بایگانیِ دستهٔ ‘شعر’

پس دلت می خواد نویسنده شی!

اگه برای ضدیّت با همه چیز
بی­وقفه ازت فوران نمی­کنه
بی­خیالش شو!
باید ناخواسته از قلب و ذهن و دَهَن و دل و روده­ت بریزه بیرون
اگه اینجوری نیست،
بی­خیالش شو!
اگه ساعت­ها باید بشینی زل بزنی به صفحۀ کامپیوترت
یا قوز کنی پای ماشین تحریرت و دنبال کلمه­های مناسب بگردی
بی­خیالش شو!
اگه تو فکر پول و شهرتی،
بی­خیالش شو!
اگه دنبال جلب توجه خوشگل­ها هستی
بی خیالش شو!
اگه باید بشینی و اون چه که نوشتی را هی بازنویسی کنی
بی­خیالش شو!
اگه فکر کردن به نشستن و نوشتن، حالتو بد می­کنه
بی­خیالش شو!
اگه داری زور می­زنی که مث یه نویسندۀ دیگه باشی،
از خیرش بگذر!
اگه باید منتظر بمونی تا از درونت شروع به جوشش کنه،
صبوری کن
امّا اگه حقیقتن از درونت نمی­جوشه،
به فکر یه کار دیگه باش!
اگه وقتی تمومش می­کنی
باید بری برای زنت یا دوست دخترت یا دوست پسرت یا ننه بابات یا هرکس دیگه بخونیش
هنوز به جایی نرسیدی!
مث خیلی از این نویسنده­ها نباش
همۀ اینایی که خودشون به خودشون می­گن نویسنده
کودن، خسته­کننده و پُرمدعّا
نذار خودشیفتگی تمومت کنه!
کتابخونه­ها اونقدر خمیازه کشیدن که خوابشون برده
نمی­خواد چیزی به­شون اضافه کنی
بی خیال شو!
اگه مث موشک از درونت به بیرون شلیک نمی­شه،
اگه ساکت موندنت تا مرز جنون و جنایت و خودکشی نمی­کشوندت،
اگه از درون خودت گُر نمی­کشی
بی خیالش شو!
وقتش که بشه
اگه حقیقتن برای این کار ”برگزیده” شده باشی
…بی اختیار انجامش می­دی
و این اونقدر ادامه پیدا می­کنه
که یا تو در اون بمیری
یا اون در تو!
راه دیگه­ای وجود نداره و پیش از این هم وجود نداشته.

نوشتن

به جرأت می شه گفت که نوشتن،
تنها راهِ نقب زدن به ناممکن هاست.
نوشیدن!
زن!
پول!
نه. از هیچ کدومشون کاری بر نمیاد.
هیچ چیز نمی تونه نجاتت بده مگر نوشتن.
نوشتن،
جلوی ریزش دیوارها را می­گیره
نمی تونن غارتت کنن وقتی می نویسی
نوشتن،
چشماتو باز می کنه
نوشتن،
بهترین روانپزشک ممکن
مهربان­ترین خدایِ خدایانه
نوشتن،
مرگ را به تعویق میندازه
بهترین مونسه
می خنده
به خودش
و به رنج
نوشتن, آخرین خواستگاهه
و بَرترین نوعِ تبیین
نوشتن، نوشتنه!!

جانِ شادان

زندگی تو،
زندگی توست؛
مگذار در مَحبس تاریکِ تسلیم بماند.
در نظاره باش.
در نظارۀ روزن­ها…
تردید نکن که «نور»ی هست.
شاید چندان نباشد که گفته­اند;
امّا آنقدر هست
که از پسِ تاریکی­ات برآید.
در نظاره باش…
خدایان، همیشه،  در تدارکِ «مجال»­هایی برای «تو»اَند…
آن­ها را بشناس و دریاب!!
نمی­توانی از پسِ «مرگ» برآیی؛ امّا
تا زنده­ای،
با زندگی­ات
می­توانی
بارها و بارها
زمین­اش بزنی
و هر چه در این کار
خبره­تر شوی،
نورِ بیشتری نصیب­ات خواهد شد…
زندگی تو،
متعلّق به «تو» ست!
«تو» بی­نظیری
و «خدایان»
در انتظارِ «سرشار کردنِ» تواَند…

پرندۀ غمگین

تو قلبم یه پرندۀ کوچولوی غمگین هست
که دلش برای بیرون اومدن پَرپَر می­زنه!
باهاش سختگیرم من امّا!!!
بهش می­گم:
همون تو بمون. نمی­ذارم دست هیچکی بِت برسه…
تو قلبم یه پرندۀ کوچولوی غمگین هست
که دلش برای بیرون اومدن پَرپَر می­زنه!
من امّا ویسکی می­ریزم رو سَرش و دود سیگار به خوردش می­دم!!!
هیچکی نمی­دونه که اون تو قلبم زندونیه!
نه هرزه­ها… نه مِی­فروش­ها… نه مردم…
تو قلبم یه پرندۀ کوچولوی غمگین هست
که دلش برای بیرون اومدن پَرپَر می­زنه!
باهاش سختگیرم من امّا!!!
بهش می­گم:
همون تو بمون. نمی­شه بیای بیرون.
می­خوای بشاشی به زندگیم؟!
می­خوای همۀ کارامو به گُه بکشی؟!
می­خوای گند بزنی به فروش کتاب­هام؟!
تو قلبم یه پرندۀ کوچولوی غمگین هست
که دلش برای بیرون اومدن پَرپَر می­زنه!
امّا من بیش از این حرف­ها حواسم جمعه!!!
فقط بعضی شب­ها می ذارم بیاد بیرون
وقتی که همه خواب باشن
بهش می گم:
هواتو دارم… غمگین نباش!
بعد دوباره می­ذارمش سَر جاش
اون هم یه کمی برام آواز می خونه اون تو
هنوز زنده نگه­ش داشته ام
شب ها باهم می خوابیم (پنهانی)
آنقدر خوب هست که بشه چندتا قطره اشک ریخت!
ولی من از خیرِ اشک ریختن گذشته­ام!!!
تو چی؟!!!

خاصیّت جوامع

آنقدر حِقد و حَسَد و نفرت
در آن چه ”مردم”اش خوانده­اند، انباشته­ست،
که گویی هر روز صبح
چون ارتشی مسلح به نکبتِ خویش
روانۀ کوچه بازار می­شوند! و زبده­ترین جنایتکاران، همانا کسانی هستند
که دیگران را از جنایت
موعظه می­کنند;
و زبده­ترین نفرت وَرزان، همانا آنانند
که دیگران را بر عشق
موعظه می­کنند؛
و زبده­ترین جنگ طلبان، همان­هایی هستند
که دیگران را
به صلح دعوت می­کنند!
آنان که دیگران را به خدا می­خوانند،
خود
نیاز به خدا دارند.
آنان که دیگران را به آرامش می­خوانند،
خود
نیازمندانِ آرامشند و نیازمندان عشق!!
از موعظه­گران بر حَذَر باش…
از آنانی که فکر می­کنند که می­دانند…
از آنانی که فقر را دستاویزِ موعظه­هاشان می­کنند…
چه آنانی که ستایشش می­کنند و چه آنانی که مذمّتش می­کنند!!
از تمجیدکنندگان بر حذر باش…
چرا که آنان تمجیدطلبندگانِ تو اَند!
از عیب­جویان بر حذر باش…
آنان از جهالت خویش در هراسند.
از آنان که به دنبال یافتن رفیقانی همیشگی هستند بر حذر باش…
آنان در رفاقت با خویش به سر نمی­برند.
از مردان میانه و زنان میانه بر حذر باش…
از عشق شان بر حذر باش…
چرا که عشق­شان میانه­ای­ست، در جستجوی میانه!!
امّا نفرت شان
در کمال است؛
آن قدر هست که نابودت کند.
آن­ها تنهایی را نمی­خواهند;
آن­ها تنهایی را نمی­فهمند;
آن­ها در تقلّای نابود کردن هر آن چیزی هستند که در تفاوت با ایشان است…
آن ها در آفریدن، عقیم اَند؛
هنر را نمی فهمند؛
و شکست­هاشان را به گردن روزگار می اندازند…
عشق بی­قید و شرط را نمی­شناسند;
و عشقِ تو را کامل نمی­پندارند;
آنگاه
شروع به نفرت ورزی می­کنند…
و تنها نفرت است
که در ایشان
به کمال می­رسد!
چون الماسی درخشان!
چون چاقویی!
چون کوهی!
چون ببری!
چون شوکران!
آری، این است نهایت هنرِ ایشان

سبک

صاحبِ ”سَبک” بودن،
تنها راهِ ”رستگاری”ست!
تنها شیوۀ ”بازیافت” یک روزِ ”بیهوده”، یا یک روز ”ماندگار”!!
به انجام رساندن یک چیزِ ”روزمَرّه” با ”سَبک”،
شرف دارد به انجام رساندنِ چیزی ”خطیر”، بی ”سَبک”!!
امّا آنگاه که ”خطیر”ی را ” با ”سَبک” به انجام می رسانی,
”هنر” ورزیده­ای!

”گاوبازی” می­تواند ”هنر” باشد.
”مُشت زنی” می­تواند ”هنر” باشد.
”عشق” می­تواند ”هنر” باشد.
حتّی باز کردن یک قوطی کنسرو می­تواند هنر باشد,
اگر با ”سبک” صورت گیرد!!!
هر کسی صاحب ”سبک” نیست امّا!
و همیشه صاحب ”سبک” بودن هم، کار هر کسی نیست!

تا به حال
به تعدادِ سگ­های صاحب ”سبک”ی که دیده ام،

آدمِ صاحب ”سبک” ندیده ام؛
هر چند که
خیلی از سگ­هایی هم که دیده ­ام, صاحب ”سبک” نبوده­ اند!

گربه­ ها بیشتر صاحب ”سبک”اند!
”همینگوی” صاحب سبک بود آنگاه
که مغزش را پاشید به دیوار!
گهگاه
برخی
خودشان را فدای ”سبک”شان می کنند؛
”ژان دارک”،
”یحیای تعمیددهنده”،
”عیسی”،
”سقراط”،
”ژولیوس سزار”،
”گارسیا لورکا”…

زندانی ­های بسیاری دیده ام که صاحب ”سبک”اند!
راست اش را بخواهی
تعداد صاحبان ”سبک” در بند،
بیش از صاحبان ”سبک” آزاد است!!

”سبک” یعنی تفاوت.
”سبک” یعنی شیوۀ به انجام رساندن,
شیوۀ به انجام رسیدن!!!

شش حواصیل
با همۀ حضورشان
در آب
ایستاده­ اند…
تو از توالت بیرون می آیی و راه خودت را می­روی؛
بی آن که ببینی…

مردی با چشم های زیبا

شعر ”مردی با چشم های زیبا” فراتر از آن که شعر زیبایی ست، شعر ”زیبایی”ست!! بیان بیزاری و نفرت توءمان مردمِ میانه ست از ”معصومیّت غریزه”؛ همچنین چونان مرحمی ست برای همۀ آنانی که به واسطۀ تفاوتهاشان با تودۀ مسخ، به کناره ها رانده شده اند. از همه مهم تر، نشان دادن چگونی دست یابی همان اندک زیبایان روزگار به ”جاودانگی” ست علی رغم همۀ طرد شدگی ها و ترور شخصیت شدگی هاشان توسط همان خیل(سیاه لشکر) منکوب و اخلاق گرایِ رقّت انگیز که گویی همه جا هستند و تمامی هم ندارند!

بچّه بودیم هنوز آن روزها…
آن جا
آن حوالی
خانه ای بود عجیب
با پرده هایِ همیشه کشیده – کیپِ کیپ
ساکت – بی صدا!
و انبوهِ بامبوها
گِردِ آن خانه
تارزان می شدیم (بی آن که جِینی در کار باشد!)
حوض بزرگی بود آن جا
با چاق و چلّه ترین ماهی قرمزهایِ ممکن
که گویی ما را می شناختند!
با دست هامان
تکّه های کوچک نان را به دهان شان می گذاشتیم
والدین مان سفارش کرده بودند
که به آن خانه نزدیک نشویم
درست به همین دلیل بود
که ما همیشه حوالی آن خانه پرسه می زدیم!!!
می خواستیم بدانیم
که آیا کسی در این خانه هست؟!
هفته ها می گذشت و گویی کسی در آن خانه نبود
روزی امّا سرانجام
از آن خانه
صدایی برخاست
صدای مردی بود که فریاد کشید: پَتیاره!
در باز شد و آن مرد بیرون آمد
با بطری ویسکی در دست راست اش

سیگار برگی به لب
سی ساله می زد
صورت تراشیده نشده
مو هایِ وحشی و ژولیده
پابرهنه
با رکابی و شلوار جین
و چشم هاش که برق می زدند
می درخشیدند گویی
گفت:
خوشتیپ ها،،، خوش می گذره؟!
بعد خندید
و به خانه بازگشت!
ما برگشتیم
به خانه هامان برگشتیم
و به او فکر کردیم
و دریافتیم
که چرا والدین مان
ما را از بودن حوالی آن خانه منع می کردند
آن ها نمی خواستند که ما مردی چون او را ببینیم
مردی قوی،
طبیعی و مسخ نشده،
با چشم هایی زیبا
والدین مان خجل بودند
از این که همچون او نیستند.
درست به همین دلیل بود
که منع مان می کردند
امّا ما برگشتیم
بارها و بارها
بامبو ها
ماهی قرمزها
آن خانه
امّا او را دیگر ندیدیم…
صدایش را هم دیگر نشنیدیم…
پرده ها
کماکان
کشیده بودند – کیپِ کیپ
ساکت – بی صدا!
بعد ها
روزی
در بازگشت از مدرسه
آن خانه را دیدیم
سوخته و فروریخته
چیزی از آن خانه باقی نمانده بود
از ستون های فرو ریخته اش هنوز
دود بلند می شد
حوض
خالی بود و سوخته
و ماهی قرمز ها
همگی

مرده بودند…
به خانه هامان برگشتیم
و با هم مشورت کردیم
و دریافتیم
که کار والدین مان بوده
والدین مان
آن خانه را سوزانده بودند…
بامبوها را…
ماهی ها را…
والدین مان
همه ی آن زیبایی را
به جُرمِ زیبایی
نابود کرده بودند!!
آن ها
ترسیده بودند
از آن مردی که چشم های زیبا داشت
ما نیز ترسیده بودیم
فهمیده بودیم
که باز هم با چنین اتفاقاتی مواجه خواهیم شد
فهمیده بودیم
که هیچ کس
تحمّل زیبایی و قدرت طبیعی را نخواهد داشت
فهمیده بودیم
که دیگران
اجازه نخواهند داد
که کسانی مثل آن مرد
وجود داشته باشند
و فهمیده بودیم
که این گونه
خیلی ها
محکوم به نابودی خواهند شد!