بایگانیِ دستهٔ ‘بوکاوسکی’

چارلز بوکاوسکی
فارسی: طاهر جام برسنگ

il_fullxfull_294809019

هر دو هفت ساله بودند و توی نرده‌ها سوراخی پیدا کرده بودند که از آن خزیدند داخل.

«معمولن روی صندلیش تو حیاط می‌شینه. مثل دیوونه‌ها فقط می‌شینه.»

«بیلی شاید بکشه ما رو.»

«ببین رِد، اون به اندازۀ کافی دردسر داره، ما را نمی‌کشه.»

«گفتی مثل دیوونه‌هاس.»

«فقط دیوونه‌س. اهل بازار رفتن و بیرون غذا خوردن و این حرفا نیست. برای این کارا آدم می‌فرسته. باید مواظب آدماش باشیم.»

«شرط می‌بندم که همه جا نگهبان داشته باشه.»

«زیاد نیستند رد، فقط دو سه نفرن. من هر روز میام اینجا. تا حالا که منو نگرفتن.»

«دلت می‌خواد نگاش کنی بیلی؟»

«آره. امروز فقط دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم.»

«باهاش حرف بزنی؟»

«آره. خودتو بدزد پشت اون بوته‌ها. حالا دراز بکش.»

«باشه.»

«می‌بینیش رِد؟ اونجا عصا بدست نشسته رو صندلی گنده‌ش، مثل دیوونه‌ها فقط داره آسمونو نگاه می‌کنه.»

«می‌بینمش.»

«بریم یه کم جلوتر.»

«نگهبانا چی؟»

«اونا رفتن. چندان هم مراقب نیستند. اگه تفنگ داشتیم می‌تونستیم از همین‌جا بکشیمش.»

بیلی  با انگشت اشاره هدف گرفت و با شست ماشه را کشید: «دانگ!»

«من می‌ترسم بیلی!»

«منم همین طور. مزه‌ش هم به همینه. بریم جلوتر.»

«خودشه بیلی، خودِ خودشه! توی تلویزیون دیدمش، عکساشو تو روزنامه‌ها دیدم!»

«معلومه خودشه رد. پس می‌خواستی کی باشه؟»

«عین دیوونه‌هاست! درست مثل دیدن خدا!»

«بهتر از اون، می‌تونیم باهاش حرف بزنیم.»

«هنوزم می‌خوای باهاش حرف بزنی؟»

«آره، آره، من تصمیم خودمو گرفتم. همین طور چاردست و پا بریم طرفش.»

«بیلی من تو شلوارم شاشیدم.»

«مهم نیست. بریم جلو.»

«من تو شلوارم شاشیدم بیلی! از ترس شاشیدم به خودم!»

«الان می‌تونم با یه تکه سنگ بزنمش. رد. اون فقط داره آسمونو نگاه می‌کنه. الان می‌تونیم خودمونو برسونیم بهش و به‌ش دست بزنیم.»

آن‌ها جلوتر خزیدند. به انتهای بوته‌ها ‌رسیدند و از روی چمن‌ها باز هم جلوتر خزیدند و جلوتر. در فاصلۀ سه متری بودند، بعد یک متر و نیمی. بعد ایستادند. همان طور ساکت ایستادند، نفس‌هاشان به شماره افتاده بود.

سرانجام بیلی گفت: «سلام!»

مرد روی صندلی با تکانی صاف شد، عصا از دستش افتاد. «یا مسیح!… چه خبره؟»

بیلی گفت: «اومدیم باهات حرف بزنیم.» و بلند شد. رد هم بلند شد و در حالی که به لکۀ خیس جلوی شلوارش نگاه می‌کرد، ایستاد.

«رد شاشیده تو شلوارش، به این خاطر متأسفیم.»

مرد عصایش را بر داشت و با آن به پسرها اشاره کرد.

« لعنتیا گم شین برین از اینجا!»

«ما می‌خوایم باهات حرف بزنیم.»

«هیچ حرفی ندارم. حالام کونتونو جمع کنین و گم شین!»

بیلی گفت: «بابام به تو رأی نداد. به مردم هم می‌گفت که ندن.»

«خب، این رسمشه، یه نفر باید این کارو بکنه.»

بیلی پرسید: «چرا این کارو کردی؟»

«کدوم کار؟»

«همون کاری که کردی.»

«شما همین دور و بر زندگی می‌کنین؟»

«معلومه. پس چی فکر کردی؟»

بیلی این را گفت و پرسید:

«شاید هم فکر کردی از مریخ اومدیم؟»

«اگه هم اینطور باشه بازم تخمم نیست.»

«چرا بددهنی می‌کنی؟»

«متأسفم.»

«همۀ آدمات محکوم به زندان شدن. برای اونا متأسف نیستی؟»

«همۀ اون آدما خلاف داشتن.»

«منظورت اینه که باید همه‌شون زندانی باشن؟»

«من چنین حرفی نزدم.»

«بعد از کارائی که کردی هنوزم زنت باهات می‌خوابه؟»

مرد عصایش را بلند کرد و با آن بیلی را نشانه گرفت: «به زندگی زناشوئی من کاری نداشته باش!»

«شرط می‌بندم دیگه باهات نمی‌خوابه.»

«شما از سکس چی می‌دونید؟»

«خیلی چیزا.»

«خیلی خوب، چی هست؟»

«کاریه که می‌کنی تا لذت ببری و سر حال بیایی که بتونی کارائی که ازشون لذت نمی‌بری رو انجام بدی.»

«شباهتی به معنیش تو فرهنگ وبستر نداره، ولی خُب، بدک هم نیست.»

بعد سکوت شد. مرد برگشت و دوباره به آسمان خیره شد. چند دقیقه گذشت. بعد رد گفت: «حالا هر جور که هست، یه جورائی ازت خوشم میاد.»

بیلی به طرف رد برگشت: «چه مرگت شده؟ اون آدم خوبی نیست. اون می‌بایست با بقیۀ آدماش الان تو زندان باشه!»

«فکر کنم حق با تو باشه.»

مرد گفت: «فکر کنم رد. حداقل کاری که می‌تونی برای من بکنی اینه که بزرگ که شدی به جمهوری‌خواها رأی بدی.»

بیلی گفت: «هربرت هوور که مردمو از گشنگی کشت، جمهوری‌خواه بود.»

مرد پرسید: «از کجا می‌دونی؟»

«عموم گفته بهم.»

«آهان، خب کافیه.»

«هر دو تا کندی‌ها هم آدمای خوبی بودند و ببین چی بر سرشون اومد.»

«شنیدم.»

«یه نفر باید تو رو بکشه.»

«که زنم بتونه با کسی دیگه بخوابه؟»

«نه. فقط به خاطر بوی گندی که می‌دی!»

«بچه‌ها فکر کنم که دیگه مصاحبه تموم شده باشه.»

بیلی و رد ایستاده بودند و او را نگاه می‌کردند. یک مرغ تنها در میان آن‌ها پر زد، عین یک خیال، چرخی زد و ناپیدا شد. مرد به پشتی صندلی تکیه زد. بعد تند و سنگین فریاد کشید: «هری! داگ! بیاین اینجا!» آن‌ها جوان بودند و شیک‌پوش با رولوری در دست. هر دو طبق آخرین مدل‌ها موهای خود را آراسته بودند و آخرین مد لباس بر تن داشتند.

«امنیت اینجا کجاست؟ شماها داشتین چه غلطی می‌کردین؟ تو آلاچیق بازی می‌کردین یا مشغول کار بدتری بودین؟»

نگهبانی که قد بلندتر بود پرسید: «این بچه‌ها از کدوم جهنم اومدن اینجا؟»

مرد گفت: «از خودشون بپرس!»

«بچه‌ها شما چطور اومدین تو؟»

«از سوراخ نرده‌ها.»

«ولی همه جا که سیم‌کشیه!»

«چه سیم‌کشی‌ای؟»

نگهبان قد بلندتر به نگهبان کوتاه‌تر گفت: «لعنتی! باید سیم‌کشی را وارسی کنیم. کونتو بجنبون آقای بل! و دل مونیکو را بیار، سریع!»

بیلی گفت: «گوش کنین. ما دیگه می‌خوایم برگردیم خونه.»

نگهبانی که باقی مانده بود گفت: «صبر کنین حالا! تکون نخورین!»

«بذار برن.»

«نمی‌خواین کنترلشون کنم؟»

«چه کوفتی می‌خوای از اونا بکشی؟ تموم چیزی که دستگیرت می‌شه اینه که یکی از بچه‌ها شاشیده به شلوارش  و بچۀ دیگه پدری لوله‌کش داره که هر شنبه شب مست می‌کنه.»

نگهبان گفت: «خب بچه‌ها، حالا می‌تونین برین.»

بیلی برگشت و شروع به دویدن کرد و بعد رد پشت سر او دوید. رد از بیلی بهتر می‌دوید، از او گذشت و پیش از بیل از سوراخ نرده‌ها رد شد.

نگهبان از مرد پرسید: «کاری هست که براتون انجام بدم؟»

«بله. همین حالا از جلوی چشام جهنم شو!»

خواست او اجرا شد و مرد روی صندلی دوباره به پشتی تکیه داد. اگر خوب گوش می‌دادی صدای اقیانوس را می‌شنیدی. او خوب گوش داد. هنوز عصا را در دست راست خود داشت. رگ‌های دستش همچنان متورم بودند.

Advertisements