بایگانیِ دستهٔ ‘ادبیات جهان’

این شعر که ظاهرن و باطنن از شاعری «رومانیائی» است را چهار سالی پیش در یک نشریۀ سوئدی پیدا کردم. در واقع ترجمه ای است از شعری از منبع دست دوم. واقعیت این است که شعر را خیلی دوست داشتم و ترجمه اش هفته ای وقتم را گرفت تا به این صورت که می بینید در آمد.شباهت فضای شعر با تجربیات زندگی خودم، کار ترجمه را با خیسی مدام چشم همراه کرده بود. اواخر سال 2010 بود که برای کسب اجازه از دیگر کارهای شاعر با او تماس گرفتم. شاعر اما دیگر آن آدمی نبود که این شعر درخشان را نوشته بود. شاعر گویا با تغییر اعتقادات به یک مسیحی معتقد تبدیل شده بود که دیگر  ازهمۀ اعمال گذشتۀ خود پشیمان بود و این شعر معرکه را دیگر از خود نمی دانست. همان وقت قول داد که کارهای جدیدش را برایم بفرستد اما پس از مدتی ارتباط خود را بدون بر جا گذاشتن ردی با من قطع کرد.  من طبق قولی که به سرایندۀ اصلی این شعر داده بودم همان وقت  ترجمۀ فارسی شعر را با توضیحی کوچک از  وبلاگم حذف کردم. امروز پس از این که حدود سه سال در انتظار مکاتبۀ شاعر صبر کردم و خبری از این دوستمان نشد تصمیم گرفتم فارسی این شعر را بدون نام شاعر منتشر کنم.

رومانی؛ بخشی از یک مانیفست آنارشیستی

شاعر: ناشناس

فارسی: طاهر جام برسنگpolitik

کی هستی؟ دختر؟
هستند کسانی آنجا؟
میدانم که منتظرم هستی!
تو حتی نمیدانی کیستم من

از قرار چند صد تا در ماه
سئوالها را برای تلویزیون پی آر او مینویسم
و تو وقتی خیس می شوی دربارۀ آن ها ور می زنی

دختری هستی مثل میهن
و من آبم را به مغزت می پاشم

از قرار چند صد تا، رومانی
عشق قیمت دارد، رومانی

یادت میاید پترو الیه سو چه گفت رومانی؟
او نمی دانست که چه کی هستی تو.

دارم دیوانه می شوم، رومانی
دارم کنترل بین جهان درونی و بیرونی را
از دست میدهم رومانی.

اگر در سفره ام نان بود
می خواستم شاعری باشم
سرگرم با ارزش های درونی.

گرسنه ام
چرا گرسنه ام، رومانی؟
می خواهم به خواب ابدی فرو روم، رومانی!
می خواهم بمیرم!

فرهیخته ات می سازم، رومانی
معلومات می چپانم در کلۀ بی رحم گنده ای
که کلۀ توست!

دختر کوچکی هستم که
همه چیز را می دانم، رومانی
و همه چیز، یعنی تجاوز گروهی بچه باز.

لباس های زیرت در دید است، رومانی
برای این که رفتی تۀ اتوبوس
جائی که لباس های زیر در دید است.

فقط این که آن هم تنت نبود، رومانی.

عینک نمی¬زدی و مبادی بی¬فایدۀ آداب.
چیزی نمی¬بینم، رومانی.

در اروایلور، میدان قلب¬ها
وانمود کردم که به آسمان نگاه می کنم
از پشت پنجره.

تظاهر کردم که علاقه ای به تو ندارم، رومانی.
که علاقه ای ندارم به زخم بر قوزک پا.

حتا حد رابطه مان را هم نمی دانی، رومانی
به تو خواهم گفت بالا بیاور و بالا می آوری!

من مغز مست توام، رومانی
هر چند که تو، با پاهایت فکر می کنی.

فکر می کنی زندگی کردن، عاقلانه است، ابله!
فکر می کنی از کار کردن در مگاویژن، شادم
و رؤیاهای بزرگم آن جا شکل می گیرند؛
قاشق هائی که بر بشقاب های خورد شده می کوبند؟

عاقبت اندیشم من، رومانی
کیر بلند سیاهم را
فرو می کنم در دهانت، رومانی
بالاخره می فهمی که
چطور برنده می توان شد، رومانی.

پول در آوردن را یاد گرفته ای؟
می توانی به این سئوال جواب بدهی، رومانی؟

پرزیدنت ها بی ارزشند رومانی
دولت گروهی دیوانه.
هیچ وقت چیزی به فقرا نداده¬ ند.
باید با آب و ریشه ها زنده بمانیم
می توانیم به بلندای کوه ها برویم، رومانی
ولی که البته تو نمی خواهی.

رومانی!
آدم هائی هستند که امیال دیوانه شان کرده
میل به پول اسباب بازی هایت.
کاری که با مادرم کردی با من هم خواهی کرد
حتا به چشم هایت نگاه نمی توانم کرد.

می خواهم شعری بنویسم
که ویرانت کند، رومانی
شعری که ترجمه می شود، رومانی
و من تنها خواهم ماند و دیوانه
خود را خواهم کشت!

اگر کسی آمد، از گور بیرونم بیاور، رومانی
باور نمی کنم که خدائی باشد، رومانی،
اما آب منی ام را در بطری های کوکاکولا می ریزم
که در وجود تو بمانم، رومانی
تو، پیربچۀ دیوانه، رومانی.

اشتباه کردم، اعتراف می کنم، رومانی
من مردی فقیرم
پولی ندارم تا آتش بزنم.

مسیح فقیر بود
من مسیح ام رومانی، و خود را می کشم.

امیدوارم که تو شاد باشی، رومانی
امیدوارم که چرتی بزنی، رومانی
امیدوارم پول هایت را پس انداز کنی، رومانی
کانون خانوادۀ آینده را
از حالا تشکیل داده ای، رومانی؟

باور ندارم که بر من گریه کنی.
باور ندارم که تو، گریه کردن بلد باشی، رومانی.
باور ندارم که بچۀ تو باشم، رومانی
تو گریه کردن نمی¬دانی.