بایگانیِ دستهٔ ‘ادبیات سوئد’

اولف استارک Ulf Stark

فارسی: طاهر جام برسنگ

اولف استارک، Ulf Stark نویسندۀ سوئدی در سال 1944 در استکهلم زاده شد و در ژوئن 2017 در همین شهر درگذشت. شکوفائی ادبی وی در سال 1984 با انتشار کتاب «بازداشتگاه دیوانه ها و آدم های حالگیر» تثبیت شد و پس از آن با انتشار کتابهای «یوانا می تونی سوت بزنی؟» و «کفش های جادوئی ورزشی دوست من پرسی» به عنوان یکی از بزرگترین نویسندۀ ادبیات کودکان و نوجوانان اشتهار یافت.

داستان کوتاه «ماهیگیری با پدر بزرگ» از کتاب «کودک و سرطان» برگرفته شده است.

Ulf_Stark_01

تابستان پیش از این که مدرسه را شروع کنم همه از سن و سال من حرف می‌زدند. و از من می‌پرسیدند که وقتی بزرگ شدم می‌خواهم چه کاره بشوم.بقال گفت:
– بفرمائید اینم یه تکه سوسیس. وقتی بزرگ شدی می‌خوای چه کاره بشی؟این طوری بود که فهمیدم آدم برای این کوچک است که بخواهد بزرگ بشود. منظور از کوچک بودن همین بود. که آدم بچه‌گی را پشت سر بگذارد و سبیل بگذارد و شاید هم زن بگیرد، اما قبل از هر چیز باید کاری دست و پا کند.پیش از آن فقط وجود داشتم و دور و بر می‌چرخیدم. با دوچرخه از سراشیبی‌ها به سرعت رکاب زده بودم، به ابر نگاه کرده بودم، از جعبۀ شیرینی مامان، شیرینی کش رفته بودم، سر زانوهامو سوراخ کرده بودم و گوزهای بابابزرگ را شمرده بودم بدون کوچکترین فکری به آینده. اما حالا دیگر آینده خود را همیشه قاطی افکارم می کرد.
چرا گوز پدر بزرگ را می‌شمردم؟ آیا قرار بود معلم ریاضیات بشوم یا رئیس حسابداری؟ هفت سالم بود و داشتم داخل آدم بزرگ‌ها می‌شدم.
ما، یعنی بابا و مامان و برادرم، تابستان‌ها پیش بابا بزرگ و مامان بزرگ زندگی می‌کردیم. بابا بزرگ دائما کار می‌کرد. خانه را تعمیر می‌کرد، دودکش بخاری را تمیز می‌کرد، تانکی‌های آب را رنگ می‌کرد و چاه را لایروبی می‌کرد که تمیز باشد. گفت:
– اگه کاری یاد نگیری می‌خوای چی بشی؟
گفتم:
– نمی‌دونم.
نظر داد که:
– پس با این حساب چیزی نمی‌شی بابا جون.
بابا بزرگ آدم سختگیری بود. دریانورد بوده و میانۀ خوبی با بچه‌ها ندارد.
شانس آوردم که چند روز بعد پدر بزرگ پیدایش شد. تنها آمد چرا که مادر بزرگ مرده بود. او کاملا با بابا بزرگ تفاوت داشت. کت و شلوار شیری رنگ پوشیده بود و جلیقه‌ای داشت با ساعت جیبی. خنده‌اش شبیه صدای چرخ خیاطی بود. خیاط بود. من و برادرم هر دو عاشقش بودیم هر چند که تنها کارش این بود که شاد باشد و با کفش‌های خوب واکس خورده دور و اطراف بپلکد.
یک شب قبل از این که آفتاب بزند من را از خواب بیدار کرد. گفت:
– می‌خوایم بریم ماهیگیری.
گفتم:
– ولی یانه چی؟
می‌دانستم که برادرم هم دلش می خواهد با ما بیاید. پدر بزرگ گفت:
– اون نه. با اون یه وقت دیگه یه کار دیگه می‌کنیم.
یواشکی راه افتادیم و دنبال کرم گشتیم. ابتدا در محل نگهداری تفالۀ قهوه در مدرسه و پس از آن در انباری کود اوسترمن. من باید توی کودها می‌گشتم چون پدر بزرگ کت و شلوار شیک پوشیده بود.
آفتاب که زد اولین اردک ماهی خود را صید کرده بودیم. بعد چهار تای دیگر گرفتیم. بعد پدر بزرگ یک سیگار برگ روشن کرد. گفت:
– دیگه کافیه. هیچ وقت نباید بیشتر از حد نیاز ماهی گرفت.
با دود سیگارش حلقه‌ای درست کرد. حلقۀ دود هنوز در هوا چرخ می زد که انگشت حلقۀ دست چپ خود را برد وسط حلقۀ دود. پرسیدم:
– چرا این کارو می‌کنی؟
لبخندی زد و گفت:
– به یاد مادر بزرگ.
گفتم:
– بهتره سیگارو ترک کنی.
گفت:
– من حداکثر یک سیگار در هفته می‌کشم. بی‌معنیه که آدم یک کار را مرتب انجام بده.
– دیگه توی این تابستون نمی‌ریم ماهیگیری، نه؟
گفت:
– نه. حالا دیگه پارو می‌زنیم به طرف خونه و می‌گیریم دوباره می‌خوابیم.

وقتی که بقیه بیدار شدند، در یک سطل روی میز آشپزخانه، پنج تا اردک ماهی تمیز شده بود. پدر بزرگ و من تظاهر کردیم که در خوابی عمیق هستیم.
مامان گفت:
– اینا دیگه از کجا اومدن؟
معمای تابستان بود. شنیدم که از تخت پدر بزرگ صدای چرخ خیاطی می‌آید. خود من هم برای لحظه‌ای فراموش کردم که قرار است بزرگ بشوم.

Advertisements