بایگانیِ دسامبر, 2018

گشت و گذاری فلسفی در جهان آسترید لیندگرن

یورگن گاره و اویشتین شاستاد

Filosofiska vandringar i Astrid Lindgrens värld
Jörgen Gaare & Öysten Sjaastad

سقراط را می‌توان برای بسیاری چیزهای قابل ستایش دیگر ستایش کرد. در مناطق دیگر شاید بشود همین حکم را در مورد کسی دیگر گفت، اما این که او به هیچ انسان دیگری نه در گذشته و در زمان حال، شباهت ندارد، را نمی‌شود… این نکته هم دربارۀ شخص او و هم دربارۀ بیانش صاق است.

آلکیبیادس دربارۀ سقراط در ضیافت افلاطون

پی‌پی عجیب‌ترین بچه بود، دست‌کم در آن شهر. شاید در جایی دیگر بچۀ عجیب‌تری وجود داشت، اما در آن شهر خیلی خیلی کوچک پی‌پی جوراب بلند بی‌همتا بود. و هیچ جا، نه در آن شهر خیلی خیلی کوچک و نه جایی دیگر در این کرۀ خاکی کسی به نیرومندی او نبود.

صدای راوی در پی‌پی جوراب بلند

یک روز صبح درست وقتی که پی‌پی اسبش را به دوش کشید و از تراس پائین برد، سقراط از دروازۀ ویلای ویله کولا وارد شد. سندل‌های شیکی پوشیده بود عین آن دفعه که به خانۀ آگاتون دعوت شده بود و به گفتۀ خودش، آراسته بود خود را «برای این که بین آدم های محترم، محترم باشد».
پی‌پی فریاد کشید:
– نه!
سقراط پاسخ داد:
– سلام!
– نه، فروشی نیست. اما کاملاً آزادی که بری توی اتاقک زیرشیرونی قاطی بقیۀ اجنه و اشباح زندگی بکنی.
سقراط ریش خود را مالید و گفت:
– می‌بینم قرصای مارپیچی اثر کرده – از اون روزی که تصمیم گرفتی هیچ وقت بزرگ نشی تا امروز یه ذره هم فرق نکردی.
پی‌پی گفت:
– بُزرُگ!
و قیافه‌ای بُزرُگانه گرفت:
– نه، درسته، من وقتی کوچک‌تر بودم، بزرگ‌تر بودم. راستی خودتم نسبت به این که دو هزار و چهارصد و یک سال پیش مرده باشی، حسابی سر حالیا به نظرم.
– آها پس می‌شناسی منو. بذار ببینم پی‌پی… دو هزار و چهارصد و یک… این درسته واقعاً.
– تو از دو هزار و چهار صد و یک سال پیش یه روزم پیرتر نشدی.
– بسیار سپاسگزارم! خُب، بعد از مرگ آدم خوب نگهداری می‌کنه از خودش. مخصوصاً من که از بامدادان تا دیر هنگام در حرکت بودم. همان طور که پس از این که قضات مرا به مرگ محکوم کردند در پایان دفاعیه‌ام نوشته‌ام: برایم ملاقات با کسانی که خیلی وقت پیش‌تر مرده بودند لذت بی‌اندازه‌ای داشت. ملاقات با کسانی مثل هومر، اودیسه، سیزیف و هزاران نفر دیگر و پرسش‌های بسیاری از آن‌ها کردن به منظور دریافتن این که کدام یک عاقل هستند و کدام یک خیال می‌کنند که عاقلند.
پی‌پی گفت:
– اینو مطمئنم.
– حالا بگذریم از مردها و زن‌های عاقلی که بعدها آمدند. از آن زمانی که من روی زمین سلانه سلانه راه می‌رفتم تا امروز پیشرفت شگفت‌انگیزی حاصل شده و تو نمی‌تونی تصور بکنی که آدم‌ها چقدر عاقل شده‌اند.
– اینو مطمئنم.
– آن‌ها شاید دیگر مشغول اجرای توصیۀ آپولون برای خودشناسی نباشند، اما در عوض تقریباً همه چیز دیگر را می‌دانند. حالا دیگر آدم‌ها آن قدر می‌دانند که نمی‌دانند چقدر می‌دانند. بنابراین آن‌ها با من ساده لوح  فرق می‌کنند که هنوز فقط یک چیز را می‌دانم، این که چیزی نمی‌دانم.
پی‌پی پرید وسط حرفش:
– بله، من که حتی اونو هم نمی‌دونم.
بعد اسب را که سقراط اصلاً متوجه‌ش نشده بود، گذاشت زمین.
– شربت و شیرینی زنجبیلی می‌خوای یا فقط شیرینی زنجبیلی با شربت؟
– ولی می‌دونی بهترین چیز چیه؟
– بله، می‌دونم. بهترین چیز شیرینی زنجبیلیه با شربت.
– بهترین بهترین چیز اینه که حالا من نامیرا هستم، دیگر کسی نمی‌تونه به خاطر این که دور می‌چرخم و از مردم پرسش می‌کنم به مرگ محکومم بکنه!
پی‌پی تأئید کرد:
– من باهات موافقم از دم. وجود نداشتن امتیاز بزرگیه. وضع ما که ساختگی هستیم خیلی بهتره از آدمای واقعی که باید بدبختی بکشن و دست و پنجه نرم بکنن با کار و این جور چیزا و مالیات پردرآمد و مرگ.
سقراط خرناسی کشید و قیافۀ آدم‌های خیلی شجاع گرفت و گفت:
– از طرف خودت صحبت بکن. من ساختگی نیستم.
پی‌پی خندید:
– نیستی؟ خود من الان پیدات کردم!
– ولی خُب این من بودم که ترا پیدا کردم… اما روزی روزگاری، می‌فهمی، یک زمانی من به طور واقعی وجود داشتم. منظورم به طور واقعی واقعیه.
– راست می‌گی؟
– بله، من زنده بودم. با گوشت و خون.
– گوشت و خون؟ من شیرینی زنجبیلی با شربتو ترجیح می‌دم.
– اما بعد، وقتی مردم، توی دنیای دیگه شدم یک روح سرگردان و روی زمین شدم یک افسانۀ زنده.
اما ساختگی نیستم!
پی‌پی به نرمی گفت:
– اسمشو هر چی می‌خوای بذار. در هر صورت باید تأئید بکنی ما که ساختگی هستیم زندگی‌مون باحال‌تره از سقراطای واقعی که باید جام زهرو یه نفس سر بکشن و از اون بدتر تظاهر بکنن به این که هیچ وقت از مرگ نمی‌ترسن. گذشته از این که زهرشم بدمزه‌س. خود من از قارچ سمی بیشتر خوشم میاد، بعد از آجانا و شیرینی زنجبیلی.
– لازم نیست تظاهر بکنم که افسانه هستم. من، با وجود این که بیشتر حرف‌هایی که در زندگیم زدم مزخرف بوده، مورد تحسین مردم قرار گرفتم.
– پس ما کاملاً شبیه هم هستیم، من و تو سقراط. مخصوصاً من! راستی تو آخرین داستان دروغی که بین آدمای مردنی گفته می‌شه رو شنیدی؟ توی یه کتاب بود که انستیتوی کتاب کودکان سوئد برام پست کرده. اون تو نوشته «پی‌پی و سقراط دوقلو هستند.»
سقراط گفت:
– منم درست به همین خاطر اومدم. دوستِ شاعرم آگاتون تراژدی‌سرا این را برام تعریف کرد و من فکر کردم که شروع کرده به کمدی نوشتن، کاری که قبلاً در یکی از مهمانی‌ها متقاعدش کرده بودم که برود دنبالش. توی همون مهمانی یکی از مهمان‌ها، اسمش آلکیبیادسه، که حسابی مست بود، گفت که نمونۀ سقراط روی این زمین وجود نداره، نه در میان زنده‌ها، نه در میان مرده‌ها. اما تو نه مرده‌ای و نه زنده، من هم حالا اومدم که قصه را ببینم. و ازت بپرسم…
– پس باید ناامیدت بکنم سقراط. من شبیه هیچ چیز دیگر نیستم. اما تو هستی.
– من در این مورد خوندم. در این مورد که پی‌پی جوراب بلند، همتا ندارد، نه در آن شهر خیلی کوچک نه در هیچ جای دیگۀ این کرۀ خاکی.
پی‌پی خندید و گفت:
– پس در این صورت ما می‌شیم همتای یکدیگه. چون هر دوی ما بی‌همتائیم! و دماغای شلغمی هر دومون هم شبیه هم هستن، هر چند دماغ تو یکی دو کیلو بزرگتره.
سقراط فریاد کشید:
– من به این خوشگلی! چطور می‌تونم شبیه تو باشم که از کک و مک رنج می‌بری!
پی‌پی صاف و پوست‌کنده گفت:
– من از اونا رنج نمی‌برم. اما آقای سقراط واقعاً فکر نمی‌کنی که بهتره آدم از کک و مک رنج ببره تا این که کک و مک دیگرانو به رخشون بکشه؟
سقراط دستش را روی قلب خود گذاشت.
– بچه جون سر و زبون تو از مجموع سر و زبونای گرگیاس و پروتاگوراس فیلسوفای سوفسطایی بیشتره. من چطور می‌تونم از یه نفر که خودش مرتب در حال پرسیدنه چیزی بپرسم؟ فقط می‌پرسم!
– شاید تو از پرس کردن رنج می‌بری.
– داری کتابو این جا؟
– البته، یا توی جا کفشیه یا هم توی فر. یا نه، خیال می‌کنم آقا نیلسن نشسته داره می‌خونه. دیوونۀ خوندنه. من همیشه بهش می‌گم آهای آقا نیلسن، تو این قد چیز فهم شدی که هر زمان می‌تونی پروفسور بشی!
سقراط نقل قول آورد:
– بله، کتاب مثل آینه است. وقتی یه میمون بهش زل می‌زنه، هیچ وقت یکی از حواریونو نمی‌بینه. اما شاید یه پروفسور ببینه.
پی‌پی پرید هوا:
– صبر کن برم چند تا بیسکویت الفبایی بهش بدم شاید کتابو بده.
کمی بعد کتابی قطور از پنجره پروازکنان رسید، پی‌پی هم پشت‌بندش. محکم و با صدایی بلند خورد به شکم سقراط که اگر کمک دم‌پایی‌های پک و پهنش نبود که باعث شده بودند محکم بر جایش بایستد، سقراط با کون افتاده بود توی سوراخ بلوط.
وقتی که داشت با کنجکاوی کتاب را ورق می‌زد زیر لبی گفت:
– «پی‌پی و سقراط». این که چند صد صفحه‌س.
– فقط دربارۀ ما؟
– بگو ببینم، فقط آقا نیلسن اینو خونده؟ اوه نه، این که خیلی پرجمعیته. بذار ببینم… این‌جا دربارۀ رونیا و افلاطون نوشته، میو و مارکس، کارلسن و کیرکه‌گارد، راسموس و اراسموس. و دربارۀ امیل و توله خوک!
– و دربارۀ ما؟
– بله، دربارۀ ما.
پی‌پی گفت:
– خُب این یه مدت برام کافیه. تو و من، سقراط!
سقراط گفت:
– تو و من، پی‌پی.
توی تراس نشستند و پی‌پی در فنجان‌های بزرگ قهوه، شربت ریخت.
سقراط گفت:
– بریم سر فصلی که دربارۀ تو یا دربارۀ من یا هم دربارۀ هر دومونه. باید بلند بخونی پی‌پی. من دیگه چشام خوب نمی‌بینن. اما شانسی که آوردم اینه که وقتی سوء چشم کم می‌شه، شعور آدم بیشتر می‌شه.
– بخونم؟ من؟ نه. خُب من البته تقریباً یه روز کامل رفتم مدرسه و وقتی که سوار بر هوپه‌توسا دریانوردی می‌کردیم یه عالمه حروف الفبا از فریدولف یاد گرفتم. ولی خب همۀ این حروفو بلد نیستم، باید چندین میلیون حرف باشن. راستی، می‌تونیم از فریدولف بخوایم بخونه.
سقراط گفت:
– فکر خوبیه. من اینو نمی‌توانم بخونم. برام اجق وجقه عین نوشته‌های یونانی!

*          *                   *

آگاتون (همزمان که چشم از دست‌نوشته بر می‌دارد و به تئودور نگاه می‌کند):
– به نظرت این شروع خوبیه؟ یا این که به جاش پی‌پی را بفرستیم توی میدون آتن دیدن سقراط؟
تئودور (پیش از این که دهانش را باز کند و تک دندان خود را نشان بدهد، مدتی پیشنهاد را زیر لب برای خود می‌سنجد):
– خُب، این طوری شاید باورپذیرتر باشه. سقراط که به خاطر هیچ چیزی از آتن نمی‌رفت جایی. خیلی که مجبور می‌شد توی چارچوب دیوارهای شهر می‌گشت. اما پی‌‌پی با سفر کردن به گوشه و کنار کرۀ زمین مخالفتی نداره.
آگاتون (موهای بلند و سیاه خود را می‌کشد):من به یه چیز دیگه هم فکر کردم. این‌جا توی دنیای پی‌پی ما دو نفر دو تا موجود بامزه به حساب می‌آئیم، دو تا جاشو که عین شبح توی قایق دزدای دریایی ناخدا جوراب بلند در سنگاپور می‌چرخن و اون طور که ناخدا می‌گه ریخت عجیب و غریبی دارن. با دو متر و نیم قد و موهای سیاه پرکلاغی تا روی کمر و تنها با یه دندون خرکی وسط دهن که تا زیر چونه‌شون می‌رسه…
تئودر (زیر لب می‌غرد):
– من در هنگ‌کنگ سرگردان بودم.
آگاتون:
– در آتن برعکس ما شهروندان محترمیم و دوستان مسلم در حلقۀ معاشرت سقراط و افلاطون و آریستوفان و بقیۀ نخبه‌های روحانی! و تو تئودوروس، حوزۀ تخصصی‌ت ریاضیه و مرتب در بحث‌های فلسفی با سقراط شرکت کردی. در بسیاری از دیالوگ‌های سقراط این موضوع آشکاره. و من، آگاتون این خوشبختی را داشتم که وقتی تاج گل بهترین نویسندۀ تراژدی بر سر گذاشتم، در کمال فروتنی بسیاری از افراد صاحب نام را به این حلقه دعوت کنم و شمار بیشتری را به ضیافت -سیمپوزیون- بخوانم. و این جایزۀ به خاطر اولین کتابم بود! افلاطون همۀ این ماجرا را با اشتیاق و گرمی در ضیافت آورده!
تئودور:
– اونو نخوندم من. اما دربارۀ خودمون در کتاب پی‌پی جوراب بلند…
– در پی‌پی جوراب بلند در اقیانوس آرام. نه خوندنش اصلاً لطفی نداره. پی‌پی به خاله لائورا می‌‌گه «خاله جون نباید خیال کنی که کسی داوطلبانه حاضر می‌شه شکل آگاتون بشه. یا هم بگیر شکل تئودور.»
تئودور: همین مسئله را حل می‌کنه. صحنه را منتقل می‌کنیم به آتن.
آگاتون (مردد): از طرف دیگه… از طرف دیگه همۀ ماجراها توی اون شهر خیلی کوچک اتفاق می‌افتن. نه، انگار باید سقراط بره دیدن پی‌پی، نه برعکس.
تئودور: شاید بشه یه کم جلو و عقب پرید… منظورم اینه که، خُب ما که مجبور نیستیم توی زمان و مکان خودمونو محدود بکنیم.
آگاتون: حق با شماست جانم. پس در واقع می‌تونیم هم‌زمان هم جاشوی سوئدی باشیم و هم دانشمند یونانی! تو می‌تونی هم تئودور باشی و هم تئودوراس و من می‌تونم هم آگاتون باشم و هم آگاتان. می‌تونیم آش رو حسابی هم بزنیم.
تئودور: منظورت چیه؟
آگاتون: صبر کن می‌شنوی…

*          *                   *

همان وقت که نشسته بودند و از فنجان‌های قهوه، جرعه جرعه شربت می‌نوشیدند، فریدولف با لباس خط خطی جاشوها از دروازۀ ویلای ویلا کولا نازل شد. پی‌پی دوید جلو و او را بغل کرد و مثل یک توپ لاستیکی او را بالا انداخت.
سقراط با لکنت گفت:
– ولی… ولی تو فایدروسی که، خود فایدروس.
فریدولف گفت:
– البته، فقط وقتی که می‌خواستم شبحِ سرگردانِ هوپه‌توسا بشوم، مجبور شدم اسم خودمو یه کم سوئدی بکنم.
– شبح سرگردان؟ یه شبح اینجاست؟
قیافۀ سقراط طوری بود که انگار برای یک بار هم که شده، ادعایش درست در آمده، این ادعا که هیچ نمی‌داند.
فریدولف چشمکی به پی‌پی زد:
– بله، بالاخره باید یک نفر به پی‌پی خواندن و نوشتن یاد می‌داد. او مدرسۀ خوبی رفته.
سقراط گفت:
– باید بگم که همین طوره جانم. می‌شه گفت پیش آدم درستی رفته، یا این که آدم درستی اومده پیشش. تو همیشه دور و برت پر بود از نطق‌های نوشته شده و علاقه داشتی نوشته‌های لیسیاس و بقیۀ سوفسطایی‌ها را بلند بخونی.
پی‌پی شادی‌کنان گفت:
– و حالا می‌خواد دربارۀ ما برای خود ما بخونه. فریدولف می‌دونی چرا سقراط و من شبیه همیم؟
– خُب…
پی‌پی مشتاقانه گفت:
– برای این که هیچ کدوم از ما نظیر نداریم. خوشم میاد از این!
– واقعاً حق داری پی‌پی، ولی…
– این موضوع حتی توی کتاب با حرفای واقعی نوشته شده، پس نمی‌تونه دروغ باشه. ایناهاش، لطفا بخونش!
فریدولف با لبخند گفت:
– کتابو دارم با خودم. شما می‌دونین که من خودم را آگاه نگه می‌دارم. از کجا شروع کنم؟ از اولش؟
پی‌پی معترضانه گفت:
– نه از اون چیزای خسته‌کننده بپر. از پی‌پی جوراب بلند در مقام فیلسوف شروع کن.

Advertisements