نوشته های برچسب خورده با ‘ادبیات جهان’

پیش از این ترجمۀ داستانی دیگر از مجموعۀ «دخترهای پولدار» را در همین بلاگ خوانده بودید. داستان از یک نویسنده جوان آلمانی است که هر چند برخی از داستان ها و رمان هایش به چند زبان ترجمه و چاپ شده اند، گمان نکنم برای خوانندۀ فارسی زبان آشنا باشد. اصل این داستان به زبان آلمانی است و تأکید کنم که بنده به هیچ وجه با این زبان آشنائی ندارم. داستان را از روی برگردانِ سوئدی آن به فارسی ترجمه شده است. گمان کنم همۀ این ها را در مقدمۀ کوتاهی که بر ترجمۀ داستان قبلی نوشته بودم هم گفته بودم. امیدوارم مترجمی پیدا شود دست کم مجموعه ای از نوول های این نویسنده را از آلمانی به فارسی برگرداند. دربارۀ نویسنده و مجموعه داستانی که از او به سوئدی و با عنوان Rika filickor که یعنی که «دخترهای پولدار» چاپ شده هم می توانید در مقدمۀ داستان «جنگ یا صلح» بیشتر بخوانید.

در محاصرۀ صاعقه
سیلکه شوئرمان Silke Scheuermann
از مجموعه: دختران پولدار Rika flickor

فارسی: طاهر جام برسنگ

بعد از بازنشستگی سخت به پیرامونش علاقه­ مند شده بود، هم به چیزهای نادر در زندگی روزمره و هم به چیزهای غیرعادی که خیلی وقت­ ها ظاهر می­ شوند، و هر وقت که روی صندلی راحتی محبوبش می­ نشست و خش خش صفخه­ های شمارۀ آگوست سه سال پیشِ مجلۀ پدیدۀ طبیعی و خطای باصره در می­ آورد، همانقدر از توصیفات روشن از تئوری گوی آذرخش آبراهام و دینیِ نیوزلندی که همراه با گرافیک و عکس بودند، خوشحال می­ شد، که انگار هر نشانه­ ای کوچک با یادداشت­ های شخصی خودش مطابقت دارد. این طوری بودند: زرد نارنجی یا آبی براق، با شعاعی بین پنج و سی سانتی­متر با طول عمر فقط چند ثانیه. و مثل توپ والیبال می­ چرخیدند تا خاموش می­ شدند. تنها چیزی که نمی­ توانست تأئید کند این بود که آنها بعضی وقت­ ها حتا ساختمان­ ها را هم می­ پوشاندند، اما از این ناتوانی خوشحال بود چون آنها می­ توانستند به سادگی ایجاد خسارت کنند. ایجاد نوعی پسماند از برق معمولی، برق چنگال، در واقع به این معنی بود که آنها از سیلیسیم داغ تشکیل شده بودند.
دو نمونه­ ای که دیده بود صفیرکشان از جلوش گذشته بودند: یک بار که از جلسۀ همکلاسی­ هایش بر می­ گشت و در میدانی باز یک توفان ناگهانی غافلگیرش کرده بود، بار دوم زمانی بود که همان لحظه عینکش را از عینک­سازی گرفته بود و در راه خانه بود و با دوچرخه از چمنزاری می­ گذشت. زیبا بودند. هنوز هم وقتی که انگشت­ اشارۀ خاکستری بزرگِ خود را بر جدول­ های رسم شده بر کاغذ براق می­ سراند، می­ توانست آن­ها را جلوی چشم خود ببیند، دو تا گوی را، گوی آتشی شعله­ ور، به عظمت افکار نوابغ، همان اندازه درک نشدنی که احساسات.
با وجود این که او تقریبن جملات و اعداد را حفظ بود، دوباره آنها را کنترل می­ کرد و صدای تلق تلوق ظرفی که سوفی در آشپزخانه راه انداخته بود اذیتش می­کرد. سوفی دستگاه محبوبش، میکسر را استفاده می­ کرد که صدایش روی عصب او بود، و از آنجائی که قبل از آن هم داشت از دست سوفی عصبانی می­ شد سریع به این فکر کرد که شب گذشته چطور هزار دفعه بی­ خودی سعی کرده بود که از تئوری پیش­تازش با او حرف بزند، در واقع از این تئوری که در هوای توفانی دست­کم یک گوی آذرخش وجود دارد، دقیق­ تر این که کاملن در آغاز هر هوای توفانی، قبل از توفان، از این دقیق­ تر بیشتر چون بخشی از اورتور تا آکوردِ پایانی، و به این خاطر دانشمندان را به اشتباه انداخته که آن را به عنوان پدیده­ای صوتی طبقه­ بندی کرده­ اند و متوجه نشده­ اند چرا بطور خودبخودی محاسبات ختم شده را از سر می­ گیرند. حتا انجمن آمریکائی «دوستداران پدیده ­های توضیح­ ناپذیر» در پاسخ پیشنهاد او یک بروشور کوچک چاپ­ی فرستاده بود که در آن افکار منجمد دانشمندان جوان امروزه شرح داده شده بود. کارل با عصبانیت فکر می­ کرد که؛ درست به همین دلیل خوب بود اگر دست­ کم زنش می­ توانست کمی حمایتش می­ کرد. اما شب قبل، وقتی یک بار سعی کرده بود سر حرف را باز کند، سوفی که بیشتر مایل بود سرش به فیلم پلیسی گرم باشد پیشنهاد بحث را با یک جمله رد کرد: «گوی آذرخشی در کار نیست.»
جواب داده بود که، «خوب هم هست، فقط همه کس نمی­ تونه ببینه»، همه کس را با تحقیر گفته بود، قیافه­ ای مغرور به خود گرفت اما در اصل ناراحت بود، مثل اغلب اوقات دیگری که در این مورد بحث می­شد.
کارل بلند شد تا رگ و پی­اش که به محض نشستن فرصت را برای سر شدن غنیمت دیده بودند را حرکت دهد. مچ­ هایش را پیچ و تابی داد و پای چپش را جلو برد تا حس نامطبوعِ سر شدگی جای خود را اول به سوزن سوزن شدنی نامطبوع­ تر داد و بعد تبدیل شد به چیزی که خود او حس طبیعی می­ خواندش. این طور نبود که خواب برخی از اعضای تنش او را غمگین کرده باشد، بلکه واقعیتی بود که در زمینه جاری بود و او را می­ فریفت، که او دیگر درست اختیارشان را ندارد، که آنها بیش از خود او خسته بودند؛ افکار، هوش، گره­ های عصبی سر، آنها ضعیف و خالی از همدردی این زمینه را داشتند که او را با زخمش تنها بگذارند. اما شاید انتخاب دیگری هم نداشتند، شاید اشتباه خود او بود، چون به وقت تفکر از هر بخش کوچک سرش انرژی فراوانی صرف می­ کرد، که برای بقیۀ اعضای بدن سهم زیادی از انرژی باقی نمی­ گذاشت. و برای رسیدن به افکار دیگر – طولی نمی­ کشید که فکرش از خستگی معطوف به فکر مرگ می­ شد- به طرف پنجره رفت. منظره شادش کرد. با همۀ حرف­ ها زندگی در ساختمانی واقع در سراشیب چه خوب است، مخصوصن که ساختمان زرد رنگ باشد و مسطح شبیه کیک پنیر، به عبارت دیگر نه چندان احترام­ برانگیز، اما در عوض این خوبی را داشت که منظره­ ای معرکه داشته باشد زیر آسمانی پهن، که گاه به رنگ شیری بود، گاه آبی مشعشع یا، به ندرت، اغلب سه­ شنبه­ ها به نحوی چشمگیر، به رنگ سبز بر فراز آن شهر کوچک بود. با وجود این که امروز آن بالا اتفاقی نیفتاده بود، هیچ ابر کوچکی از آن گذر نکرده بود، شعاع آفتابی نتابیده بود، سطح عظیم آبی کبالتی خالی مانده بود، که فقط انتظار او برای هوای طوفانی که برای همان شب پیش­بینی شده بود، را بیشتر می­ کرد.
راحتی پست دیده­ بانی، زاویۀ صندلی و پنجره، دقت دوربین، ارتفاع پایۀ دست­ ساز دوربین، دسترسی آسان به دفترچۀ یادداشت، و کارهائی از این قبیل را کنترل می­ کرد که زنگ در به صدا در آمد. از  این که برایش مزاحمت فراهم شده بود تقریبن خوشحال شد، چون صدای زنگ در، مؤید تیزهوشی­ اش بود که از روز قبل کار آماده­ سازی را شروع کرده بود، و حالا می­ توانست بدون مشکلی به خود اجازه دهد که زنگ تفریحی بگیرد و به طرف در اتاق پذیرائی برود که سعی کند بشنود در راهرو چه می­ گذرد. اول صدا را بخوبی به جا نیاورد.
سوفی پرسید: «می­خواین چه کار کنین؟»
«من فرداشب مهمانی دارم و می­ خواستم شما را دعوت کنم که شب را در هتل سر کنید، همین نزدیکا هتل خوبی هست که حتمن می­ شناسید، «عقاب طلائی».»
کارل با خود فکر کرد، آها، زن خوش­گذرانی بود که بالای سر آن­ها، در طبقۀ بازسازی شدۀ زیرشیروانی زندگی می­ کرد، این خانه هر چند منظره­ ای زیبا داشت اما این عیب را داشت که تنها متعلق به آن­ها نبود. آن بالا از خانۀ همسایۀ جوان دائمن سر و صدای راه رفتن می­ آمد، با گذشت زمان او یاد گرفته بود که صدای پای مهمان­ های مختلف و مدامی که در خانۀ همسایه آمد و شد داشتند را بشناسد، یکی چارنعل می­رفت و یکی باوقار و دیگری پاکشان… پیش­تر کارل بارها تصمیم گرفته بود که به همسایۀ خوش­گذرانش که ظاهرن دانشجو بود پیشنهاد باز کردن یک بار بکند، اما در جائی دیگر.
«احتمالن سر و صدای زیادی خواهد شد، و برای این که بتونید بخوابید… و می­ تونه تفریح خوبی هم براتون باشه…»
سوفی از سر رضایت گفت «هوم»، او گوشش را به چوب سرد در چسباند و مطمئن بود که جواب زنش باب میل او نخواهد بود.
«خب البته وقتش کوتاهه اما می­ تونه حسابی خوش بگذره. از نظر من ایرادی نداره. اما شوهرم. باید اول از او بپرسم.»
با وجود این که برایش غیرمنتظره نبود وقتی زنش با صدای تیزی فریاد کشید «کاهاهارل» تکانی خورد، قبل از این که در را باز کند، برای این که تا حد ممکن با خونسردی پیشنهاد زن جوان را یک بار دیگر بشنود، پیش خود بدون صدا تا یازده شمرد. افکار در سرش چرخیدند، فایده­ ای نداشت، او فقط می­ خواست پیشنهاد را قاطعانه رد کند، توضیح دقیق جذابیت مشاهدۀ رعد و برق ، شگفت­ انگیزی دیدن گوی آذرخش، که چیز خاصی بود، کمی شبیه سکس، تسلی‌بخش و ترسناک، چون حس آگاهی از مرزهای غیرقابل درک و در عین حال موجود می‌دهد، هم بی­معنی می­ نمود، نه، اگر قرار باشد فردا شب گلۀ فیل هم بالای سرش در آپارتمان رژه برود می‌خواهد فقط پتو را روی سرش بکشد و راضی باشد. به هر صورت که بود فکر او نمی‌توانست تا آن هنگام، هنگام طوفانی شدن هوا، جلوتر برود. دست‌هایش را در جیب بالاپوش پیژامه‌اش فرو برد، شکلکی مرموز در آورد و آن قدر منتظر ماند تا قبل از این لب به صحبت باز کند همۀ توجه‌ها به او جلب شود: «بیرون بخوابیم؟ فردا شب؟ آه نه. اما ممنون از دعوتتون. سر و صدا هم بکنید مزاحم ما نیستید. نگران ما نباشید، ما خانه می‌مانیم.»
در همان لحظۀ که او راضی بود مشاهده کرد که زنِ اهل مهمانی همسایه بدون تردید ناراحت شده است، اما جرأت مخالفت نداشت، و زن به پائین نگاه می‌کرد و نوک کفش‌هایش که بزودی، وقتی که می‌خواست از آن جا برود، به سمتی دیگر اشاره خواهند کرد و همان لحظه او فهمید که زنش نگاهی سرد به او دوخته، خیلی سرد.
در واقع هتل خوبی بود. در یک ساختمان چوبی واقع بود و تابلوی مطلای مارپیچی داشت که در خیابان نصب بود. در طبقۀ هم کف پنجره‌های باریک با شیشه‌های ته استکانی داشت و از شانس خوش پنجره‌ها طبقۀ بالا بزرگ بودند، یک در چرخان و فرشی به بزرگی کویرآنجا بود که دورش را گلدان‌های سبز احاطه کرده بودند. هنوز به در نرسیده بودند که کارمند هتل دوید که یک کلید سنگین با جاکلیدی طلائی به آنها بدهد. وقتی کسی به چنین جائی بیاید همان قدر دلتنگ بیرون رفتن می‌شود که دلتنگ رسیدن به این جا بود.
یک پیشخدمت کوتاه قد کیف سوفی را حمل کرد و مرد قد بلندتری چمدان حاوی ابزار رصد را به اتاق سیصد و هشت رساندند، و هنوز توضیحات مرد جوان‌تر که دربارۀ طرز کار لامپ‌ها حرف می‌زد و این که در دارای یک زنجیر ایمنی است، تمام نشده بود که کارل کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا می‌کرد، منظره تنها چیز مورد علاقه‌اش بود. در مذاکراتل که با همسرش کرده بود ذره ذره موضعش را تغییر داده بود، از او خواسته بود که به هتل تلفن کند و خوش منظره‌ترین اتاق را جویا شود، هنوز هم وقتی پای مسائل ارتباطی این چنینی پیش می‌آمد، زنش بهتر از او است، و وقتی امور به دلخواه پیش نمی‌رفت او حق کامل برای شکایت کردن داشت، اما هیچ دلیلی برای این کار وجود نداشت، از این گذشته زن هنگام باز کردن چمدان با خوشحالی سوت می‌زد و او نمی‌خواست حال زنش را بگیرد، چرا که با همۀ احوال شرایط برای گذراندن شبی خوش با هم فراهم بود. چشم‌انداز چندان هم برای رصد مهمی که او در نظر داشت مناسب نبود. هیچ کدام از پنجره‌های دیوارهای بلند به بزرگی پنجره‌های خانه نبود، اما از آن‌ها می‌شد مسافتی طولانی‌تر تا پشت کلیسا و تا درخت‌زار کوچک را دید. اما در این لحظه، ساعت هفت و نیم جمعه شب، توجه او به شلوغی پیاده‌روی زیر پایش بود. آن پائین مردم در هم می‌لولیدند، با هم می‌رفتند، همدیگر را هل می‌دادند و تعداد آنها به حدی بود که به نظر کارل تا آنجا که داشت آنها را می‌دید هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شدند. و همه به نحوی غیرقابل باور ضرباهنگی تند داشتند که او آرزو می‌کرد که بتواند مانند کارگردانی خسته تصاویر را متوقف کند، چند نفر را از میان آن‌ها بیرون بکشد و با آن‌ها صحبت کند. از آن‌ها بپرسد که دنبال چی هستند. اما ناگهان صدای زنش با افکار فلسفی‌اش قاطی شد: «چارلی، این همه وقت کنار پنجره چه کار می‌کنی؟ می‌خوای خودتو پرت کنی بیرون؟
همان لحظه می‌خواست برگردد به طرف زنش که دید آینۀ بی‌حیای کمد چگونه لبخندش را به شکلکی در صورت پیرمردی وارفته تبدیل کرده است. یک شلوار کبریتی خاکستری به پا داشت با یک پلور خاکستری-دودی رنگ. به آینه زل زد. شلوار و پلورش لباس‌هائی بودند که تحسین می‌کرد، و انتظار داشت که آن‌ها هم به نوبۀ خود رفتاری احترام‌آمیز با او داشته باشند، اما به وضوح الان چنین نبود. پلورش با زیبائی مطابق آداب روی سینه و کمر نمی‌افتاد بلکه چین می‌خورد، شاید ایراد از شکل بدنش بود، بعد عصبانی شد، اما نه، او مثل همیشه لاغر بود، زائده‌ای نداشت، نه، همه چیز سر جای خود بود. اما نصب آینۀ قدی در اتاق هتل هم فکر ابلهانه‌ای بود. احتمالن کمد لباس بدون آن حسابی زیباتر بود. با یک آه این نتیجه را گرفت که بهترین زمان زندگیش زمانی بوده که این مبل هنوز در درخت‌زارهای اسکاندیناوی درخت جوانی بوده است.
سوفی که می‌توانست افکارش را بخواند، و او این را از خیلی وقت پیش می‌دانست، گفت: «خب از پیش آینه برو کنار.»
«می‌رم.»
زن درازکش در تخت لبخندی زد، با ژستی مختصر، که اصلن کارل را متعجب نمی‌کرد، چرا که زن همیشه با چیزهائی که او را سرگرم می‌کرد مسابقه می‌گذاشت و اغلب هم موفق می‌شد. حتا حالا هم وسوسه شده بود چرا که زن امروز فوق‌العاده زیبا به نظر می‌آمد. او زیر ربدشامبر صورتی، بلوز سفیدی به تن داشت که از محل بازی دو دگمۀ بالائی می‌شد پوست سفید و زیبایش را دید، و او یک بار دیگر به خاطر آورد که زن بعد از این که پنجاه و پنج ساله شد به نحوی غیرعادی شروع کرده است به تغییر. غرق در افکار داشت زن را در حال باز کردن یقۀ لباسش مشاهده کرد، دکولتۀ سفیدی که به طرزی غیرمعمول و اسرارآمیز ساده بود، مثل وقتی که با دقت پارچۀ کتانی را اتو می‌کشند، این قد دقیق که حتا ملافه‌های امروزهم تا این حد پِرِس شده نبود، حتا ملافه‌های هتلی به شیکی این یکی. اول فکر کرد که سن زن در خوشی بالا رفته است اما بعد دقت کرد که او اصلن پیر نشده است. صورتش صاف بود، پوستش مثل شکر سفید بود و چینی نداشت. تشعشعی پری‌وار و الهه‌گونه داشت، چیزی که به شکلی آزاردهنده غیرقابل لمس بود، و با این حال او هزاران بار زن را لمس کرده بود. کارل دهان او که تکان می‌خورد را ملاحظه کرد، رنگش صورتی بود، دیگر قرمز نبود، همانطور که همۀ تنش رنگی ملایم‌تر، تمیزتر و پریده‌تر پیدا کرده بود. حتا چشم‌هایش هم روشن‌تر شده بودند، با تلألوی بیشتر، و انگار که بخواهد به محتوای جدید فرمی تازه بدهد صورتش که قبلن کمی گرد بود، لاغر شده بود، مثل مجسمه‌ای که آن پائین سرانجام بیضی پرمعنایش را عیان کرده بود. کارل اغلب به این اندیشیده بود که موضوع پیر نشدن سوفی را با دوست قدیمی‌اش پروفسور توک در میان بگذارد، در این صورت پروفسور می‌توانست کرم پوست سوفی را معاینه کند، و صد البته که خود او را هم، برای شروع شاید کافی بود که با توک شام بخورد و سوفی را هم با خود ببرد، سوفی که دوست داشت هر وقت پا می‌داد شام را بیرون بخورد، و به این ترتیب توک فرصتی پیدا می‌کرد تا او را از نزدیک معاینه کند. اما تحلیل توک حتمن چیزی غیر از پایه‌های روان‌تنی نشان نمی‌داد، واقعیتی که کارل از پیش با آن آشنا بود، و خودش هم می‌توانست آن را تصور کند. طبق نظر او آنها کاملن عالی بودند، شرایط آرام و پر از عاطفۀ زندگی که آنها با هم تجربه کرده بودند، و سال‌هائی که او به سوفی خوشبختی هدیه کرده بود، او را به این شکل عالی محفوظ نگه داشته بود. آن‌ها درست وسط جنگ با هم آشنا شده بودند، سوفی در آن زمان چیزی جز چند کلاه ژیگولی کوچک نداشت، و کارل او را به همسر رئیس پلیس تبدیل کرده بود، به مادر تنها پسرشان، و حالا هم مادر بزرگ دو نوۀ معرکه بود که دندان‌های وسطی نازی داشتند. او با موشکافی سوفی را نگاه کرد.
سوفی با تکان دادن تکه‌ای پارچه در برابر چشمانش به او گفت: «به چی نگاه می‌کنی؟» و «این روتختی را دیدی؟ خوشگل نیست؟»
یک بار دیگر حالش به خاطر حرف‌های ملال‌آور زن گرفته شد. او بعد از این که دیده بود حرف‌هائی که زن‌های خانه‌دار راضی می‌زنند چندان هیجانی ندارد، شاید بیشتر برای کسانی که آن‌ها را راضی می‌کردند، دیگر از این حرکات آزرده نمی‌شد. او لبۀ تخت نشست و گردن، سینه و شکم سوفی را نوازش کرد و همزمان به حرف‌هایش گوش می‌داد، طبق معمول هر چیز سطحی برای سوفی ملهمِ افکار پوچ بود، حالا این چیز می‌توانست دربارۀ یک مجله باشد، یک مکالمۀ تلفنی از دوستی، فیلمی که تلویزیون نمایش می‌داد یا مثل همین حالا مبلمان هتل، که آشکارا به او برای دکور آپارتمانشان ایده می‌داد و او ایده‌هایش را با صدای بلند برایش بازگو می‌کرد. درست مثل سنوگراف عصبی‌ای که سالها بود که با پسرشان معاشرت می‌کرد، سوفی هم علاقه داشت که دائمن همه چیز را عوض کند، پرده‌ها را عوض کند، رنگشان کند، جمع‌شان کند، بله، ترتیب همۀ اثاث اتاق را عوض کند، تا حدی که او بعضی وقت‌ها می‌ترسید که در خانۀ خودش اشتباهی برود و همزمان از این خوشحال بود که دست کم توالت و وان را چون نقاطی ثابت برای پیدا کردن راه خود دارد.
صوفی همین طور می‌گفت که: «لازمه اتاق خوابمان شیک‌تر بشود، ملافه‌های جدید خانه خیلی خوشگل هستند اما اتاق خواب دست کم پانزده سال بی‌تغییر مانده است.»، او با چشمانی متعجب به تخت، جائی که سوفی خوابیده بود، نگاه می‌کرد، چه چالۀ محشری تنش روی تودۀ پتوها و روتختی نرم انداخته است، «این جا هیجان‌آور نیست، گردش دلچسبی نبود واقعن، که کاملن هم مجانی تمام می‌شود، بذار جوان‌ها خوش باشند، به نظر من این جا باشکوه است، تلویزیون کیبل داریم و می‌توانیم غذا سفارش بدهیم، همه را به حساب می‌گذارند، اینجا لازم نیست غذا بپزم»، او گذاشت تا کلمات وزوزکنان از بغل گوشش بگذرند، درست مثل توفانی که طغیان می‌کرد و تخریب، به این ترتیب سوفی قبل از هر چیز برایش یک پدیدۀ آکوستیک بود.
«این قد به بیرون نگاه نکن، یه کم طول می‌کشه، نمی‌شه حالا یک کم تلویزیون نگاه کنیم و بعدش غذا سفارش بدیم؟ آهای، یک سئوال ازت کردم!»
او گفت: «ببخشید، آخرین جمله‌ت را نشنیدم.»
«به اون رعد و برق کذائی که فکر نمی‌کنی؟»
«نه، نه.»
او سوفی را در آغوش گرفت و فهمید که بزودی در هم تنیده می‌شوند، گره می‌خورند، او عاشق این ترکیب کارائی و بازیگوشی بود که با هم نشان می‌دادند؛ این همکاری ناشی از ممارست و فراست که طی سی و پنج سال زندگی مشترک بدست آورده بودند، این به جای خود چیز خوبی بود. همیشه وقتی که فکر می‌کرد سوفی از ریل خارج شده، او دوباره متمرکز و هدفمند می‌شد و به محض این که فکر می‌کرد که سوفی تکراری شده است، او می‌توانست با یک مکث، کاری مخصوص، با آهنگ صدا، ثابت کرده که هنوز می‌تواند واقعن شگفت‌زده‌اش کند. این باعث می‌شد تا کارل هم به نوبۀ خود و در لحظۀ بعدی می‌توانست دوباره در حرکات آشنا و عشق، شادی می‌یافت. او خودمشغولی‌اش را با گوی آذرخش فراموش کرد. این درگیری را با مشغول شدن به سوفی عوض می‌کرد.
بعد وقتی که آن‌ها با آپرتیف ‌و بادام‌زمینی ‌تأمین شده از مینی‌بار کنار پنجره نشسته بودند سوفی گفت: «همیشه پیش از رعد و برق، تو عالی هستی، این را من همین الان و برای اولین بار متوجه شدم»، او نشسته بود و با کنترل تلویزیون بازی می‌کرد، مسلمن مجبور بود که در صمیمانه‌ترین دقایق یگانگی به چرخ زدن در میان کانال‌های تلویزیون مشغول شود و دست کم چهار مجری بلوند تلویزیونی، یک کودک مبتلا به سرطان خون، زن یک میلیونر و دسته‌ای از تظاهرات‌کننده‌های بلند مو را به اتاق بیاورد. از شانس خوب نسبتن سریع بر روی سومین برنامه توقف کرد، با اشتیاق گفت: «تاتورت»، با توجه به این که سریالی بود که مرتب از تلویزیون پخش می‌شد، این کارش به نظر کارل عجیب آمد، «این کمیسر برینکمنه». بعد از سه دقیقه کارل مطمئن شد که این قسمت از سریال را دیده‌اند، به نظر او صحنۀ چالۀ محل کار ساختمانی که جسد را از آن بیرون کشیده بودند حسابی آشنا می‌آمد، و او سریعن به بیوۀ مو قرمز مظنون شد بدون این که دلیلی داشته باشد، اما سکوت کرد، فقط کمر سوفی را نوازش کرد و گفت: «اما وقتی شروع می‌شه، خاموشش می‌کنی، مگه نه؟»
فیلم تمام شده بود که اولین وزوزها شنیده شد، آن‌ها منتظر شدند، کارل با تعجب دید سوفی اصرار می‌کند که نه تنها صندلی که تمام کاناپه را ببرند کنار پنجره، و راضی از این که به تحقیقات هواشناسانه‌اش با نزاکت توجه نشان می‌دهد با هن هن و ناله کاری که سوفی می‌خواست را انجام داد. کارل، بعد از چند دقیقه، وقتی که سکوت طولانی انتظارش را بیشتر کرد، گفت: «در زمان‌های قدیم مردم فکر می‌کردند که رعد و برق سلاح خدایان است و نشانۀ خشم آن‌ها، امروز ما می‌فهمیم که یک پدیدۀ طبیعی است»، و سوفی که با آرامش تنش را به بازوی او تکیه داد بود اضافه کرد: «پدیدۀ زیبا.»
هیچ اتفاقی نیفتاد، اما او بدون این که چیزی ببیند می‌دانست که آن بیرون چه خبر خواهد شد، که هوای گرم و مرطوب خیلی سریع به مناطق بلند و سرد فضا رانده می‌شود، و بعد از چند دقیقۀ پررنج دید که کوه عظیم ابر سرانجام کپه شد، ابر توفان‌زا، ابر توفان –اغلب ابر توفان‌زا با ابر هوای خوب جابجا می‌شود- که بی‌شباهت به یک گل کلم عظیم آسمانی نیست.
او پهلوی سوفی را خاراند و با پچ پچ گفت: «نگاه کن»، و سوفی برای یک بار هم که شده بود، ساکت بود، یک کلمه نمی‌گفت، حتا خرناس نمی‌کشید، بلکه همراه با او به رگه‌های شعاع آفتاب نگاه می‌کرد که از لای ابرها مثل پیچک‌هائی لاغر جرقه می‌زد. به عقیدۀ کارل نیروی نور احترام‌برانگیز بود، بار دیگر به یادش می‌آورد که آن بالاها مرجعی بالاتر، خدا، طلب‌کار، قادر، خستگی‌ناپذیر در صدر نشسته است. کارل یک انگیزۀ‌آنی بازیافت برای دست تکان دادن، دست تکان دادن به ابر.
بعد تندر شد. برقی منشعب شده از ابر دید. آسمان ناگهان تکه تکه شد. هر چند که باشکوه بود اما به نظر نمی‌آمد که چیزی بیشتر از برق معمولی چنگال باشد، چیزی غیرمعمولی نبود، و او کمی ناراحت بود. از این گذشته برای اولین بار متوجه شد که صاعقه به پارگی رگ شبیه است.
مضطرب گفت: «حالا».
اما اتفاق بیشتری نیفتاد. صدای آب چون دیواره‌ای اضافی از ناکجا می‌آمد، او صدای روشن شدن اتوموبیل‌ها را شنید، و دورتر یک نور گرد قرمز دید که احتمالن، نه، نسبتن با اطمینان، چراغ ماشین بود. دنیای بیرون در برابر نگاهش شناکنان دور می‌شد. بی‌نهایت ناراحت بود. دلیلش شاید تمرکز باشد، به شکل دیگری نمی‌توانست توضیحش دهد. یا شاید هم نور گرد قرمز نه از نورافکن اتوموبیل بلکه گوی آذرخشی بسیار کوچک بود؟
سوفی محتاطانه گفت: «تمام شد»، و ویرش گرفت که بگوید: «یه چیز تقریبن کوچولو بود»، اما لحنش چندان قابل اعتماد نبود، حتا برای خود کارل هم. و درست به همین خاطر زد وسط خال و پرسید: «دیدیش؟» با لحنی خریدار پرسید و با کمی ناامیدی، میل داشت که سوفی متوجه نشود که گریه‌اش گرفته است.
اما نه، سوفی به نظر نامطمئن بود، تقریبن کمی ترس خورده.
سوفی گفت: «نمی‌دانم، بله، آره، فکر کنم دیدمش»، او اول نفهمید، اما جواب سئوال خودش بود، سوفی چیزی از این کمتر نگفت که این بار یک چیز دیده، احتمالن این دفعه بینائی‌اش بهتر بوده، نگاهی متمرکزتر؟ به سوفی نگاه کرد، او لبخندی بهت آلود بر لب داشت که دوستانه بود و کمترین نشانی از طعنه در خود نداشت، انگار که اتفاقی که افتاده بود غافلگیرش کرده باشد.
مثل این که سرش لگدمال می‌شد… آیا سوفی ناگهان توانائی او را پیدا کرده بود… در این صورت می‌شد از تعویضی سخن گفت، یک انرژی که از بدن او به بدن دیگری منتقل شده بود؟
بله، به نظر آنها چنین چیزی مطلقن امکان‌پذیر بود.
«پس که تو هم چیزی دیدی»، بیش‌تر به قصد تأئید گرفتن پرسید، و سوفی عاشقانه به او نگاه کرد، «یه چیز گرد و نارنجی رنگ، دقیقن، من چنین چیزی دیدم.»
کارل به این فکر کرد که بهتر است چیزی در این مورد بگوید که نورِ یک چراغ ماشین بوده، اما همزمان وجود یک اتوموبیل آن دورها در میان درخت‌زار بسیار غیرمحتمل بود، و اگر این طور هم بوده باشد، بدون تردید سوفی قبول نمی‌کرد. کارل پرسید: «خب؟ خب من می‌گم، نظر تو چیه؟» سوفی را چنان محکم به خود فشرد که زمزمۀ او را بر شانه‌اش که می‌گفت «خیلی زیبا» به سختی می‌شنید.
اما او می‌دانست که چیزی بیشتر بود، خیلی بیشتر از این که فقط زیبا باشد، معجزه بود، چون معنی‌اش این بود که آن‌ها با هم در جهت رسیدن به ناشناخته‌ها بودند، در صدد باز کردن مرزهای تجربه و شاید هم در جستجوی دانش‌های دشواریاب، بله در در همین حد بود، چه هدیه‌ای! و برای محکم‌کاری می‌خواست بداند که: «و فردا صبح نظرت عوض نمی‌شود که بگوئی این حرف‌ها را برای خوشحال کردن تو گفتم، سوفی جواب داد:
«نه، اصلن. من که گفته بودم هوای توفانی را دوست دارم.» و زمانی که سوفی با پرچانگی بیشتر و بیشتر از چیزی که دیده بود تعریف می‌کرد و او هم سوفی را در بغل داشت و نوازش می‌کرد در مغزش یک تئوری جدید نقش بست، تئوری‌ای که بر این بود که توانائی‌ها قابل انتقال هستند، اما به این شرط که در بین دو فرد عشقی به آن عظمت حکم‌روا باشد که برایشان نادیده‌ها را مرئی کند و ناشنیده‌ها را قابل شنیدن، عشقی که حتا این اجازه را می‌داد که سوفی همزمان که شکلکی می‌ساخت به معنی این که برنده اوست، بی‌صبرانه بپرسد: «می‌شود بالاخره چیزی برای خوردن سفارش بدهیم؟» شکلکش را نادیده گرفت چون خوشحال بود.
تمام جهان حباب یک چراغ بود و او نورش.