چشم هاش را بست. شنيد كه برتيل آن بالا صداي خِش و خِش راه انداخته است.
برتيل گفت:
– حالا مي توني نگاه كني.
نيسه نگاه كرد. يك ميز، يك كمد نبشي و دو تا صندلي جلوش بود با دو تا سه پايه ي چوبي.
نيسه با فرياد گفت:
– اين طوريشو ديگه نديده بودم. شعبده بازي بلدي؟
البته كه برتيل بلد نبود. همه ي اين ها را از كمد عروسكِ مرتا آورده بود. يك فرش هم آورده بود، فرشي خط خطي كه خود مرتا آن را با دار قالي بافي عروسكيش بافته بود.
اول فرش را انداختند. تقريباً همه ي كف زمين را پوشاند.
نيسه گفت:
– واي كه چقد باحال شد.
اما وقتي كه كمد نبشي را سر جاي خود قرار دادند و ميز را درست وسط اتاق و صندلي ها را دور آن گذاشتند و سه پايه ها را هم گذاشتند جلوِ بخاري، باصفاتر هم شد.
نيسه نفس نفس زنان گفت:
– واي كه چقد مي شد اينجا را خوشگل كرد!
به نظر برتيل هم آن جا خوشگل شده بود، خيلي خوشگل تر از اتاق خودش.
هر كدامشان روي يكي از صندلي ها نشستند و گپ زدند.
نيسه گفت:
– حالا ديگه بايد خودمَم تميز بشم، الان وحشتناك كثيفم.
برتيل پيشنهاد كرد:
– بيا آب تني كنيم.
خيلي سريع كاسه ي ژله پر شد از آب تميز و گرم. يك تكه حوله ي كهنه هم پيدا شد براي خشك شدنِ پس از استحمام. هر چند كه كلي از آب هاي كاسه روي پله ها ريخته شد اما آن مقدار آب باقي مانده، براي آب تني كافي بود. تندي لباس هاي خود را در آوردند و پريدند توي وان. محشر بود!

نيسه گفت:
– پشتمو ليف بكش.
برتيل همين كار را كرد. بعد نيسه پشت برتيل را ليف كشيد. بعد كلي روي هم آب پاشيدند. يك عالمه آب ريخته بود كفِ زمين، اما براشان اهميتي نداشت چون فرش را جمع كرده بودند و آب ها را هم مي توانستند خشك كنند. بعد حوله ها را پيچيدند دور خود و جلوِ اجاق نشستند روي سه پايه ها و از زمين و زمان با هم گپ زدند. برتيل رفت، قند آورد و يك تكه ي كوچك سيب، كه آن را روي آتش كباب كردند.
اما ناگهان برتيل يادش آمد كه مامان و بابا به زودي مي رسند. با عجله لباسش را پوشيد. نيسه هم لباس خود را پوشيد.
برتيل گفت:
– خيلي باحال مي شه اگه با من بيايي بالا. مي توني بري زير پليورم كه مامان و بابام نبيننت.
به نظر نيسه پيشنهاد هيجان انگيزي بود. گفت:
– ساكتِ ساكت مي شينم.

لحظه اي بعد مامان هنگام شام خوردن، پرسيد:
– موهاتو كجا خيس كردي؟
برتيل گفت:
– آب تني كردم.
مامان پرسيد:
– آب تني؟ كجا آب تني كردي!
برتيل به كاسه ي ژله ي روي ميز كه پر از ژله بود اشاره كرد و با پوزخند گفت:
– تو اين.
مامان و بابا گمان كردند كه برتيل شوخي مي كند. بابا گفت:
– چه خوب كه برتيل دوباره سرِ حال شده.
مامان گفت:
– آره، طفلكي بچه م گناه داره، هر روز بايد تو خونه تنها باشه.
برتيل احساس كرد چيزي زير پليورش مي جنبد، چيز گرمي، چيز خيلي گرمي. گفت:
– نگران نباش مامان. چون تنهايي خيلي بهم خوش مي گذره.
دستش را برد زير پليور و با انگشت اشاره نيلس كارلسُنِ آدمك را نوازش كرد.

Ur: Nils Karlsson- Pyssling

Av: Astrid Lindgren

Ill: Eva Billow

Persiska översättning Taher Jambarsang

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s