I Skymningslandet, Ur Nils Karlsson Pyssling, Av Astrid Lindgren, I översättning av Taher Jambarsan

نويسنده: آستريد ليندگِرِن

از مجموعه داستان نيلس كارلسُنِ آدمك

فارسي: طاهر جام برسنگ

IMG_0826

 

بعضي وقت ها مامان قيافه ي غم زده اي دارد. حالا ديگر يك سال مي شود كه پام درد مي كند. در اين مدت همه ش تو تخت بودم. اصلاً نمي توانم راه بروم. مامان به خاطر پام خيلي غمگين است. يك بار شنيدم كه به بابا مي گويد:
– مي دوني، به نظرم ديگه يوران هيچ وقت نتونه راه بره.
البته قرار نبود من بشنوم.
هر روز توي تختم مي خوابم و مطالعه مي كنم، نقاشي مي كنم يا با لگو ماشين و تراكتور مي سازم. دمِ غروب مامان مياد و ميگه:
– مي خواي چراغو روشن كنم يا مثل هر شب مي خواي تو تاريكي بموني؟
من مي گويم كه مثل هر شب مي خواهم در تاريكي بمانم. مامان دوباره بر مي گردد آشپزخانه. درست همان وقت آقاي ليليون كواست به پنجره مي زند. آقاي ليليون كواست اهلِ كشور غروب است. در سرزمينِ غروب زندگي مي كند. بهش ناكجاآباد هم مي گويند. هر غروب با آقاي ليليون كواست مي روم به كشورِ غروب.
بار اولي كه من را با خود برد، هيچ وقت فراموش نمي كنم. درست همان روزي بود كه مامان گفت كه من ديگر نمي توانم راه بروم. داستان از اين قرار بود.
عروب بود. گوشه كناره ها كاملاً تاريك شده بودند. نمي خواستم چراغ را روشن كنم، چون تازه آن حرف هايي كه مامان به بابا زد را شنيده بودم. خوابيده بودم و داشتم فكر مي كردم كه واقعاً ديگر نمي توانم راه بروم و به قلاب ماهي گيري اي فكر كردم كه در آخرين تولدم هديه گرفته بودم و به اين كه شايد هيچ وقت نتوانم از آن استفاده كنم و بله، حتي يك كم گريه هم كردم. همان وقت شنيدم كه كسي به پنجره مي زند. ما طبقه ي سوم يك ساختمان در خيابان كارلبري زندگي مي كنيم، براي همين هم تعجب كردم. چه كسي مي تواند به پنجره ي طبقه ي سوم يك ساختمان تلنگر بزند؟ بله، كسي ديگر نبود جز آقاي ليليون كواست . هر چند پنجره بسته بود از لاي آن آمد داخل. يك آقاي خيلي ريزه ميزه بود با كت و شلواري چهارخانه و يك كلاه مشكي بلند. كلاه را از سر برداشت و تعظيم كرد. من هم توي تخت تا آنجا كه برايم ممكن بود تعظيم كردم.
گفت:
– اسم من ليليون كواسته. من همه جاي شهر مي چرخم و پاورچين پاورچين از رف پنجره ها ديد مي زنم كه ببينم جايي بچّه اي هست كه بخواد با من بياد سرزمينِ غروب. شايد تو بخواي؟
گفتم:
– من نمي تونم باهات بيام جايي چون پام درد مي كنه.
آن وقت بود كه آقاي ليليون كواست آمد جلو و دستم را گرفت. گفت:
– مهم نيست. تو سرزمينِ غروب اين چيزا مهم نيست.
بعد بدون اين كه پنجره را باز كنيم از لاي شيشه رفتيم بيرون. روي رف پنجره ها توقف مي كرديم و دور و بَرِمان را نگاه مي كرديم. غروب مثل پتويي بر همه ي استكهلم خفته، كشيده شده بود. غروبي لطيف و آبي رنگ. هيچ كس در خيابان ها ديده نمي شد.
آقاي ليليون كواست گفت:
– حالا پرواز مي كنيم.
پرواز كرديم. پرواز كرديم تا مناره ي كليساي كلارا .
آقاي ليلين كواست گفت:
– مي خوام دو كلمه با خروس كليسا حرف بزنم.
اما خروسِ كليسا نبود.
آقاي ليليون كواست گفت:
– خروس تو محله ي كلارا پرواز مي كنه كه ببينه بچّه اي هست كه لازم باشه بياد سرزمينِ غروب. بيا، مي ريم يه جاي ديگه!
توي پارك كرونوبري نشستيم. ميوه ي درخت هاي آن جا، آب نبات هاي سرخ و زرد بود. آقاي ليليون كواست گفت:
– بخور.
– خوردم. تا آن روز آب نباتي به اون خوشمزگي نخورده بودم.
آقاي ليليون كواست پرسيد:
– دلت مي خواد تراموا بروني؟
گفتم:
– من بلد نيستم. هيچ وقت نروندم.
آقاي ليليون كواست گفت:
– مهم نيست. تو كشورِ غروب اين چيزا مهم نيست.
پرواز كرديم تا ميدانِ سنت اريكس و جلوي يكي از چهار سكوي تراموا نشستيم. آن جا آدم نبود، منظورم آدم عادي است. اما يك عالمه مرد و زن هاي كوچولوي عجيب آن جا نشسته بودند.
ليليون كواست گفت:
– همه ي اينا اهل سرزمينِ غروبن.
بچه هاي زيادي هم آن جا نشسته بودند. بين آن ها دختري را به جا آوردم كه توي مدرسه، وقتي كه هنوز مي توانستم بروم مدرسه، يك كلاس از من پائين تر بود. قيافه ش هميشه مهربان بود. راستي حالا هم قيافه ي مهرباني دارد.
آقاي ليليون كواست گفت:
– اون خيلي وقته كه اينجا تو سرزمينِ غروب پيش ماس.
تراموا را روشن كردم. آسان بود عينِ آب خوردن. سوت زنان سرعت گرفت. در هيچ كدام از ايستگاه ها توقف نمي كرديم، چون كسي نمي خواست پياده بشود. همه گي تفريحي سوار شده بودند و كسي نمي خواست در ايستگاهِ خاصي پياده بشود. راندم روي پُلِ غرب ، آن جا ناگهان تراموا جستي زد، از ريل خارج شد و افتاد توي آب.
فرياد زدم:
– واي! چه كار كنيم حالا؟!
آقاي ليليون كواست گفت:
– مهم نيست. تو سرزمينِ غروب اين چيزا مهم نيست.
تراموا روي آب از روي ريل هم بهتر مي رفت. راندنش خيلي باحال بود. زير پُلِ شمال كه رسيديم، تراموا دوباره پريد بالا، روي زمين. هنوز هم هيچ آدمي ديده نمي شد. خيابان هاي خالي خيلي عجيب بودند با آن غروبِ خارق العاده ي آبي.
آقاي ليليون كواست و من كنار قصر از تراموا پياده شديم. در اين مورد كه چه كسي بعد تراموا را راند، چيزي نمي دانم.
آقاي ليليون كواست گفت:
– حالا مي ريم داخل و از پادشاه ديدن مي كنيم.
گفتم:
– بزن بريم!
البته خيال مي كردم كه پادشاهِ معمولي را مي خواهيم ببينيم، اما اين طور نبود. از يك دروازه رفتيم داخل و از پله ها بالا رفتيم و وارد يك سالُنِ بزرگ شديم. آن جا شاه و ملكه بر تخت طلا نشسته بودند. شاه لباسي از طلا پوشيده بود و ملكه لباسي از نقره. و چشم هاشان، نه! چشم هاشان را كسي نمي تواند توصيف كند. وقتي كه نگاهم مي كردند احساس مي كردم مهره هاي پُشتم گُرّ ميگرفتند.
آقاي ليليون كواست تعظيم غرّايي كرد و گفت:
– اي پادشاهِ سرزمين غروب، اي ملكه ي ناكجاآباد، اجازه مي دهيد كه يوران پِتِرسُن ساكن خيابانِ كارل بري را به حضورتان معرّفي كنم؟
شاه با من حرف زد. صدايش به صداي آبشاري بزرگ شباهت داشت. اما هيچ كدام از حرف هاش را به ياد نمي آورم. دور و اطراف شاه و ملكه يك عالمه خانم ها و آقايانِ درباري ايستاده بودند. آن ها ناگهان شروع كردند به سرود خواندن. سرودي كه هرگز لنگه ش در شهرِ استكهلم شنيده نشده بود. مهره هاي پشتم بيشتر گُرّ گرفتند.
پادشاه سري تكان داد و گفت:
– سرود خواندن در سرزمينِ غروب به اين شكل است. در ناكجاآباد اين طور سرود مي خوانند.
لحظه اي بعد آقاي ليليون كواست و من روي پُل شمال بوديم.
آقاي ليليون كواست گفت:
– حالا ديگه به دربار هم معرفي شدي.
لحظه اي مكث كرد و گفت:
– حالا مي ريم اسكانسن . دوست داري يه اتوبوس بروني؟
گفتم:
– نمي دونم از پسش بر ميام يا نه.
چون فكر ميكردم حتماً سخت تر از راندنِ ترامواست.
آقاي ليليون كواست گفت:
– مهم نيست. تو سرزمينِ غروب اين چيزا مهم نيست.
و در جا يك اتوبوس قرمز جلومان ايستاد. من سوار شدم و پشت رُل نشستم و پدالِ گاز را فشار دادم. رانندگيم عالي بود. از هر كسي كه تا آن روز اتوبوس رانده بود، تندتر مي راندم و چنان بوقي مي زدم كه اتوبوس صداي آمبولانس مي داد.
از دروازه ي اسكانسن كه وارد بشوي، سمتِ چپ بالاي يك تپه، باغِ اِلْورُس را مي بيني. يك باغ قديمي با صفاست كه دور و برش مجموعه هاي ساختمان است كه هر كدام يك محوطه ي چمن جلوشان دارند. زماني اين باغ در هريه دالن بود.
وقتي آقاي ليليون كواست و من به باغ الورس رسيديم، ديديم يك دختر روي پله هاي درگاهي نشسته است. رفتيم جلو و به او سلام كرديم.
آقاي ليليون كواست گفت:
– روز بخير كريستينا.
كريستينا لباس هاي عجيب غريبي داشت.
پرسيدم:
– چرا لباساش اون ريختين؟
آقاي ليليون كواست گفت:
– قديما تو هريه دالن اين طوري لباس مي پوشيدند.
گفتم:
– قديما؟ مگه حالا اينجا زندگي نمي كنه؟
آقاي ليليون كواست گفت:
– فقط ساعتاي غروب. اونم از اهالي سرزمينِ غروبه.
از داخل باغ صداي موزيك آمد و كريستينا ما را دعوت كرد كه برويم داخل. آن تو سه تا نوازنده، ويالُن مي زدند و يك عالمه مردم مي رقصيدند. آتش هم در اجاق روشن بود.
گفتم:
– اينا كي هستن؟
آقاي ليليون كواست گفت:
– همه ي اينا قبلاً تو باغ الورس زندگي مي كردند. و حالا ساعتاي غروب اين جا جمع مي شن و حال مي كنن.
كريستينا با من رقصيد. فكر كن مي توانستم خوب برقصم، با دردِ پام!
بعد از رقص كلي چيزهاي خوشمزه كه روي ميز چيده شده بودند، خورديم. نان لواش و پنير بز و استيك گوشت گوزن و كلي چيزهاي ديگر. خوشمزه بودند، چون گرسنه بودم.
اما خيلي دلم مي خواست جاهاي ديگر اسكانسن را ببينم. آقاي ليليون كواست و من رفتيم جلوتر. بيرون باغ الورسن يك گوزن مي گشت.
گفتم:
– اين چيه؟ فرار كرده؟
آقاي ليليون كواست گفت:
– تو سرزمين غروب همه ي گوزنا آزادن. هيچ گوزني در ناكجاآباد زنداني نمي شود.
گوزن گفت:
– و مهم نيست.
از حرف زدن گوزن يك ذرّه هم تعجّب نكردم.
دو تا بچه خرس خوشگل، لخ لخ كنان آمدند توي هِگ لوفتت، جايي كه وقتي پام درد نمي كرد بعضي يك شنبه ها با بابا و مامان مي رفتيم قهوه مي خورديم. پشت يك ميز نشستند و بلند فرياد كشيدند كه ليموناد مي خواهند. بعد يك بطري خيلي بزرگ ليموناد پروازكنان رسيد و جلوي بچه خرس ها، روي ميز نشست. نوبتي از بطري ليموناد نوشيدند.
بعد يكي از آن ها بطري را برداشت و يك عالمه ليموناد روي سر ديگري ريخت. اما خرس دومي با وجود اين كه خيسِ خالي شده بود فقط خنديد و گفت:
– مهم نيست. تو سرزمينِ غروب اين جور چيزا مهم نيستند.
آقاي ليليون كواست و من دور و بر چرخيديم و همه ي حيوان هايي را طوري آزادانه گردش مي كردند كه انگار نه انگار دور و برشان پر از مردم است، منظورم مردم عادي نيست، را نگاه كرديم.
آخر سر آقاي ليليون كواست از من پرسيد كه آيا دوست دارم محل زندگيش را ببينم. گفتم:
– بله لطفاً.
او گفت:
– پس بايد پرواز كنيم بريم بُلُك هوس اودّن.
پرواز كرديم.
آن جا يك ويلاي زرد رنگِ خيلي كوچولو ديديم كه دور تا دورش پرچيني از ياس بود و كاملاً جدا بود از خانه هاي ديگر. اين ويلا از بيرون اصلاً ديده نمي شد. ايوانش را يك باريكه راه به درياچه وصل مي كرد. آن پائين باراندازي و كنار بارانداز يك قايق. خانه و قايق و همه چيز آن البته خيلي كوچكتر از خانه و قايق هاي معمولي بودند. چون خود آقاي ليليون كواست هم آدمي كوچولو بود. براي اولين بار متوجه شدم كه خود من هم به همان كوچكي هستم.
گفتم:
– عجب جاي كوچولوي باصفائيه. اسمش چيه؟
آقاي ليليون كواست گفت:
– اسمش هست ويلاي ليليونرو.
ياس ها عطر مي افشاندند و خورشيد مي تابيد و شلپ شلپ برخورد موج ها با ساحل به گوش مي رسيد و كنار بارانداز يك قلاب ماهيگيري بود. بله خورشيد مي تابيد، عجيب است مگر نه؟ از لاي پرچين ياس بيرون را نگاه كردم و ديدم هنوز همان غروب آبي رنگ بر جاست.
آقاي ليليون كواست گفت:
– خورشيد هميشه بر ويلاي ليليونرو مي تابه. گل هاي ياس هم هميشه هستند. دور و بر بارانداز هم پره از اُردك ماهي كه مرتب به سطح آب تُك مي زنن. دلت مي خواي بعضي وقتا بيايي اينجا ماهيگيري؟
گفتم:
– جون. خيلي دلم ميخواد.
آقاي ليليون كواست گفت:
– باشه يه روز ديگه. وقت غروب داره كم كم تموم مي شه. بايد پرواز كنيم برگرديم خونه ت خيابون كارلبري.
رفتيم. از بالاي بلوط هاي باغ حيوانات و آب هاي براق خليج دور آن و از بالاي شهر كه چراغ خانه هاش آرام آرام روشن مي شد، گذشتيم. تا آن روز نمي دانستم كه چيزي به زيبايي شهري كه زير پاهام بود، وجود دارد.
زير خيابان كارلبري ماشين هاي راه سازي مشغول ساختن تونل قطار زيرزميني بودند. بعضي وقت ها بابا بغلم مي كرد و مي برد كه از پشت پنجره ماشين هايي را كه مشغول بيرون ريختن خاك و سنگ از زير زمين بودند تماشا كنم.
آقاي ليليون كواست گفت:
– مي خواي با اين ماشينا يك كم خاك بپاشي بيرون؟
گفتم:
– فكر نمي كنم كار كردن باهاش را بلد باشم.
آقاي ليليون كواست گفت:
– مهم نيست. تو سرزمينِ غروب اين چيزا مهم نيستن.
البته كه توانستم با آن كار كنم. خيلي هم آسان بود. تپه تپه خاك تراشيدم و ريختم توي كاميوني كه آن كنار ايستاده بود. خيلي بامزّه بود. اما ناگهان چند تا آدم عجيب غريب كوچولو ديدم با چشم هاي قرمز كه از سوراخي كه دورتر در مسير قطار داشتند نگاه مي كردند.
آقاي ليليون گفت:
– اينا آدم هاي زيرزميني هستند و جزئي از مردمِ غروب. سالناي بزرگي آن پائين ها دارند كه از الماس و طلا ساخته شده ن. دفه ي بعد با هم مي ريم اونجا.
گفتم:
– اگه تونل توي سالناشو آوار بشه چي؟
آقاي ليليون كواست گفت:
– مهم نيست. اين چيزا تو سرزمين غروب مهم نيستن. آدماي زبرزميني مي تونن هر وقت لازم باشه سالناشونو جابجا كنن.
بعد صاف از لاي پنجره ي بسته ي خانه مان رفتيم تو و من تِلِپي افتادم توي تختم.
آقاي ليليون كواست گفت:
– فردا تو ساعت غروب باز مي بينيم همو.
بعد ناپديد شد. درست همان وقت مامان آمد و چراغ را روشن كرد. اين بود اولين ملاقات من با آقاي ليليون كواست. اما او ديگر هر روز مي آيد و من را مي برد به سرزمين غروب. واي كه جاي باصفايي است! رفتن به اين سرزمين فوق العاده است. اصلاً هم مهم نيست اگر پا درد داشته باشي. چون در سرزمين غروب مي شود پرواز كرد.

 

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s