شاهدختی مرده بود. هشت سالش بود فقط که مرد. حالا در این یکشنبۀ گرم و آفتابی ماه مه داشتند خاکش می‌کردند. رفقای کوچولویش می‌خواستند کنار گور او سرود «دره های پر گل زیبا/ خانۀ امن قلبِ ما» را بخوانند. چون این سرود را در طول ترم بهاره تمرین کرده بودند. مریت هم تمرین کرده بود.
مریت نام شاهدخت بود. وقتی که زنده بود در یک کلبۀ کوچک خاکستری درست کنار جاده زندگی می‌کرد.
marit_rgb
در یک کلبۀ کوچک خاکستری؟ آه پس شاهدخت نبوده در این صورت! نه، شاید هم شاهدختِ واقعی نبود. شاید فقط یک دختر کوچولوی معمولی بود. بعضی وقت‌ها تشخیص تفاوت این دو دشوار است.
مریت هیچ چیز متفاوتی نداشت. در تمام عمر هشت ساله‌اش حتی یک ذره چیز عجیب پیدا نمی‌کردی. حالا تنها چیز عجیبش، اگر بشود آن را عجیب نامید، مرگش بود.
اما پیش از این که به مرگش برسیم، باید اول از وقتی بگویم که یوناس پتر محبت بسیاری به او کرد. چون داستان این طوری شروع شد.
حقیقت این است که یوناس پتر از همان اولین روز مدرسه با مریت مهربان بود. اما خیال نکنید به این خاطر که به دخترها اهمیت می‌داد. اصلاً این طور نبود. از همان نخستین لحظه قاطی پسرها شده بود. یک دسته از آن‌ها همان اول در حیاط مدرسه گل‌آویز شده بودند و در انتظار زنگ مدرسه به اندازۀ نیاز کتک‌کاری می‌کردند. در سمت مخالف حیاط، دخترها آرام به صف ایستاده بودند و یواشکی هم دیگر را می‌پائیدند. مریت کمی خود را کنار کشیده بود. او بچه‌های ده را نمی‌شناخت و خجالتی بود. و روز اول مدرسه، آزمون سختی بود.
اما همه چیز پایانی دارد. روز اول مدرسه هم پایانی داشت. از این گذشته آن قدرها که ممکن است تصور بشود هم خطرناک نبود. مریت می‌خواست پنج کیلومتر راه را تا کلبۀ پای تپه برود اما پیش از آن باید می‌رفت مغازه و به اندازۀ بیست و پنج اوره، خمیرمایه می‌خرید، کاری که مادرش گفته بود. و غیر از یوناس پتر چه کسی می‌توانست روی پله‌های مغازۀ خواروبار فروشی بریستروم ایستاده باشد؟ چون بریستروم پدرِ یوناس پتر بود!
ماجرا هم همان جا اتفاق افتاد. یک ماجرای باور نکردنی که مریت هرگز نتوانست فراموشش کند. درست وقتی از کنار یوناس پتر رد می‌شد، یوناس پتر مشت خود را به طرفش دراز کرد و به او هدیه‌ای داد، یک جعبۀ کوچک گرد، یک جعبۀ حلبی با دری گل‌دار  که داخلش شکرپنیر بود و یک حلقۀ کوچولو. یوناس پتر خودش هم نمی‌دانست چرا چنین کاری کرده است. احتمالاً این فکر، ناگهان همان لحظه به کلۀ گردش خطور کرده بود. یک کلمه هم حرف نزد فقط جعبۀ هدیه را داد و رفت. مریت هم چیزی نگفت. شگفت‌زده‌تر از آن بود که چیزی بگوید. تا مدت‌ها پس از رفتن یوناس پتر ایستاده بود و متفکرانه به جعبۀ سبزی که کف دستش بود نگاه می‌کرد.
شاید آدم باید در یک آلونک چشم به دنیا گشوده باشد و شش خواهر و برادر داشته باشد و بر سر هر چیز خوب دعواها کرده باشد که با یک جعبۀ سبز کادو تا این حد خوشحال بشود. برای کسی که تقریباً هیچ وقت یک آب‌نبات از کسی نگرفته باشد، یک جعبه پر از شکرپنیر، دنیایی بود.
مریت در جا تک تک شکرپنیرها را خورد. اما حلقه و جعبه را پنهان کرد. این دو تا شدند گنج مخفی‌اش که هرگز از آن جدا نمی‌شد.
نه، احتمالاً یوناس پتر وقتی که جعبۀ هدیه را به مریت می‌داد نمی‌دانست دارد چه کار می‌کند. چون روز پس از آن، مریت با ستایشی غیرمعقول، او را دنبال می‌کرد که اصلاً برای یوناس پتر قابل قبول نبود. در واقع هیچ وقت با یوناس پتر حرف نمی‌زد، فقط دور و برش می‌پلکید و وقتی که یوناس پتر به او نگاه می‌کرد به پهنای صورتش می‌خندید. بقیۀ پسرها سر این موضوع سر به سرِ یوناس پتر می‌گذاشتند.
فریاد می‌کشیدند: «هاها، مریت عاشق یوناس پتره.»
آن وقت یوناس پتر عصبانی می‌شد. البته به طرز عجیبی، نه از دست پسرها که از دست مریت.
با عصبانیت به او می‌گفت: «نیشت چرا بازه؟» و آن وقت بود که خنده از چهرۀ مریت محو می‌شد و خجالت می‌کشید. اما این اوضاع آن قدرها نمی‌پائید. باز هم وقتی که یوناس پتر به او نگاه می‌کرد، همان قدر دلباخته‌اش می‌شد که پیش از آن بود.
یک بار، نزدیکی‌های کریسمس، خانم معلم سر کلاس داستان خواند. داستانی که خواند از یک کتاب داستان خیلی خوب بود. کتابی که تصویرهای بسیار زیبایی داشت.
یوناس پتر بلند گفت: «ببینین! شاهدختِ داستان قیافه‌ش با مریت مو نمی‌زنه!»
همه کلاس در تأئید زدند زیر خنده که بله، واقعاً که شاهدختِ داستان خیلی شبیه مریت است. نظر خانم معلم هم همین بود. مریت همان جا که بر نیمکت نشسته بود داشت از خجالت آب می‌شد.
زنگ تفریح یوناس پتر بطور تصادفی آمد دور و بر مریت، تمسخرآلود گفت: «شاهزاده مریت!»
مریت باز هم خجالت کشید. و یوناس پتر دوید که به سرگرمی‌های مهم‌ترش برسد، مثلاً این که سنگ پرت کند به میلۀ پرچم مدرسه یا با یک پسر بی‌دندان به نام هاری مچ بیندازد.
اما مریت پس از آن خیلی به این موضوع فکر کرد، این که شبیه شاهدخت قصه است.
روزها گذشتند و بهار رفته رفته از راه رسید.
بهار که می‌شود چیزی در درون بچه‌ها به پرواز در می‌آید.
وقتی که در بهار بچه‌ها یک روز هم به موقع از مدرسه به خانه بر نمی‌گشتند، بزرگ‌ترها می‌گفتند: «انگار این بچه‌ها حسابی هار شدند.» و حق با آن‌ها بود. بچه‌ها حسابی هار هستند. زندگی شکوهمندی دارند که وابسته به ساعت نیست. اغلب با آب شدن برف‌ها در ماه مارس شروع می‌شود. آن وقت است که بچه‌ها سر راهِ مدرسه به خانه، یک عالمه کار دارند. توی راه‌ها چاله‌های بزرگی بودند که باید کف‌شان لگدکوب می‌شد طوری که آب‌ها به دور و اطراف بپاشند. بعضی وقت‌ها یک لایۀ نازک یخ روی چاله‌ها و جدول‌ها را می‌گرفت که باید حسابی خورد و خاکشیر می‌شدند طوری که صدای شکستن آن‌ها به گوش می‌رسید. این جور کارها وقت می‌گرفت و بزرگ‌ترها بهتر بود این را درک می‌کردند و جار و جنجال راه نمی‌انداختند که غذا سرد می‌شود. در ماه آوریل، اوضاع از این هم بدتر می‌شود. در چراگاه‌ها جویبارها بودند که راه می‌افتادند، این جا و آن جا آبشارهای واقعی وجود داشتند که آدم باید امتحان می‌کرد ببیند که می‌تواند از روی آن‌ها بپرد. بعضی وقت‌ها اتفاقات بامزه‌ای می‌افتاد، یک نفر توی آب می‌افتتد و سر تا پاش خیس می‌شد. در این ماه دلپذیر همۀ بچه‌ها کمابیش خیس هستند. خوشبختانه آب جویبارها خیلی بالاتر از ساق چکمه‌های لاستیکی می‌رسید. اما اگر کسی در جویبارها می‌افتاد و خیس خالی می‌شد، مزۀ کار باز هم بیشتر می‌شد و خندۀ بچه‌ها با طراوت صدای جویبارهای بهاری در چراگاه می‌پیچید. و بعد در ماه مه، کیست که بتواند سرِ غذا به خانه برسد؟ آن وقت توی همۀ مزرعه‌ها، پر بودند از بره‌ نوزاد و توله‌ سگ. چمنزارها پر از پامچال می‌شوند و خورشید بر همۀ سرخ‌پوست‌ها و صورت‌های پریده‌رنگی که خود را پشت بوته‌ها پنهان کرده‌اند، به گرمی می‌تابید.
آن سال بهار به نحوی غیرمعمول زودتر شروع شده بود. وای که مریت در آخرین بهاری که زنده بود، چقدر خوش گذراند. مثل یک سگ شاد کوچولو، سایه به سایۀ یوناس پتر می‌رفت. و یوناس پتر، جوگیرِ بهار پیشاپیش رفقایش، از کوه و تپه بالا می‌رفت.
کوهنوردی هم از آن کارهایی بود که بچه‌ها باید هر بهار انجام می‌دادند. بعد از ظهر یک روز از ماه مه، همۀ کلاس رفتند کوهنوردی. شاید همچنان کوهی هم نبود. قرار نبود قله‌های آلپ را فتح کنند، فقط یک کوه‌پایه بود با شیبی ملایم  که وسط بیشۀ کاج‌ها سر بلند کرده بود. اما گسل و سراشیب تندی داشت و یوناس پتر نامش را گذاشت هیمالیا و گفت: «مواظب باشید آقایان! مواظب باشید!»
نگفت که خانم‌ها باید مواظب باشند، شاید بهتر بود این را می‌گفت. بالای تپه سنگ بزرگی بود.
هاری بی‌دندان گفت: ببینین بچه‌ها! ببینین اون سنگه تق و لقه! یوناس پتر از سربالایی زیر سنگ بالا می‌رفت. فراموش کرده بود که در حال صعود از هیمالیاست. یک سمندر کوچک در آن آفتاب سوزان، نشسته بود. باید می‌رفت و آن را از نزدیک‌تر می‌دید.
هفت پسر دور صخره‌ای تق و لق در نوک کوه‌پایه بودند، چنین صخره‌ای می‌غلتید به پائین. و همین طور هم شد. با سرعتی شوم از سربالایی‌ای که یوناس پتر از آن بالا می‌رفت غلتید.
هاری فریاد کشید: «بپا اون ناکِسو!»
اما یوناس پتر متوجه نشد.
مریت چند قدم دورتر ایستاده بود. دید که صخره می‌آید، دید که دارد به سر یوناس پتر که دو لا بود، نزدیک می‌شود.
یوناس پتر! همان کسی که بدون هیچ حرفی، جعبۀ کادو داده بود!
اما صخره هیچ وقت به یوناس پتر نرسید. یک دختر کوچک و ظریف جلوی آن را گرفت. عجیب بود که صخره اجازه داد کسی که چندان کسی هم نبود جلوش را بگیرد. شاید به این خاطر بود که درست همان جا گوشۀ تیغه سنگی از شیب تپه بیرون زده بود که آن تن کوچولوی لاغر توانست جای پاهای خود را با آن سفت بکند. و لای آن دو سنگ بماند.
یوناس پتر اولین کسی بود که خود را به مریت رساند. این بار دیگر مریت توان خندیدن نداشت. اما لبخند زد. لبخند کوچکی زد و چشم‌هاش را بست.
چه کسی می‌توانست بگوید که مریت با قربانی کردن جان خود، جان یوناس پتر را نجات داد؟ چه کسی می‌توانست بداند که اگر صخره راه خود را ادامه می‌داد به همان شدت به هدف می‌خورد؟ کسی به این موضوع فکر نکرد، پتر یوناس که به چنین فکری نزدیک هم نشد.
بزرگ‌ترها پس از ماجرا پرسیدند: «چی شد؟» اما بچه‌ها چیزی نمی‌دانستند. آن‌ها نمی‌دانستند چرا صخره غلتید یا این که چرا درست به مریت خورد.
یکی از دخترها گفت: «اون فقط خندید و صاف رفت به طرف صخره.»
یوناس پتر باعصبانیت گفت: «آره، اون دختره مدام می‌خندید.»
پرستار بخش که برای مراقبت از مریت آمده بود گفت: «ببین تو جیب روپوشش چی بود. یه جعبۀ کادو! جعبه مثل کارتُن پهن شده. وای وای وای، کوچولوی بیچاره!»
توی خانه در آن کلبۀ خاکستری غیبت مریت چندان به چشم نیامد. دو تا بچه در تختی خوابیده بودند که قبلاً جای سه تا بچه بود، همۀ آن چه تغییر کرده بود، همین بود. نه اصلاً آن چنان به چشم نیامد.
اما حالا یکشنبه بود. یکشنبه‌ای که مریت به خاک سپرده می‌شد. یوناس پتر پرچم سوئد در دست پیشاپیش بچه‌های مدرسه می‌رفت. داغ بود هوا، طوری که از سر غوشه‌های تپۀ کلیسا در آن گرما، دود بلند می‌شد و گل‌های پامچال و موگه در مشت بچه‌های می‌پژمردند. کشیش با دستمال سفیدی عرق پیشانی خود را پاک می‌کرد و به آن‌ها که برای مریت گریه می‌کردند، تسلی می‌داد. البته که گریه می‌کردند. مادر، پدر، خواهران کوچک سیاه‌پوشش و خانم معلم، همه! همکلاسی‌هایش یک طرف جمع شده بودند. با صدایی صاف می‌خواندند: «دره‌های پر گل زیبا/ خانۀ آسایش قلبم». غمگین بودند همه از مرگ مریت.
اما بعد که خاکسپاری تمام شد، همه برای تماشای یک لانۀ پرنده رفتند به طرف پشته‌ای هیزم که پشت مدرسه بود، جایی که یوناس پتر کشف کرده بود. وای که این لانۀ کوچولو با پنج تا تخم نیلی چقدر ناز بود. بچه‌ها با موهای روشن، برای این که تخم‌های خوشگل را درست و حسابی ببینند، کله‌های خود را به هم فشار می‌دادند.
بعد دیگر چندان به مریت فکر نکردند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s