پدر و مادر یوآن بسیار مراقب بودند که فرزندانشان همیشه راست بگویند. پدر اغلب می‌گفت اگر کسی مرتکب اشتباهی شد باید عذرخواهی کند و همۀ حقایق را بگوید. در این صورت بخشیده خواهد شد.
یوآن نامی است که استریندبری در رمان پسر زن پیشخدمت برای خود برگزیده است.

آگوست استریندبری
فارسی: طاهر جام برسنگ

august_strindberg

یوآن که هیچ وقت نمی‌توانست بیکار بنشیند، کشفی کرده بود: این که می‌شود راه طولانی خانه به مدرسه و بالعکس را طی کرد و هم زمان کمی ثروتمند شد. یک بار در خیابان بی‌پیاده‌روی هُلِندار[1]، یک مهرۀ آهنی پیدا کرده بود. به نظرش بامزه آمد این کار، چون آن را به یک نخ آویزان کرد و مهره شد یک فلاخن خوب. از آن به بعد دیگر همیشه از وسط خیابان می‌رفت و هر تکه آهنی که می‌دید را بر می داشت. دوره‌ای بود که اوضاع خیابان‌ها رو به راه نبود و بی‌مبالات رانندگی کردن، ممنوع نبود، به این خاطر قطعات و ابزارها بی‌رحمانه مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفتند. بنابراین یک عابر دقیق می‌توانست مطمئن باشد که هر روز میخ، پیچ یا حداقل یک مهره و گاه گاه نعل اسبی پیدا می‌کند. این کار شد تخصص او. طی دو ماه یک ظرف دو و نیم لیتری را از مهره پر کرده بود.
غروبی نشسته بود و با آن‌ها بازی می‌کرد که پدرش وارد اتاق شد.
پدر چشم‌های خود را گشاد کرد و پرسید:
– اینا چی هستن؟
یوهان با اطمینان پاسخ داد:
– مهره.
– اینا را از کجا آوردی؟
– پیداشون کردم.
– پیداشون کردی؟ از کجا؟
– تو خیابون.
– همه را یک جا پیدا کردی؟
او گفت:
– نه از خیلی جاها. وسط خیابون میرم و رو زمین می‌گردم دنبالشون.
– نه، من این جوری گول نمی‌خورم. داری دروغ می‌گی. با من بیا می‌خوام باهات حرف بزنم.
حرف زدنی همراه با ضربه‌های چوب.
– حالا می‌خوای اعتراف کنی؟
– اونا را تو خیابون پیدا کردم.
آن قدر کتک خورد تا اعتراف کرد.
باید به چه چیزی اعتراف می‌کرد؟ درد و ترس از این که نتواند این کتک‌کاری را پایان بدهد، او را واداشت تا چنین دروغی ببافد:
آن‌ها را دزدیده است.
– از کجا؟
نمی‌دانست مهره می‌تواند کجای ارابه باشد.
– از زیر ارابه‌ها.
– کجا؟
با کمک تخیل جائی در ذهن پیدا کرد که ارابه‌های زیادی آن جا هستند.
– توی گاراژ روبروی کوچۀ باغ آهنگرا.
آدرس مشخص کوچه، مورد را محتمل کرد. پیرمرد خیال می‌کرد که حتماً حقیقت را از او بیرون کشیده است. واکنشش چنین بود:
– دستِ خالی چطور تونستی مهره‌ها را باز کنی؟
این را دیگر نخوانده بود. چشمش به جعبه افزار پدر افتاد:
– با یک پیچ گوشتی.
مهره را که نمی‌شود با پیچ گوشتی باز کرد. اما تخیلات پدر جایی دیگر در پرواز بود و گذاشت که او را فریب بدهد.
– این کار وحشتناکه! تو دزدی! فکر نکردی ممکنه پلیس برسه؟
یوآن یک لحظه فکر کرد که خیال او را راحت کند و بگوید همه را دروغ گفته است، اما صحنۀ کتک خوردن و بی‌شام ماندن آمد جلوی چشمانش و  او را منصرف کرد.
شب که رفت بخوابد و مادرش آمد داخل اتاق که از او بخواهد تا دعای شبش را بخواند، دستش را بلند کرد و با حالتی رقت‌انگیز گفت:
– خدا لعنتم کنه اگه مهره‌ای دزدیده باشم.
مادر مدتی طولانی به او نگاه کرد و بعد گفت:
– نباید این طوری فحش بدی!
تنبیهات بدنی او را تحقیر کرده بود، خوار کرده بود، از خدا، از پدر و مادر و بیشتر از همه از برادرانش بدش می‌آمد که چرا آن‌ها که از روی بی‌مبالاتی‌اش به ماجرا پی برده بودند، به نفع او شهادت نداده‌اند. آن شب دعا نخواند، اما آرزو کرد بدون این که مجبور باشد همه جا را آتش بزند، آتش‌سوزی بشود.
از آن به بعد او دیگر در معرض اتهام بود یا بهتر است بگویم بدنامی‌اش ثبت شده بود و مدت‌ها برای سرقتی که انجام نداده بود، سرزنش شد.

[1] Holländer

Advertisements

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s